چشم خدا

دست نوشته های دینی و سیاسی و اجتماعی من

دست نوشته های دینی و سیاسی و اجتماعی من

چشم خدا

گفت می خواهم بدانم کیستی
گفتمش آقای من سید علی است

آخرین نظرات
  • ۲۱ بهمن ۹۹، ۱۴:۳۶ - حسن
    احسنت

۱۷ مطلب با موضوع «امام زمان» ثبت شده است

191ـ تهیه‌ی سوخت حقیقی با ماست

حضرت آقا در نماز جمعه‌ی اخیرشان بعد از شهادت حاج قاسم فرمودند: «این فریاد انتقامی که از مردم شنیده شد در سرتاسر کشور، در واقع این فریاد انتقام، سوخت حقیقی موشک‌هایی بود که پایگاه آمریکایی را زیر و رو کرد.» شاید «سوخت حقیقی» یعنی آن چیزی است که شلیک انتقام، فعلا متوقف بر آن است. و شاید یعنی این که سرداران ارتش و سپاه ما تا فریاد تر و تمیز انتقام‌خواهی ملت، پشتشان را گرم نکند، ماشه را فشار نمی‌دهند.
انتقام خون حاج قاسم که حد اقلش بیرون انداختن کل نیروهای آمریکایی از منطقه و نابودی اسرائیل است، قطعا از مقدمات ظهور امام زمان(عج) خواهد بود. پس «فریاد انتقام‌خواهی» از آن کارهای به شدت منتظرانه و زمینه‌ساز است. این یک قلم جنس جدید را به سبد کارهای منتظرانه باید اضافه کرد.  
زمینه‌ها و مقدمات ظهور امام زمان(عج) به صورت تدریجی و طبیعی محقق خواهند شد. یعنی هر چه امام زمان(عج) بعد از ظهور می‌خواهد انجام دهد، باید زمینه‌هایش را یارانش در زمان غیبت فراهم کنند. اگر امام زمان(عج)، خود را با جدش حسین(ع) معرفی خواهد کرد، پس قبل از ظهور باید منتظرانش امام حسین(ع) را به اهل عالم شناسانده باشند. اگر امام زمان(عج) عدالت اجتماعی را محقق خواهد ساخت، پس یارانش باید پویش‌های خدمت‌رسانی در حد وسیع راه انداخته باشند. اگر در حکومت امام زمان(ع) کار جهادی گسترده خواهد شد، پس فرهنگ کار جهادی را یارانش در زمان غیبت باید جا انداخته باشند. و اگر امام زمان(عج) منتقم خواهد بود، پس فریاد انتقام‌خواهی در زمان غیبت باید راه افتاده باشد!
راستی کدام شهید انقلاب را سراغ داریم که اینقدر رهبر انقلاب بر انتقام خونش تأکید کرده باشد؛ آن هم با چند جور عبارت؟! آیا می‌شود باور کرد که هیچ خبری نیست؟! چرا هیچ شهیدی را سراغ نداریم که هر هفته در لحظه‌ی شهادتش دل‌ها را تکان بدهد و یاد و نامش دوباره بر سر زبان‌ها و پست‌ها و استوری‌ها بیاید؛ جز حاج قاسم؟! لابد یک خبری هست دیگر!
انگار خدا طراحی کرده یک قطعه از جدول ظهور، فریاد انتقام‌خواهی باشد. و شاید طراحی کرده هر شب جمعه هم‌زمان با لحظه‌ی شهادت حاج قاسم این فریاد تکرار شود، تا یک صبحِ جمعه خودِ منتقم بیاید. بعید نیست چنین طراحی و تقدیری در کار باشد!
اگر درست داریم فکر می‌کنیم و پربیراه نمی‌گوییم، پس «فریاد انتقام» نباید مقطعی و گذرا باشد، نباید موجی راه بیفتد و بخوابد؛ باید هر چند آهسته، ولی پیوسته باشد. شب‌های جمعه را باید «قرار هفتگی» فریادِ انتقام بدانیم. در آن شب خیلی کارها می‌شود کرد؛ مثلا: 
پست‌های «کجایی حاجی که یادت به خیر» جای خود را به پست‌های انتقام‌خواهی بدهند. کارهای خیری و محرومیت‌زدایی به عنوان «نذر انتقام خون حاج قاسم» انجام بگیرد. شب‌های جمعه جوان‌ها تیشرتی با عبارتی انتقام‌خواهانه بپوشند و در شهر راه بروند. ایستگاه‌های صلواتی با عنوان «نذر انتقام خون حاج قاسم» فعالیت کنند. در میدان‌های شهر، ایستگاه‌های صلواتی از مردم پذیرایی کنند و پشت ماشینِ علاقه‌مندان، عبارتی انتقام‌خواهانه بنویسند. در شبهای جمعه حتی روی حلیم و شله‌زردِ نذری هم می‌توان با دارچین فریاد انتقام سر داد. مغازه‌دارها و کاسب‌ها هم می‌توانند شب‌های جمعه، نذرِ انتقام خون حاج قاسم کمی تخفیف بدهند. هزار جور کار خیر و بذل و انفاق را می‌توان با این عنوان انجام داد، تا اجر جهاد و انتظار هم بگیرد. بگذارید عالم و آدم بفهمند خون‌خواهان حاج قاسم چقدر مهربانند. 
یادمان باشد انتقام گرفتن از آمریکا و اسرائیل، فقط بر عهده‌ی سرداران نظامی کشورمان نیست، تهیه‌ی سوخت حقیقی‌اش با ماست.

189ـ امان از انتظار قابل کنترل

مگر قرار بود دنیایی که امامش در پس پرده‌ی غیبت غریب است، امن باشد؟! مگر قرار بود چرخ اقتصاد ما، بدون امام راحت بچرخد؟! مگر می‌شود امام ما غریب باشد و رفاه و آبادانیِ عالی شکل بگیرد؟! مگر امکان دارد امام، دل‌تنگ مردمش باشد و زندگیِ شیرین برقرار باشد؟! مگر می‌شود زندگیِ بدون ترس را در زمان غیبت تجربه کرد؟! کاش عمیقا از این ژستِ مزخرف جاهلانه درمی‌آمدیم که مثلا "همین فقط یک مشکل حل شود دیگر ما بقیه‌ی زندگی‌مان را می‌توانیم بدون امام اداره کنیم!" نخیر عامو! من و تو هیچ کجای زندگی‌مان را نمی‌توانیم بدون امام اداره کنیم؛ هیچ کجایش را! ولی ای کاش می‌فهمیدیم.
کی درک می‌کنیم ضرورت حضور امام را تا جایی که ته دل‌مان خالی شود از نبودش؟! کی می‌شود عمیقا حس کنیم خطر دوری‌اش را تا جایی که دست و پای‌مان گاهی بلرزد؟! کی می‌رسد اینقدر الکی و جاهلانه آرام نباشیم، بل‌که شب‌ها گاهی از ترس نبود امام بیدار بمانیم.
بشریت را کار ندارم، امت اسلام هم بماند، ما شیعیان، بل‌که ما انقلابی‌ها کی به اضطرار و استیصال می‌رسیم؟! بله! گریه می‌کنیم ولی فوقش هفته‌ای یک‌بار! این یعنی آرامیم و یک شوق و انتظار خفیف و قابل کنترلی داریم که هفته‌ای یک بار تخلیه می‌شود و تمام! به درد لای جرز می‌خورد این گونه انتظار! حرارت و عزم و اراده و سوز و خونِ جگر و تپشِ قلب و آه و ناله و اشک و گریه‌ی تک‌تک ما کم است، وگرنه سیلی می‌شد و با خود می‌‌شست و می‌برد همه‌ی موانع فرج را. فدای دست مجروح و چشمان نافذ حاج قاسم که چقدر این روزها جایش خالی است، ولی اعتراف کنیم که ما جای خالی حاج قاسم را بیشتر از جای خالی امام زمان(عج) حس می‌کنیم. ما به جهنم؛ مردم لبنان و یمن و سوریه و عراق و بحرین و دیگر جاها چه گناهی کرده‌اند که چوب بی‌بخاری و آرامش بی‌جای ما را بخورند؟! یک کاری بکنیم؟! اگر نمی‌توانیم، هر روز بسوزیم و گریه کنیم لا اقلش! هر شب توبه کنیم که چرا امروز هم نیاوردیم اماممان را! با انتظارهای شیک و مجلسی و مراسمی گویا اتفاقی نمی‌افتد. باید عمیقا بفهمیم و بفهمانیم که زندگیِ خوشِ بی امام لطیفه‌ی تلخ و بی‌مزه‌ای بیش نیست.

152ـ وقتی به 1384 سال قبل رفتم...!

در عالم خیالاتم اتفاقی شبیه داستان سریال «پنجمین خورشید» برایم پیش آمد. ماشین زمان مرا نه بیست و چهار سال، بلکه به 1384 سالِ قبل برد! چشم باز کردم و دیدم در کوفه ام و تاریخ، درست 55 هجری است! حاکم مسلمین معاویه است و امام شیعیان امام حسین (ع). و قرار است هر آن چه در تاریخ رخ داد، رخ دهد. با این تفاوت که این بار، من شنونده و خوانندۀ تاریخ نیستم، بلکه ناظر و حاضر و شاهد ماجرایم و از آن بالاتر نقشی در حوادث هم ممکن است داشته باشم. 

حساب کردم دیدم 5 ـ 6 سال دیگر واقعۀ عاشورا است. درست 5 ـ 6 سال دیگر امام حسین (ع) به گودی قتلگاه خواهد رفت و اهل بیت به اسارت خواهند رفت. اهل کوفه، خوب و بدشان همه آرام به زندگی روزمره خود ادامه می دادند. به هیچ کدامشان هم نمی آمد که اینقدر پست یا اینقدر خوب باشد. دل من مثل سیر و سرکه می جوشید و از همان روز شمارش معکوس را شروع کرده بودم. 

نه می توانستم عمر سعد و شمر را که راست  راست در کوچه های کوفه راه می رفتند، سر به نیست کنم، و نه حیا اجازه می داد به دست و پای حبیب بن مظاهر و مسلم بن عوسجه و حتی حر بن یزید ریاحی بیفتم و از خاک پایشان برای چشمانم سرمه بردارم. گاهی که کوچه های کوفه خلوت می شد، وقتی از کنار درب خانۀ حبیب می گذشتم، درب خانه را می بوسیدم و خدا خدا می کردم، کسی از اهل خانه یا دیگران نبیند مرا! چقدر دوست داشتم با همۀ شهدای کربلا در این شهر آشنا و رفیق می شدم. اما حیف که خودشان هم چندان همدیگر را نمی شناختند. فقط من بودم که می دانستم چه مردان پر قیمتی هستند در میان انبوه نامردان شهر.

همه چیز را می دانستم چرا که از دل آینده آمده بودم؛ از دل روضه ها، هیئت ها، سینه زنی ها، دسته های عزاداری و زیارت اربعین... همه چیز را هم به یاد داشتم. اما نمی دانستم آیا این بار خودم نیز جزء شهدای کربلا خواهم بود یا خیر؟ آیا من مثل این نامرد مردم کوفه تماشاچی اسارت امام سجاد و حضرت زینب خواهم بود، یا سرفراز از بالای نی در کنار دیگر شهدای کربلا آن حوادث را خواهم دید؟ نمی دانستم و چه سخت بود که نمی دانستم! 

هر از گاهی تا فرصتی پیش می آمد به کربلا می رفتم که نخلستان و بیابانی بیش نبود؛ به دشواری سعی می کردم موقعیت قتلگاه، زیر قبه امام حسین (ع)، بین الحرمین، خیمه گاه و تل زینبی را تشخیص دهم. وای خدایا چند سال دیگر، جمع خوبان عالم، شب عاشورا همین جا جمع خواهد شد و آقا و سالارشان شهادتنامه شان را امضا خواهد کرد. آیا در کنارشان خواهم بود؟! آیا مرا به این بزم با شکوه شب شهادت راه خواهند داد؟ و راستی آنگاه که حسین (علیه السلام) بیعت و تکلیف را یکجا از یارانش بگیرد و راهیشان کند که بروند و تنهایش بگذارند، من چه بگویم؟ نمی دانم. 

نمی دانم آن روزها را چگونه توصیف کنم؟ اوج دلهره و نگرانی و شوق و تمنا و خوف و رجا همه در دلم جمع بود و فقط خدا می داند چقدر اشک می گیرد از آدم این احساسات متضاد. 

دعا و تمنای شهادت در رکاب امام حسین (علیه السلام) از فکر و ذهن و قلبم جدا نمی شد. فرصت یکی از اصحاب الحسین (علیه السلام) شدن مگر چیز کمی است؟! قرار است تا روز قیامت پایین پای خود امام حسین (ع) دفن شوی و قبرت قدمگاه و زیارتگاه اولیا و اوصیا باشد. قرار است با سلام بر اصحاب الحسین (ع) در زیارت عاشورا میلیونها زائر محب اهل بیت (علیهم السلام) رشد کنند و به کمال برسند. می فهمی؟!

نمازم بهانه ای بود تا با مناسبت و بی مناسبت تک آرزویم را با خدا مرور کنم؛ من همۀ افعال و اذکار نماز را به همین بهانه و نگاه می خواندم و انجام می دادم. 

«الله اکبر» که می گفتم، تمنا و دعا و روضه خوانی ام شروع می شد؛ ای خدای بزرگی که سالاری چون حسین (علیه السلام) فدای تو شد.. ای خدایی که از همه اسباب و مقدرات و قید و بندها بزرگتری و من حقیر و کوچک را هم می توانی تا مقام شهید شدن در کنار امام حسین (علیه السلام) بالا ببری.. 

«الرحمن الرحیم» ای خدای مهربانی که برای بعضی از بندگانت رحمت خصوصی یواشکی داری! بگو با کدام رحمتت شهدای کربلا را انتخاب می کنی؟! 

«مالك یوم الدین» ای صاحب روز جزا و قیامت؛ ای کسی که طراحی کرده ای حسین (علیه السلام) بی سر وارد صحرای محشر شود تا همه بفهمند زینب چه بر سر نیزه ها دید!

«إياك نعبد وإياك نستعين» خدایا می دانم که توفیقی گنده تر از هیکلم از تو می خواهم. می دانم گروه خونی ام به این حرفها نمی خورد. می دانم این لقمه گنده تر از دهنم است. ولی از تو مایه گذاشته ام و امید به لطف تو بستم.

«اهدنا الصراط المستقیم» خدایا مرا به آن راه راست قشنگ و باصفا راهنمایی کن.

«صراط الذین انعمت علیهم غیر المعضوب علیهم ولا الضالین» خدایا راه راستی که پاتق خوبان عالم است. و اساسا دلبستگی ام به آن راه به خاطر همان هاست. حسین و عباس و علی اکبرش همه آنجایند و یارانشان در کنار آنها. انبیا و اولیا و اوصیا و دیگر شهدا هم جمعشان جمع است. چه راه باصفایی! 

در سلام نماز خصوصا آنجا که می گفتم: «السلام علینا و علی عباد الله الصالحین» به وجد و شوق می آمدم. آخر من و خوبان عالم در یک جمله کنار هم قرار گرفتیم و مخاطَبِ یک سلام. و در کنار این شوق و ذوق، تصور این که روزی از قافلۀ خوبان عقب بیافتم و از آنها جدا شوم، مثل کابوسی وحشتناک پریشانم می کرد. گاه و بیگاه گریه می کردم و طبیعتا در هر زمان و زمینی، خصوصا در اوقات استجابت دعا فیلم یاد هندوستانِ کربلا می کرد.

نماز می خواندم به امید روزی که در نماز ظهر عاشورای امام حسین (ع) حاضر باشم و آخرین نمازم را آنجا بخوانم. کاش می شد هم پشت سر حسین (ع) نماز خواند و هم در برابرش ایستاد و سپر بلایش شد. 

...
سرانجام از این خیالات بیرون آمدم و نفس راحتی کشیدم که ماشین زمانی در کار نیست و من اینجایم. اما ناگهان به یادم آمد که مگر این سالها امام زمان (عج) تیم یارانش را نمی بندد؟! مگر چند سال دیگر ـ دیر یا زود ـ ظهور نمی کند و افرادی به خیل سربازان مهدی (عج) نمی پیوندند؟ مگر شبهای قدرِ این سالها، شبهای پذیرش و تقدیر سربازان امام زمان (عج) نیست؟ مگر شهدای قیام امام زمان (عج) اولیای نعمت همۀ برکات حکومت جهانی او نخواهند بود و در همه چیز شریک و سهامدار نیستند؟ پس چرا تقلا نمی کنی و کمتر می خواهی و به ندرت التماس می کنی و کمتر گریه می کنی؟ خوب است روز قیامت تو را با بعضی از شهدای قیام جهانی امام زمان (عج) مقایسه کنند و ببینی این شهید هیچ فرقی با تو نداشت الا این که بیشتر التماس می کرد و بیشتر از خدا می خواست؟!

132ـ یک جراحی گسترده و دشوار، بدون بیهوشی

تا می شنویم امام زمان (عج) پس از ظهور، ظلم را ریشه خواهد کرد، بی درنگ به یاد کشت و کشتار و جنایتهای فجیع و فضیع جنایتکاران عالم می افتیم؛ یادِ سربریدنهای داعش و زنده سوزیهایش، و بمباران آل سعود بر سر کودکان بی پناه یمن، و جنایتهای اسرائیل در غزه و لبنان و هر جایی که دستش برسد و زورش قد بدهد، و جنایتهای آمریکا در جهان از بمبِ اتمْ افکندنش بر هیروشیما و ناکازاکی گرفته تا شکنجه کردنِ زندانیهای بی گناه در ابوغریب و گوانتانامو، تا محاصرۀ اقتصادیِ یک ملت و چپاول کردن ثروتهای ملتهایی دیگر، و کشیدن موی دختران شیعه در زندانهای آل خلیفه و خیلی جنایتهای دیگر..

اگر امام زمان (عج) با این ظلمها فقط در می افتاد، خوب بود و آن گاه تحمّلِ عدالت امام و همراهی و صبر با ایشان آنقدرها هم سخت نمی بود. اما امام، عدالتی حداکثری اجرا خواهد کرد و ظلم را نه به این معنی فقط، که به معنای حد اکثری اش ریشه کن خواهد کرد. و همان گونه که در دعای ندبه آمده است، هر کجی را راست خواهد کرد؛ «أَيْنَ الْمُنْتَظَرُ لِإِقَامَةِ الْأَمْتِ وَ الْعِوَج‏»

کجی یعنی هر چیز نابجا، چه این که ظلم در لغت نیز به همین معناست. یعنی هر سیاست غلطی، هر فیلم و سریال بدآموزی، هر فرهنگ نادرستی، هر نظام آموزشی ناکارآمدی، هر رشتۀ دانشگاهی و حوزوی غیر مفیدی، هر شغل کاذبی و هر فساد ریز و درشتی که چه بسا جامعۀ قبل از ظهور به بسیاری از این کجیها خو کرده و حذف و تغییرش را برنمی تابد. 

شاید الگوی مصرفی که به آن خو کرده ایم، بسیاری از فیلم و سریالها و مسابقه های تلویزیونی که دنبال می کنیم، مسابقات جام جهانی و المپیک که به انتظارش می نشینیم، فرهنگ رستورانها و غذاهایی که از خوردنشان لذت می بریم، فرهنگ بازاری که با آن زندگی می کنیم و مدارسی که فرزندانمان را به آنها می سپاریم و خیلی چیزهای دیگر، همه نمونه هایی از کجی های مختلف جامعۀ قبل از ظهور باشد که نیازمند جراحی و ترمیم و اصلاح است. سختی همراهی با ولی و صبر با امام (عج) در اینجاست، وگر نه سر بریدن آل سعود و سران آمریکا و اسرائیل که کاری ندارد.

116ـ معادله ی شصت مجهولی

اگر خراسان به زعفرانش معروف است، آخر الزمان هم به امتحان­های سخت و کمرشکنش معروف است؛ امتحان­هایی که یک شبه رجل ­های کارکشته و سابقه ­دار در میدان ایمان و جهاد را کله ­پا می­کنند و چنان حق و باطل را با هم درآمیزند که کمتر تیزبین و نکته ­سنجی توان شناسایی درست صحنه ­ها را داشته باشد و امر بر او مشتبه نگردد.

آخر الزمان است و بازار داغ امتحان­های سخت و پیچیدۀ الهی؛ امتحان­هایی که می­خواهد یاران امام زمان و منتظران واقعی ایشان را از دیگران جدا سازد و از همین روست که بسی مشکل و دشوار است. آخر الزمان یعنی نقطه ­ای که تلاش 124 هزار پیامبر و اوصیای­شان به آن ختم می­شود، پس هر کس به آخر الزمان رسیده است، نباید مشکلی در بصیرت و فهم و بینش داشته باشد. او باید عصارۀ انبیا باشد و خدا حق دارد چنین توقعی از او داشته باشد.

دیگر خدا لازم نمی­بیند برای آخر الزمانی­ها دریایی بشکافد و کوهی بلند کند و یا مرده ­ای زنده کند. کلاس آخر الزمانی­ها بالاتر از این حرف­هاست. اگر امت­های پیشین معادله­ های دو مجهولی حل می­کردند، آخر الزمانی­ها باید معاد شصت مجهولی حل کنند. دیگر برای من و تو قرآن نازل نمی­شود. دیگر عید غدیری در کار نیست تا پیامبر در آن به صراحت بگوید رهبر بعد از من کیست. آخر الزمان است و دیگر هیچ یک از این خبرها در کار نیست. وای که چه بصیرت مهم است این روزها.

یادش به خیر؛ زمانی رهبر جامعه پیامبر بود که خود مستقیم با خدا سخن می­گفت و پیام مستقیم خدا را به گوش مردم می­رساند. معجزه ­های عجیب و غریب می ­آورد و گاهی سفارش معجزه هم قبول می ­کرد. حتی گاهی مردم سفارش می­ دادند که اگر پیامبرشان واقعا پیامبر است، شتری را از دل کوه درآورد، و خدا و رسولش سفارش مردم را می­پذیرفتند و همین کار را می­کردند!

اما معنی نداشت تا همیشه خدا به همان روش حجت را بر مردم تمام کند و به همان شکل ابتدایی و بدوی از مردم امتحان بگیرد. و قرار نبود و نیست که بشر در همان سطح معرفتی و بصیرتی دوران آغازینش بماند.

از همین روست که خدا انزال وحی را قطع کرد و طرحی نو درانداخت. اما آن گاه که قرار بود نبوت به امامت تبدیل شود، خدا به پیامبرش دستور داد که با صریح­ترین لهجه و رسانه­ ای ­ترین روش امامت امیر المؤمنین (علیه السلام) را به ابلاغ بیشترین جمعیت ممکن از مردم برساند. اما قرار نیست رهبر جامعۀ اسلامی همواره به همین روش ابلاغ شود. امتحان­های پیچیده و پیچیده ­تر در راه است.

هر چه تاریخ به دوران غیبت نزدیک می­شود، سن امامان ما کم­تر و کم­تر می ­شود، حضورشان در میان شیعیان به حد اقل خود می­رسد و معرفی امام­ها و به تبع آن شناخت امامان از سوی شیعیان پیچیده ­تر و دشوارتر می­شود. تا جایی که پس از شهادت امام حسن عسکری (علیه السلام) امتحان شیعیان این بود که به امامت امام مهدی پنج سالۀ غایبی که هیچ کس او را ندیده است ایمان بیاورند و با نائبش بیعت کنند؛ نائبی که هیچ کس نحوۀ ارتباطش با امامش را ندیده است و امکان اثبات صدق و کذب مدعاهای این نائب چندان ساده نیست، مگر قلب سلیم مؤمنان یاریشان کند.

شاید کسانی که در غیبت صغری بودند فکر می­ کردند که به آخر خط رسیده­ اند و امتحان از این سخت­تر نمی­شود، غافل از این که این امت همچنان در سطح معرفتی و کلاس ایمانش پیشرفت می ­کند و جا دارد بیش از اینها امتحانشان پیچیده شود. در غیبت کبری وظیفۀ مردم آن است که نائب عام امام زمان(عج) را تشخیص دهند و تا پای مرگ با او عهد و پیمان ببندند؛ نائب عامی که دیگر با امامش ارتباطی نخواهد داشت و هیچ وحیی از  جانب خدا نخواهد آورد و معجزه ­ای در سیره ­اش نشان نخواهد داد. مردم باید به این حد و اندازه از علم وبصیرت و بینش و آگاهی رسیده باشند که از پس این امتحان­ها برآیند. حال اگر کسی همچنان در کلاس اول درجا می­زند و تا آیه و معجزه ای صریح نبیند چیزی نمی­فهمد، مشکل خود اوست و خدا این وسط تقصیر ندارد. 

 

 

104ـ همسایه آبروداری کن

روز قیامت روزی است که خیلیها در آن دو دستی بر سر خود خواهند کوبید؛ هر کس به روش خود، یکی محکمتر یکی آرامتر، یکی بیشتر یکی کمتر، یکی به این دلیل یکی به آن دلیل...

یکی از آن دلیلها ممکن است این باشد که در آن گیر و دار حساب و کتاب روز قیامت سرانجام لطف خدا شامل حالم شود و اهل بیت شفاعتم کنند و بالأخره گذرنامه بگیرم که بروم بهشت. من هم شاد و شنگول و خرم، جشن و شادی کنم و به همه عالم و آدم پز بدهم که ایها الناس، من هم بهشتی شده ام...

ناگهان در آن شلوغی روز قیامت، چشمم به یک جوان والا مقام و بلند مرتبه ای می افتد که سراسر پز و افاده هایم در برابر او به تواضع و فروتنی تبدیل می شود. تعجب می کنم از این همه نور و زیبایی و شکوه و جلال و مقام. ابهتش سراسر وجودم را می گیرد. به حال او غبطه می خورم و با احترام کامل به او می گویم: ای ولی خدا تو کیسی، در دنیا چه کاره بودی، چگونه به این مقام رسیدی؟ 

و او پاسخ می دهد: من یک جوان سیه چرده و فقیر آفریقایی بودم. کارم کارگری بود. در کل عمرم فقط یک بار توفیق پیدا کردم و حرم حضرت معصومه را زیارت کردم. در آن زیارت به حضرت معصومه عرض کردم: خانم، من یک خواسته مهم دارم، ولی فرصتی ندارم که هر روز بیایم و آن را از شما درخواست کنم. شاید این اولین و آخرین باری باشد که به زیارت شما می آیم، پس جوری گوش کنید و تحویل بگیرید که دیگر نیاز به یادآوری نباشد. خانم من، می خواهم یکی از سربازان امام زمانم باشم. می خواهم در انقلاب مهدی سهمی داشته باشم، می خواهم زیر پرچم ایشان جنگ کنم و به شهادت برسم... بعدها آقا ظهور کرد و من هم پای رکاب ایشان به شهادت رسیدم. بعد از شهادتم متوجه شدم که آن همه توفیق به خاطر لطف و عنایت حضرت معصومه بود. همان یک زیارت کار خودش را کرد...

اینجاست که جا دارد آدم  قبل از وارد شدن به بهشت، دو دستی محکم بر سر خود بکوبد و بعد برود بهشت. به ویژه اگر مانند من بیچاره در شهر قم زندگی می کرد. روز قیامت همه اهل محشر می بینند و می فهمند که یک عمر، همسایه حضرت معصومه بودم. همسایه جان! آبروداری کن. 

 

102ـ گویا خبری در راه است

بدون این که فیلم موهن به ساحت اعظم حضرت رسول الله ـ صلی الله علیه و آله ـ را دیده باشیم، تنها شنیدن خبر ساخت چنین فیلمی دل را داغدار و عزادار می کند. وجود پر مهر و رحمت پیامبر ما بیش از اینها برای ما عزیز است. و دشمن هر چه مطالعه کند، نمی تواند از ژرفای عشق مسلمانان به پیامبر نازنینشان سر در آورد.

قلم و بیان هر مسلمانی عاجز است که عمق و حقیقت احساساتش را به تصویر بکشد. چه بگوید؟ بگوید عزادار است؟! بگوید خشمگین است؟! بگوید بسیار متأسف است؟ این واژگان و بار معنایشان کجا درخور بیان حقیقت خشم و اندوه و سوزی است که در قلب هر مسلمان غیوری زبانه می کشد؟ بگذریم که هر چه در این باره بگوییم و بنویسیم حرف زیادی است.

اما از این که بگذریم، باید بدانیم که چندان اتفاق تازه و عجیبی هم نیافتاده است. دشمن سالهاست که دیگر نای ابتکار و خلاقیت ندارد و هر چه می­کند نوشخوار همان ترفندهای چند هزار سال پیش است. مسخره کردن و توهین به پیامبران هم از همان کارهای تکراری و ترفندهای نه چندان کارگری است که از دیرباز دشمنان خدا انجام می دادند.

آنهایی که در مصاف برهان و استدلال لنگ انداخته اند و آهی در بساط ندارند، طبیعی است که از سر ناچاری هم که شده رو به تمسخر و استهزا بیاورند و سوختگی های خود را این گونه خنک کنند.

آنهایی که دنیا چشمشان را خیره کرده و جز دنیا و زیبایی های دنیائی نمی شناسند، طبیعی است که پیام انبیا را پوچ و بی مغز انگارند و مؤمنان را مسخره کنند؛ (زُیِّنَ لِلَّذینَ کَفَرُوا الْحَیاةُ الدُّنْیا وَ یَسْخَرُونَ مِنَ الَّذینَ آمَنُوا) [بقره: 212] دین سیب و پرتقال نیست که هر چشمی زیبا ببیندش و زبان به تحسینش بگشاید. و همین پیچیدگی زیبای دین است که انسانهای سلیم النفس را شیفته خود می کند.

خدا را شکر که مهر پیامبر نازنین ما به دل سنگ صهیونیستهای پست، راه ندارد. پیامبری که چنین موجودات پستی دوستش داشته باشند، چندان لطفی ندارد. و هیچ شک ندارم که صهیونیستها کمتر ارادتی به حضرت موسی نیز ندارند، درست مثل علمای پلید وهابی که هیچ نشانی از دوستی پیامبر در دلشان نیست. بگذریم…

چند سالی است که ورق معادلات و تحولات بین المللی برگشته و نتیجه ی تمام رویاییهای جبهه اسلام با سران کفر، سه ـ هیچ به نفع جبهه اسلام تمام شده است.

کم نقشه نمی کشند و کم پول خرج نمی کنند و کم فسفر نمی سوزانند تا ضربه ای هر چند کوچک به اسلام بزنند، اما معلوم نیست چه خبر است که هر چه می کنند، سرکنگبینشان صفرا می فزاید و روغن بادامشان خشکی می نماید. بیچاره ها حق دارند، این گونه دست و پا بزنند. من هم جایشان بودم دیوانه می شدم.

اگر شامّه ما درست بو کرده باشد و خوب فهمیده است که این دوران، دوران ضربه خوردن اسلام نیست، بلکه دوران ضربه زدن جبهه اسلام به جبهه کفر است، باید پرسید و اندیشید که این اهانتهای پی در پی به ساحت اقدس پیامبر ما به چه درد جبهه اسلام می خورد، و چگونه قرار است به ضرر جبهه کفر تمام شود؟! خدای حکیم ما از چه رو، به این صهیونیستهای پست مجال داده است که زبان باز کنند و فحاشی کنند و دل بیش از یک میلیارد مسلمان را بسوزانند؟!

در این دوران که به نظر می رسد، هنگامه افول تمدن غرب و سقوط جبهه کفر و برچیده شدن ولایت طاغوت است، اگر قرار بود این اهانتها به سبک شدن شخصیت پیامبر ما بیانجامد و قداست و حرمت بی مانندش را از ذهنها بزداید، هرگز خداوند اجازه چنین اهانتی را به این صهیونیستهای خبیث نمی داد. معلوم می شود که خدعه ای در کار است و خداوند کاسه ای زیر نیم کاسه دارد.

خدا کند که جریان از این قرار باشد. خدا کند که خداوند بر آن است که دوران غربت مهدی را به سر آورد و قرار است یاران مهدی ـ علیه السلام ـ آخرین دوره های آمادگی برای ظهور را ببینند و تجهیزات لازم را دریافت کنند.

و پر روشن است که در جنگ کوتاه و ضربتی و آتشینی که در آن قرار است با هشت ماه، کلک سراسر جبهه کفر کنده شود، چه سربازان پر حرارت و پر غیظ و غضبی لازم است، و چه خشم و کینه ای باید نسبت به سران جبهه کفر داشته باشند. و شاید همین حرارت و غضب فوق العاده ی سربازان مهدی است که لرزه بر اندام دشمنان امام خواهد انداخت. این همان ترسی است که خدا وعده آن را داده است که مهدی را نه با شمشیر و جنگی طاقت فرسا، بلکه با ترسی که به دل دشمنانش خواهد انداخت پیروز خواهد کرد؛ این سخن امام صادق علیه السلام است که مهدی ما با ترس یاری خواهد شد " الْقَائِمُ مِنَّا مَنْصُورٌ بِالرُّعْب‏" [مستدرک الوسائل، ج 12، ص 335] ترسی که سراسر وجود دشمنان را خواهد گرفت، آنگاه که خشم  مهدی و یارانش را خواهند دید.

زبانه های این خشم را جرقه ای باید. و این روزها شاهدیم که سران کفر، کار و کاسبی خود را تعطیل کرده و کبریت به دست، شب و روز مشغول آتش بازی اند. و ان شاء الله روز زبانه کشیدن این آتش نزدیک باشد.

سران صهیونیسم و کفر و الحاد و طاغوتان این زمان هر چه در چنته دارند رو کنند که این روزها کاربری نقشه هایشان عوض شده است. بیچاره ها هر ضربه ای که می زنند، تبدیل به تیر و فشنگ می شود و خشابهای ما را پر می کند.

مصیبتها بسیار است، اما ته دلمان خوش و خرم است که گویا خبری در راه است. 


ارسال شده به تارنمای 598

101ـ چرا موسیقی حرام است؟

با چندتا از بچه های خوب دبیرستانی، در بوستان محلمان روی چمن نشسته بودیم و گپ می زدیم که یکیشان این سؤال را پرسید.

گفت: چرا موسیقی حرام است؟ البته موسیقی حرام منظورش بود.

شاید انتظار داشت بگویم، موسیقی چنان اعصاب آدم را به هم می ریزد که به مرزهای جنون می رساندش… و البته اگر این را می گفتم، بلا فاصله می گفت: حالا اگر آنقدرها هم موسیقی گوش ندادیم و کارمان به آنجاها نکشید، چطور؟!

و اگر به او می گفتم، موسیقی، ضربان قلب انسان را ناهماهنگ می کند و ممکن است، تا حد سکته و مرگ گرفتارت سازد، پاسخ می داد: حالا اگر این ترانه های ملایم و عاشقانه ای را که حرام می دانید، گوش دهیم، چنین پیامدهایی دارد؟! پس چرا این همه گوش می دهند و هیچ اتفاقی برایشان نمی افتد؟!…

از سر ناچاری به او گفتم: موسیقی آنقدر حواست را پرت می کند که دیگر دلت برای امام زمانت تنگ نخواهد شد. حال گیرم نه سکته کنی و نه دیوانه شوی... 


100ـ آخر سوء استفاده از مهربانی خدا

در صف نانوایی ایستاده بودیم که یک دفعه دیدم اشک در چشمانش حلقه زد. تعجب کردم که صف نانوایی چه جای گریه است! در راه برگشت، سریش مرغوب و با کیفیتی شده بودم که یالله بگو چی شد. آخر مجبور شد و دست تسلیم بالا برد

گفت: تو صف که ایستاده بودیم، یک مرد میانسالی با عجله آمد و احساس کردم که می­خواهد تو صف بزند، ولی مطمئن نبودم که چنین قصدی دارد، من هم تو فکر و خیالات رفتم که اگر تو صف زد و جلوتر از من خواست نان بگیرد، چه به او بگویم و چطور برخورد کنم. بگویم: آقا نوبت من است بگویم: آقا شما کی آمدی؟ با مهربانی به او تذکر دهم تند برخورد کنم چیزی به او نگویم عملا به او حالی کنم که نوبت من است؟

آخر سر به این نتیجه رسیدم که اصلا انگار نه انگار. بگذارم آن آقا نانش را بگیرد و خوش باشد. بنده­ی خدا شاید عجله دارد، شاید حواسش نیست و قصد و غرضی ندارد، آخر این چه وضع برخورد با کسی است که می خواهد تو صف بزند؟!

بعد گفت: تا به این نتیجه رسیدم، انگار دلم روشن شد و درب مناجاتی برایم باز شد، گفتم خدایا من گذاشتم این آقا بی نوبت نان ببرد، تو هم شهادتنامه ام را بی نوبت امضا کن. نگو حالا فعلا نوبتت نشده

26ـ حواست باشد که داری با امام زمان نامه نگاری می کنی

روشن است که هم مؤمن و هم منافق کارهای خوبی را انجام می­دهند و از کارهای بدی خودداری می­کنند. هر دوی اینها هم در تلاشند که کارهای خوبشان را بهتر سازند. اما مؤمن همواره به باطن عمل می­اندیشد و منافق به ظاهرش. منافق تنها اعضای ظاهری بدنش را وارسی می­کند و مؤمن به قلب هم توجه می­کند.

مرز بین منافق و مؤمن هم معلوم است که معلوم نیست. هر مؤمنی شاید رگه­هایی از نفاق در دلش باشد و بسیاری از منافقان ایمانکی در ته دل دارند. بنابراین بین مؤمن کامل و منافق کامل، فاصله بسیار است. مؤمن هر چند که مقام بلندی داشته باشد، باز می­تواند بیشتر پیشرفت کند و منافق هم هر چقدر پست و حقیر باشد، باز برای فرورفتنش جا هست. برخی انسان­ها به سوی نفاق و کفر محض پیش می­روند و برخی دیگر راه ایمان کامل را در پیش گرفته­اند و برخی هم هر روز به یک جهت...

خلاصه این که راه باز است و جاده دراز؛ هر چه بخواهیم می­توانیم پیشرفت کنیم و اعمال صالح­مان را بهتر انجام دهیم و به قیمتشان بیافزاییم. هر چه عملی را زیباتر کنیم، باز می­توان زیباترش کرد... خوش به حال کسانی که به فکر حرکتی این­چنین­اند.

در روایات آمده است که هفته­ای دو بار، نامه­ی اعمالمان نزد امام زمان می­رود و او از ریز و درشت هر آن چه کردیم و نکردیم، آگاه می­شود.

حتما انگیزه و نیت کارهایمان هم در پاورقی یا جای دیگری از پرونده درج شده است، و باز حتما امام زمان به این توضیحات اهمیت خواهد داد.

این اطلاعات اگر چه ترجمه­ی صریح آیات و روایات نیست، ولی نتیجه­ی تأملی کوتاه و نه چندان عمیق در روایات است.

گویی ما ناچاریم که هر هفته نامه­ای به امام زمان بفرستیم و با او نامه­نگاری کنیم، اما بر خلاف دیگر نامه­ها که با قلم و خودکار نوشته می­شوند، این یکی را باید با اعمالمان بنویسیم... پس در حقیقت کارهای روز و شب ما واژگانی هستند که نامه­ی ما به امام زمان را تشکیل می­دهند.

بعضی­ها این حقیقت را درک کرده­اند و شب و روز با آن زندگی می­کنند و نامه­ی اعمالشان عبارت از نامه­ای عاشقانه به امام زمان است. چنین انسان­هایی هر کار خوبی را که انجام می­دهند، برای این می­کنند که امام خوشحال شود، و به این جهت کارهای بد را ترک می­کنند که امام ناراحت نشود.

نامه­ی اعمال اینها وقتی با نیت کارهایشان تنظیم می­شود، چنان زیبا و عاشقانه خواهد شد که می­توان همه­ی عبارات و صفحات آن را در یک جمله خلاصه کرد: امام زمان دوستت دارم.