چشم خدا

دست نوشته های دینی و سیاسی و اجتماعی من

دست نوشته های دینی و سیاسی و اجتماعی من

چشم خدا

گفت می خواهم بدانم کیستی
گفتمش آقای من سید علی است

آخرین نظرات
  • ۲۱ بهمن ۹۹، ۱۴:۳۶ - حسن
    احسنت

۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «خاطرات» ثبت شده است

197ـ وقتی دوست نداشتم برق بیاید!

من از قدیم و ندیم چندان مشکلی با قطعی برق نداشتم. با گرمایش و این اواخر با از کار و کاسبی افتادن چرا، ولی کلا با فضای تاریک حال می‌کنم. اولین خاطراتم از قطعی برق و تاریکی‌ برمی‌گردد به روزهای آخر سال‌های جبهه که قم و تهران هم آماج بمب‌باران صدام شده بودند و مدارس‌مان مثل این روزها تعطیل بود. هر چند روز یک‌بار آژیر خطر، وسط برنامه‌ی فیلم و سریال می‌آمد و پشت بندش برق می‌رفت. سنّم آن قدری نبود که در آن شرایط هم‌دل با پدر و مادرم دلم شور بزند و هم‌زبان با آنها ذکر بگویم و آیة الکرسی بخوانم. فقط صدای بمب‌باران و لرزش شیشه‌ها را شنیده و دیده بودم اما خود بمب‌باران و خرابی و کشتارش را نه. پس هم‌چنان با آزیر قرمز و قطعی برق و حتی صدای بمب‌باران کمبود هیجانم را جبران می‌کردم!
آن روزها شیشه‌ی پنجره‌ها را چسب‌کاری می‌کردند تا با موج انفجار از هم نپاشد و خطری مضاعف نسازد. برق‌ها هم فرت و فرت می‌رفت حتی در سال‌های بعد از جنگ. یک وسیله‌ی گازسوز روشنایی هم پای ثابت تأسیسات خانه‌های ما بود. با قتیله کار می‌کرد و صدایش شبیه موتور هواپیما بود، ولی آهسته‌تر! ماهی یک‌بار توپ و اسباب‌بازی‌هایمان به آن می‌خورد و شیشه‌اش می‌شکست و فتیله‌اش پودر می‌شد، ولی لوازم یدکی‌اش را حتی بقالی‌ها و سوپری‌ها هم داشتند. 
سال‌ها بعد، در همان سال‌های اول سقوط صدام حدود یک ماه با همسرم به عراق سفر کردیم. برق‌‌ هر دو ساعت می‌رفت و خواب و راحتی و آسایش ما را با خود می‌برد. شب‌ها که برق می‌رفت فانوسی را روشن می‌کردیم یا در حیاط زیر نور ماه می‌رفتیم، حیاط را آب‌پاشی می‌کردیم و میز و صندلی را همان جا می‌چیدیم و دور هم جمع می‌شدیم و با در کنار هم بودن و گپ و گفت و خاطره تعریف کردن سرگرم می‌شدیم. بزرگ‌ترها قشنگ فرصت پیدا می‌کردند خاطراتی را برایمان تعریف کنند که اگر دو سه ساعت برق قطع نمی‌شد هیچ گاه فرصت نمی‌شد تعریف کنند. برق که می‌آمد همه خوش‌حال می‌شدند، اما هر کس می‌رفت پی کار خودش و جمع، متفرق می‌شد. برای همین خیلی وقت‌ها من چندان مایل نبودم برق دوباره برگردد. گعده‌ی دور هم نشینی و گپ و گفت دلچسب صمیمانه را هیچ چیزی نمی‌توانست به هم بزند جز برق لعنتی! 

برق که نباشد مخصوصا شب‌ها دیگر هیچ کاری نمی‌شود کرد، حتی موبایل‌ها هم اگر شارژ باشند، آن موقع چراغ قوه‌اند نه موبایل. تلویزیون هم خدا را شکر با برق کار می‌کند و آن موقع خاموش است. کتاب هم نمی‌شود خواند. پس لا جرم باید در کنار هم‌دیگر بنشینیم و با هم گپ بزنیم تا بچه‌ها نترسند و دل‌مان نگیرد.

برق مملکت اگر شب‌ها ساعت نه تا صبح می‌رفت خیلی چیزها خراب می‌شد حتما، ولی عوضش اعضای خانواده به هم نزدیک‌تر می‌بودند و روابط بهتر بود. 

150ـ نماز ظهر چهار رکعته، فوقش پنج رکعت!

امام جماعت مسجد محلمان را خدا حفظ کند. این روزها پیرمرد سالخورده ای است. ده ـ پانزده سال پیش که برای اولین بار به مسجدمان آمد، امام جماعت نداشتیم. این شد که نمازگزاران ایشان را به جلو هدایت کردند تا نماز را اقامه کند. حاج آقا نماز ظهر را می خواند، ولی در رکعت چهارم به جای تشهد و سلام، بحول الله گفت و رکعت پنجم را خواند. بعد از دو سجدۀ رکعت پنجم، دوباره به حول الله گفت و برای رکعت ششم نیم خیز شد. ولی این بار دیگر مأمومین نگذاشتند. 

نماز که تمام شد یکی از نمازگزاران گفت: آقا! نماز ظهر چهار رکعته حالا فوقش پنج رکعت، ولی شما می خواستید شش رکعت بخوانید!

142ـ دعای توسل و کمیل میکس می کنیم:)

نوجوان بودم و پاتق من و رفقای آن روزهایم مسجد بود. تکبیر و قرائت قرآن و دعا و دیگر فعالیتهای مسجد را کنترات برداشته بودیم. آن شب، شب چهارشنبه بود و به رسم همه مساجد بعد از نماز، دعای توسل می خواندیم. کلا چهار نفر برای دعا مانده بودند که سه نفرشان من و رفقا بودیم و چهارمی خادم مسجد بود. 

برای خواندن فرازهای آخر دعای توسل میکروفون را به من دادند. فراز آخر که توسل به امام زمان بود همه ایستادیم و بعد از آن در دل حاجاتمان را مرور كردیم و آنگاه به فراز آخرِ دعا رسیدم که «یا سادتي يا موالي إني توجهت بكم...» است. 

یک دفعه دیدم همۀ مجلس به سمت من دوید، یعنی همان سه نفر! نگو صفحه را که ورق زده بودم، اشتباهی پریده بودم به دعای کمیل و منِ از همه جا بی خبر ـ که کاشف به عمل آمد حواسم همه جا بود الا دعای توسل ـ دعای کمیل را شروع کرده بودم. و این شد که رفقایم چند سال به من خندیدند..

138ـ اینجا صبحها هم باز است ها!

بچه ابتدایی بودم که پدرم مرا برای سفارش یک شیشه، به شیشه بری محل فرستاد. شیشه بری حدود پانصد متر با خانۀ ما فاصله داشت. وقتی به مغازه رسیدم دیدم مغازه بسته است. برگشتم و به پدرم گفتم: «این شیشه بری فقط عصرها باز می کند، چون روی درب آن نوشته شیشه بری ولی عصر!» 

سالهاست که آقای حیدری شیشه بر محل ما، شیشه بری را رها کرده و در همان مغازه به میوه فروشی مشغول است، الیته دیگر اسم مغازه اش «ولی عصر» نیست. چند سال پیش به ایشان گفتم: آقای حیدری من از مغازه شما خاطره دارم. و ماجرا را برایش تعریف کردم که حسابی خندید. از آن روز به بعد هر وقت مرا می بیند، می گوید: اینجا صبحها هم باز است ها.