چشم خدا

دست نوشته های دینی و سیاسی و اجتماعی من

دست نوشته های دینی و سیاسی و اجتماعی من

چشم خدا

گفت می خواهم بدانم کیستی
گفتمش آقای من سید علی است

آخرین نظرات

225ـ ایده‌ی مسابقه‌ی مسجد ما

مسابقه‌ی «خانه‌ی ما» را که یادتان هست؟! کاش عزیزی چنین مسابقه‌ی مستند جذابی را مثلا به نام «مسجد ما» بین فعالان فرهنگی چهارتا مسجدِ نسبتا شبیه به هم بسازد. اگر خوب از آب درآورد، قول می‌دهم از آن تیرهایی می‌شود که چندین هدف را می‌توان با آن زد. 

چالش‌هایی که می‌توان برای بچه‌های فعال مسجد تعریف کرد چه می‌تواند باشد؟ مثلا ظرف یک ماه تعداد نمازگزاران مسجدتان را بیشتر کنید، این هفته باید حتما چند نفر از بچه‌های به ظاهر بی‌بند و بار را اهل مسجد کنید، این هفته یک برنامه‌ای در مسجد بگیرید که تا حالا نگرفته‌اید، باید ظرف دو هفته مراسمی باشکوه برگزار کنید بودجه‌اش را هم باید خودتان جور کنید، یک روز نمازگاران مسجد را با یک کار خوب و تمیز و قشنگ شگفت‌زده کنید، مراسمی بگیرید و در آن پذیرایی متفاوتی بدهید، هفته‌ای یک بار روی تابلوی اعلانات مسجد یک جمله‌ی تأمل‌برانگیز و چالشی بنویسید، از خادم و امام جماعت به صورت ویژه و خاطره‌انگیز تقدیر و تشکر کنید، برای چهل‌تا خانه از خانه‌های همسایه‌ی مسجد یک حرکت قشنگ بزنید، پنج کاسب، از کاسب‌هایی که به مسجد نمی‌آمدند را به مسجد بکشانید...

چنین مسابقه‌ای اگر واقعا مستند باشد، نه بازیگری، برای بی‌نمازها و غیر مذهبی‌ها هم می‌تواند جذاب باشد. به خیلی از مسجدی‌ها ایده می‌دهد، قطعا بعضی‌ها را با مسجد آشتی می‌دهد، بعضی از سوء تفاهم‌ها را برطرف می‌کند و حتما اتفاق‌های قشنگ دیگری را هم رقم می‌زند. صحنه‌های جلسه‌های مشورت، حرص وجوش خوردن، دل به دریا زدن‌، توسل کردن، بارش‌های فکری، جر و بحث کردن، چالش برخوردهای تند بعضی از مردم یا حتی هیئت امنا و خیلی کارهای دیگرِ فعالان فرهنگی در مساجد، جذابیت و حال و هوای تازه‌ی این مسابقه را تأمین می‌کند.  

این ایده را تقدیم می‌کنم به همه‌ی تهیه‌کننده‌ها، کارگردان‌ها، مستندسازها و مدیران محترم صدا و سیما، ان شاء الله که عزیزی از این ایده خوشش بیاید و بسازدش.

224ـ نصرت الهی در دقیقه‌ی نود می‌آید

قرار، این است که ولی فقیه و کارگزاران صالح او، در زمان غیبت حکومت کنند؛ یعنی در زمانی که هنوز شرایط برای ظهور امام زمان(عج) مهیا نیست، و گیرم اگر خود امام زمان(عج) هم بیاید، باز امکان برقراری عدل و داد و فراوانی و خیر و برکت وجود ندارد. ولی فقیه در چنین زمانی باید حکومت کند و اوضاع را برای ظهور امام زمان(عج) فراهم کند.

دوی امدادی است؛ یعنی هر چه هم خوب کار کنی و با سرعت بدوی، فوقش می‌توانی پرچم را به بعدی بدهی، نه این که به آخر خط برسانی. و این طور نیست که فقط آخری کارش درست باشد و بقیه کوتاهی کرده‌ باشند. عدالت و فراوانی و خیر و برکت حداکثری، در حکومت امام زمان(عج) محقق خواهد شد و بس. این یعنی این که انتظار ریشه‌کن کردن فقر از ولی فقیه و کارگزاران صالح او انتظاری نابجا است. و دیگر این که صرف وجود گرانی و نابسامانی و ناعدالتی، دلیل بر ناصالح بودن مسئول و کارگزاری نمی‌شود. او اگر در نقش خود خوب بدود و عاقلانه و مخلصانه و متعهدانه تلاش کند، مأجور است. کافی است چند قدمی جامعه را در مسیر تاریخی خود جلو ببرد.
 
بنده به رئیسی خوش‌بینم و نشانه‌های یک کارگزار صالح را در او می‌بینم. البته به ایشان مثل هر انسان صالح دیگری ممکن است نقدهایی وارد باشد، خب باشد؛ مهم روی‌کرد و شخصیت خود او و دولت اوست که معلوم است دل‌سوز است و کمِ کار نمی‌گذارد، اشرافی نیست، بی‌کار و بی‌تحرک و چسبیده به صندلی نیست، اعلاحضرت نیست، مردمی و اهل تلاش و مجاهده است، خائن و جاسوس نیست، پررو و گستاخ نیست، بر کار و مسئولیت خود متمرکز است، در نتیجه اهل حاشیه و جنجال‌های ژورنالیستی نیست. وقتی چنین نشانه‌هایی را به وضوح در خود او و دولتش می‌بینم، به سیاست‌ها و اقدام‌هایش حسن ظن پیدا می‌کنم و امیدوار می‌شوم که نتیجه ان شاء الله قطعا متفاوت از نتایج دولت قبل خواهد بود. ولی حواسمان باشد که قطار تاریخ، همچنان در دوران غیبت در حال حرکت است. 

خلاصه‌ی اتفاقی که سر قیمت‌ها افتاده این است که، وقتی دولت یارانه را به کارخانه می‌داد و آرد و امثال آن با قیمت ارزان کاذب روانه‌ی بازار می‌شد، کأنه شیب تندی درست می‌شد برای قاچاق به خارج از کشور؛ یعنی در واقع سهم عظیمی از این یارانه‌ها به جیب دلال‌ها و قاچاق‌چی‌ها می‌رفت. و هر چه تفاوت قیمت بین داخل و خارج بیشتر بود، شیب قاچاق هم تندتر می‌شد. حالا تصور کن در یک شیب تندی، هزاران توپ از بالا به پایین سرازیر می‌شوند، جلوی این کار را با چند مأمور می‌خواهی بگیری؟! طبیعی است که نمی‌شود! تنها راه حل، مسطح کردن زمین و از بین بردن شیب است، یعنی آزاد کردن قیمت و ارائه ندادن جنسی با قیمت کاذب. حالا اگر بناست یارانه‌ای داده شود، این یارانه به صورت کنترل شده و هوش‌مند و مستقیم به خود مصرف کننده داده شود، تا به جیب دلال و قاچاق‌چی نرود. به نظر معقول می‌آید! پس سختی موقتش را تحمل کنیم و هم‌راهی کنیم.
  
این هم ناگفته نماند که اساسا نصرت الهی برای مؤمنین، هر چند که درست کار کنند و خوب جهاد کنند و به وظیفه‌ی خود عالی عمل کنند، در دقیقه‌ی نود، بلکه در وقت اضافه و بعد از یأس و ناامیدی خیلی‌ها حتى خوبان بلکه پیامبران، به صورت غافل‌گیرانه می‌آید. این از سنن الهی است که یاران جبهه‌ی حق را اول حسابی می‌چزاند، بعد یاری می‌دهد. (حَتَّى إِذَا اسْتَيْأَسَ الرُّسُلُ وَ ظَنُّوا أَنَّهُمْ قَدْ كُذِبُوا جاءَهُمْ نَصْرُنا) [يوسف/110] ولی وقتی می‌آید بسیار شیرین و غافل‌گیر کننده می‌آید. تلخی صبر به شیرینی نصرت الهی می‌ارزد. 

 

223ـ مواظب غرورت باش اگر مردی!

غرور، آفت مؤمنان و ولایت‌مداران است. مؤمن و انقلابی و ولایت‌مدار و مجاهد که شدی، حالا اول ماجرا است؛ مواظب غرورت باش اگر مردی. آن وقت هم عاقبت خودت را نجات داده‌ای و هم سدّی نمی‌شوی در برابر مسیر انقلاب. یک انقلابی مغرور، خوبی‌های دیگران را نمی‌بیند، مگر خوبی کسانی که به دک و پز او چیزی اضافه کنند. برای یک انقلابی مغرور صرف نمی‌کند انقلابی‌ها زیاد شوند، چون تک و تنها بودن برایش کلی کلاس دارد. او بیشتر دوست دارد به عنوان تک‌مدافع انقلاب و ولایت شناخته شود نه یک سرباز از سپاه بی‌شمار جبهه‌ی حق. چنین آدمی انقلابی‌های هم‌تراز خود را رقیب خود می‌داند نه هم‌سنگر! و سعی می‌کند به شکلی آنها را از سر راه خود بردارد، که مبادا صدایشان در دفاع از حق، کمی از بلندی صدای او بکاهند و مزاحم شنیدن صدای او شوند.  

نکته‌ی باریک‌تر از مویی در این میان هست که مدافعان حق هر چه زیاد شوند، از غربت حق می‌کاهند و به غربت خودشان می‌افزایند. اگر در شهر، یک عالم اسلام‌شناس باشد و بس، اسلام در این شهر غریب می‌شود، اما در عوض دور و بر آن عالم شلوغ می‌شود. از آن سو، هر چه علمای ربانی و اسلام‌شناس بیشتر شوند، غربت اسلام کمتر می‌شود و غربت خود علما بیشتر و دور و برشان خلوت‌تر. مسیر انقلابی‌گری وقتی به اینجای کار می‌رسد، که بین عزت و نایاب بودن خود، و بین عزت و قدرت و پرطرف‌دار شدن اسلام و انقلاب، یکی را باید انتخاب کنی، انقلابی‌های مغرور تسمه پاره می‌کنند. مثلا به بهانه‌های مختلف، دیگر فعالان انقلابی را از صحنه دور می‌کنند و به هر کدامشان انگی می‌چسبانند تا خود، تک و تنهای میدان باشند و در سایه‌ی غربت اسلام و انقلاب، عزیز شوند. به این راحتی‌ها نمی‌شود از گیر این مرض رها شد؛ خدا نجاتمان دهد.

222ـ تا اسرائیل هست، این فرصت را دریابیم!

حضرت آقا در سخنرانی چند روز پیش به آل سعود نصیحت کردند و گفتند: "چرا جنگی را که یقین دارید در آن پیروز نمی‌شوید ادامه می‌دهید؟" من می‌گویم: چرا در جنگی که یقین داریم آخر و عاقبتش پیروزی اسلام و مسلمین است، شرکت نمی‌کنیم؛ حیف نیست؟! جنگ با اسرائیل و صهیونیسم جهانی را می‌گویم که هر چه بلا و مصیبت در جهان اسلام و جهان بشریت هست، زیر سر آنهاست. حضور در این جنگ هم یعنی سهیم شدن در انبوه خیر و برکات ناشی از نابودی صهیونیسم جهانی که در عالم ظهور خواهد کرد.

امام ما، فرصتی جور کرد برای همه‌ی ما مردم عادی که در این جنگ شرکت کنیم و هر کدام‌مان سهمی داشته باشیم در نابودی اسرائیل. او با همین راهپیمایی‌ها توانست شاه را از مملکت به در کند، راهی که برای نابودی اسرائیل، بلکه نابودی کل استکباری جهانی تشخیص داده همین است. نه این که کارهای دیگری نباید کرد، ولی راه‌پیمایی روز قدس، از آن کارهای اساسی است که اتفاقا در دست‌رس همه است و چندان تخصصی هم نمی‌خواهد. بروید صحبت‌های حضرت امام(ره) را درباره‌ی روز قدس بخوانید؛ انگار درباره‌ی روز ظهور فرج صحبت می‌کند.

اسرائیل دیگر، آن اسرائیل سابق نیست و همین سال‌هاست که نابود شود برود پی کارش. پس حالا که هست این فرصت را غنیمت بشماریم. با همین راه‌پیمایی اسم ما می‌شود جزء سهم‌داران نابودی اسرائیل. آثار نابودی اسرائیل را هم که چه می‌دانیم چیست، شاید یکی از آنها ظهور امام زمان باشد! پس تا اسرائیل هست، این فرصت را دریابیم؛ حیف است! 

221ـ قدردانی از استعدادها، مرام ولایت‌مداری

امام جامعه، بزرگوار و باکرامت است. او هرگز از بزرگ شدن سربازانش آزرده نمی‌شود، بلکه برعکس، فضا را برای رشد انسان‌ها و شکوفا شدن استعدادها فراهم می‌کند. سربازان ولایت، خودشان آقایی می‌شوند برای خودشان و شأن و جایگاهی در جامعه و نگاه مردم پیدا می‌کنند، چون در سایه‌ی ولایت، فضا برای کار و فعالیت و اظهار نظر و شکوفایی استعداد بیشتر است. و از همین رو در نظام ولائی پیشرفت علم سریع‌تر است. 

حتی ممکن است بعضی از آدم‌هایی که در نظام ولائی گنده می‌شوند، روزی برای خود ولی شاخ بشوند، ولی عیبی ندارد؛ رهبر جامعه سیره‌اش را عوض نمی‌کند. مسئله‌ی فرصتِ کار و فعالیت دادن و  شکوفایی استعدادها برای ولایت مسئله‌ای ناموسی است. این‌قدر ناموسی است که همیشه از همین فرصت، منافقین هم سوء استفاده کرده‌اند و کلی برای خود دفتر و دستک راه انداخته‌اند. 

اگر امام، علی بن ابی طالب باشد، سربازان شاخص او هر کدام یَلی می‌شوند و عنوانی کسب می‌کنند. عمار و مالک و ذوالشهادتین و ابن التیّهان، در سایه‌ی حکومت علی(ع) بزرگ می‌شوند و کسی می‌شوند برای خودشان. اگر امام، حسین(ع) است، او عباسش را آقا می‌کند و به او آبرو می‌دهد تا عزیز دل مردم باشد.

این مرام ولایت است که می‌بینی امام‌زاده‌ها و علما و شهدا حاجت می‌دهند، وگر نه خود اهل بیت(ع) یک تنه همه‌ی حاجات اهل عالم را حریفند. در دنیا هم این گونه بوده‌اند؛ گاهی عقب می‌نشستند و میدان را به یکی از سربازانشان می‌دادند تا او قهرمان میدان شود. 

هیچ انقلابی در جهان مثل انقلاب ایران ما، قهرمان‌پرور نبوده است؛ آن هم در همه‌ی عرصه‌ها. چون نظامش ولائی است. چون خدا به امام، ولایت داده بود، پس لابد شرح صدر هم داده بود. وگرنه رهبران دنیا به این سادگی‌ها نمی‌گذارند کسی گنده شود و روزی برایشان شاخ شود. اما دل امام و ولی، با محبوب شدن هیچ کس به تنگ نمی‌آید؛ بلکه ابراز خرسندی هم می‌کند. همان طور که امام از آبروی سید علی در جهان در زمان ریاست جمهوری ابراز خرسندی می‌کرد، و آقا از آبروی جهانی و ملی هاشمی و خاتمی و احمدی‌نژاد. و امروز هر چه سید حسن نصرالله آبرومندتر شود و شأن و جایگاهش بالاتر رود، دل حضرت آقا به تنگ نمی‌آید؛ خوشحال‌تر هم می‌شود. در جایگاه آقا نیستیم و این چیزها به نظرمان عادی می‌آید؛ ولی اصلا عادی نیست. دیگران حتی در فضای مذهبی بلکه انقلابی، به راحتی رقیب هم می‌شوند و از بزرگ شدن دیگری به تنگ می‌آیند.   

خدا درباره‌ی علمای اهل کتاب که به ولایت و نبوت ابراهیم و آل ابراهیم حسد ورزیدند می‌گوید: مگر نصیبی از ولایت و حکومت دارند اینها؟ تازه اگر داشتند سر سوزنی به مردم نمی‌دادند (أَمْ لَهُمْ نَصيبٌ مِنَ الْمُلْكِ فَإِذاً لا يُؤْتُونَ النَّاسَ نَقيرا) [نساء:53] انگار منظور خدا این است که ما به ابراهیم و آل او ملک عظیمی دادیم چون بزرگوار و اهل کرامتند و از فضلشان به دیگران سرریز می‌شود. شما که از این بزرگواری‌ها ندارید؛ پس چه توقعی دارید؟! 

در حکومت امام زمان(عج)، علم با شیب تندی پیشرفت می‌کند و استعدادها به صورت عجیب شکوفا می‌شوند، پس لابد سرداران و فرماندهان و استان‌داران امام زمان(عج) هم چنین اخلاقی دارند و عرصه را بر استعدادها تنگ نمی‌کنند. و از موفقیّت و محبوبیّت دیگران هم لابد به تنگ نمی‌آیند، بلکه خرسند هم می‌شوند.

220ـ جدی باشیم!

فرض کن امام زمان(عج) را امشب ببینی و بگوید: «فلانی! گناهی کرده‌ای که هنوز خدا نبخشیده، بعید نیست با همین گناه عاقبتت به شر شود و جهنمی شوی، دیگر خود دانی، در ضمن اگر بتوانی کاری کنی گناهت بخشیده شود، با یکی دو حرکت دیگر می‌شوی یکی از فرماندهان سپاه من!» حالی که بعدش پیدا می‌کنی می‌شود همان خوف و رجایی که شنیدیم و نچشیدیم.

این همان حالی است که هر که داشت، این شب‌ها معطل واعظ و روضه‌خوان نخواهد بود، چون مسئله دارد و کارش جدی است. این همان حالی است که هر که داشت به سادگی اشکش تمام نمی‌شود، چون نیامده در مراسم شرکت کند و برود؛ آمده زمین و آسمان را به هم بدوزد بلکه گره کارش باز شود.

لازم نیست فرض‌های خیالی ببافیم، واقع امر حال و روز ما همین قدر جدی، هول‌ناک و هیجان‌انگیز است. چشم واقع‌بین اگر می‌داشتیم می‌دیدیم که فاصله‌ی ما نه با قعر جهنم چندان زیاد است، نه با اوج بهشت.

کاش تمرین کنیم جدی نماز بخوانیم، جدی احیا بگیریم، جدی قرآن بخوانیم، کلا ببینیم این واقعیت جدی را و با آن زندگی کنیم. اینجای یادداشت یاد محسن حججی افتادم؛ این پسر وسط شور و گریه، به خانمش که آن طرفٍ هیئت در قسمت خانم‌ها نشسته بود، پیامک می‌زد: الآن برایم دعا کن شهید شوم! ببین چقدر جدی بود در کارش!

 

219ـ این، چالش ما انسان‌های معمولی است

وقتی داستان زندگی ما تا این‌جای عمرمان معمولی می‌گذرد و چندان اتفاق بسیار خوب یا بسیار بدی در آن رقم نمی‌خورد، انگار می‌کنیم کلا هر چه تقدیر، خدا در چنته‌اش برای ما دارد چیزی از همین قبیل است. در ناخودآگاه اکثر مردم چنین است که قرار نیست اتفاق خاصی بیفتد؛ فوقش کمی پول‌دارتر یا کمی فقیرتر می‎شوند، کمی مؤمن‌تر یا کمی گناه‌کارتر می‌شوند، کمی باسوادتر می‌شوند یا نمی‌شوند، کمی سالم‌تر یا مریض‌تر می‌شوند، دو سه تا توفیق معمولی یا گیرشان می‌آید یا نمی‌آید. با خود می‌گویند: تا الآن هر جور خدا با ما تا کرده لابد بعد از این هم همین جور تا خواهد کرد.

خوب که فکر کنی می‌بینی تصور مردم از کَرَم و لطف و غضب خدا هم همین قدر محدود است. با هر کدام که صحبت کنی بله، قبول دارد سعه‌ی بی‌کران لطف و کرم و رحمت خدا را، اما بگو خدا با تو چقدر مهربان است، چقدر کریم است، چقدر لطف دارد، و چقدر می‎تواند داشته باشد؟! بی‌تعارف اگر بخواهد جواب دهد، می‌گوید: هر چه بوده معمولی بوده و قاعدتا از این به بعد هم همان است.

آن وقت طبیعی است که چنین آدمی شب قدر، دل و دماغ و حال مناجات نداشته باشد و اشک چشمانش خشک باشد. یک سرنوشت و تقدیر معمولی که این همه اشک و گریه ندارد که؛ دارد؟ ناخودآگاهِ ما شب قدر می‌نشیند غر می‌زند که حالا مثلا قرار است چه اتفاقی بیفتد مگر؟! از دنیا سلامتی و آب‌باریکه‌ی رزقی بوده و خواهد بود ان شاء الله، از آخرت هم ان شاء الله با همین اندک دین و ایمانی که داریم آخرش می‌رویم بهشت و تمام می‌شود می‌رود پی کارش. با چنین طرز فکری آدم وسط جوشن کبیر خوابش نگیرد، هنر کرده، حال مناجات و اشک و گریه پیش‌کش!

این هم از چالش‌های فکری مؤمنان است؛ که آینده را به گذشته قیاس نکنند، و چند و چون لطف و فضل خدا را با متر زندگی‌شان اندازه نگیرند. البته که سخت است، دقیقا مثل گناه نکردن! ولی دست کم باید حواسشان باشد که هم‌چین چالشی هم به کار است. اصلا تو بگو صد سال از عمر، معمولی گذشته باشد، باز مؤمن حق ندارد لطف و عطای الهی را، و حتی غضب و عذاب او را در حق خود معمولی فرض کند.

من و تو باید بهترین تقدیرها و سرنوشت‌هایی را که خدا فقط برای بندگان خاص و مخلص خود در نظر گرفته، برای خود محتمل بدانیم، و همچنین بدترین تقدیر و هولناک‌ترین بدعاقبتی‌ها را. کم نبودند کسانی که یک عمر معمولی سر کردند و آخر به شکل عجیبی اوج گرفتند، یا بدجور سقوط کردند و همه چیز را به باد دادند. چندان معلوم نیست این زندگی‌های معمولی به کجا بیانجامد، آن هم درست اینجای تاریخ که اصلا معمولی نیست! لابد خدا زیر عبای خودش دارد بندگانی را که روزی پنج بار زندگی معمولی خود را ندید می‌گیرند و با خوف و رجائی در اوج به نماز می‌ایستند. آن حس و حال جدی را اگر سالی یک بار بتوانیم شب قدر تحصیل کنیم باز غنیمت است. بعدش ان شاء الله خدا زیادش کند.

218ـ یک ظرفیت پول‌ساز نامحدود

در کنار عزم و اراده و کار زیاد و هوش‌مند و داشتن ذهنیت پول‌ساز، عوامل دیگری نیز در کسب ثروت و افزایش روزی دخیل است که برخی از آنها بسیار دور از ذهن است و ناگزیر باید از وجود مبارک اهل بیت(ع) آموخت که به تار و پود و رازهای عالم آگاهند.

یک نمونه‌اش را امام باقر(ع) فرمود که دعای خیر برای برادر مؤمن است؛ آن هم پشت سر او نه روبرویش، که باعث سرازیر شدن روزی می‌شود؛ «عَلَيْكَ بِالدُّعَاءِ لِإِخْوَانِكَ بِظَهْرِ الْغَيْبِ فَإِنَّهُ يَهِيلُ الرِّزْقَ يَقُولُهَا ثَلَاثا» [وسائل الشیعه/ج7/ص108] و جالب است که امام باقر(ع) نتیجه‌ی این کار را که سرازیر شدن روزی است، سه بار تکرار کرد. لابد یک تکنیک بسیار قوی است که جا دارد این قدر بر آن تأکید شود.

ما ذهن نقادی داریم؛ یعنی هر کسی را که ببینیم یک نقطه ضعف از او در می‌آوریم و احیانا نقاط قوت او را هم می‌بینیم، که خیلی وقت‌ها همراه با قضاوت است. راحت تشخیص می‌دهیم فلانی کج راه می‌رود؛ این یکی لکنت زبان دارد؛ آن، فلان مرض را دارد؛ این، فلان مشکل را دارد. خبرهای موفقیت اطرافیان و آشناها و در و همسایه هم راحت به گوش‌مان می‌رسد. و احیانا اگر کسی پروژه‌ای را کلید بزند راحت می‌فهمیم و زود تحلیل می‌کنیم که می‌گیرد یا نمی‌گیرد و از این حرف‌ها.

حالا که این طور است، هر کدام از این احساس‌ها را می‌توان به یک دعای خیر تبدیل کرد، آن هم بدون این که به روی طرف بیاوریم یا نزد شخص ثالثی برایش دعا کنیم و آبرویش را در قالب دعا بریزیم؛ که این هم کار بی‌خودی است. «بظهر الغيب» یعنی در غیب و خفا، که نه بتوانی پز دعایت را بدهی، نه بر او منت بگذاری، نه به رویش بیاوری که این عیب را در تو دیدم و برایت دعا کردم. کار خالصانه‌ی بی‌شیله پیله‌ای باید باشد، ولی اگر درست انجام گرفت، یک عاملی بسیار قوی برای افزایش روزی است.

کار چندان ساده‌ای نیست؛ تمرین می‌خواهد، ولی به نتیجه و حس و حال خوبش فارغ از نتیجه می‌ارزد. و از آن کارهایی است که همه جا و در همه حال می‌شود انجام داد. مثلا در جاده و خیابان برای صاحب هر ماشین داغانی دعا کنیم ماشینش را بهتر کند. برای هر خانواده‌ی دو سه نفری که سوار موتور شده‌اند و از کنارشان رد می‌شویم دعا کنیم ماشین خوب گیرشان بیاید. در کوچه و خیابان، هر خانه و ساختمان و برج و پاساژ و هتل نیمه‌کاره‌ای دیدیم، برای صاحبش دعا کنیم که به سلامتی پروژه‌اش را تمام کند و خیرش را ببیند. هر ماشین مدل بالایی که از کنارمان رد شد برای صاحبش دعای خیر کنیم که ان شاء الله حسابی با ماشینش کیف کند و هرگز تصادف نکند. ما از کنار قبرستان که رد می‌شویم عادت داریم فاتحه‌ای نثار امواتش بفرستیم، خب این را هم عادت کنیم که از کنار هر پاساژ و مدرسه و بیمارستان و مجتمع مسکونی که رد می‌شویم برای اهل آنجا دعای خیر کنیم.

ظرفیت استفاده از این عامل پول‌ساز و حال‌خوب‌کن بسیار بالا و نامحدود است. چون هر جا که چشم می‌گردانی یا آدمی می‌بینی یا عکس و تصویرش را، یا اسمش را، یا چیزی که به او مربوط است. هر برخورد و رفتار و وضع و حالتی که از آدم‌ها می‌بینیم هم یا کمی تا بیشتری خوب است یا بد. و همه‌ی اینها می‌تواند بهانه‌ای برای یک دعای خیر جور کند. این تکنیک را قدر بدانیم و به هم‌دیگر یادآوری کنیم تا واقعا در و دیوار و سنگ‎فرش‌های شهر، برایمان طلا شود. از این به بعد بدون استفاده‌ی بیست سی باره از این تکنیک، روزمان را شب نکنیم.

217ـ اگر عصای موسی(ع) دستت بود!

اگر حضرت موسی(ع) عصایش را یک سال به دستت می‌داد، چه می‌کردی؟ حتما همه جا با خودت همراهش می‌کردی تا اگر جایی مستأصل شدی یا دنبال یک نتیجه‌ی اعجاب‌انگیز و معجزه‌آسا بودی، یا نتیجه‌ای فرای کاری که انجام دادی می‌خواستی، یا خواستی اتفاقی غیر منطقی را رقم بزنی، به کار بگیری‌اش تا بلکه معجزه کند. در این یک سال قاعدتا عصای موسی همه جا همراه تو خواهد بود و تو صدها و هزاران بار دست به عصا می‌شدی. تو فقط می‌دانی این عصا معجزه است اما چند و چونش را نمی‌دانی. پس ناگزیر دم به ساعت تست می‌کنی و آزمون و خطا می‌کنی تا بلکه قلقش دستت بیاید. شاید هم قلقش هیچ وقت دستت نیاید، چون معجزه در علم و منطق و محاسبه نمی‌گنجد، ولی چاره‌ای نیست باید تست کرد و آزمود و به کار گرفت، وگرنه زندگی، خیلی طبیعی و یک‌نواخت می‌گذرد و هیچ اتفاق خاصی نمی‌افتد.

در آن یک سال اگر کسی مریض شد، حتما آرام با عصای موسی(ع) به او می‌زنی بلکه خوب شود، اگر غذا شور یا خراب شد، با عصا به ظرف غذا می‌زنی بلکه درست شود، اگر مهمان داشتی و غذا کم آمد باز دست به عصا می‌شوی. اگر وسط راه ماشین خراب شد، اگر گرهی به کار اداری‌ات افتاد، اگر ترافیک شد، اگر با همسرت دعوایت شد، اگر دچار فقر شدی، اگر ترسی از کاری داشتی، اگر مردد شدی، اگر پروژه‌ای را کلید زدی، اگر برای کاری زمان کم آوردی و در هر کار دیگری دست به عصا می‌شوی و می‌گویی: توکل به خدا و عصای موسی(ع) حالا یا می‌شود یا نمی‌شود.

بعد از یک سال حتما خاطره‌ها خواهی داشت از معجزه‌های عصای موسی(ع) در زندگی‌ات. و قطعا به این سادگی‌ها دل از آن نخواهی کند، بلکه فردای بدون عصا، فردای وحشت‌انگیزی برایت خواهی بود. کم نیست؛ یک سال است، چنین وسیله‌ی اعجازآمیزی عصای دستت بود و طبیعی است که خیلی به آن وابسته شوی و نتوانی به سادگی از آن دل بکنی.

نمی‌دانم باورت می‌شود یا نه. ولی این داستان خیالی نیست، بلکه واقعیت، از این داستان خیالی هم به شدت قوی‌تر و هیجان‌انگیزتر است. معجزه‌ای بسیار بالاتر و قوی‌تر از عصای موسی(ع) در دست همه‌ی ما تا آخر عمر هست که قرآن کریم است؛ معجزه‌ای صوتی، نوشتاری، سخت‌افزاری و نرم‌افزاری که بتواند به شکل‌های گوناکون و خیلی عمیق‌تر و راحت‌تر و بانفوذتر از عصای موسی(ع) در زندگی ما اثر بگذارد و به شکل‌های گوناگون به کار گرفته شود و معجزه‌های گوناگون خلق کند.

باورم این است که یکی از راه‌های انس با قرآن، داشتن اهداف بزرگ و اعجاب‌انگیز است. کمی بزرگ فکر کنیم، بخواهیم کارهای بزرگ بکنیم، اهداف و آرمان‌های بزرگ داشته باشیم، آرزوی یک تحول عظیم در زندگی خود داشته باشیم، از ساده‌ترین کارهای روزمره‌مان انتظار بزرگ‌ترین دست‌آورد و خیر و برکت را داشته باشیم. آن وقت در به در به دنبال معجزه‌ای خواهیم گشت تا از راهی میان‌بر ما را به اهداف‌مان برساند و رسما معجزه کند. در آن صورت به شکلی کاملا طبیعی و طبق قاعده دل‌بسته‌ی قرآن خواهیم شد و زندگی بدون آن را غیر ممکن خواهیم یافت.

۲۱۶- حیف است نخوانده بمیریم!

داستان گیرا و جذاب این کتاب، حرارت شخصیت راوی و رقص و گرمای کلمات نویسنده، مثل اشعه‌ی لیزری در اعماق قلب نفوذ می‌کند. با این کتاب سطح دیگری از حیات طیبه را درک می‌کنیم و بسیاری از کلمات و مفاهیمی مانند شور و نشاط، انرژی، حال خوب، جهاد، ایثار، اخلاص و اراده را جور دیگر می‌فهمیم. به جرأت می‌توانم بگویم: ما انسان‌های عادی، بخشی از لایه‌ها و معارف دین را بدون خواندن چنین کتابی نمی‌توانیم بفهمیم. از این کتاب هیچ بعید نیست که  بتواند در زندگی خواننده نقطه‌ی عطف ایجاد کند و مسیر زندگی‌اش را به کلی تغییر دهد. واقعا حیف است بمیریم و چنین کتابی را نخوانده باشیم.

۲۱۵- چی به چی ربط ندارد؟!

هر چه بیشتر در علم و دین مطالعه کنیم، حساسیت همه‌جانبه‌ی این عالم را بیشتر می‌فهمیم؛ عالمی که همه چیزش بر ما تأثیری ماندگار می‌گذارد. این که چه می‌خوری، چه می‌شنوی، چه می‌بینی، چه می‌پوشی، چه می‌نویسی، چه می‌گویی، چه‌ها در ذهنت تجسم می‌کنی، چه تصوراتی داری و چه احساساتی را در دل می‌پرورانی، کجا زندگی می‌کنی، با چه کسانی می‌پری و... هر کدام تأثیر خود را دارد؛ آن هم تأثیری ماندگار و ابدی و سرنوشت‌ساز! هر چه بیشتر به این واقعیت فکر کنیم بیشتر جفت می‌کنیم و وحشت می‌گیردمان. ولی عالمی که خدا آفریده همین است؛ همین را بگویم که عبارت "فرقی نمی‌کند" در هیچ زمینه‌ای چندان عبارت دقیقی نیست. هر متغیری را که در نظر بگیری، نسبت به متغیر دیگر فرق می‌کند. و هر چیزی خود، یک متغیر است. 
پای صحبت هر متخصص استخوان‌خوردکرده‌ای که بنشینی، سرت سوت می‌کشد که چقدر حساس است همه چیز. یک آش‌پز کارکشته می‌داند که برای کدام غذا، کدام نوع نمک را، آن هم در چند مرحله و چگونه و چقدر باید اضافه کند! تازه همین دقت‌ها را برای چربی و اسید و حرارت هم اعمال می‌کند. آهنگ‌ساز، نورپرداز، صداپرداز، ورزش‌کار و تو بگو فوق متخصص هر حرفه‌ای دقت‌هایی دارد که خیلی دور از ذهن است. کلا در این عالم حتی یک فوت هم تأثیر دارد؛ آن هم در همه چیز نه فقط در کوزه‌گری! 
به احکام و آداب اسلامی که می‌نگری مخت سوت می‌کشد از این همه دقت و حساسیت همه چیزِ این عالم! رنگ و ماده و صوت و تصویر و زمان و ساعت و هیئت و تاریخ و همه چیز، حساب کتاب دارد. رکاب انگشتر برای مردها فقط باید نقره باشد، طلا حرام است و باقی آلیاژها همه از دم مکروه و نامطلوب. تازه توصیه شده در دست راست دست کنیم؛ آن هم فقط در دو انگشت کوچک‌تر دست. لابد اثر سنگ و رکاب، از این دست به آن دست و از این انگشت به آن انگشت فرق می‌کند دیگر. وگرنه خدا و رسولش که نمی‌خواهند سرکار بگذارند آدم را. کی فکرش را می‌کرد گوش چپ با گوش راست فرق کند؟! اگر نمی‌کرد چرا ائمه‌ی ما سفارش کردند در گوش راست نوزاد اذان بخوانیم و در گوش چپش اقامه؟! دیگر این که از آداب و سنن دین ما این را می‌شود فهمید که روزهای هفته با هم فرق دارند و هر کدام اثر خود را دارند! ناخن گرفتن کلا خوب است، اما جمعه که بگیرید روزی را زیاد می‌کند، شنبه و پنجشنبه که بگیرید، درد چشم و درد دندان را کم می‌کند! صائب گفته بود: "ز هم جدا نبود تار و پود این گلشن" اما فکر نمی‌کردیم تا این حد! جل الخالق که چی به چی ربط دارد؟ و تو بگو چی به چی ربط ندارد؟!
اینقدر همه چیز این عالم به هم گره خورده و سلسله‌ی علت و معلول به شکل شگفت‌انگیزی در هم تنیده است که در روایت آمده: "چند روزی وحی بر پیامبر نازل نمی‌شد، مسلمانان آمدند از پیامبر(ص) پرسیدند که جریان چیست؟ فرمود: چرا باید نازل شود در حالی که شما ناخن‌هایتان را نمی‌گیرید و بین انگشتانتان را تمیز نمی‌کنید؟" [كافی»ج6«ص492] و من یکی دیگر نمی‌دانم کاری به این سادگی که  زور این را دارد که جلوی وحی قرآن را بگیرد، جلوی کدام خیر و برکت را در زندگی ما می‌تواند بگیرد؟! 
چقدر احتیاط باید کرد در این عالم فول تاچ و سوپرحسّاس! و چقدر باید قدر باخبران این عالم را دانست و به احادیث و آموزه‌هایشان اعتماد کرد! هر چه دانشمندتر بشویم، بیشتر می‌توانیم قدر بدانیم این ریزبینی‌های دین و سخت‌گیری‌هایش را. مثلا کاملا می‌شود درک کرد که قرائت نماز باید عربی صحیح باشد، وگرنه آنی نمی‌شود که قرار بود بشود. تأثیرش هم آن چیزی که قرار بود باشد دیگر نیست. ادامه دارد ولی فعلا بس است!

۲۱۴- خدا رحم کرد مذهبی نشدند!

رئیس جمهور محترم که در پیام نوروزی‌اش سفره‌ی هفت‌سین نچید، فحش و ناسزای بسیار از جماعتی لارج و متمدن دریافت کرد؛ همان‌هایی که اساسا قائل به امر به معروف و نهی از منکر نبودند و هر امر و نهیی را فضولی می‌خواندند؛ همان‌هایی که گیر دادن به بعضی آداب و رسوم را امل‌بازی می‌دانستند؛ همان‌هایی که از بیخ، هیچ چیزی را مقدس نمی‌دیدند و تمام اعتقادات دینی را خرافه‌پرستی می‌نامیدند؛ همان‌هایی که وقتی کسی به عدم رعایت آداب و سنن اسلامی در همایش و جشنواره‌ای اعتراض می‌کرد، می‌گفتند: دنیا به ماه و مریخ رسیده آن وقت ما هنوز گیر چه چیزهایی هستیم! یا می‌گفتند: همه چیز مملکت گل و بلبله فقط همین مونده درست بشه! الغرض ما فکر می‌کردیم این جماعت کلا با همه چیز لارج و راحت برخورد می‌کنند، نگو اتفاقا در زمینه‌ی باورها و آداب و سننشان، نه به عقاید مخالف احترام می‌گذارند، نه راحت مسئله را شخصی می‌دانند، به بدترین شکل ممکن هم نهی از منکر می‌کنند و خیلی هم خشک مقدسند. خدا رحم کرد مذهبی نشدند این‌ها.

213ـ چانه‌زنی بنده‌ای حاضرجواب با خدای مهربان!

چانه‌زنی امیرالمؤمنین(ع) با خدا معرکه است. دعاهایش هیچ شباهتی به دعاهای رسمی و اداری و کلیشه‌ای ما در آخر مجالس ندارد. هیچ هم اصرار ندارد آخر جملاتش با «بفرما» تمام شود. در دعاهایش گویی اصرار دارد تا قِران آخر رحمت و مغفرت و لطف خدا را از چنگش دربیاورد؛ «أَنْ تُوَفِّرَ حَظِّي مِنْ كُلِّ خَيْرٍ أَنْزَلْتَه‏» جوری دعا می‌کند انگار قرار نیست فردا و پس فردایی در کار باشد. مثل طفلی که هر چه بخواهد همین الآن می‌خواهد و طاقت صبوری ندارد، پای بی‌صبری بر زمین می‌کوبد و به خدا می‌گوید: همین الآن! « أَنْ تَهَبَ لِي فِي هَذِهِ اللَّيْلَةِ وَ فِي هَذِهِ السَّاعَةِ كُلَّ جُرْمٍ أَجْرَمْتُهُ». تذلل و فروتنی علی(ع) در برابر خدایش یک طرف؛ ناز و طلب‌کاری و زیادخواهی و سیری‌ناپذیری‌اش در خانه‌ی خدا یک طرف. و فقط خدا می‌داند چقدر دوست داشت خدا این چانه‌زنی علی(ع) را با خودش. 
پای مناجات شعبانیه‌ی امیرالمؤمنین(ع) که بنشینی، در کنار حس گنه‌کاری‌ات حس پرروگری‌ات هم گل می‌کند. می‌شوی بنده‌ی گنه‌کارِ پرروی خدا. گنه‌کار پررویی که راست‌راست در چشم خدا زل می‌زند و می‌گوید: «خدای من اگر بخواهی بازخواستم کنی که چرا جنایت کردی، آن وقت من هم بازخواستت می‎کنم که چرا نبخشیدی؟! اگر بگویی: چرا گناه کردی؟ من هم خواهم گفت: خب تو چرا نیامرزیدی؟»؛ «إِلَهِي إِنْ أَخَذْتَنِي بِجُرْمِي أَخَذْتُكَ بِعَفْوِكَ وَ إِنْ أَخَذْتَنِي بِذُنُوبِي أَخَذْتُكَ بِمَغْفِرَتِك‏.» یعنی گیرم من خوب بندگی نکردم، تو چرا خوب خدایی نکردی؟! یا می‌گوید: «خدایا! اگر مرا محروم کردی، پس چه کسی روزی‌ام دهد، اگر تحویلم نگیری پس چه کسی هوایم را داشته باشد؛ إِلَهِي إِنْ حَرَمْتَنِي فَمَنْ ذَا الَّذِي يَرْزُقُنِي وَ إِنْ خَذَلْتَنِي فَمَنْ ذَا الَّذِي يَنْصُرُنِي‏» حالا مگر قرار است حتما تحویلت بگیرند که سر این که چه کسی این کار را بکند چانه‌ می‌زنی، بنده‌ی خدا؟! همین است که هست، به وقت مناجات شعبانیه قرار نیست بنده کوتاه بیاید. 
دوست دارم یک گنده‌لات خوش‌مرامی جلسه‌ی مناجات شعبانیه بگیرد و او برایمان بخواند مناجات را. حتما شنیدن دارد مناجات‌خوانی‌اش؛ مخصوصا وقتی از علی(ع) الهام بگیرد و زبان بریزد برای اوستاکریمش. می‌خواهم مرام‌گذاشتن‌های علی(ع) برای خدا را از زبان یک لات بشنوم؛ آن‌جایی که می‌گوید: «اگر به جهنمم بیاندازی، به دوزخیان خواهم گفت دوستت دارم!» انگار می‌خواهد شرمنده کند خدا را! انگار دارد خدا را در روی‌دربایستی قرار می‌دهد! انگار غیر مستقیم دارد می‌گوید: خدایا اگر نبخشی مرا حرفی نیست، ولی برای تو بد می‌شود و آبرویت در جهنم به خطر می‌رود، چون من که نمی‌توانم دوستت نداشته باشم یا این محبت را کتمان کنم. آن وقت جهنمی‌ها نخواهند گفت: این چه خدایی است که بنده‌اش دوستش دارد و او می‌سوزاندش؟!
مناجات شعبانیه خوراک جوان‌های بی‌کله‌ی بی‌منطق زبان‌نفهمی است که قاعده و منطق و ضابطه و مقررات سرشان نمی‌شود. بیایند ببینند چقدر این مناجات با فازشان هماهنگ است؛ «خدایا می‌دانم خیلی خیلی کم از تو اطاعت کردم، اما در عوض خیلی خیلی زیاد از تو توقع دارم؛ إِلَهِي إِنْ كَانَ قَدْ صَغُرَ فِي جَنْبِ طَاعَتِكَ عَمَلِي فَقَدْ كَبُرَ فِي جَنْبِ رَجَائِكَ أَمَلِي‏!» خب این چه ربطی به آن دارد؟! هر که جای خدا بود می‌گفت: «بنده‌ی خدا! گناه کردی، یک قورت و نیمت هم هنوز باقی است؟!». ولی خداست دیگر؛ خوشش می‌آید بنده‌اش این چنین پرادعا با او صحبت کند و از مهربانی و کرم و لطفش بُل بگیرد.
با مناجات شعبانیه، حاضرجوابی علی(ع) را تماشا کن و لذت ببر. فقط همین را نگفت که: خدایا هر چه بگویی برایت جواب دارم! وگرنه هر چه خدا امکان داشت بگوید، جلوجلو علی(ع) گفت و جواب داد و توپ را در زمین خدا انداخت. سرسوزنی هم از خودش و اطاعت و عبادات کم‌نظیرش مایه نگذاشت؛ همه را به لطف و کرم و مهربانی خدا حواله داد و خودش را کنار کشید. جواب‌هایی داد که ما هم می‌توانیم به خدا بدهیم. «خدایا اگر من سزاوار لطف تو نیستم، خب در عوض تو که سزاوار لطف به من هستی [پس این به آن در]!» 
مناجات امیرالمؤمنین(ع) را که تماشا کنی، به یک چانه‌زنی می‌ماند. چانه‌زنی‌ای که در آن بنده‌ی عزیز دل خدا، یاد گرفته چطور خدا را قانع کند و ازش امتیاز بگیرد؛ خدایا مگر مهربان نیستی؟! مگر بخشنده نیستی؟! مگر آمرزنده نیستی؟! مگر خوب نیستی؟! خب پس بفرما؛ در و تخته جور است و همه چیز سر جایش است! چیزی از تو نمی‌خواهم چز این که خدایی‌ات را بکنی! باز ببین احیانا گناهی از قلم نیانداختی که نبخشیده‌ای؟! خدا هم بدش نمی‌آید. مهربان است و عاشق بنده‌ی زیاده‌خواه!

212- به خود بگیریم!

هر بار که گوشه‌ای از جهان اسلام زخم برمی‌دارد و دست نامردی به سویش دراز می‌شود، باز آتش حسرت و افسوس از عمق نهادم زبانه می‌کشد که حیف، انقلاب اسلامی آن‌قدر قوی نشده است که از رعبش، دشمنان ما نگاه چپ به هیچ مسلمانی در دنیا نیاندازند. 

آن چه بیشتر دل را می‌سوزاند این است که طاغوت‌های زمان، محکم‌ترین سیلی‌ها را از انقلاب ما خورده‌اند، ولی تلافی‌اش را سر دیگران درمی‌آورند و ما نمی‌توانیم از آن‌ها دفاع کنیم. این درد، جان‌کاه است.
بدون شک، بخشی از بار گناه این جنایت‌های وحشیانه در گوشه و کنار جهان اسلام، در هند و میانمار و یمن و نیجریه و جاهای دیگر، بر گردن آن جریان سیاسی داخل کشور است که سی - چهل سال است، برای کشور نسخه‌ی ضعف پیچید و برای عقب‌نشینی و ترس و سازش نظریه‌پردازی کرد. همان جریان خبیث و رذلی که تا توانست، بر عناصر قدرت انقلابی اسلامی ما تاخت تا تضعیفشان کند و از چشم مردم بیاندازد. همان تفکر بی‌شرفی که از لفظ شهید و شهادت، برای تیتر خبر شهادت حسین همدانی دریغ کرد. که اگر کارش بیشتر می‌گرفت، همه جا حجاب از سر دختر و زن مسلمان می‌کشیدند و سپس وحشیانه به جانش می‌افتادند.
اگر به اینها بود - به استثنای مشیئت الهی - امروز نه حزب الله لبنان بود و نه حشد شعبی عراق و نه جریان مقاومت سوریه و نه انصار الله یمن. 
اما از آنها گذشته خودمانیم؛ شاید ما فرزندان انقلاب و عاشقان روح الله نیز بی‌تقصیر نباشیم. ما که خوب می‌دانستیم تنها راه دفع ظلم از سایه‌ی مسلمانان و مستضعفان جهان قوی شدن است، هر روزی که برای قوی شدن گامی برنداشتیم، در واقع امنیت یک زن مسلمانی را در گوشه‌ای از جهان به خطر انداخته‌ایم. هر بار که به تنبلی و سستی و هوی و هوس و شهوت تن دادیم، به اندازه‌ی یک گام، انقلاب را از مسیر قوی شدن دور کرده‌ایم. ما بچه‌های انقلاب که به بهانه‌های گوناگون از سختی‌های بچه‌دار شدن و کار و تولید و جهاد و مسئولیت‌پذیری فرار می‌کنیم، ما هم در محدود شدن قدرت انقلاب اسلامی سهمی خواهیم داشت. قطعا اگر جهاد و تلاش بیشتری می‌کردیم انقلاب عزیز ما ابهت بیشتری داشت و رعب بیشتری در دل دشمنان می‌انداخت و امنیت مسلمانان بیشتر تأمین می‌شد.
حضرت آقا در نماز جمعه‌ی اخیرشان بعد از شهادت سردار فرمودند: «این فریاد انتقامی که از مردم شنیده شد در سرتاسر کشور، در واقع این فریاد انتقام، سوخت حقیقی موشک‌هایی بود که پایگاه آمریکایی را زیر و رو کرد.» خب اگر این فریاد انتقام‌خواهی را ادامه می‌دادیم و سوخت حقیقی بیشتری برای برادران سپاه فراهم می‌کردیم، امروز امریکا بیشتر سر جایش نشسته بود و دستش از منطقه‌ی ما کوتاه‌تر بود.
انقلابی که توانست امنیت لبنان و سوریه و عراق را برگرداند، اگر قوی‌تر شود، سایه‌ی امنیت‌بخشِ گسترده‌تری خواهد داشت. از میانِ بندگان خدا، کسانی هستند که هر وقت مظلومی دیدند، به آنها برمی‌خورد و به خودشان می‌گیرند. زمینه‌سازان ظهور امام زمان(عج) قاعدتا چنین روحیه‌ای دارند.

211- این پاکت، قیمت چیست؟

این قبول که مداح و منبری نباید برای پول کار کند. این هم قبول که مداح نباید روضه‌اش را بفروشد و سخنران نباید طی کند. ولی گاهی لای این همه حرف احساسی و قشنگ و درست، حق و حقوقی هم له می‌شود که کمتر کسی از آن می‌گوید. کلا بدانیم که تیر و ترکش این حرف‌ها بیشتر از این که دامن سخنرانان و مداحان معروف و شناخته شده را بگیرد، به پر و بال سخنرانان و مداحان جوان و غریب و غیر معروف می‌پیچد. 
کسی زورش به آن گنده‌ها که نمی‌رسد؛ یا اساسا رویش نمی‌شود مداح یا سخنران معروفی را دعوت کند و هیچ ندهد؛ آن بزرگوار هم اگر طی نکند چندان هنری نکرده که، چون معمولا کم و بیش پاکت خوبی به او می‌دهند و حسابی از او قدردانی می‌کنند؛ نوش جانش. ولی هر چه اخلاص و کار جهادی و خدمت بی اجر و مواجب است، کار جوان‌های غریب غیر معروف است. آن بانیان مجلس هم که با این موج‌ها یک‌باره هوس می‌کنند سخنران و مداح را به اخلاص و کار جهادی تمرین بدهند و هیچ چیزی به او ندهند، معمولا این کارها را سر جوان‌های غریب و ناشناخته در می‌آورند؛ نه آن گنده‌های نجومی بگیر. آن وقت این مداح و سخنران غریب که ساعت‌ها و روزها بلکه یکی دو ماه، دربست در خدمت این دستگاه و خیمه بوده چه کند؟! زن و بچه‌اش چه کنند؟! و راستی در این اوضاع کدام شغل را سراغ دارید که راحت امکان یکی دو ماه مرخصی بدون حقوق برای آدم فراهم کند؟! 
این جوان غریب، اگر بعد از ده‌ها بار قدرنشناسی، به ناچار با بانی هیئت طی کند چه گناهی کرده؟! این حرف‌ها که سر ابی عبد الله قیمت ندارد آخر چه ربطی دارد؟! مگر این بدبخت برای سر ابی عبد الله قیمت گذاشته؟! قیمت خرجی زن و بچه‌اش را گفته مرد مؤمن؛ نه قیمت سر ابی عبد الله را! سلمنا؛ روضه‌ی سید الشهدا قیمت ندارد، ولی خورد و خوراک و هزینه‌ی زندگی این مداح و زن و بچه‌اش که قیمت دارد؛ ندارد؟! اگر طی کند هزینه‌ی یک ماه زندگی‌اش را بدهد تا با خیال راحت خدمت کند و وقت بگذارد اشکالی دارد؟! الغرض، وقتی با شکلِ افراطیِ پول گرفتنِ بعضی از مداح‌های نجومی بگیر مبارزه می‌کنیم، لودرمان را بپاییم رطب و یابس را با هم له نکند.
کار برای خدا و پیامبر و اسلام و اهل بیت(ع) یکی دوتا نیست. اگر این فرهنگ را جا بیاندازیم که هر که برای خدا کار می‌کند نباید پول بگیرد، در واقع ناخواسته ریشه‌ی کار برای خدا را خشکانده‌ایم. خود اهل بیت(ع) به شعرا و معلمان قرآن هدایایی می‌دانند که در عرف ما پاکت نجومی به حساب می‌آید. این ور ماجرا را هم ببینیم.

210- جای خالی یک مهم!

نشانه‌ی این که فرهنگ عمومی ما به مسئله‌ای اهمیت می‌دهد، این است که کلی راه حل درست و غلط برای آن مسئله در فضای مجازی باشد.

وقتی چیزی در نگاه فرهنگ عمومی ما مهم و جدی نباشد یا فقط کمی تا قسمتی مهم باشد، هیچ وقت کلی راه حل ابتکاری ریز و درشت و تخصصی درباره‌اش نخواهیم دید. 

با همین شاخص می‌شود فهمید، مثلا بهبودی رشد مو و علاج ریزش آن برای ما مهم است، موفقیت در کنکور و انتخاب رشته بسیار مهم است. یا مثلا شکوفا کردن استعدادهای کودک با بازی‌های خلاقانه مهم است، آشپزی خوشمزه و متنوع هم مهم است. همچنین موفقیت در کسب و کار، آموزش زبان، موفقیت و اعتماد به نفس، روابط زناشویی، چگونگی ابراز عشق و محبت به همسر و کودک و خیلی موضوع‌های دیگر را هم می‌توان در زمره‌ی موضوع‌های مهم فرهنگ ما قرار داد. 

چند سالی است که حتی تم جشن تولد هم مهم شده، نشان به این نشان که چقدر ایده و راه حل برایش هست. حتی لابد چگونگی غافل‌گیر کردن همسر در روز تولدش هم مهم است که کلی روش و شگرد در فضای مجازی دارد. روش غافل‌گیرانه و ابتکاری برای اطلاع باردار شدن به شوهر هم کم‌کم به لیست مهم‌ها اضافه می‌شود. تازه وقتی یک راه حلی خودش یا آموزشش کلی خرج داشته باشد، بیشتر نشان‌دهنده‌ی میزان اهمیتش در فرهنگ عمومی ماست. 

حالا خودمانیم؛ مسئله‌ی "حفظ ابهت و اقتدار و شوکت پدر" در فرهنگ عمومی ما چه جایگاهی دارد؟! چندتا راه حل ابتکاری و خلاقانه در فضای مجازی می‌شود برایش پیدا کرد؟ چندتا دوره در این زمینه طراحی شده و به فروش می‌رسد؟ کلا چقدر عرضه و تقاضا در این باره وجود دارد؟! اساسا هشتگ اختصاصی این موضوع چیست؟! تقریبا هیچ!

209ـ خرس گنده‌ی ترجیحا قرمز

بدترین ظلم و جفایی که می‌شود به عشق کرد، این است که نماد و جلوه‌‌ای خرد و حقیر، بلکه به شدت بی‌ربط برایش تعریف شود؛ خرس گنده‌ی قرمز! مثل این می‌ماند که برای روز معلم، نماد خرگوش را قرار بدهیم و به معلم‌ها خرگوش اهدا کنیم. یا مثلا روز مادر، همه به مادرانشان گوسفند هدیه دهند، و روز پدر مثلا اسب آبی! یا مثلا عرف شود شب نیمه‌ی شعبان همه ترقه‌بازی کنند، در روز 22 بهمن همه نارنجی بپوشند، در روز دانش‌آموز آب‌بازی کنند، و در روز پرستار خاک‌بازی! 

می‌بینید؟! همین که پای یک نماد مسخره و بی‌ربط به میان می‌آید، آن مناسبت و پیام‌هایش همه به فنا می‌روند. دیگر هیچ حرف حسابی و عمیقی نمی‌شود زد. الگوها و رفتارها و نگاه‌ها، همه به تبع این نماد بی‌ربط و کلاس پایین، خراب می‌شوند. 

اگر برای عشق و محبت، هیچ روز و نماد و الگویی نباشد، بسی بهتر است از این که یک نماد و الگوی کلاس پایین و بی‌ربط داشته باشد. اساسا از شکل و شمایل نماد عشق و محبت در فرهنگ غرب می‌شود حدس زد عشق، در آن ور آب چه جایگاهی دارد.

انسانها هر چه بزرگتر و کاملتر می شوند، ظرفیت داشتن عشق و محبت عمیق‌تر و طبعا لذتبخشتری پیدا می کنند. و قطعا با تجربه کردن محبتی عمیق، زندگی با نشاط تر و شیرینتری خواهند داشت.
محبتی که نمادش قلب و خرس باشد و با این کادوهای بچه گانه نشان داده می شود، محبت انسان‌های کوچک است که نمی تواند خیلی عمیق و دل‌چسب و لذت‌بخش باشد. جدای از این که خیلی وقتها ماندگار هم نیست و با کمتر اختلاف و دعوایی تار و پودش از هم می پاشد. فرهنگی که از زاویه‌ی بچه‌گانه‌ی #ولنتاین به عشق و محبت نگاه می کند، ارمغانی جز #گودبای_پارتی برای خانواده‌ها نداشته است!

تصویر پدری که چند کیلو سیب‌زمینی و پیاز و میوه در دستانش دارد و برای زن و بچه‌اش می‌برد، بسیار عاشقانه‌تر از تصویر جوانی است که خرس گنده‌ای بر سقف ماشینش سوار کرده و برای عشقش می‌برد. عشق مفهوم عمیق و سنگینی است؛ سبکش نکنیم.  

208- التماس تعادل!

مهر و محبت که زیادی شد، سر از چاپلوسی درمی‌آورد. شجاعتِ زیادی هم نوعی دیوانگی است. تواضعِ زیادی ذلت است. سخاوت هم اگر زیادی شد، ول‌خرجی و اسراف است. اهمیتِ زیادی به بهداشت، به وسواس می‌انجامد. احتیاط کردن زیادی دیگر ترس است. در هر چیزی مشورت خواستن، عین وابستگی است. و کلا قید مشورت را زدن، همان یک‌دندگی است. انعطاف زیادی، آدم را بی‌شخصیت نشان می‌دهد. شوخی زیادی همان لودگی و جلف‌بازی است. زیادی هم که جدی باشی، خشک و نچسب خواهی بود.

این‌ها به کنار، هیچ کار و صفت خوبی، بی‌آفت و آسیب نیست. مثلا اگر خیلی بااستعداد و تیزهوش باشی، ممکن است تنبل و کم‌کار شوی. اگر خیلی آدم موفقی باشی، شاید دچار عجب و غرور شوی. اگر کار کنی و پول دربیاوری، بعید نیست توکلت به خدا کم شود. اگر پول‌دار شوی، به طغیان‌زدگی نزدیک‌تر شده‌ای. اگر اهل گناه نباشی، شاید فکر کنی نیاز به استغفار نداری. یا اگر توفیق معنوی خاصی نصیبت شود، فکر کنی از بقیه جلو زده‌ای. دیگر این که اگر کار خوبی انجام دهی، برای ریاکردن مستعدتری. و اگر خدمتی کنی توقعت بالا می‌رود و چه بسا منت بگذاری. کلا گل بی‌خار نداریم. باز بشمارم؟! 
 
بیچاره و قابل ترحم کسانی که با دیدن غیرتِ کاریکاتوریِ کج و معوجِ آفت خورده‌ی آسیب‌دیده‌ی آدمی نامتعادل، طعنه به غیرت زدند و گفتند: من ناموس کسی نیستم! و در واقع رسما خواسته‌اند همه بی‌ناموس شوند! 
پس با همین دست‌فرمان ادامه دهند و در واکنش به وسواسی‌ها بگویند: "من نجاست را دوست دارم". چاپلوسان را هم با شعار "مرگ بر مهربانی" سر جای خود بنشانند. در پاسخ به ریاکاران هم شعار "من بی‌دینم" یا "من خدا نشناسم" سر دهند. 
بگذریم که اینها در فضای امن و ناموس‌پرست وطن اسلامی ما زندگی می‌کنند که نه داعشی‌ها حق تجاوز دارند و نه زن و دختر ما مثل غرب، بی‌پناه و مأوا است. اگر این چتر امن غیرت نبود، همین‌ها ترس برشان می‌داشت و دربه‌در دنبال غیوری می‌گشتند تا از شر بی‌ناموس‌ها حفظشان کند.

207ـ مؤمن به معجزه نیاز دارد!

زندگی یک مؤمن نیازمندی‌های خاص خودش را دارد. او مثل یک کافر بی‌دین قانع به آب و دان نیست؛ به عبارتی موتور زندگی‌اش با این امکانات حداقلی راه نمی‌افتد. مثلا در کنار همه‌ی نیازمندی‌ها و خدمات شهری که نیاز هر انسانی است، مسجد و حسینیه و هیئت و حرم هم می‌خواهد. وگرنه دلش می‌گیرد و از زندگی‌اش لذت نمی‌برد.

یکی دیگر از نیازمندی‌های مؤمن معجزه است. معجزه فقط برای اثبات حقانیت دین نیست؛ برای این هم لازم است که دل مؤمن را قرص کند و موتور زندگی‌اش را گرم نگه دارد و نشاط یک زندگی مؤمنانه را حفظ کند. ما هر چند روز یک بار باید معجزه ببینیم وگرنه دل‌مان می‌پوسد، نم می‌گیرد، خراب می‌شود.

شاید به همین دلیل است که خدا قرآن را این چنین در دسترس همه‌ی مسلمان‌ها قرار داد و اجازه داد هر روز به آن مراجعه کنند. مسئله فقط یادآوری نکات و آموزه‌های قرآن نیست؛ هر یک از ما باید دریافت‌های نو به نو و اختصاصی از اعجاز قرآن داشته باشیم. اساسا یکی از تفریحات مؤمن باید کنجکاوی در کشف لایه‌های جدید اعجاز قرآن باشد. وگرنه حوصله‌اش در این دنیای تکراری سر می‌رود و دیگر دل و دماغ عبادت نخواهد داشت.

شاید بعضی‌ها با خود بگویند: چه جالب! ولی چگونه؟!
نمی‌دانم؛ ولی قرآنی که برای تک‌تک انسان‌ها معجزه‌ی اختصاصی و نو به نو نداشته باشد، شایسته‌ی این نیست که معجزه‌ی نبی خاتم(ص) باشد. برای کشف معجزه‌هایش نه دوره‌ای می‌شناسم و نه کتابی دیده‌ام ولی خود قرآن باید بتواند کنجکاوی ما را پاسخ بدهد. هر روز با کنجکاوی و با انگیزه‌ی تماشای یک معجزه‌ی جدید به قرآن مراجعه کنیم و بخوانیمش، بعید می‌دانم بی‌جواب بگذارد ما را. کتاب خدا باید با دیگر کتاب‌ها فرق کند دیگر!

206ـ خدا ما را مدگرا آفرید

ما انسان‌ها مدگراییم؛ این‌قدر که گاهی نمی‌توانیم زشتی و زیبایی را بدون در نظر گرفتن مد روز معنی کنیم. مثلا در پوشش، هر جماعت و صنفی - نه فقط قرتی‌ها و جلف‌ها - مدی دارند برای خودشان. و هر کس لاجرم تابع مد جماعت هم‌کیش و قماش خودش می‌شود. عکس‌های پنجاه سال و صد سال پیش را که ببینی همه، جور دیگر تیپ می‌زدند و امروز فرق دارند؛ دکتر مهندس‌ها، کارمندها، دانشجوها، بازاریها و حتی علما و مراجع تقلید! مراجع ما هم دیگر آن عینک‌های ضخیم و قدیم را نمی‌زنند؛ مثل علمای قدیم عمامه‌ی خیلی بزرگ نمی‌بندند و محاسنشان کوتاه‌تر از علمای قدیم است، رنگ و مدل دوخت عبا و قبایشان هم فرق‌هایی کرده و دیگر مثل علمای قدیم شالی دور کمرشان روی قبا نمی‌بندند. 
حتی در روایات آمده که وقتی غریبه‌ای وارد مسجد النبی می‌شد، می‌پرسید: کدامتان پیامبرید؟! پس حتی پیامبران هم مشکلی با مد روز خود نداشتند و مثل بقیه لباس می‌پوشیدند.
انگار حس و گرایشی در وجود آدمی است که دوست ندارد ساز مخالف بزند و انگشت‌نما یا وصله‌ی نچسب باشد، مخصوصا اگر همه دارند کاری می‌کنند که چندان عیبی هم ندارد. حالا اگر داشتند کار خوبی می‌کردند این حس شدیدتر هم خواهد بود. اینجا اگر با مردم همراهی نکند احساس می‌کند از بقیه عقب افتاده است و این برایش خیلی ناگوار است. مثلا اربعین تا وقتی که خاص بود و کمتر کسی می‌رفت، نرفتنش چندان سخت نبود. ولی وقتی میلیونی شد دیگر نمی‌شد نرفت؛ حس جاماندن و عقب‌افتادن بیچاره می‌کرد آدم را. 
خدا در قرآن چندین بار چیزهایی از این قبیل گفته که: "هر چه در آسمان‌ها و زمین است خدا را تسبیح می‌گوید." یا "هر که در آسمان و زمین است تسلیم اوست." یا "...به او سجده می‌کند." نمی‌دانم شاید خدا خواسته مدگرایی ما را تحریک کند که ببین همه اینطورند، بپا عقب نمانی از کائنات زمین و آسمان! شاید خدا حس مدگرایی را در وجودمان گذاشته برای چنین جاهایی.