چشم خدا

دست نوشته های دینی و سیاسی و اجتماعی من

دست نوشته های دینی و سیاسی و اجتماعی من

چشم خدا

گفت می خواهم بدانم کیستی
گفتمش آقای من سید علی است

آخرین نظرات

۶۰ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «سید مقدام حیدری» ثبت شده است

206ـ خدا ما را مدگرا آفرید

ما انسان‌ها مدگراییم؛ این‌قدر که گاهی نمی‌توانیم زشتی و زیبایی را بدون در نظر گرفتن مد روز معنی کنیم. مثلا در پوشش، هر جماعت و صنفی - نه فقط قرتی‌ها و جلف‌ها - مدی دارند برای خودشان. و هر کس لاجرم تابع مد جماعت هم‌کیش و قماش خودش می‌شود. عکس‌های پنجاه سال و صد سال پیش را که ببینی همه، جور دیگر تیپ می‌زدند و امروز فرق دارند؛ دکتر مهندس‌ها، کارمندها، دانشجوها، بازاریها و حتی علما و مراجع تقلید! مراجع ما هم دیگر آن عینک‌های ضخیم و قدیم را نمی‌زنند؛ مثل علمای قدیم عمامه‌ی خیلی بزرگ نمی‌بندند و محاسنشان کوتاه‌تر از علمای قدیم است، رنگ و مدل دوخت عبا و قبایشان هم فرق‌هایی کرده و دیگر مثل علمای قدیم شالی دور کمرشان روی قبا نمی‌بندند. 
حتی در روایات آمده که وقتی غریبه‌ای وارد مسجد النبی می‌شد، می‌پرسید: کدامتان پیامبرید؟! پس حتی پیامبران هم مشکلی با مد روز خود نداشتند و مثل بقیه لباس می‌پوشیدند.
انگار حس و گرایشی در وجود آدمی است که دوست ندارد ساز مخالف بزند و انگشت‌نما یا وصله‌ی نچسب باشد، مخصوصا اگر همه دارند کاری می‌کنند که چندان عیبی هم ندارد. حالا اگر داشتند کار خوبی می‌کردند این حس شدیدتر هم خواهد بود. اینجا اگر با مردم همراهی نکند احساس می‌کند از بقیه عقب افتاده است و این برایش خیلی ناگوار است. مثلا اربعین تا وقتی که خاص بود و کمتر کسی می‌رفت، نرفتنش چندان سخت نبود. ولی وقتی میلیونی شد دیگر نمی‌شد نرفت؛ حس جاماندن و عقب‌افتادن بیچاره می‌کرد آدم را. 
خدا در قرآن چندین بار چیزهایی از این قبیل گفته که: "هر چه در آسمان‌ها و زمین است خدا را تسبیح می‌گوید." یا "هر که در آسمان و زمین است تسلیم اوست." یا "...به او سجده می‌کند." نمی‌دانم شاید خدا خواسته مدگرایی ما را تحریک کند که ببین همه اینطورند، بپا عقب نمانی از کائنات زمین و آسمان! شاید خدا حس مدگرایی را در وجودمان گذاشته برای چنین جاهایی.

205ـ مانده تا بشناسیم خودمان را!

جامعه را به سادگی نمی‌توان شناخت؛ این که مهم‌ترین نقطه‌ی قوت و ضعفش چیست، نیازش چیست، سرنوشتش چیست، دلش با کیست، در کجای تاریخ ایستاده و چندقدمی کجاست، اساسا رو به افول است یا پیشرفت، همین الآن در حال برد است یا باخت، الآن در چند قدمی قله است یا سقوط یا هر دو، حال و روز الآنش شبیه کدام موقعیت تاریخی است، وضعش از سال‌های گذشته بهتر است یا بدتر، اصلا فلان پدیده‌ی اجتماعی فرصت است یا تهدید، هیچ کدامشان ساده نیست؛ گرچه همه راجع به این مسائل نظر می‌دهیم و فکر می‌کنیم خیلی بلدیم. حتی چه بسا خیال کنیم این مسائل فکر کردن ندارد، از بس معلوم است. و دقیقا به همین خاطر پیچیده است. از بس پیچیده است، هر کسی پیچیدگی‌اش را درک نمی‌کند.
کمتر کسی می‌توانست ظرفیت و استعداد بالندگی و رشد را یکی دو سال قبل از بعثت پیامبر(ص)، در بین جامعه‌ی عرب جاهلی آن روز ببیند. و کم‌تر کسی یکی دو سال پیش از رحلت پیامبر(ص) می‌توانست افول و انحراف وحشتناک و قریب الوقوع همان جامعه را حدس بزند. کمتر کسی می‌توانست دو سال قبل از پیروزی انقلاب، آن را حدس بزند. کمتر کسی می‌توانست در میانه‌ی دهه‌ی پنجاه، حال و روز و روحیه و رشادت و مقاومت و شجاعت ملت ایران را در دهه‌ی شصت حدس بزند. خب این یعنی چه؟! یعنی شناخت جامعه آن‌قدرها هم که فکر می‌کنیم ساده نیست؛ اتفاقا بسیار هم پیچیده است. با نگاه کردن و زندگی کردن و بولتن‌های خبری را رصد کردن، چندان چیزی گیرمان نمی‌آید. فوقش می‌توانیم وضع جامعه را بر اساس آن چه با چشم دیده‌ایم روایت کنیم که چنین و چنان است. اما این که بتوانیم آن سؤال‌های اساسی و بنیادین را درباره‌ی جامعه پاسخ بدهیم، نخیر؛ واقعا سخت است.

من اگر به سه سال پیش برگردم، که مثل حالا، فحش و ناسزا و تیکه و طعنه و کنایه به نیروهای سپاه و بسیج و کلا انقلابی‌ها از در و دیوار فضای مجازی می‌ریخت، شلوغ‌ترین صفحات اینستاگرام مثل حالا از آنِ سلبریتی‌های نوعا بی‌سواد و کم‌عقل و بی‌شرف بود، هشتگ‌های ضد انقلاب و ضد دین راحت در توییتر ترند می‌شد، نامزدهای دروغ‌گوی بی‌عرضه و بی‌شرف، با تیکه انداختن به ارزش‌های انقلاب پیروز میدان می‌شدند، حجاب روز به روز آب‌تر می‌رفت، تا یک فرد انقلابی یا مذهبی خبطی می‌کرد یا سوتی می‌داد، مثل اجل معلق بر سرش می‌ریختند و آبرو برای بدبخت نمی‌گذاشتند، با دیدن این اوضاع که الآن هم هست، هرگز نمی‌توانستم این همه شور و احساس و محبت و عشق بی‌نظیر به حاج قاسم را حدس بزنم. اصلا فکر نمی‌کردم بعد از شهادتش اینقدر مردم برایش هیاهو کنند. گمان نمی‌کردم با همه‌ی محدودیت‌ها و ممنوعیت‌ها این قدر خونش گرم بماند و سرد نشود، بلکه روز به روز هم داغ‌تر شود. تا جوهر ناب و آتش زیر خاکستری در این مردم نباشد، خون سردار کاری از پیش نخواهد برد؛ هر چه می‌خواهد این خون داغ و پاک باشد. از خون صدیقه‌ی زهرا(س)  داغ‌تر و پاک‌تر؟! توانست آن جامعه‌ی مرده‌ی مدینه را تکان دهد؟ نه والله!
ما هنوز هم این جامعه‌ی خودمان را نشناخته‌ایم. همچنان همه از دوستان گرفته تا دشمنان قرار است فریب بدحجابی‌های جامعه و فضای مجازی و فحش و طعنه‌هایش را بخوریم و فکر کنیم دیگر کار تمام است. این جامعه ان شاء الله تا ظهور امام زمان(عج) برای دوست و دشمن شگفتانه‌ها دارد. مانده تا بشناسیم خودمان را!  

204ـ خدا را در کف اینستاگرام هم می‌شود دید!

خدا را چندان نمی‌شود در درس‌های اصول عقائد شناخت. گیرم اگر بشود وجود و صفاتش را آنجا اثبات کرد، آنجا نه می‌شود حسش کرد و نه می‌شود دید. خدا را همین جا در لابه‌لای حوادث زندگی و وسط کوچه پس کوچه‌های همین شهر می‌شود دید. اساسا خدا ما را اینجا در این دنیا گذاشته و چند صباحی عمر به ما داده تا پیدایش کنیم. خدا لای کتاب‌ها نیست؛ مگر آن کتاب‌هایی که زندگی را حکایت کنند. خدا همین جاست.

کلاس عقائد نمی‌خواهد؛ کافی است چشم باز کنی و ببینی اوضاع را. مثال یکی دوتا که نیست، ولی یکی از گل‌درشت‌هایش این روزها جلوی چشم ماست. فکر کن یک عزیزی یک عمر مخفیانه و مخلصانه و بی‌سر وصدا کار کرد و هیچ کس او را نشناخت. سال‌های آخر هم که شناخته شد، هر جا برای سخنرانی دعوتش می‌کردند، معمولا نمی‌رفت. یادداشت و کتاب و مقاله هم هیچ نمی‌نوشت، یا اگر می‌نوشت منتشر نمی‌کرد. صفحه و سایت و کانال و رسانه هم هیچ نداشت. اصلا تزش این بود که: "باید به این بلوغ برسیم که نباید دیده شویم" انصافا استتارگر حرفه‌ای هم بود. بعد از شهادتش هم هیچ جا نمی‌شود اسم و عکس و هشتگش را منتشر کرد، از بس از نامش می‌ترسند؛ ولی بیا و ببین چه خبر است! هر جا را که باز می‌کنی نام و یاد حاجی است. بیش از 400 عنوان کتاب تا حالا درباره‌اش چاپ شده؛ عجیب نیست؟! این اوضاع حکایت از چه دارد؟! لابد این عالم خدایی دارد که چرخش اینجور می‌چرخد، و لابد این خدا خیلی همه‌کاره و همه‌فن‌حریف است که اوضاع این طور پیش می‌رود. و لابد این خدا خیلی از تیپ حاجی خوشش می‌آید که این طور برایش سنگ تمام می‌گذارد. و لابد این خدا خیلی بر اوضاع مسلط است که روی امپرواطورهای رسانه‌ای دنیا را این طور کم کرده. لابد معامله با این خدا خیلی به نفع انسان تمام می‌شود. 
خدا را در درس‌های دینی اگر ندیدی، همین جا در کف اینستاگرام هم می‌شود دید. مخصوصا این روزها. درس خداشناسی آنقدرها هم نظری نیست؛ کارگاهی است بیشتر.
 

203- وصیتی که تک افتاد!


وصیت‌نامه‌ی سردار نه تنوع دارد نه حرف تازه‌ای! به مردم و مسئولین و نظامیان و رزمندگان و حتی علما و مراجع تقریبا یک وصیت کرده و بس؛ جان شما و جان سید علی!
این مرد خدا بعد از چهل سال کار و تلاش و مجاهدت و تجربه‌اندوزی و نشست و برخاست با همه‌ی بزرگان جهان اسلام، از همه‌ی فضائل و اخلاقیات و عبادات و مستحبات فقط یکی را انتخاب کرد؛ یاری رهبر!
فکر کن مرد میدانی، چهل سال جهاد خالصانه کند، ظفرهای چشم‌خیره‌کنش دوست و دشمن را شگفت‌زده کند، دست غیب خدا هم‌پای او در خاک‌ریزها و سنگرها  دیده شود، قبل از شهادتش دل از پیر و جوان جهان اسلام و حتی غیر اسلام ببرد، مثل اولیای خدا، کشف و کرامت‌های بسیار، لابه‌لای داستان‌هایش دیده شود و سرانجام ویژه‌ترین شهادت قرن به دستور مستقیم امام کفر و طاغوت زمان نصیبش شود و سپس با تشییعی چند ده میلیونی و بی‌مانند، تک‌دست به جا مانده‌اش شهر به شهر بر دستان مردم، به طواف حرم‌های ایران و عراق رود و آن‌گاه درزادگاهش آرام بگیرد. و آن وقت این شهید ویژه‌ و بی‌نظیر، فقط یک وصیت داشته باشد! مثل خورشیدی که وسط آسمان تک افتاده باشد، تا هر کوری هم ببیندش. آیه و نشانه از این روشن‌تر؟! 
این کارگردانی خداست؛ باور کن. من باور نمی‌کنم خدا اجازه دهد در وصیت‌نامه‌ی حاجی جز حق و حکمت چیزی بگنجد؛ دست خود حاجی که نیست؛ خدا انتخابش کرده و برایش برنامه‌ها دارد؛ باید وصیت‌نامه‌اش هم ویژه باشد.

201ـ این که دیگر بصیرت نمی‌خواست!

روزی که امتحان، سخت و پیچیده شود و رسما فتنه‌ای به‌پا ‌شود که رطب و یابس را با هم در‌آمیزد، وقتی خواص جامعه پا در گل رودربایستی‌ها گیج بزنند، وقتی جریان باطل بتواند اوضاع را غبارآلود کند و نگذارد چشم‌ها ببینند، وقتی امر بر مردم مشتبه، و تشخیص مؤمن از منافق دشوار شود، وقتی سرعت حوادث بیش از قدرت تشخیص و تحلیل مردم شود، در چنین شرایطی خدا به کمک مردم دل‌پاک و ساده‌دل می‌آید؛ کاری می‌کند که جریان باطل سوتی بدی بدهد تا دل‌ها بیدار شود و هر کس که همچنان گیج می‌زده حساب کار دستش بیاید. این شد که جنبش سبزی که شال سبز سیدی را شعارش کرده بود، کارش به هتک حرمت روز عاشورا و امام حسین(ع) و عزاداران کشید، و این شد که یوم الله #نه_دی شکل گرفت. ملتی که امام حسین(ع) خط قرمزش باشد نجات یافته است. دم ملت شریف و باصفای ایران گرم که کمکی‌های خدا را تحویل گرفت، وگرنه خدا به مردم بی‌معرفت مدینه هم خواست کمک کند ولی بد بی‌شعور بودند آنها. کمکی‌های آن روز خدا جوری شد که دیگر معرفت و بصیرت نمی‌خواست؛ همین که به غیرت چندین مرد بر می‌خورد و داد می‌زدند "ما از دعوای سیاسیتان سردرنمی‌آوریم ولی غلط می‌کند کسی دست روی دختر پیغمبر بلند کند" بس بود! این که دیگر بصیرت سیاسی نمی‌خواست، می‌خواست؟

 

    200ـ تو هم دعوایی هستی!

    ریخت مغز و روح و عواطف انسان، به گونه‌ای است که حتما باید دوستی و دشمنی کند. مغز و روح انسان یک‌کاسه نیست و نمی‌شود همه را دوست داشت و به همه لبخند زد. نمی‌شود همه را خوب دید یا با همه خوب بود. هستند البته کسانی که توصیه‌های این چنینی دارند یا ژستش را می‌گیرند یا فلسفه‌اش را می‌بافند، ولی اتفاقا همان‌ها که پرچم‌دار "با همه مهربان باشیم"اند، در جدال با مخالفانشان، کم دود و باروت و گدازه‌های آتش از آتش‌فشان چشم و دهان‌شان نمی‌جهد. ارباب "با همه مهربان باشیم" کم توهین نکرده‌اند به منتقدانشان! و آنهایی که سنگ "اسلام رحمانی" را به سینه زده‌اند کم سنگ نزده‌اند به این و آن.

    ذات انسان را خوب نشناخته‌اند و گمان کرده‌اند انسان می‌تواند بدون دشمنی، دوستی کند و بدون قهر، مهر کند. این قالب از پیش تنظیم‌شده‌ی روح انسان است که برای خود حتما جبهه‌ی رقیب می‌سازد. گویا دشمنی‌کردن و برائت جستن، نیاز فطری انسان است؛ عینا مثل دوستی کردن و عشق ورزیدن.

    و شاید بشود گفت از آنجا که انسان عاشق‌بیشه است، پس لاجرم دشمنی هم می‌کند و برائت هم می‌جوید. عشق اگر واقعا باشد، بناچار خشم و کینه هم به دنبال دارد. این گزاره‌ها پر واضح است؛ مگر برای کسی که اندک تأملی در ذات انسان و کنش و رفتارهایش نداشته باشد، که کم نیست این جور آدم‌ها.


    آن که شعار مهربانی با مخالف سر داده‌، لطفا مهربانی خودش با عرق‌خور و بی‌حجاب و بی‌نماز را به اسم مهربانی با مخالف فاکتور نکند. از کی تا حالا این جماعت مخالفش بودند که مهربانی با اینها بشود تحمل مخالف و مهر و مدارا با دیگران؟! او اگر راست می‌گوید با مخالفان واقعی خودش مهربان باشد؛ نه مخالفین فیکِ خودساخته! اگر راست می‌گوید با بچه مذهبی نمازخوانی که به او گیر می‌دهد مهربان باشد. با مسئولی که به پر و پایش پیچیده مهربان باشد. 

    گفت و نوشت همین جماعت مهربان، سراسر خشم و نفرت و لعن و برائت است؛ اما نه نسبت به دشمنان اسلام و مسلمین؛ نسبت به بچه شیعه‌های مذهبی منتقد. از اول تا به آخر هم با توپ و تشر نهی از منکر می‌کنند؛ اما نه گنه‌کاران علنی را که برایشان سوت و کف می‌زنند؛ مذهبی‌های نمازخوان و قرآن‌خوان و بچه هیئتی‌های بسیجی را.
     

    آن که فاز "همه خوبند" برداشته و بوق "با همه مهربان باشیم" نواخته، خیالش تخت که عمرا نمی‌تواند تنظیمات مغزش را از بیخ بکوبد و از نو بسازد؛ به گونه‌ای که پای حرفش بایستد و راستی راستی با همه خوب باشد. ذهن همه بدها و خوب‌ها دارد؛ دوست و دشمن دارد. احساسات همه مهر و قهر دارد و باید خرج کسی شوند حتما. نسخه‌ی دین این نیست که با همه خوب باش؛ بلکه با خوب‌ها خوب باشد و با دشمنان و منافقان بد. تو ای انسان حتما دعوا خواهی کرد و با کسانی دشمنی، پس دعواهایت را شخصی نکن؛ پس خودت را محور قرار نده. بگذار دعواهایت برای خدا و پیامبر و جبهه‌ی حق باشد. چنین نکنی دعواهایت شخصی خواهد شد و با کسانی نامهربانی خواهی کرد که بعضی‌ها اتفاقا بسیار خوبند. با دشمنان خدا و پیامبر در نیفتی با دشمنان خودت در خواهی افتاد! تو اگر نسبت به دشمنان خدا دلسوزی کنی به منتقدان خودت بی‌رحمی خواهی کرد! حالا خود دانی.

    198- صمیمانه با منتخب جمهور

    از باب نصیحت و خیرخواهی برای ائمه‌ی مسلمین، بگذارید صمیمانه و برادرانه که چه عرض کنم، فرزندانه با شما سخن بگویم آقای رئیسی عزیز! 

    از این که شما رئیس جمهور شدید خوش‌حالم و فکر می‌کنم ملت ایران، این فرمان حضرت آقا را با هشت سال تأخیر لبیک گفت که: "آنچه ما برای رئیس‌جمهور آینده نیاز داریم، عبارت است از امتیازاتی که امروز وجود دارد، منهای ضعفهائی که وجود دارد." از صمیم قلب آرزو و دعا می‌کنم که چنین باشید و چنین بمانید. 
    خوب می‌دانید که در جایگاهی نشسته‌اید که عاقبتش بدعاقبتی است الا ما ندر! تلفات این پست زیاد است؛ هر که بر این صندلی نشست محکم یا آهسته چپ کرد و ور افتاد. آقا را نبینید که او تک است و قیاسش به نفس، ناصواب. 
    سال‌ها مسئولیت و قدرت داشتن و کف نفس کردن و سلامت خود را حفظ کردن و اخلاق و تقوی را رعایت کردن، سرمایه‌ و تجربه‌ای است که ان شاء الله در این امتحان سخت نیز کمکتان خواهد کرد؛ ولی امتحان ریاست جمهوری چیز دیگری است؛ اختیارات و قدرت و شهرت و محبوبیت دیگری دارد که هر کدام کافی است تا کله‌پا کند بزرگ‌مردی را!
    رئیس جمهور سرمایه‌ی ملت است و چپ کردنش، خسارتی بزرگ برای همه. پس لابد فرض است از جیب بیت المال کارگروهی اندیشه‌ورز تأسیس کنید تا علل انحراف پیشینیان را بررسی کنند و تا چهار، بلکه ان شاء الله هشت سال، بی‌تعارف و بدون چاپلوسی مراقبتان باشند. 
    بزنید در دهان هر خاله خرسه‌ای که زیر قبا و عبایتان بخواهد جبهه و گفتمان مثلا 28 خرداد در کند که می‌بینید آخر و عاقبت سران گفتمان سوم تیر و جبهه‌ی دوم خرداد چه شد! مگر گفتمان امام و رهبری و جبهه‌ی انقلاب چه کم دارد که نیاز به جبهه و گفتمان اختصاصی باشد؟! 
    دیدید عنوان پوچ و میان‌تهی "احمدی‌نژادی‌ها" چه بر سر احمدی‌نژاد آورد، پس نگذارید بادمجان دور قاب‌چین‌ها پرچم ضلال "رئیسی‌ها" را علم کنند و تعصبات جاهلی را دامن بزنند. خوش داشته باشید عالم و آدم، ما را فرزندان انقلاب بخوانند و سربازان خمینی و خامنه‌ای بنامند و بس!
    روحانی فکر می‌کرد بهتر از امام و آقا آمریکا را می‌شناسد؛ کلی حمد و ثنا و تعریف خرج برجامش کرد، که رهبر به آن خوش‌بین نبود. این مرد ساده‌اندیش فکر می‌کرد عالم دست کدخداست نه خدایی که خط قرمزش ولایت است! با رهبر حکیم ما کل انداخته بود و خیز گرفته بود که مچ آقا را بخواباند و ثابت کند راه حل مشکل ما با آمریکا همین است که من می‌گویم نه آن چه امام و آقا می‌گویند!  ببین عاقبتش چه شد؟! پس این پنبه را از گوشتان بردارید که بهتر از امام و آقا می‌فهمید. لطفا به سخنان آقا هم تبصره نزنید که بد سیلی می‌خورید! ما رئیس جمهوری نمی‌خواهیم که فقط احترام آقا را نگه دارد، بعد برود کار خودش را بکند. رئیس جمهور باشعوری می‌خواهیم که بفهمد حکمت عمیق سخنان این مرد بزرگ را!
    راستی بچه‌های جنگ، دفاع مقدس را نه فقط با سلاح و تدبیر نظامی، که با روضه و توسل هم پیش بردند. پس این تجربه‌ی عظیم و گران‌قدر مدیریتی را نگذارید خاک بخورد. 
    حواستان باشد اگر خوب کار کنید، بعضی از غیر انقلابی‌ها دل از شرق و غرب می‌بُرند و انقلابی خواهند شد. و اگر بد کار کنید بعضی از انقلابی‌های امروز به جای شما با امام و آقا و انقلاب قهر خواهند کرد. پس مواظب باشید.

    197ـ وقتی دوست نداشتم برق بیاید!

    من از قدیم و ندیم چندان مشکلی با قطعی برق نداشتم. با گرمایش و این اواخر با از کار و کاسبی افتادن چرا، ولی کلا با فضای تاریک حال می‌کنم. اولین خاطراتم از قطعی برق و تاریکی‌ برمی‌گردد به روزهای آخر سال‌های جبهه که قم و تهران هم آماج بمب‌باران صدام شده بودند و مدارس‌مان مثل این روزها تعطیل بود. هر چند روز یک‌بار آژیر خطر، وسط برنامه‌ی فیلم و سریال می‌آمد و پشت بندش برق می‌رفت. سنّم آن قدری نبود که در آن شرایط هم‌دل با پدر و مادرم دلم شور بزند و هم‌زبان با آنها ذکر بگویم و آیة الکرسی بخوانم. فقط صدای بمب‌باران و لرزش شیشه‌ها را شنیده و دیده بودم اما خود بمب‌باران و خرابی و کشتارش را نه. پس هم‌چنان با آزیر قرمز و قطعی برق و حتی صدای بمب‌باران کمبود هیجانم را جبران می‌کردم!
    آن روزها شیشه‌ی پنجره‌ها را چسب‌کاری می‌کردند تا با موج انفجار از هم نپاشد و خطری مضاعف نسازد. برق‌ها هم فرت و فرت می‌رفت حتی در سال‌های بعد از جنگ. یک وسیله‌ی گازسوز روشنایی هم پای ثابت تأسیسات خانه‌های ما بود. با قتیله کار می‌کرد و صدایش شبیه موتور هواپیما بود، ولی آهسته‌تر! ماهی یک‌بار توپ و اسباب‌بازی‌هایمان به آن می‌خورد و شیشه‌اش می‌شکست و فتیله‌اش پودر می‌شد، ولی لوازم یدکی‌اش را حتی بقالی‌ها و سوپری‌ها هم داشتند. 
    سال‌ها بعد، در همان سال‌های اول سقوط صدام حدود یک ماه با همسرم به عراق سفر کردیم. برق‌‌ هر دو ساعت می‌رفت و خواب و راحتی و آسایش ما را با خود می‌برد. شب‌ها که برق می‌رفت فانوسی را روشن می‌کردیم یا در حیاط زیر نور ماه می‌رفتیم، حیاط را آب‌پاشی می‌کردیم و میز و صندلی را همان جا می‌چیدیم و دور هم جمع می‌شدیم و با در کنار هم بودن و گپ و گفت و خاطره تعریف کردن سرگرم می‌شدیم. بزرگ‌ترها قشنگ فرصت پیدا می‌کردند خاطراتی را برایمان تعریف کنند که اگر دو سه ساعت برق قطع نمی‌شد هیچ گاه فرصت نمی‌شد تعریف کنند. برق که می‌آمد همه خوش‌حال می‌شدند، اما هر کس می‌رفت پی کار خودش و جمع، متفرق می‌شد. برای همین خیلی وقت‌ها من چندان مایل نبودم برق دوباره برگردد. گعده‌ی دور هم نشینی و گپ و گفت دلچسب صمیمانه را هیچ چیزی نمی‌توانست به هم بزند جز برق لعنتی! 

    برق که نباشد مخصوصا شب‌ها دیگر هیچ کاری نمی‌شود کرد، حتی موبایل‌ها هم اگر شارژ باشند، آن موقع چراغ قوه‌اند نه موبایل. تلویزیون هم خدا را شکر با برق کار می‌کند و آن موقع خاموش است. کتاب هم نمی‌شود خواند. پس لا جرم باید در کنار هم‌دیگر بنشینیم و با هم گپ بزنیم تا بچه‌ها نترسند و دل‌مان نگیرد.

    برق مملکت اگر شب‌ها ساعت نه تا صبح می‌رفت خیلی چیزها خراب می‌شد حتما، ولی عوضش اعضای خانواده به هم نزدیک‌تر می‌بودند و روابط بهتر بود. 

    196ـ خدا را سپاس که قلم را آفرید!

    خدا را سپاس که قلم را آفرید. تنها یک ایده بلکه کم‌تر هم کافی است برای قلم در دست گرفتن. و از آنجا به بعدش گویا خود قلم کمکت می‌کند که ایده‌ات را بپرورانی و حتی حرف‌های نویی بزنی که تا کنون از کسی نشنیده‌ای. اتفاقا زیباترین یادداشت‌هایم را که به من خیلی چسبید، درحالی نوشته‌ام که چندان نمی‌دانستم چه بنویسم. نویسنده‌ی اهل قلم شبیه آشپز یا بنا نیست که از پیش می‌داند کارش چه خواهد شد و قرار است چه بشود. نوشتن چیزی از جنس نقاشی کشیدن و فرزندآوری و كشاورزی است که پایان کار، گاهی خود صاحب کار را هم شگفت‌زده می‌کند.
    قلم را جزء وسائل تفریحی قرار نداده‌اند، ولی بدجور حال آدم را خوب می‌کند. با نوشتن راحت‌تر می‌توان گریه کرد و عمیق‌تر می‌توان به یک موضوع توجه کرد. همین که چند سطر می‌نویسی ایده‌های تازه و بکر به ذهنت می‌آیند که ناز داشتند و انگار منتظر بودند چند خطی بنویسی تا خودی نشان دهند.
    عاشق و دل‌تنگ که می‌شوی کم‌تر چیزی مثل قلم آرامت می‌کند؛ خشم‌گین که می‌شوی هم همین طور. یادم است روزی در حرم امام رضا(ع) دیدم تمرکز مناجات ندارم و سیمم وصل نمی‌شود، به قلم پناه آوردم؛ روبروی پنجره‌ی فولاد نشستم و شروع کردم برای امام رضا(ع) نوشتن. و چقدر چسبید!

    بهترین نوشته‌ها آن‌هایی است که هم حال نویسنده را خوب می‌کند و هم خواننده را. پس باید با حال خوب نوشت، یا اگر حالت بد است، جوری بنویسی که حالت با این متن خوب شود. آن وقت این متن ارزش پیدا می‌کند و به جای دارو می‌توان تجویزش کرد.
    شهدا شب شهادتشان حال خوبی داشتند؛ آخرین شب عمرشان بود و خیلی‌ها خبر فردایشان را پیش پیش می‌دانستند! یعنی از حرص و طمع و حسد و غضب و شهوت و هر خاک‌برسری دیگری تقریبا هیچ چیزی دیگر برایشان نمانده بود. در اوج یک حال خوب و آرامش یکی دو صفحه نوشتند و به یادگار گذاشتند. غلط املایی و نگارشی کم نداشتند البته، ولی قلمشان درست بود و حال خوب کن!

    192- متفکری که به خیلی چیزها فکر نمی‌کرد

    خیلی‌ها مسلمان بودند و سرباز پیامبر، اما آن‌قدر فدایی و ازخودگذشته نبودند که فحش‌هایی را که به سوی پیامبر(ص) شلیک می‌شد به جان بخرند. فوق فوقش سپر تیرها می‌شدند اما فحش‌ها را دیگر نه! خیلی‌ها عنوان صحابه و مهاجرین و انصار یدک می‌کشیدند اما هیچ کس مانند امیرالمؤمنین(ع) ذوب در پیامبر(ص) نشد. شأن و کلاس و پرستیژ دیگران اجازه نمی‌داد مثل علی(ع) دور پیامبر(ص) بگردند.  از این رو هر که جرأت نداشت به پیامبر(ص) ناسزا بگوید حواله‌ی امیرالمؤمنین(ع) می‌کرد. 
    حضرت آیت الله مصباح(ره) فقیه و متفکر و فیلسوف و نواندیش کم‌نظیر عالم تشیّع بود که خیلی بیشتر از این حرف‌ها می‌توانست برای خود کیسه‌ی جاه و آبرو بدوزد، اما چنان بی‌مهابا و نترس و صریح در دفاع از ولایت برمی‌خاست و بر منافقان می‌تاخت که هر که در دلش کرمی نسبت به ولایت داشته به ناچار سنگی هم به سوی مصباح انداخته است. 
    تکلیف را هر چه بود نشان میداد و به آن عمل می‌کرد و حرف حق را هر چه بود می‌گفت و کاری نداشت، می‌گیرد یا نمی‌گیرد، استقبال می‌شود یا نمی‌شود. انگار به چیزی به نام آبرو اعتقادی نداشت این مرد! 
    در بامداد سالروز شهادت حاج قاسم، با اجازه‌ی سردار می‌خواهم بگویم: جهاد, مصباح گاهی از جهاد حود سردار هم سخت‌تر بود. آن مرد میدان جهاد با جان بود و این قهرمان جهاد با آبرو! بی‌خود مداد العلماء بهتر از دماء الشهداء نشده است؛ گاهی یک حرف حق زدن یا نوشتن، شأن و جایگاه و آبروی عالم را به باد می‌دهد و هزار جور انگ و برچسب را به او می‌چسباند. بهانه‌ی حرف حق نزدن و در لفافه دوپهلو چیزی گفتن که نه سیخ بسوزد و نه پیاز هم الی ما شاء الله است. ای بسا جوجه طلبه‌ای که یک صدم مصباح علم و شأن و وجاهت ندارد؛ کلّاً دو صف و نصفی نماز جماعت سرمایه‌ی دنیا و آخرت اوست، اما از ترس این که دو سه صف نماز جماعت آب‌تر نرود یا فلان حاجی بدش نیاید، محافظه‌کار می‌شود و حرف حق را نمی‌زند. آن دیگری یکی به نعل می‌زند و یکی به میخ تا ردیف بودجه‌اش قطع نشود. این یکی به خیال خودش می‌خواهد آن وری‌ها را جذب کند، ولی گام به گامش خودش غرق سلیقه‌ی مخاطبش شده و سر از حرف‌های صد من یک غاز درمی‌آورد. 
    مصباح فیلسوف متفکری بود که اصلا به این چیزها فکر نمی‌کرد؛ به آبرویش، به جانش، به شأن و وجاهت علمی‌اش، به حفظ مریدانش، به ردیف بودجه‌ی مؤسسه‌اش و به خیلی چیزهای, دیگر! به اسلام و انقلاب و ولایت می‌اندیشید و به این که اسلام در شرایط کنونی چه می‌خواهد و چگونه میتواند خود را خرج اسلام کند. 
    دشمن دانشمند هسته‌ای را ترور فیزیکی می‌کند، اما دانشمند علوم انسانی را که با فکر و قلم و زبانش از ولایت دفاع می‌کند ترور شخصیتی می‌کند. آن را یک‌بار می‌زند و این را ده‌ها و صدها بار که هر کدامش از منفجر کردن و تیرباران کردن دردناک‌تر است. راه جهاد جذاب و دل‌کش است، اما آنجا که مجاهدان باید (لَا یَخَافُونَ لَوۡمَةَ لَائِم)  باشند تعداد ریزش می‌کند و بازار توجیه و محافظه‌کاری داغ می‌شود. 
    خوشا به حال مصباح که با درگذشتش کفار و منافقین خوشحال شدند و باز طعنه‌ها و  و کنایه‌هایشان را از سر گرفتند. نوش جانش آن فحش‌ها و ناسزاهایی را که رهبر را نشانه گرفته بود اما او خود را سپر کرد و به جان خرید. سلام و درود خدا بر او که مشورت‌های محافظه‌کارانه‌ی دوستان و شاگردان و خیرخواهان نه چندان آگاه را به دیوار می‌کوبید و آزادمنشانه به دفاع از ولایت برمی‌خاست و با منافقان دست به گریبان می‌شد. سلام و رحمت و درود خدا و فرشتگان بر این مرد بزرگ و دانشمند کم‌نظیر که قدر رهبر عزیزتر از جان‌مان را از همه بیشتر می‌دانست و از همه نسبت به ایشان متواضع‌تر بود. 
    اگر چه داغ درگذشت این عالم بزرگ و ربانی بر ما سنگین است اما خرسندیم که در عوض این بصیرت و تواضعی که در برابر ولی خدا داشت، مقام بلندی ان شاء الله از خدایش دریافت نمود. 
    شاید تقارن روز درگذشت مصباح و سال‌روز شهادت سردار نشانه‌ی این باشد که هر دو الگویند و مسیر هر دو را باید پیمود و ادامه داد. و این که هر دو با هم و در کنار هم در جایگاهی رفیع در بهشت قرار گرفته‌اند و در میان سربازان حضرت روح الله ممتازند. شاید خدا چنین اراده کرده است که یاد هر دو شخصیت بزرگ با هم گرامی داشته شود و نام مصباح در کنار نام سردار در تقویم قلب ملت ایران ماندگار بماند. چرا که نه؟! مصباح مانند عمار غبار فتنه را می‌نشاند و حق را نشان میداد و به جنگ جریان‌های فکری و سیاسی باطل می‌شتافت، سردار مانند مالک نترس و شجاع، در دفاع از انقلاب جهانی اسلامی جنگید تا به شهادت رسید. 
    روز قیامت دیدنی است؛ روزی که صف انقلابی‌های ثابت‌قدم و خوش‌عاقبت، از انقلابی‌های جدا شده و پشیمان و بدعاقبت جدا خواهد شد. 
    گروهی خرسند از استقامت و صبرشان در روز (یَوۡمَ نَدۡعُوا۟ كُلَّ أُنَاسِۭ بِإِمَـٰمِهِمۡ) پشت سر حضرت روح الله پرافتخار و سربلند وارد محشر می‌شوند. و در مقابل گروهی سرافکنده و پشیمان و بدبخت، وزر و وبال گناهان خود و مریدان و پیروان خود را به دوش می‌کشند؛ آنهایی که خون به دل امام کردند تا جایی که امام از دست آنها آرزوی مرگ کرد؛ آنهایی که گفتند: تا امام بود ما بودیم، امام که رفت ما هم رفتیم! آنهایی که جای جلاد و شهید را عوض کردند و تمام محاربان و مفسدانی که به دست انقلاب کشته شدند را شهید دانستند! آن‌هایی که فتنه کردند و گروهی از مردم را علیه نظام شوراندند! و آنهایی که گند زدند و تقصیر خود را بر دوش رهبر انقلاب انداختند. خدایا ما مصباح و سردار را دوست داریم و از بدعاقبتان نمک‌نشناس بی‌معرفت بی‌زاریم. خدایا عاقبت ما را هم ختم به خیر و سعادت بگردان و روح بلند حضرت آیت الله مصباح و حضرت سردار سلیمانی را با اولیا و اصفیائت محشور بفرما.