چشم خدا

دست نوشته های دینی و سیاسی و اجتماعی من

دست نوشته های دینی و سیاسی و اجتماعی من

چشم خدا

گفت می خواهم بدانم کیستی
گفتمش آقای من سید علی است

بایگانی
آخرین نظرات
  • ۲۴ ارديبهشت ۰۲، ۱۸:۴۴ - اندیشکده اریحا
    طیب الله

۲۱۵- چی به چی ربط ندارد؟!

هر چه بیشتر در علم و دین مطالعه کنیم، حساسیت همه‌جانبه‌ی این عالم را بیشتر می‌فهمیم؛ عالمی که همه چیزش بر ما تأثیری ماندگار می‌گذارد. این که چه می‌خوری، چه می‌شنوی، چه می‌بینی، چه می‌پوشی، چه می‌نویسی، چه می‌گویی، چه‌ها در ذهنت تجسم می‌کنی، چه تصوراتی داری و چه احساساتی را در دل می‌پرورانی، کجا زندگی می‌کنی، با چه کسانی می‌پری و... هر کدام تأثیر خود را دارد؛ آن هم تأثیری ماندگار و ابدی و سرنوشت‌ساز! هر چه بیشتر به این واقعیت فکر کنیم بیشتر جفت می‌کنیم و وحشت می‌گیردمان. ولی عالمی که خدا آفریده همین است؛ همین را بگویم که عبارت "فرقی نمی‌کند" در هیچ زمینه‌ای چندان عبارت دقیقی نیست. هر متغیری را که در نظر بگیری، نسبت به متغیر دیگر فرق می‌کند. و هر چیزی خود، یک متغیر است. 
پای صحبت هر متخصص استخوان‌خوردکرده‌ای که بنشینی، سرت سوت می‌کشد که چقدر حساس است همه چیز. یک آش‌پز کارکشته می‌داند که برای کدام غذا، کدام نوع نمک را، آن هم در چند مرحله و چگونه و چقدر باید اضافه کند! تازه همین دقت‌ها را برای چربی و اسید و حرارت هم اعمال می‌کند. آهنگ‌ساز، نورپرداز، صداپرداز، ورزش‌کار و تو بگو فوق متخصص هر حرفه‌ای دقت‌هایی دارد که خیلی دور از ذهن است. کلا در این عالم حتی یک فوت هم تأثیر دارد؛ آن هم در همه چیز نه فقط در کوزه‌گری! 
به احکام و آداب اسلامی که می‌نگری مخت سوت می‌کشد از این همه دقت و حساسیت همه چیزِ این عالم! رنگ و ماده و صوت و تصویر و زمان و ساعت و هیئت و تاریخ و همه چیز، حساب کتاب دارد. رکاب انگشتر برای مردها فقط باید نقره باشد، طلا حرام است و باقی آلیاژها همه از دم مکروه و نامطلوب. تازه توصیه شده در دست راست دست کنیم؛ آن هم فقط در دو انگشت کوچک‌تر دست. لابد اثر سنگ و رکاب، از این دست به آن دست و از این انگشت به آن انگشت فرق می‌کند دیگر. وگرنه خدا و رسولش که نمی‌خواهند سرکار بگذارند آدم را. کی فکرش را می‌کرد گوش چپ با گوش راست فرق کند؟! اگر نمی‌کرد چرا ائمه‌ی ما سفارش کردند در گوش راست نوزاد اذان بخوانیم و در گوش چپش اقامه؟! دیگر این که از آداب و سنن دین ما این را می‌شود فهمید که روزهای هفته با هم فرق دارند و هر کدام اثر خود را دارند! ناخن گرفتن کلا خوب است، اما جمعه که بگیرید روزی را زیاد می‌کند، شنبه و پنجشنبه که بگیرید، درد چشم و درد دندان را کم می‌کند! صائب گفته بود: "ز هم جدا نبود تار و پود این گلشن" اما فکر نمی‌کردیم تا این حد! جل الخالق که چی به چی ربط دارد؟ و تو بگو چی به چی ربط ندارد؟!
اینقدر همه چیز این عالم به هم گره خورده و سلسله‌ی علت و معلول به شکل شگفت‌انگیزی در هم تنیده است که در روایت آمده: "چند روزی وحی بر پیامبر نازل نمی‌شد، مسلمانان آمدند از پیامبر(ص) پرسیدند که جریان چیست؟ فرمود: چرا باید نازل شود در حالی که شما ناخن‌هایتان را نمی‌گیرید و بین انگشتانتان را تمیز نمی‌کنید؟" [كافی»ج6«ص492] و من یکی دیگر نمی‌دانم کاری به این سادگی که  زور این را دارد که جلوی وحی قرآن را بگیرد، جلوی کدام خیر و برکت را در زندگی ما می‌تواند بگیرد؟! 
چقدر احتیاط باید کرد در این عالم فول تاچ و سوپرحسّاس! و چقدر باید قدر باخبران این عالم را دانست و به احادیث و آموزه‌هایشان اعتماد کرد! هر چه دانشمندتر بشویم، بیشتر می‌توانیم قدر بدانیم این ریزبینی‌های دین و سخت‌گیری‌هایش را. مثلا کاملا می‌شود درک کرد که قرائت نماز باید عربی صحیح باشد، وگرنه آنی نمی‌شود که قرار بود بشود. تأثیرش هم آن چیزی که قرار بود باشد دیگر نیست. ادامه دارد ولی فعلا بس است!

۲۱۴- خدا رحم کرد مذهبی نشدند!

رئیس جمهور محترم که در پیام نوروزی‌اش سفره‌ی هفت‌سین نچید، فحش و ناسزای بسیار از جماعتی لارج و متمدن دریافت کرد؛ همان‌هایی که اساسا قائل به امر به معروف و نهی از منکر نبودند و هر امر و نهیی را فضولی می‌خواندند؛ همان‌هایی که گیر دادن به بعضی آداب و رسوم را امل‌بازی می‌دانستند؛ همان‌هایی که از بیخ، هیچ چیزی را مقدس نمی‌دیدند و تمام اعتقادات دینی را خرافه‌پرستی می‌نامیدند؛ همان‌هایی که وقتی کسی به عدم رعایت آداب و سنن اسلامی در همایش و جشنواره‌ای اعتراض می‌کرد، می‌گفتند: دنیا به ماه و مریخ رسیده آن وقت ما هنوز گیر چه چیزهایی هستیم! یا می‌گفتند: همه چیز مملکت گل و بلبله فقط همین مونده درست بشه! الغرض ما فکر می‌کردیم این جماعت کلا با همه چیز لارج و راحت برخورد می‌کنند، نگو اتفاقا در زمینه‌ی باورها و آداب و سننشان، نه به عقاید مخالف احترام می‌گذارند، نه راحت مسئله را شخصی می‌دانند، به بدترین شکل ممکن هم نهی از منکر می‌کنند و خیلی هم خشک مقدسند. خدا رحم کرد مذهبی نشدند این‌ها.

213ـ چانه‌زنی بنده‌ای حاضرجواب با خدای مهربان!

چانه‌زنی امیرالمؤمنین(ع) با خدا معرکه است. دعاهایش هیچ شباهتی به دعاهای رسمی و اداری و کلیشه‌ای ما در آخر مجالس ندارد. هیچ هم اصرار ندارد آخر جملاتش با «بفرما» تمام شود. در دعاهایش گویی اصرار دارد تا قِران آخر رحمت و مغفرت و لطف خدا را از چنگش دربیاورد؛ «أَنْ تُوَفِّرَ حَظِّي مِنْ كُلِّ خَيْرٍ أَنْزَلْتَه‏» جوری دعا می‌کند انگار قرار نیست فردا و پس فردایی در کار باشد. مثل طفلی که هر چه بخواهد همین الآن می‌خواهد و طاقت صبوری ندارد، پای بی‌صبری بر زمین می‌کوبد و به خدا می‌گوید: همین الآن! « أَنْ تَهَبَ لِي فِي هَذِهِ اللَّيْلَةِ وَ فِي هَذِهِ السَّاعَةِ كُلَّ جُرْمٍ أَجْرَمْتُهُ». تذلل و فروتنی علی(ع) در برابر خدایش یک طرف؛ ناز و طلب‌کاری و زیادخواهی و سیری‌ناپذیری‌اش در خانه‌ی خدا یک طرف. و فقط خدا می‌داند چقدر دوست داشت خدا این چانه‌زنی علی(ع) را با خودش. 
پای مناجات شعبانیه‌ی امیرالمؤمنین(ع) که بنشینی، در کنار حس گنه‌کاری‌ات حس پرروگری‌ات هم گل می‌کند. می‌شوی بنده‌ی گنه‌کارِ پرروی خدا. گنه‌کار پررویی که راست‌راست در چشم خدا زل می‌زند و می‌گوید: «خدای من اگر بخواهی بازخواستم کنی که چرا جنایت کردی، آن وقت من هم بازخواستت می‎کنم که چرا نبخشیدی؟! اگر بگویی: چرا گناه کردی؟ من هم خواهم گفت: خب تو چرا نیامرزیدی؟»؛ «إِلَهِي إِنْ أَخَذْتَنِي بِجُرْمِي أَخَذْتُكَ بِعَفْوِكَ وَ إِنْ أَخَذْتَنِي بِذُنُوبِي أَخَذْتُكَ بِمَغْفِرَتِك‏.» یعنی گیرم من خوب بندگی نکردم، تو چرا خوب خدایی نکردی؟! یا می‌گوید: «خدایا! اگر مرا محروم کردی، پس چه کسی روزی‌ام دهد، اگر تحویلم نگیری پس چه کسی هوایم را داشته باشد؛ إِلَهِي إِنْ حَرَمْتَنِي فَمَنْ ذَا الَّذِي يَرْزُقُنِي وَ إِنْ خَذَلْتَنِي فَمَنْ ذَا الَّذِي يَنْصُرُنِي‏» حالا مگر قرار است حتما تحویلت بگیرند که سر این که چه کسی این کار را بکند چانه‌ می‌زنی، بنده‌ی خدا؟! همین است که هست، به وقت مناجات شعبانیه قرار نیست بنده کوتاه بیاید. 
دوست دارم یک گنده‌لات خوش‌مرامی جلسه‌ی مناجات شعبانیه بگیرد و او برایمان بخواند مناجات را. حتما شنیدن دارد مناجات‌خوانی‌اش؛ مخصوصا وقتی از علی(ع) الهام بگیرد و زبان بریزد برای اوستاکریمش. می‌خواهم مرام‌گذاشتن‌های علی(ع) برای خدا را از زبان یک لات بشنوم؛ آن‌جایی که می‌گوید: «اگر به جهنمم بیاندازی، به دوزخیان خواهم گفت دوستت دارم!» انگار می‌خواهد شرمنده کند خدا را! انگار دارد خدا را در روی‌دربایستی قرار می‌دهد! انگار غیر مستقیم دارد می‌گوید: خدایا اگر نبخشی مرا حرفی نیست، ولی برای تو بد می‌شود و آبرویت در جهنم به خطر می‌رود، چون من که نمی‌توانم دوستت نداشته باشم یا این محبت را کتمان کنم. آن وقت جهنمی‌ها نخواهند گفت: این چه خدایی است که بنده‌اش دوستش دارد و او می‌سوزاندش؟!
مناجات شعبانیه خوراک جوان‌های بی‌کله‌ی بی‌منطق زبان‌نفهمی است که قاعده و منطق و ضابطه و مقررات سرشان نمی‌شود. بیایند ببینند چقدر این مناجات با فازشان هماهنگ است؛ «خدایا می‌دانم خیلی خیلی کم از تو اطاعت کردم، اما در عوض خیلی خیلی زیاد از تو توقع دارم؛ إِلَهِي إِنْ كَانَ قَدْ صَغُرَ فِي جَنْبِ طَاعَتِكَ عَمَلِي فَقَدْ كَبُرَ فِي جَنْبِ رَجَائِكَ أَمَلِي‏!» خب این چه ربطی به آن دارد؟! هر که جای خدا بود می‌گفت: «بنده‌ی خدا! گناه کردی، یک قورت و نیمت هم هنوز باقی است؟!». ولی خداست دیگر؛ خوشش می‌آید بنده‌اش این چنین پرادعا با او صحبت کند و از مهربانی و کرم و لطفش بُل بگیرد.
با مناجات شعبانیه، حاضرجوابی علی(ع) را تماشا کن و لذت ببر. فقط همین را نگفت که: خدایا هر چه بگویی برایت جواب دارم! وگرنه هر چه خدا امکان داشت بگوید، جلوجلو علی(ع) گفت و جواب داد و توپ را در زمین خدا انداخت. سرسوزنی هم از خودش و اطاعت و عبادات کم‌نظیرش مایه نگذاشت؛ همه را به لطف و کرم و مهربانی خدا حواله داد و خودش را کنار کشید. جواب‌هایی داد که ما هم می‌توانیم به خدا بدهیم. «خدایا اگر من سزاوار لطف تو نیستم، خب در عوض تو که سزاوار لطف به من هستی [پس این به آن در]!» 
مناجات امیرالمؤمنین(ع) را که تماشا کنی، به یک چانه‌زنی می‌ماند. چانه‌زنی‌ای که در آن بنده‌ی عزیز دل خدا، یاد گرفته چطور خدا را قانع کند و ازش امتیاز بگیرد؛ خدایا مگر مهربان نیستی؟! مگر بخشنده نیستی؟! مگر آمرزنده نیستی؟! مگر خوب نیستی؟! خب پس بفرما؛ در و تخته جور است و همه چیز سر جایش است! چیزی از تو نمی‌خواهم چز این که خدایی‌ات را بکنی! باز ببین احیانا گناهی از قلم نیانداختی که نبخشیده‌ای؟! خدا هم بدش نمی‌آید. مهربان است و عاشق بنده‌ی زیاده‌خواه!

212- به خود بگیریم!

هر بار که گوشه‌ای از جهان اسلام زخم برمی‌دارد و دست نامردی به سویش دراز می‌شود، باز آتش حسرت و افسوس از عمق نهادم زبانه می‌کشد که حیف، انقلاب اسلامی آن‌قدر قوی نشده است که از رعبش، دشمنان ما نگاه چپ به هیچ مسلمانی در دنیا نیاندازند. 

آن چه بیشتر دل را می‌سوزاند این است که طاغوت‌های زمان، محکم‌ترین سیلی‌ها را از انقلاب ما خورده‌اند، ولی تلافی‌اش را سر دیگران درمی‌آورند و ما نمی‌توانیم از آن‌ها دفاع کنیم. این درد، جان‌کاه است.
بدون شک، بخشی از بار گناه این جنایت‌های وحشیانه در گوشه و کنار جهان اسلام، در هند و میانمار و یمن و نیجریه و جاهای دیگر، بر گردن آن جریان سیاسی داخل کشور است که سی - چهل سال است، برای کشور نسخه‌ی ضعف پیچید و برای عقب‌نشینی و ترس و سازش نظریه‌پردازی کرد. همان جریان خبیث و رذلی که تا توانست، بر عناصر قدرت انقلابی اسلامی ما تاخت تا تضعیفشان کند و از چشم مردم بیاندازد. همان تفکر بی‌شرفی که از لفظ شهید و شهادت، برای تیتر خبر شهادت حسین همدانی دریغ کرد. که اگر کارش بیشتر می‌گرفت، همه جا حجاب از سر دختر و زن مسلمان می‌کشیدند و سپس وحشیانه به جانش می‌افتادند.
اگر به اینها بود - به استثنای مشیئت الهی - امروز نه حزب الله لبنان بود و نه حشد شعبی عراق و نه جریان مقاومت سوریه و نه انصار الله یمن. 
اما از آنها گذشته خودمانیم؛ شاید ما فرزندان انقلاب و عاشقان روح الله نیز بی‌تقصیر نباشیم. ما که خوب می‌دانستیم تنها راه دفع ظلم از سایه‌ی مسلمانان و مستضعفان جهان قوی شدن است، هر روزی که برای قوی شدن گامی برنداشتیم، در واقع امنیت یک زن مسلمانی را در گوشه‌ای از جهان به خطر انداخته‌ایم. هر بار که به تنبلی و سستی و هوی و هوس و شهوت تن دادیم، به اندازه‌ی یک گام، انقلاب را از مسیر قوی شدن دور کرده‌ایم. ما بچه‌های انقلاب که به بهانه‌های گوناگون از سختی‌های بچه‌دار شدن و کار و تولید و جهاد و مسئولیت‌پذیری فرار می‌کنیم، ما هم در محدود شدن قدرت انقلاب اسلامی سهمی خواهیم داشت. قطعا اگر جهاد و تلاش بیشتری می‌کردیم انقلاب عزیز ما ابهت بیشتری داشت و رعب بیشتری در دل دشمنان می‌انداخت و امنیت مسلمانان بیشتر تأمین می‌شد.
حضرت آقا در نماز جمعه‌ی اخیرشان بعد از شهادت سردار فرمودند: «این فریاد انتقامی که از مردم شنیده شد در سرتاسر کشور، در واقع این فریاد انتقام، سوخت حقیقی موشک‌هایی بود که پایگاه آمریکایی را زیر و رو کرد.» خب اگر این فریاد انتقام‌خواهی را ادامه می‌دادیم و سوخت حقیقی بیشتری برای برادران سپاه فراهم می‌کردیم، امروز امریکا بیشتر سر جایش نشسته بود و دستش از منطقه‌ی ما کوتاه‌تر بود.
انقلابی که توانست امنیت لبنان و سوریه و عراق را برگرداند، اگر قوی‌تر شود، سایه‌ی امنیت‌بخشِ گسترده‌تری خواهد داشت. از میانِ بندگان خدا، کسانی هستند که هر وقت مظلومی دیدند، به آنها برمی‌خورد و به خودشان می‌گیرند. زمینه‌سازان ظهور امام زمان(عج) قاعدتا چنین روحیه‌ای دارند.

211- این پاکت، قیمت چیست؟

این قبول که مداح و منبری نباید برای پول کار کند. این هم قبول که مداح نباید روضه‌اش را بفروشد و سخنران نباید طی کند. ولی گاهی لای این همه حرف احساسی و قشنگ و درست، حق و حقوقی هم له می‌شود که کمتر کسی از آن می‌گوید. کلا بدانیم که تیر و ترکش این حرف‌ها بیشتر از این که دامن سخنرانان و مداحان معروف و شناخته شده را بگیرد، به پر و بال سخنرانان و مداحان جوان و غریب و غیر معروف می‌پیچد. 
کسی زورش به آن گنده‌ها که نمی‌رسد؛ یا اساسا رویش نمی‌شود مداح یا سخنران معروفی را دعوت کند و هیچ ندهد؛ آن بزرگوار هم اگر طی نکند چندان هنری نکرده که، چون معمولا کم و بیش پاکت خوبی به او می‌دهند و حسابی از او قدردانی می‌کنند؛ نوش جانش. ولی هر چه اخلاص و کار جهادی و خدمت بی اجر و مواجب است، کار جوان‌های غریب غیر معروف است. آن بانیان مجلس هم که با این موج‌ها یک‌باره هوس می‌کنند سخنران و مداح را به اخلاص و کار جهادی تمرین بدهند و هیچ چیزی به او ندهند، معمولا این کارها را سر جوان‌های غریب و ناشناخته در می‌آورند؛ نه آن گنده‌های نجومی بگیر. آن وقت این مداح و سخنران غریب که ساعت‌ها و روزها بلکه یکی دو ماه، دربست در خدمت این دستگاه و خیمه بوده چه کند؟! زن و بچه‌اش چه کنند؟! و راستی در این اوضاع کدام شغل را سراغ دارید که راحت امکان یکی دو ماه مرخصی بدون حقوق برای آدم فراهم کند؟! 
این جوان غریب، اگر بعد از ده‌ها بار قدرنشناسی، به ناچار با بانی هیئت طی کند چه گناهی کرده؟! این حرف‌ها که سر ابی عبد الله قیمت ندارد آخر چه ربطی دارد؟! مگر این بدبخت برای سر ابی عبد الله قیمت گذاشته؟! قیمت خرجی زن و بچه‌اش را گفته مرد مؤمن؛ نه قیمت سر ابی عبد الله را! سلمنا؛ روضه‌ی سید الشهدا قیمت ندارد، ولی خورد و خوراک و هزینه‌ی زندگی این مداح و زن و بچه‌اش که قیمت دارد؛ ندارد؟! اگر طی کند هزینه‌ی یک ماه زندگی‌اش را بدهد تا با خیال راحت خدمت کند و وقت بگذارد اشکالی دارد؟! الغرض، وقتی با شکلِ افراطیِ پول گرفتنِ بعضی از مداح‌های نجومی بگیر مبارزه می‌کنیم، لودرمان را بپاییم رطب و یابس را با هم له نکند.
کار برای خدا و پیامبر و اسلام و اهل بیت(ع) یکی دوتا نیست. اگر این فرهنگ را جا بیاندازیم که هر که برای خدا کار می‌کند نباید پول بگیرد، در واقع ناخواسته ریشه‌ی کار برای خدا را خشکانده‌ایم. خود اهل بیت(ع) به شعرا و معلمان قرآن هدایایی می‌دانند که در عرف ما پاکت نجومی به حساب می‌آید. این ور ماجرا را هم ببینیم.

210- جای خالی یک مهم!

نشانه‌ی این که فرهنگ عمومی ما به مسئله‌ای اهمیت می‌دهد، این است که کلی راه حل درست و غلط برای آن مسئله در فضای مجازی باشد.

وقتی چیزی در نگاه فرهنگ عمومی ما مهم و جدی نباشد یا فقط کمی تا قسمتی مهم باشد، هیچ وقت کلی راه حل ابتکاری ریز و درشت و تخصصی درباره‌اش نخواهیم دید. 

با همین شاخص می‌شود فهمید، مثلا بهبودی رشد مو و علاج ریزش آن برای ما مهم است، موفقیت در کنکور و انتخاب رشته بسیار مهم است. یا مثلا شکوفا کردن استعدادهای کودک با بازی‌های خلاقانه مهم است، آشپزی خوشمزه و متنوع هم مهم است. همچنین موفقیت در کسب و کار، آموزش زبان، موفقیت و اعتماد به نفس، روابط زناشویی، چگونگی ابراز عشق و محبت به همسر و کودک و خیلی موضوع‌های دیگر را هم می‌توان در زمره‌ی موضوع‌های مهم فرهنگ ما قرار داد. 

چند سالی است که حتی تم جشن تولد هم مهم شده، نشان به این نشان که چقدر ایده و راه حل برایش هست. حتی لابد چگونگی غافل‌گیر کردن همسر در روز تولدش هم مهم است که کلی روش و شگرد در فضای مجازی دارد. روش غافل‌گیرانه و ابتکاری برای اطلاع باردار شدن به شوهر هم کم‌کم به لیست مهم‌ها اضافه می‌شود. تازه وقتی یک راه حلی خودش یا آموزشش کلی خرج داشته باشد، بیشتر نشان‌دهنده‌ی میزان اهمیتش در فرهنگ عمومی ماست. 

حالا خودمانیم؛ مسئله‌ی "حفظ ابهت و اقتدار و شوکت پدر" در فرهنگ عمومی ما چه جایگاهی دارد؟! چندتا راه حل ابتکاری و خلاقانه در فضای مجازی می‌شود برایش پیدا کرد؟ چندتا دوره در این زمینه طراحی شده و به فروش می‌رسد؟ کلا چقدر عرضه و تقاضا در این باره وجود دارد؟! اساسا هشتگ اختصاصی این موضوع چیست؟! تقریبا هیچ!

209ـ خرس گنده‌ی ترجیحا قرمز

بدترین ظلم و جفایی که می‌شود به عشق کرد، این است که نماد و جلوه‌‌ای خرد و حقیر، بلکه به شدت بی‌ربط برایش تعریف شود؛ خرس گنده‌ی قرمز! مثل این می‌ماند که برای روز معلم، نماد خرگوش را قرار بدهیم و به معلم‌ها خرگوش اهدا کنیم. یا مثلا روز مادر، همه به مادرانشان گوسفند هدیه دهند، و روز پدر مثلا اسب آبی! یا مثلا عرف شود شب نیمه‌ی شعبان همه ترقه‌بازی کنند، در روز 22 بهمن همه نارنجی بپوشند، در روز دانش‌آموز آب‌بازی کنند، و در روز پرستار خاک‌بازی! 

می‌بینید؟! همین که پای یک نماد مسخره و بی‌ربط به میان می‌آید، آن مناسبت و پیام‌هایش همه به فنا می‌روند. دیگر هیچ حرف حسابی و عمیقی نمی‌شود زد. الگوها و رفتارها و نگاه‌ها، همه به تبع این نماد بی‌ربط و کلاس پایین، خراب می‌شوند. 

اگر برای عشق و محبت، هیچ روز و نماد و الگویی نباشد، بسی بهتر است از این که یک نماد و الگوی کلاس پایین و بی‌ربط داشته باشد. اساسا از شکل و شمایل نماد عشق و محبت در فرهنگ غرب می‌شود حدس زد عشق، در آن ور آب چه جایگاهی دارد.

انسانها هر چه بزرگتر و کاملتر می شوند، ظرفیت داشتن عشق و محبت عمیق‌تر و طبعا لذتبخشتری پیدا می کنند. و قطعا با تجربه کردن محبتی عمیق، زندگی با نشاط تر و شیرینتری خواهند داشت.
محبتی که نمادش قلب و خرس باشد و با این کادوهای بچه گانه نشان داده می شود، محبت انسان‌های کوچک است که نمی تواند خیلی عمیق و دل‌چسب و لذت‌بخش باشد. جدای از این که خیلی وقتها ماندگار هم نیست و با کمتر اختلاف و دعوایی تار و پودش از هم می پاشد. فرهنگی که از زاویه‌ی بچه‌گانه‌ی #ولنتاین به عشق و محبت نگاه می کند، ارمغانی جز #گودبای_پارتی برای خانواده‌ها نداشته است!

تصویر پدری که چند کیلو سیب‌زمینی و پیاز و میوه در دستانش دارد و برای زن و بچه‌اش می‌برد، بسیار عاشقانه‌تر از تصویر جوانی است که خرس گنده‌ای بر سقف ماشینش سوار کرده و برای عشقش می‌برد. عشق مفهوم عمیق و سنگینی است؛ سبکش نکنیم.  

208- التماس تعادل!

مهر و محبت که زیادی شد، سر از چاپلوسی درمی‌آورد. شجاعتِ زیادی هم نوعی دیوانگی است. تواضعِ زیادی ذلت است. سخاوت هم اگر زیادی شد، ول‌خرجی و اسراف است. اهمیتِ زیادی به بهداشت، به وسواس می‌انجامد. احتیاط کردن زیادی دیگر ترس است. در هر چیزی مشورت خواستن، عین وابستگی است. و کلا قید مشورت را زدن، همان یک‌دندگی است. انعطاف زیادی، آدم را بی‌شخصیت نشان می‌دهد. شوخی زیادی همان لودگی و جلف‌بازی است. زیادی هم که جدی باشی، خشک و نچسب خواهی بود.

این‌ها به کنار، هیچ کار و صفت خوبی، بی‌آفت و آسیب نیست. مثلا اگر خیلی بااستعداد و تیزهوش باشی، ممکن است تنبل و کم‌کار شوی. اگر خیلی آدم موفقی باشی، شاید دچار عجب و غرور شوی. اگر کار کنی و پول دربیاوری، بعید نیست توکلت به خدا کم شود. اگر پول‌دار شوی، به طغیان‌زدگی نزدیک‌تر شده‌ای. اگر اهل گناه نباشی، شاید فکر کنی نیاز به استغفار نداری. یا اگر توفیق معنوی خاصی نصیبت شود، فکر کنی از بقیه جلو زده‌ای. دیگر این که اگر کار خوبی انجام دهی، برای ریاکردن مستعدتری. و اگر خدمتی کنی توقعت بالا می‌رود و چه بسا منت بگذاری. کلا گل بی‌خار نداریم. باز بشمارم؟! 
 
بیچاره و قابل ترحم کسانی که با دیدن غیرتِ کاریکاتوریِ کج و معوجِ آفت خورده‌ی آسیب‌دیده‌ی آدمی نامتعادل، طعنه به غیرت زدند و گفتند: من ناموس کسی نیستم! و در واقع رسما خواسته‌اند همه بی‌ناموس شوند! 
پس با همین دست‌فرمان ادامه دهند و در واکنش به وسواسی‌ها بگویند: "من نجاست را دوست دارم". چاپلوسان را هم با شعار "مرگ بر مهربانی" سر جای خود بنشانند. در پاسخ به ریاکاران هم شعار "من بی‌دینم" یا "من خدا نشناسم" سر دهند. 
بگذریم که اینها در فضای امن و ناموس‌پرست وطن اسلامی ما زندگی می‌کنند که نه داعشی‌ها حق تجاوز دارند و نه زن و دختر ما مثل غرب، بی‌پناه و مأوا است. اگر این چتر امن غیرت نبود، همین‌ها ترس برشان می‌داشت و دربه‌در دنبال غیوری می‌گشتند تا از شر بی‌ناموس‌ها حفظشان کند.

207ـ مؤمن به معجزه نیاز دارد!

زندگی یک مؤمن نیازمندی‌های خاص خودش را دارد. او مثل یک کافر بی‌دین قانع به آب و دان نیست؛ به عبارتی موتور زندگی‌اش با این امکانات حداقلی راه نمی‌افتد. مثلا در کنار همه‌ی نیازمندی‌ها و خدمات شهری که نیاز هر انسانی است، مسجد و حسینیه و هیئت و حرم هم می‌خواهد. وگرنه دلش می‌گیرد و از زندگی‌اش لذت نمی‌برد.

یکی دیگر از نیازمندی‌های مؤمن معجزه است. معجزه فقط برای اثبات حقانیت دین نیست؛ برای این هم لازم است که دل مؤمن را قرص کند و موتور زندگی‌اش را گرم نگه دارد و نشاط یک زندگی مؤمنانه را حفظ کند. ما هر چند روز یک بار باید معجزه ببینیم وگرنه دل‌مان می‌پوسد، نم می‌گیرد، خراب می‌شود.

شاید به همین دلیل است که خدا قرآن را این چنین در دسترس همه‌ی مسلمان‌ها قرار داد و اجازه داد هر روز به آن مراجعه کنند. مسئله فقط یادآوری نکات و آموزه‌های قرآن نیست؛ هر یک از ما باید دریافت‌های نو به نو و اختصاصی از اعجاز قرآن داشته باشیم. اساسا یکی از تفریحات مؤمن باید کنجکاوی در کشف لایه‌های جدید اعجاز قرآن باشد. وگرنه حوصله‌اش در این دنیای تکراری سر می‌رود و دیگر دل و دماغ عبادت نخواهد داشت.

شاید بعضی‌ها با خود بگویند: چه جالب! ولی چگونه؟!
نمی‌دانم؛ ولی قرآنی که برای تک‌تک انسان‌ها معجزه‌ی اختصاصی و نو به نو نداشته باشد، شایسته‌ی این نیست که معجزه‌ی نبی خاتم(ص) باشد. برای کشف معجزه‌هایش نه دوره‌ای می‌شناسم و نه کتابی دیده‌ام ولی خود قرآن باید بتواند کنجکاوی ما را پاسخ بدهد. هر روز با کنجکاوی و با انگیزه‌ی تماشای یک معجزه‌ی جدید به قرآن مراجعه کنیم و بخوانیمش، بعید می‌دانم بی‌جواب بگذارد ما را. کتاب خدا باید با دیگر کتاب‌ها فرق کند دیگر!

206ـ خدا ما را مدگرا آفرید

ما انسان‌ها مدگراییم؛ این‌قدر که گاهی نمی‌توانیم زشتی و زیبایی را بدون در نظر گرفتن مد روز معنی کنیم. مثلا در پوشش، هر جماعت و صنفی - نه فقط قرتی‌ها و جلف‌ها - مدی دارند برای خودشان. و هر کس لاجرم تابع مد جماعت هم‌کیش و قماش خودش می‌شود. عکس‌های پنجاه سال و صد سال پیش را که ببینی همه، جور دیگر تیپ می‌زدند و امروز فرق دارند؛ دکتر مهندس‌ها، کارمندها، دانشجوها، بازاریها و حتی علما و مراجع تقلید! مراجع ما هم دیگر آن عینک‌های ضخیم و قدیم را نمی‌زنند؛ مثل علمای قدیم عمامه‌ی خیلی بزرگ نمی‌بندند و محاسنشان کوتاه‌تر از علمای قدیم است، رنگ و مدل دوخت عبا و قبایشان هم فرق‌هایی کرده و دیگر مثل علمای قدیم شالی دور کمرشان روی قبا نمی‌بندند. 
حتی در روایات آمده که وقتی غریبه‌ای وارد مسجد النبی می‌شد، می‌پرسید: کدامتان پیامبرید؟! پس حتی پیامبران هم مشکلی با مد روز خود نداشتند و مثل بقیه لباس می‌پوشیدند.
انگار حس و گرایشی در وجود آدمی است که دوست ندارد ساز مخالف بزند و انگشت‌نما یا وصله‌ی نچسب باشد، مخصوصا اگر همه دارند کاری می‌کنند که چندان عیبی هم ندارد. حالا اگر داشتند کار خوبی می‌کردند این حس شدیدتر هم خواهد بود. اینجا اگر با مردم همراهی نکند احساس می‌کند از بقیه عقب افتاده است و این برایش خیلی ناگوار است. مثلا اربعین تا وقتی که خاص بود و کمتر کسی می‌رفت، نرفتنش چندان سخت نبود. ولی وقتی میلیونی شد دیگر نمی‌شد نرفت؛ حس جاماندن و عقب‌افتادن بیچاره می‌کرد آدم را. 
خدا در قرآن چندین بار چیزهایی از این قبیل گفته که: "هر چه در آسمان‌ها و زمین است خدا را تسبیح می‌گوید." یا "هر که در آسمان و زمین است تسلیم اوست." یا "...به او سجده می‌کند." نمی‌دانم شاید خدا خواسته مدگرایی ما را تحریک کند که ببین همه اینطورند، بپا عقب نمانی از کائنات زمین و آسمان! شاید خدا حس مدگرایی را در وجودمان گذاشته برای چنین جاهایی.