چشم خدا

دست نوشته های دینی و سیاسی و اجتماعی من

دست نوشته های دینی و سیاسی و اجتماعی من

چشم خدا

گفت می خواهم بدانم کیستی
گفتمش آقای من سید علی است

آخرین نظرات

206ـ خدا ما را مدگرا آفرید

ما انسان‌ها مدگراییم؛ این‌قدر که گاهی نمی‌توانیم زشتی و زیبایی را بدون در نظر گرفتن مد روز معنی کنیم. مثلا در پوشش، هر جماعت و صنفی - نه فقط قرتی‌ها و جلف‌ها - مدی دارند برای خودشان. و هر کس لاجرم تابع مد جماعت هم‌کیش و قماش خودش می‌شود. عکس‌های پنجاه سال و صد سال پیش را که ببینی همه، جور دیگر تیپ می‌زدند و امروز فرق دارند؛ دکتر مهندس‌ها، کارمندها، دانشجوها، بازاریها و حتی علما و مراجع تقلید! مراجع ما هم دیگر آن عینک‌های ضخیم و قدیم را نمی‌زنند؛ مثل علمای قدیم عمامه‌ی خیلی بزرگ نمی‌بندند و محاسنشان کوتاه‌تر از علمای قدیم است، رنگ و مدل دوخت عبا و قبایشان هم فرق‌هایی کرده و دیگر مثل علمای قدیم شالی دور کمرشان روی قبا نمی‌بندند. 
حتی در روایات آمده که وقتی غریبه‌ای وارد مسجد النبی می‌شد، می‌پرسید: کدامتان پیامبرید؟! پس حتی پیامبران هم مشکلی با مد روز خود نداشتند و مثل بقیه لباس می‌پوشیدند.
انگار حس و گرایشی در وجود آدمی است که دوست ندارد ساز مخالف بزند و انگشت‌نما یا وصله‌ی نچسب باشد، مخصوصا اگر همه دارند کاری می‌کنند که چندان عیبی هم ندارد. حالا اگر داشتند کار خوبی می‌کردند این حس شدیدتر هم خواهد بود. اینجا اگر با مردم همراهی نکند احساس می‌کند از بقیه عقب افتاده است و این برایش خیلی ناگوار است. مثلا اربعین تا وقتی که خاص بود و کمتر کسی می‌رفت، نرفتنش چندان سخت نبود. ولی وقتی میلیونی شد دیگر نمی‌شد نرفت؛ حس جاماندن و عقب‌افتادن بیچاره می‌کرد آدم را. 
خدا در قرآن چندین بار چیزهایی از این قبیل گفته که: "هر چه در آسمان‌ها و زمین است خدا را تسبیح می‌گوید." یا "هر که در آسمان و زمین است تسلیم اوست." یا "...به او سجده می‌کند." نمی‌دانم شاید خدا خواسته مدگرایی ما را تحریک کند که ببین همه اینطورند، بپا عقب نمانی از کائنات زمین و آسمان! شاید خدا حس مدگرایی را در وجودمان گذاشته برای چنین جاهایی.

205ـ مانده تا بشناسیم خودمان را!

جامعه را به سادگی نمی‌توان شناخت؛ این که مهم‌ترین نقطه‌ی قوت و ضعفش چیست، نیازش چیست، سرنوشتش چیست، دلش با کیست، در کجای تاریخ ایستاده و چندقدمی کجاست، اساسا رو به افول است یا پیشرفت، همین الآن در حال برد است یا باخت، الآن در چند قدمی قله است یا سقوط یا هر دو، حال و روز الآنش شبیه کدام موقعیت تاریخی است، وضعش از سال‌های گذشته بهتر است یا بدتر، اصلا فلان پدیده‌ی اجتماعی فرصت است یا تهدید، هیچ کدامشان ساده نیست؛ گرچه همه راجع به این مسائل نظر می‌دهیم و فکر می‌کنیم خیلی بلدیم. حتی چه بسا خیال کنیم این مسائل فکر کردن ندارد، از بس معلوم است. و دقیقا به همین خاطر پیچیده است. از بس پیچیده است، هر کسی پیچیدگی‌اش را درک نمی‌کند.
کمتر کسی می‌توانست ظرفیت و استعداد بالندگی و رشد را یکی دو سال قبل از بعثت پیامبر(ص)، در بین جامعه‌ی عرب جاهلی آن روز ببیند. و کم‌تر کسی یکی دو سال پیش از رحلت پیامبر(ص) می‌توانست افول و انحراف وحشتناک و قریب الوقوع همان جامعه را حدس بزند. کمتر کسی می‌توانست دو سال قبل از پیروزی انقلاب، آن را حدس بزند. کمتر کسی می‌توانست در میانه‌ی دهه‌ی پنجاه، حال و روز و روحیه و رشادت و مقاومت و شجاعت ملت ایران را در دهه‌ی شصت حدس بزند. خب این یعنی چه؟! یعنی شناخت جامعه آن‌قدرها هم که فکر می‌کنیم ساده نیست؛ اتفاقا بسیار هم پیچیده است. با نگاه کردن و زندگی کردن و بولتن‌های خبری را رصد کردن، چندان چیزی گیرمان نمی‌آید. فوقش می‌توانیم وضع جامعه را بر اساس آن چه با چشم دیده‌ایم روایت کنیم که چنین و چنان است. اما این که بتوانیم آن سؤال‌های اساسی و بنیادین را درباره‌ی جامعه پاسخ بدهیم، نخیر؛ واقعا سخت است.

من اگر به سه سال پیش برگردم، که مثل حالا، فحش و ناسزا و تیکه و طعنه و کنایه به نیروهای سپاه و بسیج و کلا انقلابی‌ها از در و دیوار فضای مجازی می‌ریخت، شلوغ‌ترین صفحات اینستاگرام مثل حالا از آنِ سلبریتی‌های نوعا بی‌سواد و کم‌عقل و بی‌شرف بود، هشتگ‌های ضد انقلاب و ضد دین راحت در توییتر ترند می‌شد، نامزدهای دروغ‌گوی بی‌عرضه و بی‌شرف، با تیکه انداختن به ارزش‌های انقلاب پیروز میدان می‌شدند، حجاب روز به روز آب‌تر می‌رفت، تا یک فرد انقلابی یا مذهبی خبطی می‌کرد یا سوتی می‌داد، مثل اجل معلق بر سرش می‌ریختند و آبرو برای بدبخت نمی‌گذاشتند، با دیدن این اوضاع که الآن هم هست، هرگز نمی‌توانستم این همه شور و احساس و محبت و عشق بی‌نظیر به حاج قاسم را حدس بزنم. اصلا فکر نمی‌کردم بعد از شهادتش اینقدر مردم برایش هیاهو کنند. گمان نمی‌کردم با همه‌ی محدودیت‌ها و ممنوعیت‌ها این قدر خونش گرم بماند و سرد نشود، بلکه روز به روز هم داغ‌تر شود. تا جوهر ناب و آتش زیر خاکستری در این مردم نباشد، خون سردار کاری از پیش نخواهد برد؛ هر چه می‌خواهد این خون داغ و پاک باشد. از خون صدیقه‌ی زهرا(س)  داغ‌تر و پاک‌تر؟! توانست آن جامعه‌ی مرده‌ی مدینه را تکان دهد؟ نه والله!
ما هنوز هم این جامعه‌ی خودمان را نشناخته‌ایم. همچنان همه از دوستان گرفته تا دشمنان قرار است فریب بدحجابی‌های جامعه و فضای مجازی و فحش و طعنه‌هایش را بخوریم و فکر کنیم دیگر کار تمام است. این جامعه ان شاء الله تا ظهور امام زمان(عج) برای دوست و دشمن شگفتانه‌ها دارد. مانده تا بشناسیم خودمان را!  

204ـ خدا را در کف اینستاگرام هم می‌شود دید!

خدا را چندان نمی‌شود در درس‌های اصول عقائد شناخت. گیرم اگر بشود وجود و صفاتش را آنجا اثبات کرد، آنجا نه می‌شود حسش کرد و نه می‌شود دید. خدا را همین جا در لابه‌لای حوادث زندگی و وسط کوچه پس کوچه‌های همین شهر می‌شود دید. اساسا خدا ما را اینجا در این دنیا گذاشته و چند صباحی عمر به ما داده تا پیدایش کنیم. خدا لای کتاب‌ها نیست؛ مگر آن کتاب‌هایی که زندگی را حکایت کنند. خدا همین جاست.

کلاس عقائد نمی‌خواهد؛ کافی است چشم باز کنی و ببینی اوضاع را. مثال یکی دوتا که نیست، ولی یکی از گل‌درشت‌هایش این روزها جلوی چشم ماست. فکر کن یک عزیزی یک عمر مخفیانه و مخلصانه و بی‌سر وصدا کار کرد و هیچ کس او را نشناخت. سال‌های آخر هم که شناخته شد، هر جا برای سخنرانی دعوتش می‌کردند، معمولا نمی‌رفت. یادداشت و کتاب و مقاله هم هیچ نمی‌نوشت، یا اگر می‌نوشت منتشر نمی‌کرد. صفحه و سایت و کانال و رسانه هم هیچ نداشت. اصلا تزش این بود که: "باید به این بلوغ برسیم که نباید دیده شویم" انصافا استتارگر حرفه‌ای هم بود. بعد از شهادتش هم هیچ جا نمی‌شود اسم و عکس و هشتگش را منتشر کرد، از بس از نامش می‌ترسند؛ ولی بیا و ببین چه خبر است! هر جا را که باز می‌کنی نام و یاد حاجی است. بیش از 400 عنوان کتاب تا حالا درباره‌اش چاپ شده؛ عجیب نیست؟! این اوضاع حکایت از چه دارد؟! لابد این عالم خدایی دارد که چرخش اینجور می‌چرخد، و لابد این خدا خیلی همه‌کاره و همه‌فن‌حریف است که اوضاع این طور پیش می‌رود. و لابد این خدا خیلی از تیپ حاجی خوشش می‌آید که این طور برایش سنگ تمام می‌گذارد. و لابد این خدا خیلی بر اوضاع مسلط است که روی امپرواطورهای رسانه‌ای دنیا را این طور کم کرده. لابد معامله با این خدا خیلی به نفع انسان تمام می‌شود. 
خدا را در درس‌های دینی اگر ندیدی، همین جا در کف اینستاگرام هم می‌شود دید. مخصوصا این روزها. درس خداشناسی آنقدرها هم نظری نیست؛ کارگاهی است بیشتر.
 

203- وصیتی که تک افتاد!


وصیت‌نامه‌ی سردار نه تنوع دارد نه حرف تازه‌ای! به مردم و مسئولین و نظامیان و رزمندگان و حتی علما و مراجع تقریبا یک وصیت کرده و بس؛ جان شما و جان سید علی!
این مرد خدا بعد از چهل سال کار و تلاش و مجاهدت و تجربه‌اندوزی و نشست و برخاست با همه‌ی بزرگان جهان اسلام، از همه‌ی فضائل و اخلاقیات و عبادات و مستحبات فقط یکی را انتخاب کرد؛ یاری رهبر!
فکر کن مرد میدانی، چهل سال جهاد خالصانه کند، ظفرهای چشم‌خیره‌کنش دوست و دشمن را شگفت‌زده کند، دست غیب خدا هم‌پای او در خاک‌ریزها و سنگرها  دیده شود، قبل از شهادتش دل از پیر و جوان جهان اسلام و حتی غیر اسلام ببرد، مثل اولیای خدا، کشف و کرامت‌های بسیار، لابه‌لای داستان‌هایش دیده شود و سرانجام ویژه‌ترین شهادت قرن به دستور مستقیم امام کفر و طاغوت زمان نصیبش شود و سپس با تشییعی چند ده میلیونی و بی‌مانند، تک‌دست به جا مانده‌اش شهر به شهر بر دستان مردم، به طواف حرم‌های ایران و عراق رود و آن‌گاه درزادگاهش آرام بگیرد. و آن وقت این شهید ویژه‌ و بی‌نظیر، فقط یک وصیت داشته باشد! مثل خورشیدی که وسط آسمان تک افتاده باشد، تا هر کوری هم ببیندش. آیه و نشانه از این روشن‌تر؟! 
این کارگردانی خداست؛ باور کن. من باور نمی‌کنم خدا اجازه دهد در وصیت‌نامه‌ی حاجی جز حق و حکمت چیزی بگنجد؛ دست خود حاجی که نیست؛ خدا انتخابش کرده و برایش برنامه‌ها دارد؛ باید وصیت‌نامه‌اش هم ویژه باشد.

202ـ دلیلم همین حاجی!

من برای خودم این طور استدلال می‌کنم، ببینید چطور است. می‌گویم: اگر این انقلاب حق نبود، اگر این جبهه‌ی مقاومت حق نبود، اگر درست نبود، اگر خدا با آن نبود، قاعدتا یکی مثل حاج قاسم این قدر محبوب نمی‌شد. بگردید در میان افسران و سربازان و سرداران دنیا؛ آیا کسی یک هزارم محبوبیت حاجی ما را دارد؟! چرا فقط شهدای جبهه‌ی مقاومت و انقلابی ما محبوبند؛ حاج قاسم، حاج عماد، حاج ابومهدی و خیلی‌های دیگر؟ مگر دیگران کشته نمی‌دهند؟! اصلا بگو روسیه که آمد در جنگ علیه داعش کمکمان کرد، آنها که ظالم و تجاوزگر نبودند که، ولی باز سردار دلها ندارند. چرا واقعا؟! انگار چنین محبوبیتی اساسا پدیده‌ی نادری است که فقط اینجا به وفور یافت می‌شود؛ اینجا یعنی جبهه‌ی مقاومت؛ یعنی خورشید انقلاب و اقمار دور و برش. آمریکا با هالیوودش و این همه کشته‌ای که در جنگ‌ها داده یک سردار دل‌ها ندارد، لابد چون بر باطل است. الغرض دلم قرص است که این انقلاب بر حق است و سرنوشتش روشن. دلیلم همین حاجی!
 

201ـ این که دیگر بصیرت نمی‌خواست!

روزی که امتحان، سخت و پیچیده شود و رسما فتنه‌ای به‌پا ‌شود که رطب و یابس را با هم در‌آمیزد، وقتی خواص جامعه پا در گل رودربایستی‌ها گیج بزنند، وقتی جریان باطل بتواند اوضاع را غبارآلود کند و نگذارد چشم‌ها ببینند، وقتی امر بر مردم مشتبه، و تشخیص مؤمن از منافق دشوار شود، وقتی سرعت حوادث بیش از قدرت تشخیص و تحلیل مردم شود، در چنین شرایطی خدا به کمک مردم دل‌پاک و ساده‌دل می‌آید؛ کاری می‌کند که جریان باطل سوتی بدی بدهد تا دل‌ها بیدار شود و هر کس که همچنان گیج می‌زده حساب کار دستش بیاید. این شد که جنبش سبزی که شال سبز سیدی را شعارش کرده بود، کارش به هتک حرمت روز عاشورا و امام حسین(ع) و عزاداران کشید، و این شد که یوم الله #نه_دی شکل گرفت. ملتی که امام حسین(ع) خط قرمزش باشد نجات یافته است. دم ملت شریف و باصفای ایران گرم که کمکی‌های خدا را تحویل گرفت، وگرنه خدا به مردم بی‌معرفت مدینه هم خواست کمک کند ولی بد بی‌شعور بودند آنها. کمکی‌های آن روز خدا جوری شد که دیگر معرفت و بصیرت نمی‌خواست؛ همین که به غیرت چندین مرد بر می‌خورد و داد می‌زدند "ما از دعوای سیاسیتان سردرنمی‌آوریم ولی غلط می‌کند کسی دست روی دختر پیغمبر بلند کند" بس بود! این که دیگر بصیرت سیاسی نمی‌خواست، می‌خواست؟

 

    200ـ تو هم دعوایی هستی!

    ریخت مغز و روح و عواطف انسان، به گونه‌ای است که حتما باید دوستی و دشمنی کند. مغز و روح انسان یک‌کاسه نیست و نمی‌شود همه را دوست داشت و به همه لبخند زد. نمی‌شود همه را خوب دید یا با همه خوب بود. هستند البته کسانی که توصیه‌های این چنینی دارند یا ژستش را می‌گیرند یا فلسفه‌اش را می‌بافند، ولی اتفاقا همان‌ها که پرچم‌دار "با همه مهربان باشیم"اند، در جدال با مخالفانشان، کم دود و باروت و گدازه‌های آتش از آتش‌فشان چشم و دهان‌شان نمی‌جهد. ارباب "با همه مهربان باشیم" کم توهین نکرده‌اند به منتقدانشان! و آنهایی که سنگ "اسلام رحمانی" را به سینه زده‌اند کم سنگ نزده‌اند به این و آن.

    ذات انسان را خوب نشناخته‌اند و گمان کرده‌اند انسان می‌تواند بدون دشمنی، دوستی کند و بدون قهر، مهر کند. این قالب از پیش تنظیم‌شده‌ی روح انسان است که برای خود حتما جبهه‌ی رقیب می‌سازد. گویا دشمنی‌کردن و برائت جستن، نیاز فطری انسان است؛ عینا مثل دوستی کردن و عشق ورزیدن.

    و شاید بشود گفت از آنجا که انسان عاشق‌بیشه است، پس لاجرم دشمنی هم می‌کند و برائت هم می‌جوید. عشق اگر واقعا باشد، بناچار خشم و کینه هم به دنبال دارد. این گزاره‌ها پر واضح است؛ مگر برای کسی که اندک تأملی در ذات انسان و کنش و رفتارهایش نداشته باشد، که کم نیست این جور آدم‌ها.


    آن که شعار مهربانی با مخالف سر داده‌، لطفا مهربانی خودش با عرق‌خور و بی‌حجاب و بی‌نماز را به اسم مهربانی با مخالف فاکتور نکند. از کی تا حالا این جماعت مخالفش بودند که مهربانی با اینها بشود تحمل مخالف و مهر و مدارا با دیگران؟! او اگر راست می‌گوید با مخالفان واقعی خودش مهربان باشد؛ نه مخالفین فیکِ خودساخته! اگر راست می‌گوید با بچه مذهبی نمازخوانی که به او گیر می‌دهد مهربان باشد. با مسئولی که به پر و پایش پیچیده مهربان باشد. 

    گفت و نوشت همین جماعت مهربان، سراسر خشم و نفرت و لعن و برائت است؛ اما نه نسبت به دشمنان اسلام و مسلمین؛ نسبت به بچه شیعه‌های مذهبی منتقد. از اول تا به آخر هم با توپ و تشر نهی از منکر می‌کنند؛ اما نه گنه‌کاران علنی را که برایشان سوت و کف می‌زنند؛ مذهبی‌های نمازخوان و قرآن‌خوان و بچه هیئتی‌های بسیجی را.
     

    آن که فاز "همه خوبند" برداشته و بوق "با همه مهربان باشیم" نواخته، خیالش تخت که عمرا نمی‌تواند تنظیمات مغزش را از بیخ بکوبد و از نو بسازد؛ به گونه‌ای که پای حرفش بایستد و راستی راستی با همه خوب باشد. ذهن همه بدها و خوب‌ها دارد؛ دوست و دشمن دارد. احساسات همه مهر و قهر دارد و باید خرج کسی شوند حتما. نسخه‌ی دین این نیست که با همه خوب باش؛ بلکه با خوب‌ها خوب باشد و با دشمنان و منافقان بد. تو ای انسان حتما دعوا خواهی کرد و با کسانی دشمنی، پس دعواهایت را شخصی نکن؛ پس خودت را محور قرار نده. بگذار دعواهایت برای خدا و پیامبر و جبهه‌ی حق باشد. چنین نکنی دعواهایت شخصی خواهد شد و با کسانی نامهربانی خواهی کرد که بعضی‌ها اتفاقا بسیار خوبند. با دشمنان خدا و پیامبر در نیفتی با دشمنان خودت در خواهی افتاد! تو اگر نسبت به دشمنان خدا دلسوزی کنی به منتقدان خودت بی‌رحمی خواهی کرد! حالا خود دانی.

    199- دانشمندان چشم‌بسته!

    اگر یک به اصطلاح دانشمندی بخواهد رخ‌دادها و رفتارها و حوادث سیاسی جهان را بدون درنظر گرفتن انگیزه‌ها‌ی قدرت‌طلبان و ثروت‌اندوزان عالم تحلیل کند، چه خواهد گفت؟! لابد مثلا جنگ‌ها را به انباشت و انفجار طبیعی قدرت تفسیر می‌کند، یا مثلا کشورگشایی‌ها را جزر و مد طبیعی کشورها می‌نامد؛ تغییر سلسله‌های پادشاهان را هم لابد چیزی مثل آمد و شد فصل‌ها می‌فهمد؛ نتایج انتخابات را هم قاعدتا برایند طبیعی یک روند تکاملی چند هزار ساله می‌بیند و هکذا...! اساسا همین که علت اصلی این پدیده‌ها را نبیند یا نخواهد ببیند، مجبور می‌شود کلی حرف و نظریه و تحلیل قشنگ و پرطنین و علم‌نما از خود در کند که از دم ناحسابی است. 
    داستان این جفنگیات تخیلی، داستان چندین نسلْ دانشمند غربی است که بزرگترین واقعیت جهان، یعنی خدای رب العالمین را ندید گرفتند، به انسان، این موجودِ مکرّمِ خليفةُ اللهِ مکلّفِ مسئول هم به عنوان یک گونه‌ی پیشرفته‌ی جانوری نگریستند، هدف خلقت انسان را که عبادت باشد هم ندیدند، و با همین بضاعت مزجات و اعتماد به نفسی در اوج رفتند سراغ پاسخ به بنیادی‌ترین پرسش‌های فلسفی بشر و تفسیر جدی‌ترین سنت‌های عالم خلقت. تا توانستند هم از واژه‌هایی مانند طبیعت، روند تکاملی طبیعت، انتخابِ رو به تکامل نظام طبیعت، هدف طبیعت و از این دست واژه‌های بی سر و ته استفاده کردند. 

    198- صمیمانه با منتخب جمهور

    از باب نصیحت و خیرخواهی برای ائمه‌ی مسلمین، بگذارید صمیمانه و برادرانه که چه عرض کنم، فرزندانه با شما سخن بگویم آقای رئیسی عزیز! 

    از این که شما رئیس جمهور شدید خوش‌حالم و فکر می‌کنم ملت ایران، این فرمان حضرت آقا را با هشت سال تأخیر لبیک گفت که: "آنچه ما برای رئیس‌جمهور آینده نیاز داریم، عبارت است از امتیازاتی که امروز وجود دارد، منهای ضعفهائی که وجود دارد." از صمیم قلب آرزو و دعا می‌کنم که چنین باشید و چنین بمانید. 
    خوب می‌دانید که در جایگاهی نشسته‌اید که عاقبتش بدعاقبتی است الا ما ندر! تلفات این پست زیاد است؛ هر که بر این صندلی نشست محکم یا آهسته چپ کرد و ور افتاد. آقا را نبینید که او تک است و قیاسش به نفس، ناصواب. 
    سال‌ها مسئولیت و قدرت داشتن و کف نفس کردن و سلامت خود را حفظ کردن و اخلاق و تقوی را رعایت کردن، سرمایه‌ و تجربه‌ای است که ان شاء الله در این امتحان سخت نیز کمکتان خواهد کرد؛ ولی امتحان ریاست جمهوری چیز دیگری است؛ اختیارات و قدرت و شهرت و محبوبیت دیگری دارد که هر کدام کافی است تا کله‌پا کند بزرگ‌مردی را!
    رئیس جمهور سرمایه‌ی ملت است و چپ کردنش، خسارتی بزرگ برای همه. پس لابد فرض است از جیب بیت المال کارگروهی اندیشه‌ورز تأسیس کنید تا علل انحراف پیشینیان را بررسی کنند و تا چهار، بلکه ان شاء الله هشت سال، بی‌تعارف و بدون چاپلوسی مراقبتان باشند. 
    بزنید در دهان هر خاله خرسه‌ای که زیر قبا و عبایتان بخواهد جبهه و گفتمان مثلا 28 خرداد در کند که می‌بینید آخر و عاقبت سران گفتمان سوم تیر و جبهه‌ی دوم خرداد چه شد! مگر گفتمان امام و رهبری و جبهه‌ی انقلاب چه کم دارد که نیاز به جبهه و گفتمان اختصاصی باشد؟! 
    دیدید عنوان پوچ و میان‌تهی "احمدی‌نژادی‌ها" چه بر سر احمدی‌نژاد آورد، پس نگذارید بادمجان دور قاب‌چین‌ها پرچم ضلال "رئیسی‌ها" را علم کنند و تعصبات جاهلی را دامن بزنند. خوش داشته باشید عالم و آدم، ما را فرزندان انقلاب بخوانند و سربازان خمینی و خامنه‌ای بنامند و بس!
    روحانی فکر می‌کرد بهتر از امام و آقا آمریکا را می‌شناسد؛ کلی حمد و ثنا و تعریف خرج برجامش کرد، که رهبر به آن خوش‌بین نبود. این مرد ساده‌اندیش فکر می‌کرد عالم دست کدخداست نه خدایی که خط قرمزش ولایت است! با رهبر حکیم ما کل انداخته بود و خیز گرفته بود که مچ آقا را بخواباند و ثابت کند راه حل مشکل ما با آمریکا همین است که من می‌گویم نه آن چه امام و آقا می‌گویند!  ببین عاقبتش چه شد؟! پس این پنبه را از گوشتان بردارید که بهتر از امام و آقا می‌فهمید. لطفا به سخنان آقا هم تبصره نزنید که بد سیلی می‌خورید! ما رئیس جمهوری نمی‌خواهیم که فقط احترام آقا را نگه دارد، بعد برود کار خودش را بکند. رئیس جمهور باشعوری می‌خواهیم که بفهمد حکمت عمیق سخنان این مرد بزرگ را!
    راستی بچه‌های جنگ، دفاع مقدس را نه فقط با سلاح و تدبیر نظامی، که با روضه و توسل هم پیش بردند. پس این تجربه‌ی عظیم و گران‌قدر مدیریتی را نگذارید خاک بخورد. 
    حواستان باشد اگر خوب کار کنید، بعضی از غیر انقلابی‌ها دل از شرق و غرب می‌بُرند و انقلابی خواهند شد. و اگر بد کار کنید بعضی از انقلابی‌های امروز به جای شما با امام و آقا و انقلاب قهر خواهند کرد. پس مواظب باشید.

    197ـ وقتی دوست نداشتم برق بیاید!

    من از قدیم و ندیم چندان مشکلی با قطعی برق نداشتم. با گرمایش و این اواخر با از کار و کاسبی افتادن چرا، ولی کلا با فضای تاریک حال می‌کنم. اولین خاطراتم از قطعی برق و تاریکی‌ برمی‌گردد به روزهای آخر سال‌های جبهه که قم و تهران هم آماج بمب‌باران صدام شده بودند و مدارس‌مان مثل این روزها تعطیل بود. هر چند روز یک‌بار آژیر خطر، وسط برنامه‌ی فیلم و سریال می‌آمد و پشت بندش برق می‌رفت. سنّم آن قدری نبود که در آن شرایط هم‌دل با پدر و مادرم دلم شور بزند و هم‌زبان با آنها ذکر بگویم و آیة الکرسی بخوانم. فقط صدای بمب‌باران و لرزش شیشه‌ها را شنیده و دیده بودم اما خود بمب‌باران و خرابی و کشتارش را نه. پس هم‌چنان با آزیر قرمز و قطعی برق و حتی صدای بمب‌باران کمبود هیجانم را جبران می‌کردم!
    آن روزها شیشه‌ی پنجره‌ها را چسب‌کاری می‌کردند تا با موج انفجار از هم نپاشد و خطری مضاعف نسازد. برق‌ها هم فرت و فرت می‌رفت حتی در سال‌های بعد از جنگ. یک وسیله‌ی گازسوز روشنایی هم پای ثابت تأسیسات خانه‌های ما بود. با قتیله کار می‌کرد و صدایش شبیه موتور هواپیما بود، ولی آهسته‌تر! ماهی یک‌بار توپ و اسباب‌بازی‌هایمان به آن می‌خورد و شیشه‌اش می‌شکست و فتیله‌اش پودر می‌شد، ولی لوازم یدکی‌اش را حتی بقالی‌ها و سوپری‌ها هم داشتند. 
    سال‌ها بعد، در همان سال‌های اول سقوط صدام حدود یک ماه با همسرم به عراق سفر کردیم. برق‌‌ هر دو ساعت می‌رفت و خواب و راحتی و آسایش ما را با خود می‌برد. شب‌ها که برق می‌رفت فانوسی را روشن می‌کردیم یا در حیاط زیر نور ماه می‌رفتیم، حیاط را آب‌پاشی می‌کردیم و میز و صندلی را همان جا می‌چیدیم و دور هم جمع می‌شدیم و با در کنار هم بودن و گپ و گفت و خاطره تعریف کردن سرگرم می‌شدیم. بزرگ‌ترها قشنگ فرصت پیدا می‌کردند خاطراتی را برایمان تعریف کنند که اگر دو سه ساعت برق قطع نمی‌شد هیچ گاه فرصت نمی‌شد تعریف کنند. برق که می‌آمد همه خوش‌حال می‌شدند، اما هر کس می‌رفت پی کار خودش و جمع، متفرق می‌شد. برای همین خیلی وقت‌ها من چندان مایل نبودم برق دوباره برگردد. گعده‌ی دور هم نشینی و گپ و گفت دلچسب صمیمانه را هیچ چیزی نمی‌توانست به هم بزند جز برق لعنتی! 

    برق که نباشد مخصوصا شب‌ها دیگر هیچ کاری نمی‌شود کرد، حتی موبایل‌ها هم اگر شارژ باشند، آن موقع چراغ قوه‌اند نه موبایل. تلویزیون هم خدا را شکر با برق کار می‌کند و آن موقع خاموش است. کتاب هم نمی‌شود خواند. پس لا جرم باید در کنار هم‌دیگر بنشینیم و با هم گپ بزنیم تا بچه‌ها نترسند و دل‌مان نگیرد.

    برق مملکت اگر شب‌ها ساعت نه تا صبح می‌رفت خیلی چیزها خراب می‌شد حتما، ولی عوضش اعضای خانواده به هم نزدیک‌تر می‌بودند و روابط بهتر بود. 

    196ـ خدا را سپاس که قلم را آفرید!

    خدا را سپاس که قلم را آفرید. تنها یک ایده بلکه کم‌تر هم کافی است برای قلم در دست گرفتن. و از آنجا به بعدش گویا خود قلم کمکت می‌کند که ایده‌ات را بپرورانی و حتی حرف‌های نویی بزنی که تا کنون از کسی نشنیده‌ای. اتفاقا زیباترین یادداشت‌هایم را که به من خیلی چسبید، درحالی نوشته‌ام که چندان نمی‌دانستم چه بنویسم. نویسنده‌ی اهل قلم شبیه آشپز یا بنا نیست که از پیش می‌داند کارش چه خواهد شد و قرار است چه بشود. نوشتن چیزی از جنس نقاشی کشیدن و فرزندآوری و كشاورزی است که پایان کار، گاهی خود صاحب کار را هم شگفت‌زده می‌کند.
    قلم را جزء وسائل تفریحی قرار نداده‌اند، ولی بدجور حال آدم را خوب می‌کند. با نوشتن راحت‌تر می‌توان گریه کرد و عمیق‌تر می‌توان به یک موضوع توجه کرد. همین که چند سطر می‌نویسی ایده‌های تازه و بکر به ذهنت می‌آیند که ناز داشتند و انگار منتظر بودند چند خطی بنویسی تا خودی نشان دهند.
    عاشق و دل‌تنگ که می‌شوی کم‌تر چیزی مثل قلم آرامت می‌کند؛ خشم‌گین که می‌شوی هم همین طور. یادم است روزی در حرم امام رضا(ع) دیدم تمرکز مناجات ندارم و سیمم وصل نمی‌شود، به قلم پناه آوردم؛ روبروی پنجره‌ی فولاد نشستم و شروع کردم برای امام رضا(ع) نوشتن. و چقدر چسبید!

    بهترین نوشته‌ها آن‌هایی است که هم حال نویسنده را خوب می‌کند و هم خواننده را. پس باید با حال خوب نوشت، یا اگر حالت بد است، جوری بنویسی که حالت با این متن خوب شود. آن وقت این متن ارزش پیدا می‌کند و به جای دارو می‌توان تجویزش کرد.
    شهدا شب شهادتشان حال خوبی داشتند؛ آخرین شب عمرشان بود و خیلی‌ها خبر فردایشان را پیش پیش می‌دانستند! یعنی از حرص و طمع و حسد و غضب و شهوت و هر خاک‌برسری دیگری تقریبا هیچ چیزی دیگر برایشان نمانده بود. در اوج یک حال خوب و آرامش یکی دو صفحه نوشتند و به یادگار گذاشتند. غلط املایی و نگارشی کم نداشتند البته، ولی قلمشان درست بود و حال خوب کن!

    195ـ نامه‌ای به حسین آقای قدیانی

    حسین آقای قدیانی سلام! به عنوان کسی که دو سه یادداشت در نشریه‌ی حق نوشته‌ام و قلمتان را دوست داشتم و شما را سرمایه‌ای از سرمایه‌های انقلاب می‌دانستم، برادرانه و دلسوزانه چند سطری همین جا تقدیمتان می‌کنم.
    ببین برادر! نه من نه شما معیار و ملاک حق و باطل نیستیم که هر کسی به ما - گیرم - ناروا و ناسزایی گفت، عاقبتش قعر جهنم باشد و هیچ حرمتی دیگر نداشته باشد. من و شما که سهل است، حتى امیرالمؤمنین(ع) که قسیم الجنة و النار است، باز اگر مسلمانی به او ناسزا گفت، تا عناد و جحودش ثابت نشود به این سادگی‌ها سزاوار لعن و نفرین نیست. لعن، نقل و نبات نیست که هر وقت عشقت کشید و حسش را داشتی نثار جد و آباء کسی کنی! لعن را نثار اشقیای تاریخ می‌کنند، چون بنی امیه و آل سعود؛ نه عالمی که از قضا هم بهشتی دوستش می‌داشت و هم خامنه‌ای! بر اساس کدام اسلام لعن مصباح و شاگردانش رواست؟! اسلام خمینی یا خامنه‌ای؟! وانگهی بدترین منافقان و باغیان انقلاب هم دست کم خانواده‌ی آنها حرمت دارند، چه رسد به پدر و مادر مسلمان انقلابی ولایت‌مداری که حالا گیرم در حق شما جفا کرده! 
    راستی چگونه است که از عالِم و امام جمعه و مرجع گرفته تا پدر شهید و فرزند شهيد و هنرمند و استاد و مسئول و همه و همه هر کدامشان را که به نظرت بر خطا رفته یا حرفی ناصواب زده، با قلمی گاهی تند و تیز نواخته‌ای اما انتقاد به خودت را برنمی‌تابی؟! این حق شرعی را از کجا آورده‌ای که بسیاری از کامنت‌های انتقادی مؤمنان و ولایت‌مداران را با بد و بی‌راه گفتن به طرف و گاهی خانواده‌اش پاسخ می‌دهی؟! به چه حقی به مؤمنی که ولایی و انقلابی است به صرف انتقاد از سیگاری بودنت توهین می‌کنی، تازه بعدش فیلت یاد هندوستانِ دیگر دعواهای قدیمی‌ات می‌کند و با دود و باروتی باورنکردنی دوباره به آنها حمله‌ور می‌شوی؟! آیا فکر نمی‌کنی بعضی از قلم‌های نوک‌تیز و گزنده و خشنت را فقط باید علیه سران فتنه استفاده کرد؟! آیا قبول نداری که بخشی از خشمت باید دست‌نخورده بماند و فقط علیه آل سعود و یهود بکارگرفته شود؟! دشمنان و منافقان منقرض شده‌اند آیا که خشم، زیادی آورده‌ای و به ناچار خرج مؤمنین انقلابیِ حالا به نظرت پر نقص و عیب می‌کنی؟! 
    راستی مگر ولایت‌مداری و انقلابی‌گری مسیری جایز الخطا و پر افت و خیز نیست؟! مگر قلمت گاهی نلغزیده و حتی اذعان و اعتراف به خطا نکرده‌ای؟ مگر سال 89 به این مضمون ننوشته‌ای که حرکت بچه حزب اللهی‌ها در حرم امام درست و مورد تأیید آقا بود و اتفاقا آقا جای سیلی ما را بر صورت سید حسن بوسید؟! که بعد معلوم شد آقا با آن حرکت، بد هم مخالف بوده است! خب حالا که چه؟! آیا این خطاها می‌تواند مجوزی بر بیرون راندنت از دایره‌ی انقلاب باشد؟! یا خدای ناکرده حرمتی برای تو و خانواده‌ات باقی نگذارد؟! یا سزاوار لعن و نفرینت کند؟! یا گناه هر چه ضد انقلاب است را به گردنت بیاندازد؟! به خاطر دیروزت که گفته‌ای دیگر آن قدیانی 88 نیستم، چندتا انگ و برچسب، امروز حاضری بخوری؟! 
    ولایت چماق نیست که با اسم و تصویرش بزنی توی سر دوست‌دارانش! حضرت ماه است؛ نه حضرت شهاب‌سنگ! اگر هنری داری، با قلم و اخلاقت ضد انقلاب‌ها یا دست کم خاکستری‌ها را نمک‌گیر حضرت آقا کن؛ راهش هم فحش دادن به بزرگان عرصه‌ی دفاع از ولایت نیست، خاطرت جمع! 
    ولایت حرمت دارد و آقا عزیز است، پس دوست‌داران و ولایت‌مدارانش نیز حرمت دارند و عزیز؛ خط و مرامشان را هم گیرم نپسندی، به درک؛ شاخص و معیار، من و تو نیستیم که؛ شاخص آقاست و بس! 
    کمتر عالمی مثل مصباح عاشق حضرت آقا بود. سخنرانی‌های مصباح شاهد این مدعاست. حضرت آقا هم به کمتر عالمی به اندازه‌ی علامه‌ی مصباح ارادت داشت. باز سخنان خود آقا گواه است. معلوم نیست بر چه اساسی به اسلام خامنه‌ای ایمان داری و هم‌زمان سخنان آقا را درباره‌ی مصباح و شاگردان و مدرسه‌اس به هیچ گرفته‌ای؟! احمدی‌نژاد هم با بخشی از سخنان آقا حال نمی‌کرد و عاقبتش این شد. حرمت مصباح پیش‌کش، حرمت این همه تعریف و تمجید آقا را دست کم نگه‌دار مرد حسابی! 
    کاری ندارم که مصباح را گویا از آیینه‌ی اصلاح‌طلبان شناخته‌ای و عمق سخنانش درباره‌ی نظریه‌ی سیاسی اسلام را نمی‌دانی، از این هم بگذریم که این مرد روزگاری یک‌تنه شبهات ضد ولایت را پاسخ می‌داد و سپر بلای آقای ما شده بود. ولی جالب است آقای مردم‌سالار ما که تا بن دندان برای رأی مردم احترام قائل بوده و هست، شاید در طول تاریخ انقلاب فقط یک بار، توی دهن رأی مردم زد و به صراحت از رأی نیاوردن دو نفر اظهار تأسف و اعلام خسارت کرد؛ یکی آیت الله مصباح بود و دیگری آیت الله یزدی! تحویل بگیر این قطعه‌ی بی‌نظیر تاریخ انقلاب و حیات رهبر را آقای عاشق حضرت ماه! قحط آدم بود که توی عاشق آقا بکوبی‌اش مرد مؤمن؟! این همه کافر و منافق در عالم ریخته عدل گیر داده‌ای به مصباح که انصافا دل برده بود از رهبر عزیزتر از جانمان؟! لااقل احترامِ عرف‌شکنی و حتی پروتکل‌شکنی آقا را نگه دار که پیکر مصباح را نصف شب از بیمارستان طلبید تا خودش بر پیکرش نماز بخواند و بگوید: اللهم انا لا نعلم منه الا خیرا! این همه عزت آقا سر آقای مصباح نگذاشته که تو این همه گستاخی و ناسزا نثار این عالم خدایی کنی؟! 
    راستی دقیقا چه کردند مگر این به قول خودت خودعمارپندارها و خودخداپندارهای چنین و چنان و فلان و بهمان؟! غیر از این است که منتقد قالیباف بوده‌اند و شاید چند انقلابی دیگر که از قضا دوستشان داری؟! و این که شاید با لحن تندی انتقادی کرده‌اند یا حرفی زده‌اند که به مذاقت خوش نیامد؟ خب تو مگر غیر از اینی برادر؟! کمی به یادداشت‌هایت نگاه کن و ببین چند نفر را به باد انتقاد تند و تیز گرفته‌ای که اتفاقا هم انقلابی بودند و هم محبوب جماعتی از انقلابی‌ها! خط قرمز فقط قالیباف است که اگر کسی منتقدش شد خودعمارپندار می‌شود؟! آن وقت کسی که آیت الله مکارم و جوادی آملی و مصباح و رئیسی و جلیلی و علم الهدی و پدر شهید احمدی روشن و این همه مسئول انقلابی و بسیاری از فعالان جبهه‌ی انقلاب را با قلمش نواخته خودعمارپندار نیست؟! وانگهی با این همه لعن و نفرین که نثار نه ضد انقلاب، بلکه عناصر انقلابی کرده‌ای، احساس خودخداپنداری نمی‌کنی؟! احیانا با قضاوت درباره‌ی شرف آدم‌ها وخانواده‌هایشان یا مقایسه و تفضیل بین شرف این و آن و تشخیص این که فلانی هم از شما باشرف‌تر است، احساس خودخداپنداری نمی‌کنی؟! همه چیز برایت آزاد است و برای دیگران قفل؟! تازه گیرم جبهه‌ی پایداری دقیقا همین است که می‌گویی، آیا اقتضای انصاف و تقوا و اسلام بهشتی و شریعتی و جلال و نمی‌دانم چه، این است که در دوگانه‌ای ساختگی، هر کسی را که از یادداشتت خوشش نیامد، انگار عضو سازمان‌یافته‌ی پایداری بدانی و کلمات درشت و حتی فحش و ناسزای رکیک نثار خود و احیانا خانواده‌اش کنی؟! واقعا جای تعجب است که چرا شب وجدان‌درد نمی‌گیری از این همه فحش و تهمت که نثار پدر و مادر بچه شیعه‌های انقلابی می‌کنی و خواب از سرت نمی‌پرد؟! 
    بدیهی است، اما باید برای خود تکرار کنیم که شاخص، آقا است نه من و شما. هر که به ولایت آقا و خط و مرامش نزدیک‌تر است باشرف‌تر است. همچنین هر کس که حضرت آقا بیشتر دوستش داشت و رفتار و گفتارش را بیشتر تأیید کرد، ما بیشتر  مخلص اوییم. 
    وقتی به جای حق و پرچم‌دار حق که حضرت آقاست، خودت را شاخص و معیار حق و باطل قرار می‌دهی، معلوم است که چپ می‌کنی و به جدول می‌زنی! وقتی خودخواهانه خودت را شاخص گرفته‌ای، دیگر نه عجب که فلان فتنه‌گر را با شرف‌تر از انقلابی‌ها بدانی فقط به این خاطر که عکس یادگاری با تو دارد، یا فلان ضد انقلاب خارج از کشور را باشرف‌تر از انقلابی‌های پای کار انقلاب و آقا بدانی فقط به این خاطر که از نثرت تعریف کرد، یا فلان تئوری‌پرداز افساد و فتنه‌گری را تحسین ‌کنی چون او اول از همه لقبی توهین‌آمیز به مصباح داده است! از خودخواهی و خودشاخص‌پنداری است که مرقومه‌ی آقا درباره‌ی نه خودت، بلکه نشریه‌ات را در چشم و چال معترضان به هتاکی‌ها و گستاخی‌هایت فرو کنی که بخوانید و ساکت شوید و بدانید با که طرفید، آن وقت چندین و چند سخن غلیظ و تمیز آقا درباره‌ی مصباح و مدرسه و شاگردانش را به هیچ گرفته‌ای! 
    نویسندگی آداب دارد. کاش به اندازه‌ی اهمیتی که به جای نقطه و کاما و نیم‌فاصله می‌دهی، حدود تقوی و انصاف و عدل هم برایت مهم بود. کاش به اندازه‌ی قواعد املا و نگارش، قواعد مهر و قهر و مدح و ذم و حب و بغض هم برایت مهم بود. کاش نه فقط به زیبا نوشتن، که به درست و حق نوشتن هم عنایتی داشتی. 
    من از صمیم قلب دوست دارم قلب قلمت تا همیشه برای جبهه‌ی حق و آقا بتپد و توپ و تشرش علیه منافقان و دشمنان باشد. نقد کن خودی‌ها را عیبی ندارد؛ اما نه با ادبیات و الفاظی که نثار سران فتنه هم نکرده‌ای! قدرت قلمت، تقوای خود را می‌طلبد که هر چه خودداری‌های قلمت به هنگام خشم و قهرت بیش، حکمت و شکر و نمکش بیشتر. 
    یک جمله‌ی دیگر و تمام! جدا از دعواهایت، همه‌ی ما مثل امام و آقا و جدشان امیرالمؤمنین(ع) باید از بدعاقبتی بترسیم. نترسیدن از بدعاقبتی و ژست خاطرجمعی گرفتن، حتی در دعوا و کل‌کل هم خطرناک است. از عوامل بدعاقبتی هم دشمنی با دوستان و مؤمنان و دوستی با دشمنان است که طبق روایت، این کار بر شیعیان ما حتی از فتنه‌ی دجال هم خطرناک‌تر است. این را بدان که هر وقت با بخشی از سخنان آقا حال نکردی یعنی حالت خوب نیست. در آن شرایط چیزی ننویس و چیزی منتشر نکن. بگذار حالت خوب شود بعد. والسلام.

    194ـ امان از نمک‌گیر شدن!

    #اصلاح_‌طلبان همان انقلابی‌های دیروزند که رفته رفته پس از سال‌ها حکومت‌داری و کمی ناپرهیزی، رفیق داخلی و خارجی پیدا کردند و در رودربایستی‌ با آنها گیر کرده‌اند. همین است که می‌بینی هر جا یک ارزن جگر و شجاعت و قاطعیت و صراحت لازم باشد کم می‌آورند؛ چه با مفسدین و رانت‌خواران و سلطان‌های قاچاق، چه با تروریست‌های منطقه‌ای و بین المللی! ‌
    احمدی‌نژاد هم دچار همین آفت شده است گویا. چهارتا سوت و کف و هورای داخل و خارج و چهارتا استقبال گرم و نون و نمکی که با این و آن خورده کمی مأخوذ به حیایش کرده و کلا بزرگوار در ژانر دوستی و صلح و آشتی رفته است. تا جایی که حتی مقاومت پرحماسه‌ی مردم یمن را راه حل نمی‌داند! گفته: "بنشینند با گفتگو مشکلشان را حل کنند!" تو گفتی و بن سلمان باور کرد! زبان تند و تیز و لحن برّای احمدی‌نژاد که روزی علیه آمریکا و اسرائیل و مفسدان بود، امروز علیه شورای نگهبان و نهادهای انقلابی جمهوری اسلامی است. عالم و آدم خوبند و می‌شود با آنها گفتگو کرد؛ نوبت به شورای نگهبان که می‌رسد اعلامیه می‌دهد و کوری می‌خواند! با این رودربایستی‌هایی که احمدی‌نژاد با عربستان و آمریکا پیدا کرده، مستعد است با هر مفسد قدرت‌مند دیگری داشته باشد. از احمدی‌نژاد پرحاشیه‌ی آفت‌زده‌ی 90 تا 92 چندان آبی به نفع ملت گرم نشد، و #احمدی_نژاد 1400 بسی آفت‌زده‌تر و پرحاشیه‌تر است. حرف‌ها و کنش‌هایش را مطالعه کنید و خودتان قضاوت کنید.

    193ـ جمع کنید این بساط را

    اگر مردم را ناجوان‌مردانه و کاملا به دروغ به اصلاح‌طلب و اصول‌گرا تقسیم نکرده بودند، الآن این همه سر کار نبودیم و تیکه و متلک بار نظام مردم‌سالارمان نشده بود.
    این که اقلیتی از سیاست‌بازان بخواهند مردم را در راستای دعوا و بازی خودشان تیکه پاره کنند، دلیل نمی‌شود ما هم باور کنیم و به سازشان برقصیم. اکثریت مردم کاری ندارند ایل و تبار سیاسی نامزدها چیست. نشان به این نشان که هم در انتخابات مجلس و هم در ریاست جمهوری، تقریبا یک دوره در میان جناح و گرایش سیاسی منتخبان مردم عوض شده است! اگر مردم جناحی بودند هیچ وقت این گونه عمل نمی‌کردند، می‌کردند؟!
    اگر حاج قاسم زنده بود و نامزد می‌شد، مردم با حضوری پرشور، به او رأی بالایی می‌دادند؛ همان‌هایی که به خاتمی و روحانی رأی داده‌اند! پس کجای این مردم جناحی‌اند که ما نمی‌بینیم؟! چرا ضد حالْ خوردن‌ بعضی از جریان‌های سیاسی را به مردم نسبت می‌دهید؟!
    والله مردم نه اصول‌گرایند نه اصلاح‌طلب، این که سهل است؛ بعضی از خود رجال سیاسی هم دقیقا نمی‌دانند از کدام قماشند! بعضی هم کلا خارج از این دسته‌بندی هستند. اساسا تاریخ مصرف احزاب و گرایش‌های سیاسی در ایران یکی دو دهه بیشتر نبوده، بعدش خود اعضا به جان هم افتادند و شدند رقیب هم‌دیگر! الآن هم تاریخ مصرف این دو کلمه‌ی نخ‌نما خیلی وقت است که گذشته است.
    اگر سیاسیون داد "وا دموکراسیاه" سر می‌دادند که چرا در چینش نامزدها گرایش فوتبالیشان دیده نشده و بالسويه نیمی پرسپولیسی و نیمی استقلالی نیست، حرف مسخره‌تری نزده‌اند! خدایی این تقسیم‌بندیِ هر چند مسخره، نزد خیلی‌ها اصیل‌تر و ماندگارتر است. هواداران فوتبال بیست، سی سال عمرا تیم محبوبشان را عوض نمی‌کنند، اما مردم هر هشت سال یک بار گرایش سیاسی منتخبانشان را عوض کردند. این چیزها برای مردم مهم نیست؛ همین که نظام چند نامزد بابرنامه و خدوم به مردم عرضه کند که بتوانند مردم را پای صندوق آرا بکشانند دموکراسی اوکی است؛ جمع کنید این بساط را!

    192- متفکری که به خیلی چیزها فکر نمی‌کرد

    خیلی‌ها مسلمان بودند و سرباز پیامبر، اما آن‌قدر فدایی و ازخودگذشته نبودند که فحش‌هایی را که به سوی پیامبر(ص) شلیک می‌شد به جان بخرند. فوق فوقش سپر تیرها می‌شدند اما فحش‌ها را دیگر نه! خیلی‌ها عنوان صحابه و مهاجرین و انصار یدک می‌کشیدند اما هیچ کس مانند امیرالمؤمنین(ع) ذوب در پیامبر(ص) نشد. شأن و کلاس و پرستیژ دیگران اجازه نمی‌داد مثل علی(ع) دور پیامبر(ص) بگردند.  از این رو هر که جرأت نداشت به پیامبر(ص) ناسزا بگوید حواله‌ی امیرالمؤمنین(ع) می‌کرد. 
    حضرت آیت الله مصباح(ره) فقیه و متفکر و فیلسوف و نواندیش کم‌نظیر عالم تشیّع بود که خیلی بیشتر از این حرف‌ها می‌توانست برای خود کیسه‌ی جاه و آبرو بدوزد، اما چنان بی‌مهابا و نترس و صریح در دفاع از ولایت برمی‌خاست و بر منافقان می‌تاخت که هر که در دلش کرمی نسبت به ولایت داشته به ناچار سنگی هم به سوی مصباح انداخته است. 
    تکلیف را هر چه بود نشان میداد و به آن عمل می‌کرد و حرف حق را هر چه بود می‌گفت و کاری نداشت، می‌گیرد یا نمی‌گیرد، استقبال می‌شود یا نمی‌شود. انگار به چیزی به نام آبرو اعتقادی نداشت این مرد! 
    در بامداد سالروز شهادت حاج قاسم، با اجازه‌ی سردار می‌خواهم بگویم: جهاد, مصباح گاهی از جهاد حود سردار هم سخت‌تر بود. آن مرد میدان جهاد با جان بود و این قهرمان جهاد با آبرو! بی‌خود مداد العلماء بهتر از دماء الشهداء نشده است؛ گاهی یک حرف حق زدن یا نوشتن، شأن و جایگاه و آبروی عالم را به باد می‌دهد و هزار جور انگ و برچسب را به او می‌چسباند. بهانه‌ی حرف حق نزدن و در لفافه دوپهلو چیزی گفتن که نه سیخ بسوزد و نه پیاز هم الی ما شاء الله است. ای بسا جوجه طلبه‌ای که یک صدم مصباح علم و شأن و وجاهت ندارد؛ کلّاً دو صف و نصفی نماز جماعت سرمایه‌ی دنیا و آخرت اوست، اما از ترس این که دو سه صف نماز جماعت آب‌تر نرود یا فلان حاجی بدش نیاید، محافظه‌کار می‌شود و حرف حق را نمی‌زند. آن دیگری یکی به نعل می‌زند و یکی به میخ تا ردیف بودجه‌اش قطع نشود. این یکی به خیال خودش می‌خواهد آن وری‌ها را جذب کند، ولی گام به گامش خودش غرق سلیقه‌ی مخاطبش شده و سر از حرف‌های صد من یک غاز درمی‌آورد. 
    مصباح فیلسوف متفکری بود که اصلا به این چیزها فکر نمی‌کرد؛ به آبرویش، به جانش، به شأن و وجاهت علمی‌اش، به حفظ مریدانش، به ردیف بودجه‌ی مؤسسه‌اش و به خیلی چیزهای, دیگر! به اسلام و انقلاب و ولایت می‌اندیشید و به این که اسلام در شرایط کنونی چه می‌خواهد و چگونه میتواند خود را خرج اسلام کند. 
    دشمن دانشمند هسته‌ای را ترور فیزیکی می‌کند، اما دانشمند علوم انسانی را که با فکر و قلم و زبانش از ولایت دفاع می‌کند ترور شخصیتی می‌کند. آن را یک‌بار می‌زند و این را ده‌ها و صدها بار که هر کدامش از منفجر کردن و تیرباران کردن دردناک‌تر است. راه جهاد جذاب و دل‌کش است، اما آنجا که مجاهدان باید (لَا یَخَافُونَ لَوۡمَةَ لَائِم)  باشند تعداد ریزش می‌کند و بازار توجیه و محافظه‌کاری داغ می‌شود. 
    خوشا به حال مصباح که با درگذشتش کفار و منافقین خوشحال شدند و باز طعنه‌ها و  و کنایه‌هایشان را از سر گرفتند. نوش جانش آن فحش‌ها و ناسزاهایی را که رهبر را نشانه گرفته بود اما او خود را سپر کرد و به جان خرید. سلام و درود خدا بر او که مشورت‌های محافظه‌کارانه‌ی دوستان و شاگردان و خیرخواهان نه چندان آگاه را به دیوار می‌کوبید و آزادمنشانه به دفاع از ولایت برمی‌خاست و با منافقان دست به گریبان می‌شد. سلام و رحمت و درود خدا و فرشتگان بر این مرد بزرگ و دانشمند کم‌نظیر که قدر رهبر عزیزتر از جان‌مان را از همه بیشتر می‌دانست و از همه نسبت به ایشان متواضع‌تر بود. 
    اگر چه داغ درگذشت این عالم بزرگ و ربانی بر ما سنگین است اما خرسندیم که در عوض این بصیرت و تواضعی که در برابر ولی خدا داشت، مقام بلندی ان شاء الله از خدایش دریافت نمود. 
    شاید تقارن روز درگذشت مصباح و سال‌روز شهادت سردار نشانه‌ی این باشد که هر دو الگویند و مسیر هر دو را باید پیمود و ادامه داد. و این که هر دو با هم و در کنار هم در جایگاهی رفیع در بهشت قرار گرفته‌اند و در میان سربازان حضرت روح الله ممتازند. شاید خدا چنین اراده کرده است که یاد هر دو شخصیت بزرگ با هم گرامی داشته شود و نام مصباح در کنار نام سردار در تقویم قلب ملت ایران ماندگار بماند. چرا که نه؟! مصباح مانند عمار غبار فتنه را می‌نشاند و حق را نشان میداد و به جنگ جریان‌های فکری و سیاسی باطل می‌شتافت، سردار مانند مالک نترس و شجاع، در دفاع از انقلاب جهانی اسلامی جنگید تا به شهادت رسید. 
    روز قیامت دیدنی است؛ روزی که صف انقلابی‌های ثابت‌قدم و خوش‌عاقبت، از انقلابی‌های جدا شده و پشیمان و بدعاقبت جدا خواهد شد. 
    گروهی خرسند از استقامت و صبرشان در روز (یَوۡمَ نَدۡعُوا۟ كُلَّ أُنَاسِۭ بِإِمَـٰمِهِمۡ) پشت سر حضرت روح الله پرافتخار و سربلند وارد محشر می‌شوند. و در مقابل گروهی سرافکنده و پشیمان و بدبخت، وزر و وبال گناهان خود و مریدان و پیروان خود را به دوش می‌کشند؛ آنهایی که خون به دل امام کردند تا جایی که امام از دست آنها آرزوی مرگ کرد؛ آنهایی که گفتند: تا امام بود ما بودیم، امام که رفت ما هم رفتیم! آنهایی که جای جلاد و شهید را عوض کردند و تمام محاربان و مفسدانی که به دست انقلاب کشته شدند را شهید دانستند! آن‌هایی که فتنه کردند و گروهی از مردم را علیه نظام شوراندند! و آنهایی که گند زدند و تقصیر خود را بر دوش رهبر انقلاب انداختند. خدایا ما مصباح و سردار را دوست داریم و از بدعاقبتان نمک‌نشناس بی‌معرفت بی‌زاریم. خدایا عاقبت ما را هم ختم به خیر و سعادت بگردان و روح بلند حضرت آیت الله مصباح و حضرت سردار سلیمانی را با اولیا و اصفیائت محشور بفرما.

    191ـ تهیه‌ی سوخت حقیقی با ماست

    حضرت آقا در نماز جمعه‌ی اخیرشان بعد از شهادت حاج قاسم فرمودند: «این فریاد انتقامی که از مردم شنیده شد در سرتاسر کشور، در واقع این فریاد انتقام، سوخت حقیقی موشک‌هایی بود که پایگاه آمریکایی را زیر و رو کرد.» شاید «سوخت حقیقی» یعنی آن چیزی است که شلیک انتقام، فعلا متوقف بر آن است. و شاید یعنی این که سرداران ارتش و سپاه ما تا فریاد تر و تمیز انتقام‌خواهی ملت، پشتشان را گرم نکند، ماشه را فشار نمی‌دهند.
    انتقام خون حاج قاسم که حد اقلش بیرون انداختن کل نیروهای آمریکایی از منطقه و نابودی اسرائیل است، قطعا از مقدمات ظهور امام زمان(عج) خواهد بود. پس «فریاد انتقام‌خواهی» از آن کارهای به شدت منتظرانه و زمینه‌ساز است. این یک قلم جنس جدید را به سبد کارهای منتظرانه باید اضافه کرد.  
    زمینه‌ها و مقدمات ظهور امام زمان(عج) به صورت تدریجی و طبیعی محقق خواهند شد. یعنی هر چه امام زمان(عج) بعد از ظهور می‌خواهد انجام دهد، باید زمینه‌هایش را یارانش در زمان غیبت فراهم کنند. اگر امام زمان(عج)، خود را با جدش حسین(ع) معرفی خواهد کرد، پس قبل از ظهور باید منتظرانش امام حسین(ع) را به اهل عالم شناسانده باشند. اگر امام زمان(عج) عدالت اجتماعی را محقق خواهد ساخت، پس یارانش باید پویش‌های خدمت‌رسانی در حد وسیع راه انداخته باشند. اگر در حکومت امام زمان(ع) کار جهادی گسترده خواهد شد، پس فرهنگ کار جهادی را یارانش در زمان غیبت باید جا انداخته باشند. و اگر امام زمان(عج) منتقم خواهد بود، پس فریاد انتقام‌خواهی در زمان غیبت باید راه افتاده باشد!
    راستی کدام شهید انقلاب را سراغ داریم که اینقدر رهبر انقلاب بر انتقام خونش تأکید کرده باشد؛ آن هم با چند جور عبارت؟! آیا می‌شود باور کرد که هیچ خبری نیست؟! چرا هیچ شهیدی را سراغ نداریم که هر هفته در لحظه‌ی شهادتش دل‌ها را تکان بدهد و یاد و نامش دوباره بر سر زبان‌ها و پست‌ها و استوری‌ها بیاید؛ جز حاج قاسم؟! لابد یک خبری هست دیگر!
    انگار خدا طراحی کرده یک قطعه از جدول ظهور، فریاد انتقام‌خواهی باشد. و شاید طراحی کرده هر شب جمعه هم‌زمان با لحظه‌ی شهادت حاج قاسم این فریاد تکرار شود، تا یک صبحِ جمعه خودِ منتقم بیاید. بعید نیست چنین طراحی و تقدیری در کار باشد!
    اگر درست داریم فکر می‌کنیم و پربیراه نمی‌گوییم، پس «فریاد انتقام» نباید مقطعی و گذرا باشد، نباید موجی راه بیفتد و بخوابد؛ باید هر چند آهسته، ولی پیوسته باشد. شب‌های جمعه را باید «قرار هفتگی» فریادِ انتقام بدانیم. در آن شب خیلی کارها می‌شود کرد؛ مثلا: 
    پست‌های «کجایی حاجی که یادت به خیر» جای خود را به پست‌های انتقام‌خواهی بدهند. کارهای خیری و محرومیت‌زدایی به عنوان «نذر انتقام خون حاج قاسم» انجام بگیرد. شب‌های جمعه جوان‌ها تیشرتی با عبارتی انتقام‌خواهانه بپوشند و در شهر راه بروند. ایستگاه‌های صلواتی با عنوان «نذر انتقام خون حاج قاسم» فعالیت کنند. در میدان‌های شهر، ایستگاه‌های صلواتی از مردم پذیرایی کنند و پشت ماشینِ علاقه‌مندان، عبارتی انتقام‌خواهانه بنویسند. در شبهای جمعه حتی روی حلیم و شله‌زردِ نذری هم می‌توان با دارچین فریاد انتقام سر داد. مغازه‌دارها و کاسب‌ها هم می‌توانند شب‌های جمعه، نذرِ انتقام خون حاج قاسم کمی تخفیف بدهند. هزار جور کار خیر و بذل و انفاق را می‌توان با این عنوان انجام داد، تا اجر جهاد و انتظار هم بگیرد. بگذارید عالم و آدم بفهمند خون‌خواهان حاج قاسم چقدر مهربانند. 
    یادمان باشد انتقام گرفتن از آمریکا و اسرائیل، فقط بر عهده‌ی سرداران نظامی کشورمان نیست، تهیه‌ی سوخت حقیقی‌اش با ماست.

    190- اشخاص از آن چه می‌بینید به انحراف نزدیک‌ترند!

    آقای امجد یک معمم بی‌بتّه و ریشه نبود که بگوییم از همان اولش اشتباهی بود. سال‌ها جوان‌های باصفای انقلابی و تشنه‌ی معرفت مریدش بودند و بزرگان هم حامی و ثناگویش. جلسه‌هایش طعم و مزه‌ای منحصر به فرد داشت. ساده و بی‌آلایش بود و بی‌ریا و کمی بی‌قید. منبرهایش را اجرا نمی‌کرد؛ زندگی میکرد و درست مثل زندگی قابل پیشبینی نبود. هر اتفاقی ممکن بود وسط جلسه و منبرش رخ دهد. بسته به حال خود و مستمعینش گاهی وسط سخنرانی‌اش روضه می‌خواند، یا وسط بحثش دم می‌گرفت و سینه می‌زد. از آنهایی نبود که صاف از ماشین پیاده شود و به منبر برود و بعد دوباره سوار ماشین شود و برود. قشنگ حال می‌داد و گعده می‌گرفت و ذکر و دم می‌گرفت و دور هم با جوان‌ها صفایی می‌کرد. کم‌تر عالمی مثل او با جوان‌ها می‌جوشید. کم‌تر کسی هم مثل او اینقدر از میان جوان‌های انقلابی ارادت‌مند داشت. جذاب بود آن هم نه با پیرایه‌های تیپ و قیافه و صدا و فن بیان، و حتی نه با ارائه‌ی بحث‌های پرطنین و آب و لعاب‌دار علمی؛ حرف‌های ساده می‌زد و ذکر و دم تکراری می‌گرفت اما مزه‌ای تازه در کام همراهان بزم باصفایش می‌نشاند. فرقه نزده بود و اهل عرفان و معنویت انحرافی هم نبود. کارش درست بود. ارادت‌مندانش هم آدم‌حسابی بودند؛ نه یک مشت بی‌سواد مریض لاشی! 

    فتنه‌ی 88 که لغزید ارج و قرب سابقش را در میان جمع کثیری از ارادتمندانش از دست داد، اما امروز که شوت‌تر از زیباکلام و گستاخ‌تر از تاج‌زاده ظاهر شد، اندک ته‌مانده‌ی احترامی که برایش قائل بودیم به باد رفت. خوشم آمد از محمدعلی آهنگران که با آن خط و ربطش، باز یادداشت صریحی نوشت و در رد اباطیل استادش، دردمندانه و با چشمی اشک‌بار به دفاع از نظام و ولایت برخاست. 
    اساسا لحظه‌ی سقوط و انحراف شخصیتی بزرگ و دوست‌داشتنی از لحظه‌ی مرگش بسی جان‌سوزتر است. کاش می‌مرد و این‌قدر آبرو نمی‌برد، اما آن چه تسکین‌دهنده‌ی این مصيبت است، تماشای نسلی جوان و فرزانه و واقع‌گرا است که مثل کوه پشت آقایشان ایستاده‌اند و تکان نمی‌خورند. این روزها شاگرد‌ها از استادها بیشتر می‌فهمند و به این سادگی با استاد سقوط نمی‌کنند. 
    مسیر اصحاب حق به سینه‌کش آخر الزمان که می‌رسد دیگر نه رویش‌هایش را می‌شود پیش‌بینی کرد نه ریزش‌هایش را. در سفینة النجاة ولايت باید سفت نشست و از سقوط و غرق شدن چهره‌ها نهراسید. بنویسید بر در و دیوار شهر که: "اشخاص از آن چه می‌بینید به انحراف نزدیک‌ترند."
    آهای علما و صلحا و خوبان و پاکان روزگار! آهای اکابر حوزه و بزرگان دانشگاه! آهای حضرت آیت الله! آهای اساتید معظم و سروران گرامی! آهای هر آن که احترامش فعلا واجب است! بدانید که گارانتی ارج و قربتان نزد ما تا زمانی است که مخلص و یاور رهبرمان باشید. در قاموس ما هر که آقایی‌تر باشد آقاتر است. برای رهبر عزیزتر از جانمان شاخ و شانه بکشید شاختان می‌شکند، هر که می‌خواهید باشید! ما همین که رهایتان کنیم و دور و برتان را خالی کنیم تمام می‌شوید و می‌میرید. عمرا جماعتی بتوانند مثل ما تحویلتان بگیرند. دنیایتان هم اینجاست! بگذریم.. 
    امتحان‌ها روز به روز سخت‌تر می‌شوند اما نه این که نشود حلشان کرد. فضا غبارآلود می‌شود اما نور ولایت روشن‌تر از این حرف‌هاست. ما این قاعده را فهمیده‌ایم که چهره‌ها هر چه فرزانه و حکیم و موجّه باشند، آن‌جا که با ولایت درمی‌افتند، به شدت سبک‌مغز و ساده‌اندیش می‌شوند. زیبایی ولایت فقیه در همین است. یکی از محکمات ادله‌ی عینی و واقع‌بینانه‌ی ما بر حقانیت ولایت هم همین است. ردخور ندارد؛ خواه دکتر محمود باشی و خواه شیخ محمود! از ولایت که دست بشویی چرت و پرت می گویی و حرف مفت می‌زنی و لاطائلات می‌بافی! عجبا؛ شهید روح الله زم؟!؟! هر کسی را که نظام در این چهل سال اعدام کرده یا کشته شهید است؟!؟! چه می‌زنی این روزها شیخ؟! تو نان حلال به بچه‌ات داده‌ای درست، ولی مطمئنی او لقمه‌ی حلال به خوردت می‌دهد؟!
    #امجد

    189ـ امان از انتظار قابل کنترل

    مگر قرار بود دنیایی که امامش در پس پرده‌ی غیبت غریب است، امن باشد؟! مگر قرار بود چرخ اقتصاد ما، بدون امام راحت بچرخد؟! مگر می‌شود امام ما غریب باشد و رفاه و آبادانیِ عالی شکل بگیرد؟! مگر امکان دارد امام، دل‌تنگ مردمش باشد و زندگیِ شیرین برقرار باشد؟! مگر می‌شود زندگیِ بدون ترس را در زمان غیبت تجربه کرد؟! کاش عمیقا از این ژستِ مزخرف جاهلانه درمی‌آمدیم که مثلا "همین فقط یک مشکل حل شود دیگر ما بقیه‌ی زندگی‌مان را می‌توانیم بدون امام اداره کنیم!" نخیر عامو! من و تو هیچ کجای زندگی‌مان را نمی‌توانیم بدون امام اداره کنیم؛ هیچ کجایش را! ولی ای کاش می‌فهمیدیم.
    کی درک می‌کنیم ضرورت حضور امام را تا جایی که ته دل‌مان خالی شود از نبودش؟! کی می‌شود عمیقا حس کنیم خطر دوری‌اش را تا جایی که دست و پای‌مان گاهی بلرزد؟! کی می‌رسد اینقدر الکی و جاهلانه آرام نباشیم، بل‌که شب‌ها گاهی از ترس نبود امام بیدار بمانیم.
    بشریت را کار ندارم، امت اسلام هم بماند، ما شیعیان، بل‌که ما انقلابی‌ها کی به اضطرار و استیصال می‌رسیم؟! بله! گریه می‌کنیم ولی فوقش هفته‌ای یک‌بار! این یعنی آرامیم و یک شوق و انتظار خفیف و قابل کنترلی داریم که هفته‌ای یک بار تخلیه می‌شود و تمام! به درد لای جرز می‌خورد این گونه انتظار! حرارت و عزم و اراده و سوز و خونِ جگر و تپشِ قلب و آه و ناله و اشک و گریه‌ی تک‌تک ما کم است، وگرنه سیلی می‌شد و با خود می‌‌شست و می‌برد همه‌ی موانع فرج را. فدای دست مجروح و چشمان نافذ حاج قاسم که چقدر این روزها جایش خالی است، ولی اعتراف کنیم که ما جای خالی حاج قاسم را بیشتر از جای خالی امام زمان(عج) حس می‌کنیم. ما به جهنم؛ مردم لبنان و یمن و سوریه و عراق و بحرین و دیگر جاها چه گناهی کرده‌اند که چوب بی‌بخاری و آرامش بی‌جای ما را بخورند؟! یک کاری بکنیم؟! اگر نمی‌توانیم، هر روز بسوزیم و گریه کنیم لا اقلش! هر شب توبه کنیم که چرا امروز هم نیاوردیم اماممان را! با انتظارهای شیک و مجلسی و مراسمی گویا اتفاقی نمی‌افتد. باید عمیقا بفهمیم و بفهمانیم که زندگیِ خوشِ بی امام لطیفه‌ی تلخ و بی‌مزه‌ای بیش نیست.

    187ـ متخصص کی بودی تو؟!

    حكم اعدام سه جوان که به قول سخنگوی قوه قضائیه در ماجرای اعتراضات آبان‌ماه اغتشا‌ش‌گر و آتش‌زن و خراب‌کار بودند صادر شد و اطلاعات ما افکار عمومی ـ به لطف کار رسانه‌ای ناقص قوه‌ی قضائیه ـ فعلا چندان کامل و دقیق نیست. تکلیف بی‌بی‌سی و بی‌بی‌سی‌چی‌ها روشن است؛ توی جوان جوگیر چه خبرت است؟! آهای جوجه‌‌ی تازه از تخم‌درآمده‌ی خودمتخصص پندار، تو را چه به فضولی کردن در احکام قضائی؟! مگر درسش را خوانده‌ای که فرت و فرت هشتگ در می‌کنی کی را اعدام کنند کی را نکنند؟! 
    والله آن خدایی که از رحمت و مهربانی‌اش مایه گرفته‌ای و هشتگ #اعدام_نکنید ترند کرده‌ای، در همین قرآنش [بقره: 179]  قصاص را مایه‌ی حیات و زندگی نامید! یعنی گاهی زندگی بخشیدن اتفاقا به عفو نیست، به قصاص است؛ می‌فهمی؟! با اجازه‌ی دل نازکتان گاهی زندگی‌بخشیدن به قطع دست سارق و اعدام تهدیدکننده‌ی مال و جان مردم است. گاهی مهربانی به لبخند ژکوند زدن نیست، با ریشه کردن جنایت‌کارها معنی می‌شود. به درک که دل نازکت اینجا جیق بنفش می‌کشد، ولی با ناامن شدن زن و بچه‌ی بی‌گناه مردم جیق نمی‌کشد. راستی این خدا دیگر برای پدر رومینا و اسیدپاش‌ها بخشنده‌ی مهربان نیست؟! آنها را باید اعدام کرد این‌ها را باید بخشید؟! ملاک خاصی داری آیا که به راحتی می‌توانی تشخیص دهی کی را بکشند کی را نکشند؟! خب چرا این ملاکِ تشخیصِ سه‌سوته را نمی‌دهی به قوه قضائیه تا قاضی‌ها این‌قدر بدبختی نکشند و کلی پرونده تل‌انبار نشود روی سرشان؟! نمیری یک وقت از این همه دقت نظر و هماهنگی مواضعت عامو؟! نکند توقع داری قضات قوه‌ی قضائیه هم به همین روش شخمی‌ات حکم صادر کنند؟!  
    اگر دست و قلم قاضی بعد از هشتگ‌های شما جماعت جوگیر و حزب باد، یا از ترس هشتگ‌هایتان بلرزد و حکم اعدام حق و بجایی را  امضا نکند، آن وقت جواب آن حیات از دست رفته‌ی جامعه را که در قرآن به عنوان اثری از آثار قصاص شمرده شده است را شما می‌دهید؟!
    اعدام کسی که مرتکب ظلم و تهدید و ارعاب و اغتشاش در سطح جامعه بلکه ملی شده است، حتما ظالمانه است به نظرتان، و باید با هشتگ و جوگیری جلویش را گرفت؟! فقط اگر پدری دختری را بکشد باید اعدام شود؟! این خدای بخشنده‌ی مهربان احیانا نگران امنیت و ثبات جامعه نیست؟! فقط دلش برای دخترها می‌سوزد که پدری نکشتش؟! حواست هست چقدر بی‌سوادی؟!
    آهای جماعت هشتگ‌باز، چند نفرتان دقیقا می‌دانید این چند نفر چه کار کرده‌اند؟! کاش همه‌ی شما مجبور بودید بنویسید: اینجانب با مدرک فلان با سطح تحصیلات فلان با اینقدر میزان اطلاعات از این چند نفر می‌گویم: #اعدام_نکنید! آن وقت خیلی می‌فهمیدند چقدر کارشان ضایع است و می‌ماند یک مشت ابله بی‌شخصیت که از عارشان نمی‌آید جوگیر و حزب باد باشند.
    نه هشتگ #اعدام_نکنید خوب است؛ نه #اعدام_بکنید. به چند عاقل فرهیخته نیازمندیم که بگویند: والله نه تخصصش را داریم نه اطلاعات این پرونده را خوانده‌ایم، سلبریتی هم نیستیم که حرف نزدن بلد نباشیم، از نخود هر آش بودن و فضول همه چیز بودن هم بدمان می‌آید.

    186ـ سلام زائربازترین امام ما

    چیزی در دلم نیست؛ نشسته‌ام قلم‌به دست و هدف، فقط نوشتن برای تو است آقای من، اما این که چه بنویسم نمی‌دانم! درست مثل حال و روز اکثر زیارت‌هایم که بدون هیچ آمادگی و حتی گاهی با بدنی خسته و روحی افسرده بل‌که بدون شوق وارد حرم شده‌ام و هیچ حرفی برای گفتن نداشتم، حال زیارت و مناجات و گریه هم ایضا، کل سرمایه‌ام یک ارزن ادب و ارادت بود و همین! و هر ایرادی که از حال ناجورم گرفتم که: "این چه وضع زیارت رفتن است؟" پاسخ دندان‌شکنم یک چیز بود: "عیبی ندارد امام رضا کریم است، گیر نمی‌دهد"!
    خودکرده را تدبیر نیست آقا جان! زائرت را لوس کرده‌ای و بدعادت؛ با هر وضعی بیاید تحویلش می‌گیری، او هم با هر وضعی می‌آید دیگر.
    گاهی در حرم حاجتی نداشتم جز این که چند دقیقه‌ای بتوانم با تو صحبت کنم؛ آن هم در اوج خستگی و بی‌حالی. و بنازم ضرب شست همه‌فن‌حریفت را که آیینه‌ی تمام‌نمای مقلب القلوب و محول الأحوالی. هنری داری در جمع کردن حواس زائرت اساسی!
    تصویر حرم خلوتت این روزها نفس یک ایران را گرفته آقا! حتم دارم حکمت و مصلحتی پشت پرده دستت را بسته است وگرنه خودت زود طومار این ویروس را می‌پیچیدی. ما سنگ‌دل‌تر از این حرف‌هاییم اگر چه خیلی دل‌تنگیم، ولی تو کجا طاقت دوری ما را داری ای زائربازترین امام؟!
    راستی یک تشکر به تو بدهکارم. ولی باید حضوری برسم خدمتتان از اینجا نمی‌شود. کلا یک ایران بل‌که یک دنیا مشهدلازم جمع شده برایت در این چند ماه. فاصله‌ی اجتماعی بین امام و مأموم هم عجب بد کوفتی است. شما ما را با ناز و نوازش همیشگی‌تان لوس و بدعادت بار‌آورده‌اید؛ دلمان برایتان تنگ است و کمی دلخور و قهریم که آخر این چه وضعش است! تحویل بگیرید غر و ناله و شکوه‌ی زوارتان را از دور. بغل‌لازمند می‌دانید که؟!