چشم خدا

دست نوشته های دینی و سیاسی و اجتماعی من

دست نوشته های دینی و سیاسی و اجتماعی من

چشم خدا

گفت می خواهم بدانم کیستی
گفتمش آقای من سید علی است

بایگانی
آخرین نظرات
  • ۲۴ ارديبهشت ۰۲، ۱۸:۴۴ - اندیشکده اریحا
    طیب الله

94ـ خرمشهر هنوز آزاد نشده است

یادش به خیر. شاید بعد از خبر بازگشت امام به ایران و پیروزی انقلاب، هیچ رویدادی تا کنون به اندازه­ی آزادی خرمشهر، ملت ایران را خوشحال نکرده است. واقعا هم خوشحالی داشت؛ کار کمی نبود شکستن آن دیوار تا بن دندان مسلح دشمن و به لجن مالیدن دک و پز صدها کارشناس نظامی جهان که آزادی خرمشهر را محال می دانستند. صدام هم چنان خرمشهر را قطعه­ی جداناپذیر عراق انگاشته بود که نقشه های چاپ جدید عراق را با وصله­ی نچسب خرمشهر منتشر ساخت و با اعتماد به نفس تمام، برای آزادسازان خرمشهر قول اشانتیون هم داده بود که اگر خرمشهر را گرفتید، بصره هم مال خودتان! یاد شهدای عزیز عملیات بیت المقدس به خیر و روحشان شاد که خوب کنف کردند، دشمن مغرور را.

دشمن ما هنوز که هنوز است، از ضرب شست جوانان رزمنده ما یکه خورده و به خود می لرزد و دیگر جرأت ندارد به خرمشهر نگاه چب بیاندازد، چه رسد به این که به فکر اشغال خرمشهر باشد…

اما دشمن امروز، خرمشهر را بی هوا می زند وچنان اشغال می کند که به غیرت کمتر کسی بر بخورد. امروز خرمشهر آباد است. از بمباران خبری نیست. صدای توپ و موشک در کار نیست. صدای جیغ و فریاد زنان و کودکان به گوش نمی رسد و خلاصه همه چیز آرام است. و همین است که جنگ امروز را سختتر از جنگ دیروز می کند.

امروز، دائم باید به همدیگر تذکر دهیم که برادرم، خواهرم، مواظب باش که در جنگیم و دشمن در کمین است. جنگی است بی رنگ و بو که ناغافل می زند و بدون این که کسی را بخواهد آواره کند، خرمشهر را اشغال می کند.

عرصه، عرصه­ی جنگ بزرگتر و جهاد اکبری است که همه تک و تنها باید در آن برزمند. جنگ نرم هر چند که رسانه ای است، اما نمی شود مارشی برایش ساخت و لباس رزمی برایش دوخت و شب عملیاتی برایش تهیه دید. دشمن شب و روز حمله می کند، اما دریغ از یک آژیر خطری که وضعیت قرمز شهر را به همگان بفهماند و برق شهر را خاموش کند. دیگر از این خبرها نیست و جور دیگر باید از خرمشهر دفاع کرد. 

وقتی می بینی که بدحجابی در شهر، بیداد می کند، باید بدانی که چکمه های دشمن، هنوز بر خاک خرمشهر سنگینی می کند. و باید برای آزادسازی اش کاری کرد و چاره ای جست. دیش ماهواره های نصب شده بر بام ها همه نشان از سنگرهای سقوط کرده است. ولی حیف که منظرش به اندازه ی سقف ریخته­­ی یک خانه جنگ زده، دردناک نیست، وگر نه همه می فهمیدند که خرمشهر در خطر است.

جنگ امروز سختتر و دشوارتر است، چرا که هیچ گاه نمی توان جشن آزادسازی خرمشهر را در این جنگ پنهان گرفت و هیچ روزی در تقویم سال، یادآور رشادتهای پنهان رزمندگان جنگ نرم فرهنگی نخواهد بود. 

امروز هر خانه یک سنگر است و پدر و مادر، سنگربان و فرمانده لشکرند. و خوشا به حال آن فرمانده ای که در خانه و مقر فرماندهی­اش، حال و هوای سنگرهای جبهه حاکم باشد و در آن سنگر، کسی یادش نرفته است که جنگ بی رنگ و بویی در کار است و باید برای خرمشهر کاری کرد.

93ـ باز باید از سران فتنه تقدیر کرد

خدا را شکر که پیشرفت ملت ایران، به پیشرفتهای هسته ای و پزشکی و فضایی و نانو خلاصه نمی شود. پیشرفت دیگری در کار است که اصل و اساس همه پیشرفتهاست. ولایتمداری این مردم نیز دارد پیشرفت می کند و در این سالهای اخیر بدجوری اوج گرفته است.

حیف که میزان ولایتمداری مردم را نمی شود با عدد اندازه گرفت، آمار هم نمی توان داد، ولی نشانه ها پیداست. یک زمانی برای مسؤولین نظام همین بس بود که عکس آقا را در اداره خود نصب کنند، ایشان را مقام معظم رهبری بنامند، گه گاهی از ایشان با احترام یاد کنند و هر از گاهی هم پای سخنرانی آقا حضور پیدا کنند. همینها بس بود.

امروز ولی دیگر از این خبرها نیست. آن سبو بشکست و آن پیمانه ریخت. امروز اگر مسؤولی کمترین تعللی در اطاعت از رهبری داشته باشد، مردم می فهمند. گارانتی اعتبار مسؤولین دیگر ده، بیست سال نیست، ده، بیست ماه، و یا حتی کمتر از اینهاست. دیگر از این خبرها نیست که بعضی ها بتوانند حرف آقا را زمین بیاندازند و اعتبار و آبرویشان نزد مردم، زمین نخورد. صافی و غربال مردم دیگر الک زپرتی نیست، فناوری نانو پس به چه درد می خورد؟ با همین تکنولوژی غربال ساخته اند و دارند مو از ماست می کشند.

من این جو را دوست دارم؛ جوی که در آن هر چه آقا از کسی تعریف کند، باز مردم گارانتی سی ساله برایش نمی بُرند. باز مراقبند که اگر خطا کند، به او تذکر دهند و اگر زیادی تکرار کرد، سر جایش بنشانند.

شاید بتوان گفت که در کل تاریخ انتخابات انقلاب، این اولین باری است که دست کم، دو جبهه اصولگرا در فعالیتهای تبلیغاتیشان سر خدمت به مردم و افزایش رفاه و رفع محرومیت و اشتغال زایی و این جور شعارها با همدیگر رقابت نکردند، بلکه رقابتشان بر میزان ولایتمداری و تبعیت درست و حسابی از مقام معظم رهبری بود. بسیاری از نامزدهای محترم هم به خاطر جو پرهیبت ولایتمداری مردم، چندان نیازی برای شرح برنامه های اقتصادی خود ندیدند. برای درصد بسیاری از مردم، ولایتمداری یک مسؤول، واقعا بیش از آب و نان و سفره رنگارنگ اهمیت دارد. چه این که چون که صد آمد نود هم پیش ماست. این اتفاق مبارکی است که اگر چه چندان سر و صدایی ندارد، اما به اندازه کل بیداری اسلامی و جنبشهای وال استریت و حتی بیشتر، ارزش و اثر دارد. تحول کیفی و قلبی و ایمانی مردم ایران است. اساسا همین اتفاق است که این چنین عالم را به جنب و جوش و حرکت واداشته است.

و اما چه شد که این طور شد؟ و این کدام اتفاق بود که این چنین بصیرت و شعور و آگاهی مردم را بالا برد؟ این هم معلوم است. اگر دست باکفایت و زبان پرگهر سران فتنه نبود، دوهزاری خیلیها هنوز کج می ماند. سران فتنه با جان و دل و همه وجودشان به این مردم نشان دادند که عنصر ضد ولایت فقیه، چه موجود پست و رذلی است. به همه نشان دادند که رابطه دوستی با آمریکا و اسرائیل چه رابطه کثیف و پلیدی است. بهترین فیلم مستند را ساختند و حالیمان کردند که در شرایط حساس و فتنه های سخت، هیچ مسؤول و هیچ دستگاهی نمی تواند کاری بکند. این حقیقت ملموس شد، که اگر این مردم بخواهند حرکتی بر خلاف امر رهبری بکنند، چنان شهرشان نا امن خواهد شد که جان و ناموسشان نیز همه در خطر خواهد افتاد. امن و امان این کشور، همه به خاطر عزت و اقتدار رهبر است؛ نه سپاه و ارتش، که اینها هم هر چه دارند، از ابهت آقایشان دارند.

92ـ وزارت فرهنگمان مستمع آزاد است

خبرنگاری از مدیر یکی از بیمارستانها می پرسد: شنیده بودیم که می خواستید سطح خدمات این بیمارستان را ارتقا ببخشید، اما متأسفانه باز هم در این بیمارستان مشکلات بهداشتی وجود دارد و فضای اتاقها آلوده است… مدیر محترم هم حرف خبرنگار را قطع می کند و می گوید: ببینید با این حرفها شما نمی توانید مرا عوض کنید، من اصولا آدم کثیف و چرکی هستم. هر چه هم آدم بزرگتر می شود، متوجه می شود که میکروب چیز بدی نیست، کپک چیز بدی نیست، آت و آشغال چیز بدی نیست. شما هم اگر بزرگ شدید، متوجه می شوید…

یک کارشناس ناظری هم خطاب به این خبرنگار صاف و ساده گفت: ببینید ماها هیچکداممون در خانه و محل کارمان این قدر بهداشتی عمل نمی کنیم که در بیمارستانها عمل می شود. ما هیچ کداممان نه این قدر تمیزیم نه این قدر بهداشتی هستیم که نسبت به این چرک و کثافتها حساس باشیم. متأسفانه فقط بلدیم انگ بزنیم و انگهامون هم فقط حول و حوش بهداشت و تمیزی است. ولی عمدتا تاریخ بیمارستانهای ما همواره با این مسائل همراه بوده که متأسفانه دوستان آنها را آشغال و کثافت نامیدند. و تقریبا اغلب کارها و فعالیتها و زندگی و مسافرتها و اردوهای ما اگر با کمی چرک بازی و کثیف کاری همراه نباشد، یک چیز بی مزه ای می شود که از دهن می افتد…

این نشست خبرنگاری کاملا تخیلی است و مطمئن باشید هرگز اتفاق نخواهد افتاد، چون بدن و جسم انسان برای مسؤولان وزارت بهداشت احترام دارد. به فرض محال هم اگر مدیری این چنین گستاخانه به مخاطبان توهین کند، پست و مقام و کارش در خطر خواهد افتاد. این طور نیست؟

اما بنازم به وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی که انگار وجه نامگذاری این وزارت به این نام، از همان جهتی است که کنیه حضرت عزرائیل در ادبیاتمان «ابو یحیی» است و کنیه نابینا را «ابوبصیر» گذاشتند. حتما وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ما هم چنین نسبتی با فرهنگ و اسلام دارد که یکی از تولید کنندگان قَدَر محصولات فرهنگی این وزارت، رک و راست جلوی خبرنگاران می گوید: من آدم رکیکی هستم… من متعلق به سینمای سخیف هستم… و چندتا حرف مفت دیگر…

مهمترین محصولات فرهنگی وزارت فرهنگ و ارشاد ما، فیلمهایی است که هزاران بار، بی عفتی و روابط نامشروع را به جوانان ما یاد داده است؛ به جرأت می توان گفت که یک هزارم پول امکاناتی که در خدمت فرهنگ غربی و غیر اسلامی در این وزارت خرج می شود، در راه گسترش فرهنگ انقلاب و اسلام و شهدا خرج نمی شود. اگر کسی منکر است، به من بگوید که تندیسها و سیمرغهای بلورین این وزارت، به چه کسانی داده می شود؟ و از بین بازیگران دختر و پسری که در این سالهای متمادی بلورباران شده اند، چند نفرشان در ترویج فرهنگ ابتذال و بی تقوایی نقش نداشته اند؟

چنین فضایی بر وزارت فرهنگ ما حاکم است که یک کارگردان جرأت می کند، این گونه حرف بزند و هیچ باکی از بیکار شدن هم نداشته باشد. او تقصیر ندارد. تقصیر، متوجه مسؤولان فرهنگی ماست که نکردند یک دور گلستان سعدی را بخوانند تا دست کم بفهمند که «ندهد هوشمند روشن رای به فرومایه کارهای خطیر».

ذوق و طرز تفکر هر پدری را می توان از نوع تشویقها و هدیه دادنهایش شناخت؛ اگر پدری یک قران به خاطر حفظ قرآن فرزندانش خرج نکرده است، معلوم می شود که بالکل بیخیال این موضوع است. سیاست جو حاکم بر وزارت فرهنگمان هم خوب معلوم است. سیاستش هر چه هست، نتیجه اش این است که اگر دختر باحجاب و عفیفی بخواهد بازیگر شود، نه مجال رشدی دارد و نه هرگز مجال کار خواهد داشت؛ تندیس چوبین هم نخواهد گرفت، چه رسد به بلورینش. تا کنون نشنیده ایم که هیئت داوران به فیلمی به خاطر رعایت هر چه بیشتر موازین شرعی جایزه داده است. هیچ بازیگر زنی هم به خاطر مقاومت در برابر جو بدحجابی سینما و حفظ حجاب کاملش تندیس بلورین نگرفته است. وزارت فرهنگمان مستمع آزاد است انگار. هیچ کس از وزیر محترم  نمی پرسد که آقای وزیر! در سال جهاد اقتصادی از میان هفتاد الی صد فیلم ساخته شده، چندتای اینها مربوط به جهاد اقتصادی است؟ درباره بیداری اسلامی چند فیلم فاخر ساخته شده است؟ در این سی سال، یک فیلم فاخر جهانی صادراتی درباره حجاب نساخته ایم، چرا؟ چرا هر اتفاقی که در جهان می افتد و هر دغدغه ای که رهبر انقلاب داشته باشد، باز سینمای ما مشغول دوستی های عاشقانه است و منتظر است ببیند، آخر فیلم کی با کی ازدواج می کند؟ چرا برای تشویق جوانان به نماز، هیچ فیلمی سراغ نداریم که پیشنهاد بدهیم؟ کسی بیاید روشنمان کند که این وزارت، وزارت کدام فرهنگ است و مشغول ارشاد کدام اسلام است.

91ـ چه دوستداشتنی بود پیامبرمان

امروز بزرگترین و مبارکترین مولود، به دنیا آمده است؛ کسی که خدا او را از همه بیشتر دوست دارد، و او نیز از همه بیشتر خدا را. به غار حرا باید تبریک گفت که هزاران سال در انتظار به دنیا آمدن نمازگزارش بود، و فقط چند سال دیگر باقی است تا این نمازگزارِ جوان قدم بر خاک این غار بگذارد.

امروز مهربانترین پیامبر آمده است؛ چشم بچه ها روشن که این مرد بزرگ، با همه بزرگان فرق می کند؛ او بزرگی است که کوچک شدن را خوب بلد است، و یقین دارم که هیچ مربّی مهد کودکی نمی تواند مثل پیامبر ما با بچه ها بازی کند. نماز جماعت را تند و سریع تمام کرد، چون کودکی به گریه افتاد و مادرش در حال نماز بود.

چشم یتیمان روشن، که این خاتم پیامبران، خاتم یتیم نوازان هم هست. چه می دانم، شاید برخی کودکان آرزوی یتیمی می کردند، وقتی یتیم نوازی پیامبر را می دیدند.

به ما گناهکاران هم باید تبریک گفت به خدا؛ هیچ پیامبری به قدر او نگران گناهکاران امت خود نبود. مادرها هم این قدر نگران فرزندانشان نیستند که پیامبر نگران ماست. در قیامت پدر و مادرها هم فراموشمان خواهند کرد، اما این پدر جنس محبتش فرق می کند؛ او آخرِ هر چی پدر مهربان است؛ او خاتَم پدران است.

هر کدام از اصحابش را که سه روز نمی دید، به عیادتش می رفت. خوش به حال کسی که در مدینه مریض شود. شاید اگر کسی یک روز مریض می شد، زن و بچه اش دعا می کردند، دو سه روز دیگر هم مریض بماند. من که اگر در زمان پیامبر بودم، نذر می کردم که اگر سه روز مریض شدم، یک مجلس روضۀ حضرت عباس بگیرم! دلم را خوش می کنم به بهشت؛ ان شاء الله آنجا اگر سه روز به دیدن پیامبر نرفتیم، او به دیدنمان بیاید.

فدایش شوم که چقدر ملاحظه حال دیگران را می کرد؛ حال اصحابش را نمی گرفت؛ اگر خبر عجیبی برایش می آوردند، او نیز مانند دیگران تعجب می کرد و به رویشان نمی آورد که او صادر نخستین است و همۀ ممکنات به واسطه او به وجود آمده اند و اذن تکوینی خدا از راه او محقق می شود و محال است، اتفاقی بیافتد و او خبردار نشود که همه عالم، مرتبه ای از سعۀ وجودی خود اوست و انسان کامل و خلیفة الله و فاتح قله قاب قوسین او ادنی که جهلی ندارد که بخواهد پس از خبردار شدن تعجب کند…؛ خلاصه این که خاکی بود و هیچ کلاس نمی گذاشت برای اصحابش.

موضوع بحث اصحابش را عوض نمی کرد، اگر موضوع گپ و گفتشان آخرت بود، یا دنیا بود، یا آب و غذا بود، هر چه بود، او نیز درباره همان موضوع با آنها گفتگو می کرد. سینه او گنجینه علم الهی بود، اما به سخن اصحابش که یک قطره از دریای علم او هم نداشتند، خوب گوش می داد. چنان گوش می کرد که گویی دارد استفاده می کند و بهره مند می شود. چقدر دوست داشتنی بود، پیامبرمان.

خدایا تقدیر تو این بود که از دیدن پیامبرمان محروم باشم، عیبی ندارد، تقدیر تو هر چه هست، به روی چشم می گذارم، اما مرا از دیدن روی نازنینش در قبر و قیامت و بهشت، محروم نکن. می خواهم با او زندگی کنم، او به زندگی با انسانهای کوچک عادت دارد.

90ـ آموزش مداحی در نماز

فکر کن اگر خدا اجازه می داد، فریضه نماز جماعت را مثل مراسم دعای کمیل و ابو حمزه و مناجات شعبانیه برگزار کنیم، چه می شد! آن وقت دهها پلاکارد و بنر در اطراف شهر می دیدی که اعلام می کردند: «مراسم روح بخش نماز جماعت ظهر و عصر با نوای ملکوتی حاج منصور، زمان فلان، مکان بهمان»؛ «مراسم معنوی نماز جماعت مغرب و عشا با نوای حجت الاسلام والمسلمین حاج آقای انصاریان زمان فلان، مکان بهمان»؛ سی دی فروشها هم پر می شد از «گلچین نمازخوانی» استاد پناهیان و میرزا محمدی و دیگر مداحان و دعاخوانان محترم و….

آن گاه امام جماعت، وظیفه خود می دید که نماز گزاران را برای اقامه نمازی با شور و حال آماده کند. و هنر و صدا و معرفت خود را به کار می گرفت تا مراسم نماز، باحال برگزار شود.

با کمی فکر و خیالبافی، و با تجربه ای که در مجالس دعا و مناجات آقایان اندوخته ایم، می توان حدس زد که این آقایان در بین اذکار و اعمال نماز چه می کردند و چه می گفتند. و شاید خالی از لطف نباشد اگر به خیالبافی خود ادامه دهیم و تصویر مراسم چنین نمازی را تمام کنیم. بخشی از ادامه یادداشت را هم باید به سبک همین آقایان خواند، و شاید با لهجه عامیانه خواندنش، قشنگتر باشد، باند و بلندگویی هم اگر بود، چه بهتر… پس یا علی مدد.  

هنوز نیم ساعت به اذان مانده است، جمعیت، کیپ تا کیپ مسجد نشسته اند و هر از گاهی کسی بلند می شود و با شعری، متنی، دکلمه ای، چیزی می گوید: «بلند صلوات بفرست». در این فرصت مانده به اذان هر کسی مشغول کاریست؛ عده ای نماز می خوانند؛ عده ای حلقه گرفته اند و گفتگو می کنند؛ عده ای قرآن یا مفاتیح در دست دارند و چیزی می خوانند؛ بعضی ها هم شال و چفیه هایشان را هلیکوپتر کردند تا از دم هوای مسجد کم کنند. بالأخره زمان می گذرد و امام جماعت، مراسم را شروع می کند.

«اللهم صل علی محمد وآل محمد» و مردم با همان سبک تکرار می کنند؛ دوباره تکرار می کند؛ دوباره تکرار می کنند. و او ادامه می دهد: «استغفر الله الذی لا اله الا هو… وأتوب إلیه» و با سبک مناجات می گوید: استغفارم برای این است خدای من که می دانم، همه ی کم توفیقی هایم به خاطر گناهانم است. و اگر تا کنون نتوانستم، نماز زیبایی به درگاهت آورم، گناهانم نگذاشتند. و می دانم که تو می توانی گناهانم را به گونه ای ببخشی، که زندگی و سرنوشت و نماز و همه چیزم زیر و رو شود و رنگ دیگری بگیرد…

بعد توسّلی به مادر سادات می کند؛ آی مادر، کمکم کن. می خواهم درِ خانه خدا بروم. می خواهم نماز را شروع کنم. برای ما دعا کن مادر. این همه شیطان اطراف مرا گرفتند که نگذارند با خدا حرف بزنم. از اول عمرم تا کنون هم موفق بودند. هیچ وقت نتوانستم آبروداری کنم. ولی باز هم به شما امید دارم. مادر… مادر… مادر… . و نمنمک صدای گریه و زمزمه مردم همراه صدای امام جماعت می شود؛ دوربینها هم چشمان بارانی زیادی را می توانند پیدا کنند… هنوز نماز شروع نشده است.

تا که لحظه اذان فرا می رسد، امام جماعت لحن شور و حماسه می گیرد: الآن درهای رحمت خدا باز شد. اکنون خدا به ما اجازه داد که با او صحبت کنیم. فرشته ها دارند شیفت عوض می کنند. چه ولوله و شوری در زمین و آسمان به پا شده! خوش به حال کسانی که خدا نمازشان را قبول کند؛ خوش به حال کسانی که با این نمازشان دل مهدی فاطمه را خوشحال کنند؛ خوش به حال کسانی که می دانند، مهدی فاطمه کجا به نماز ایستاده. خوش به حال کسانی که الآن پشت سر مهدی فاطمه نماز می خوانند… فدای آن امام جماعتی شوم که با خواندن هر آیه و ذکری یک تیر به بدنش اصابت می کرد… فدای آن نمازگذارانی که آخرین نمازشان را پشت سر حسین خواندند. و صدای ممتد مردم بلند می شود: «حسین». دیگر کمتر چشم خشکی را می توان پیدا کرد. و صدای گریه همه جای مسجد را فرا گرفته است. امام جماعت چند لحظه ای را ساکت شده است، اما هنوز صدای هق هق و ناله مردم به گوش می رسد. بعضی خانمها هم دارند جیق می زنند.

… و نماز با صدای تکبیرة الإحرام امام جماعت شروع می شود. امام جماعت با صدای دلنشین و پر سوز حمد و سوره را قرائت می کند و مردم با چشمانی پر اشک و دلهایی پر نور، به آیات قرآن و دلگفته ها و مناجات امام جماعت با خدا گوش می دهند و اشک می ریزند.

امام جماعت، درست مثل دعای کمیل و جوشن کبیر نماز می خواند؛ «بسم الله الرحمن الرحیم، الحمد لله رب العالمین» خدایا شکر که یک بار دیگر توفیق نماز به من دادی خدای من. خدایا من کجا؟ نماز کجا؟

«الرحمن الرحیم» خدایا این که می بینی هم از رحمانیتت دم می زنم و هم از رحیمیتت می گویم، برای این است که من هم طمع رحمانیتت را دارم و هم چشم به رحیمیتت دوخته ام. هم می خواهم زندگی مادی ام را سر و سامان بخشی، هم می خواهم نماز و روزه ام را پر رونق کنی. هم پول و زندگی می خواهم، هم توفیق شهادت در رکاب مهدی می خواهم. خدایا فرازهای نماز، مرا پررو و پر توقع کرده است، پس هم از رحمانیتت برایم خرج کن و هم از رحیمیتت برایم مایه بگذار…

با گفتن «اهدنا الصراط المستقیم» امام جماعت لحن توسل می گیرد و آنگاه که به «صراط الذین انعمت علیهم غیر المغضوب علیهم ولا الضالین» می رسد، اوج می گیرد و صدای گریه مردم بلند می شود، چون همه از این آیات بوی «علی و حسین» می شنوند. این آیاتِ کنایه آمیز، دل هر محبّ الحسینی را می لرزاند، چون با این آیات فرصتی پیدا می کند که از حبیبش حسین (علیه السلام) بگوید و از دشمنانش برائت بجوید…

ادامه ی نماز را هم دیگر شرح نمی دهم، چون دست کم، چند برابر این مقدار باید نوشت و سر دوستان را به درد آورد. بگذریم.

اما جانم به حکمت خدا که اجازه هیچ اِعمال سلیقه و حرف زیادی و کار هنری و از این جور کارها در نماز نداده است. گویا خدا می خواهد هر کسی با معرفت خودش به نمازش رونق ببخشد. در نماز همه تنهایند و هیچ کسی به ما چیزی نمی رساند. نماز مشخص می کند که موجودی حساب هر کس چقدر است و معلوم می شود اگر حرارت مداح نباشد، هر کس به تنهایی چقدر حرارت و سوز و اشک برای نمازش دارد.

82ـ نام کتاب وجودمان چیست؟

همۀ دانشجویان و طلاب می دانند که مهمترین گام برای نوشتن پایان نامه یا مقاله و کتاب، انتخاب موضوع است. موضوع است که مشخص می کند از میان حجم انبوه کتابهای ارزشمند و مفید، کدام را باید خواند و به کدام مرجع باید مراجعه کرد. سرفصلها را نیز بر اساس موضوع باید تنظیم کرد. دیگر مراحل از فیش برداری گرفته تا تنظیم و نوشتن مطالب نیز همچنین. نمی شود کسی ابتدای کار به مطالعه و نوشتن بپردازد و بگوید: فعلا مطالبی را در کنار هم می نویسم تا ببینم چه موضوعی را انتخاب کنم!

در آخر کار هم که مرحله ارزیابی این پایان نامه است و استاد داور، به نقد آن می نشیند، خطکش و ترازویش باز همین موضوع خواهد بود. اگر مطلب بی ربطی در گوشه و کنار پایان نامه ببیند، نمی پذیرد، هر چند، بسیار خوب و لطیف و ناب باشد.

این اصلی روشن در نویسندگی است که همه باید بدانند، چون همه نویسنده اند و خواه ناخواه مشغول نوشتن کتابی هستند که در روز قیامت از آن رونمایی خواهد شد. قیامت جلسه دفاعیه پایان نامه های همۀ انسانهاست و خداوند که تک استاد داور این جلسه خواهد بود، از همگان خواهد خواست که کتابهایشان را رو کنند و بخوانند؛ (إقرأ كتابك كفى بنفسك اليوم عليك حسيبا)[1] و باید دانست که نقد این پایان نامه ها بر اساس موضوع واحدی است که همه مکلفند درباره همان موضوع، کتاب زندگی خود را تنظیم کنند.  

اگر این باشد، پس هر کار خوبی را خداوند نخواهد پذیرفت، و تنها کارهای خوبی مورد قبول خواهند بود که ربطی به موضوع داشته باشد.

اما موضوع کتاب زندگی ما چیست، و کارهای ما که نوشته های این کتاب است، بر چه محوری باید تنظیم شود؟ می شود از برخی شواهد به این نتیجه رسید که موضوع، "محبت امیر المؤمنین (علیه السلام)" است و این موضوع است که ملاک همه ارزیابیها خواهد بود. این چنین می فهمم سخن پیامبر اعظم (صلی الله علیه وآله) را که فرمود: "عنوان صحيفة المؤمن حب علي بن أبي طالب"[2] و اين که علی میزان اعمال است و تقسیم کنندۀ بهشت و دوزخ است. یعنی ملاک و میزان و شاخص اوست. 

اگر این مطلب درست باشد که گویا هست، در قیامت که روز نقد اعمال انسانها خواهد بود، تنها خوبی کار و عمل، برای پذیرش آن کافی نخواهد بود، بلکه خدا از ما خواهد پرسید که این کار خوبت، چه ربطی به محبت امیر المؤمنین دارد، و محبت علی (علیه السلام) در کجای این عمل دیده می شود...

... جای توضیح و مثالهای فراوانی خالی است، اما بگذریم...

این هم روایت دیگری که شاید بتوان این ادعای زیبا و عجیب را با آن به کرسی نشاند که باز سخن رسول خدا (صلی الله علیه وآله) است که فرمود: قسم به کسی که مرا به حق فرستاد، خداوند هیچ کار خوبی (حسنه ای) را از بنده ای نمی پذیرد، مگر این که از محبت علی (علیه السلام) بپرسد؛ "والذي بعثني بالحق نبيا لا يقبل الله من عبد حسنة حتى يسأله عن حب علي بن أبي طالب"[3]


[1] اسراء، 14

[2]القندوزي: ينابيع المودة ص 125 

[3] أمالي الطوسي: 106، ح 161

79ـ اتفاقا حجاب محدودیت است

 

راست می گویم. حجاب محدودیت دارد و یکی دوتا هم نیست محدودیتهایش. حجاب نمی گذارد، یک دختر به هر روشی که دوست داشت و عشقش کشید، تیپ بزند. حجاب مانع این می شود که دختر به هر گونه ای که خواست وارد اجتماع شود. حجاب نمی گذارد که دختر در هر رشته ورزشی وارد شود و قهرمان گردد، چرا که برخی از رشته ها را نمی توان با حجاب کامل انجام داد. دختران بدحجاب راحت تر می توانند کار پیدا کنند و درامدی کسب کنند، چون فضای بسیاری از شغل ها و کارها، برای یک دختر باحجاب مناسب نیست. 

یک دختر، هرگز نمی تواند با حفظ حجاب کامل و رعایت حلال و حرام خدا ستاره سینما شود؛ امکان ندارد. دختر، بدون حجاب زیباتر است، پس حجاب، جلوه گری دختر را محدود می کند. حجاب در گرمای تابستان آزاردهنده است، نیست؟ در راه رفتن و از پله بالا رفتن هم راحتی دختر را محدود می کند... و دهها محدودیت دیگر دارد این حجابِ نازنین. مگر می شود اینها را منکر شد؟

بسیاری از دخترانی که از حجاب فراری اند و آن را محدودیت می دانند، منظورشان از محدودیت همین هاست و حق دارند که آن را محدودیت بدانند، واقعا مگر حجاب محدودیت نیست؟ هزاری هم که شعار بدهیم، و شعر بگوییم که حجاب محدودیت نیست، این حقیقت بدیهی را نمی شود انکار کرد. قبول کنید که هست.

جانم به ایده تربیتی خدا که فرمود: (إلا الذین آمنوا وعملوا الصالحات وتواصوا بالحق وتواصوا بالصبر) تا نشان دهد که عمل به حق مکافات و محدودیت دارد و کسانی که همدیگر را به حق توصیه می کنند، باید همدیگر را به صبر و شکیبایی بر تلخیها و محدودیتهای مسیر حق نیز توصیه کنند. و همه باید بدانند که مسیر حق جای فرزندان مادر (بچه ننه ها) نیست. بر حذر باش که سر می شکند دیوارش.

چرا حجاب را به عنوان وسیله ای راحت و آرایش دهنده! و بسیار لذت بخش و بدون هیچ گونه مکافات، معرفی می کنیم، تا دختران و زنانی که چنین حسی نسبت به آن پیدا نمی کنند، رهایش کنند و به آن تن در ندهند؟

تعارف را رها کنیم و راست بگوییم که حجاب هم مثل هر وظیفه و تکلیف دیگری سختی های خود را دارد، ولی آدم نمی شود آن کس که همواره از سختیها فرار کند و هیچ محدودیتی را نپذیرد. محکم بگوییم که حجاب محدودیت است، ولی تنها فرق انسان و حیوان این است که انسان برای رسیدن به کمالش قدرت محدود کردن خود را دارد، اما حیوان ندارد.

فکر می کنم این روش، بهتر باشد و با قرآن سازگارتر است. خدا نیز در قرآن تعارف را کنار گذاشته و راحت از سختی نماز گفته است، تا کسی فکر نکند که نماز راحت الحلقوم است. خداوند بیخود و بی جهت، روش تربیتی لقمان را تأیید نکرد. لقمان کاربلد بود و می دانست چگونه فرزندش را تربیت کند. به او می گفت: فرزندم! نماز را بپا دار و به معروف امر کن و از منکر بازدار و بر آن چه بر تو آمد صبر کن. (هر چه بادا باد) "یا بُنَیَّ أَقِمِ الصَّلاةَ وَ أْمُرْ بِالْمَعْرُوفِ وَ انْهَ عَنِ الْمُنْکَرِ وَ اصْبِرْ عَلى‏ ما أَصابَک" [لقمان: 17]‏ آنگاه هر مشکلی که بر سر راه فرزند می آید، او را از مسیر حق خسته نمی کند، چرا که همه مشکلات موجود در مسیر حق را طبق قاعده می بیند. 

البته می دانم که در مسیر حق با همه مشکلاتش بیشتر خوش می گذرد و انسان مؤمن در همین دنیا نیز بهره بیشتری از سعادت دارد. ولی نباید مشکلات و مکافات و محدودیتهای مسیر حق را ندید گرفت و منکر شد. 

62ـ مادر دعا کن ببرم

کمتر می­ توان انسان موفقی را گیر بیاوریم و از علت توفیقش سؤال کنیم، و او اشاره ­ای به نقش مادرش نکند. مادر اعجوبۀ خلقت و راز سر به مهر آفرینش است. مادر یعنی کسی که از خبرِ قبولی فرزندش در دانشگاه، بیش از قبولی خودش خوشحال می ­شود. مادر کسی است که سلامتیِ فرزندانش از سلامتی خودش برایش مهم­تر است. مادر تنها کسی است که برای دعا برای فرزندش، به اندازۀ دعا برای خودش و بلکه بیشتر مایه می ­گذارد. مادر همیشه حواسش از خودش پرت است و بیشتر به فکر بچه هاست...

اگر چه موضوع یادداشتم دربارۀ مادر نیست، اما دلم نمی ­آید از توصیف و ستایش مادر دست بکشم. همه مادر را با مهربانی می ­شناسند، وصد البته که بین مهربانی مادر و مهربانی دیگران تومانی نه قران فرق است. مادر خودش را با فرزندش مقایسه نمی ­کند. از این که فرزندش زیباتر از او صحبت می­ کند ناراحت نمی ­شود. مادر بدش نمی ­آید فرزندش از او باسوادتر باشد. مادر از خوردن دست­پخت دخترش که از او ماهرتر شده است، لذت می­ برد. مادر مهربان است، آن هم از نوع خودش..

ما جوان­ها روش قشنگی را بلدیم؛ هنگامی که قرار است امتحانی بدهیم یا مصاحبۀ استخدام یا مسابقه­ ای داشته باشیم، یک جوری به مادرمان می ­سپاریم که برایمان دعا کند. آن­هایی هم که مادرشان به رحمت خدا رفته است، سرِ خاک مادرشان می­ روند و بعد از خواندن فاتحه و کمی قرآن به مادرشان می­ گویند: مادر دعایم کن.

ما هر روز از صبح تا شب کار مهم داریم و در حال امتحانیم. اساسا این دنیا سالن امتحانات است، ولی در این میان، روزی پنج بار مسابقۀ کشتی داریم؛ مسابقه­ هایی که اگر چه خیلی تکراری­ست، اما برد و باخت هر کدامشان در سرنوشت ما خیلی اثر دارد.

نماز، مسابقۀ کشتی با شیطان است و سجادۀ نماز، تشک آن. شروع مسابقه با سوت اذان شروع می شود، و تو اگر چه فرصت داری که دیرتر وارد تشک شوی، اما هر چه زودتر بروی موفقتر خواهی بود. در این مسابقه تو با دو نفر سر و کار داری؛ خدا و شیطان. تو باید در برابر خدا خاک شوی، و تمام تلاش شیطان این است که نگذارد این صحنۀ زیبا و نازنین اتفاق بیافتد. خاک شدن و به خاک افتادن در برابر خدا، مهم­ترین کاری است که در این مسابقه باید انجام داد و هر چه مدت این صحنۀ قشنگ بیشتر شد، بهتر است. و چه حرصی می­خورد شیطان از این کار! و چه برنامه ­هایی که برای به هم زدن صحنۀ به خاک افتادنت در برابر خدا نمی کشد؟!

مسابقۀ مهم و سرنوشت­ساز زندگی­مان نماز است و باور کن که دعای خیر مادرمان معجزه می ­کند. باور کن که او از التماس دعای مکرر و روزانۀ ما خسته نمی ­شود. مادری که من می­شناسم هر بار که از او طلب دعای خیر کنیم، گویی بار اول است که از ما التماس دعا می ­شنود. مادری که من می­شناسم نمی­تواند نسبت به نتیجه ­های مسابقه­ هایمان بی­ تفاوت باشد و نتیجۀ تک­تک این هزاران مسابقه برایش مهم است. پس ما اگر قبل از نماز به او التماس دعا گفتیم، در واقع موضوعی را با او درمیان گذاشته ­ایم که بیش از این که برای ما مهم باشد، برای او مهم است. مادری که من می شناسم در هنگام مسابقه هم نگران ماست، حتی اگر ما بی­خیال باشیم...

خوش به حال کسانی که رابطۀ خوبی با مادرشان دارند و قبل از هر نمازی آرام زیر لب می گویند: السلام علیك یا فاطمة الزهراء، مادر دعا کن ببرم....

52ـ بدحجاب است، آدم که نکشته

شاید در دل بسیاری از دختران بی­حجاب یا بدحجاب، این سؤال پیش آمده باشد که گیرم، حجاب واجب است و بی­حجابی و بدحجابی حرام، اما مگر این کار چه جرم بزرگ و جنایت عظیمی است که سزاوار آن  عذاب­های هولناک و عجیب و غریب باشد؟

چرا باید در آن دنیا چنین زنی از موهایش آویزان شود و مغزش از شدت حرارت بجوشد؟[1] چرا اگر برای غیر شوهرش آرایش کرد، خدا حق دارد او را در آتش بسوزاند؟[2] آدم که نکشته، کشته؟ فقط آن طور که دوست داشت و   می­پسندید، لباس پوشیده است. مگر جرم این کار چقدر است؟...

بنده­های خدا راست می­گویند. بدحجابی در عرف مردم و جامعه چندان کار بدی نیست... می­گویند آدم باید دلش پاک باشد، لباس و پوشاک و حجاب مجاب، ظواهری است که خیلی مهم نیستند... و از این جور حرف­ها... واقعا هم چندان روشن نیست، علت این عذاب­های وحشتناک برای دختران بدحجاب و بی­حجاب چیست، باید بیشتر درباره­اش فکر کرد.

... فرض کنید که آرم جدیدی به بازار آمده است که مربوط به گروه خاصی از مردم است، و هر کس بخواهد به همه­ی مردم اعلام کند که امر خدا برای من اهمیتی ندارد و برایش اصلا مهم نباشد که مردم بفهمند او چنین است، لباس­هایی با این آرم مخصوص می­پوشد... این گروه، با پوشیدن این لباس­های آرم­دار، بقیه­ی جوان­ها را هم که گاهی در خلوت گناه می­کنند به این کار تشویق می­کنند که شما هم بیایید این لباس­ها را بپوشید و آشکارا به مردم اعلام کنید که امر خدا برای ما مهم نیست و ما حاضریم جلوی همه­ی مردم امر خدا را ندید بگیریم... دیگر این که این گروه نه تنها دعوت به اعلام دسته جمعی برای سبک شمردن امر خدا می­کنند، بلکه همان لحظه رهگذرانی را که آنها را تماشا می­کنند، به گناه می­اندازند!

... و این آرم و این گروه موجب پیامدهای بد دیگری در جامعه می­شوند که فعلا بماند...

به نظر شما کسانی که این لباس­ها و این آرم را می­پوشند و ترویج می­کنند، سزاوار چه عذابی هستند؟



[1]. شیخ صدوق، عیون اخبار الرضا، ج1، ص13.  

[2]. حر عاملی، وسائل الشیعة، ج14، ص154.

35ـ بدعاقبتی شاخ و دم ندارد

انسان­های خوب، همه چیزشان خوب است؛ خوب عمل می­کنند، خوب حرف می­زنند، خوب زندگی می­کنند، چهرۀ خوبی دارند؛ تا جایی که چهره ­شان آدم را به یاد خدا می­ اندازد... دوستانشان هم خوبند، ومعمولا آدمهای خوب دوستشان دارند و کسانی که دوستشان ندارند، بد هستند. آخر کار هم عمرشان به خوبی تمام می­شود و با توفیق استغفار و انجام چند کار قشنگ و بااخلاص می­ میرند.

از میان این آدم­های خوب، بعضی­ ها خیلی خوش به حالشان است؛ چنان خدا دوستشان می­ دارد که شهادت را به آنها می­ بخشد و زیباترین شکل عاقبت به خیری را نصیبشان می­ کند. 

هر چه آدم، خوب­تر شد، برکت بیشتری خواهد داشت؛ تا جایی که پاره ای از نور می شود همۀ وجودش و همۀ اطرافش را نورانی خواهد ساخت. یکی از آنها امام عزیزمان بود که همۀ دنیا را تحت تأثیر نور خود قرار داد...

بی­خود نیست که می­بینید، شهدا و علمای بزرگمان، جدای از زندگی نورانی و کارهای با برکتی که داشتند، تشییع جنازه ­شان هم پر از معنویت و نور بوده است. بی­خود نیست که می­بینید قبر شهدا این قدر باحال و باصفا است. بی­خود نیست که می­بینید عکس امام و شهدا و انسان­های بزرگ، معنویت­بخش است. و بی­خود نیست که وقتی آدم به آنها توسل پیدا می­کند، حاجتش برآورده می­شود. هیچ کدام از اینها الکی و شانسی نیست. تا آدم زندگی پر نوری نداشته باشد، بعد از مرگش این قدر برکت نخواهد داشت.

این انسان­های خدایی تا آنجا که توان و عمر داشتند، وجودشان را برای خدا خرج کردند. هر ضربه ­ای که توانستند به دشمنان اسلام بزنند، زدند و هر خدمتی که به اسلام و مسلمین می­توانستند بکنند، کردند. خدا هم گفت: حالا که این طور است، پس بقیه ­اش با من؛ کاری می­کنم که بعد از مرگ یا شهادتشان، قبر و بدن و مراسم تشییع و اسم و عکس و هر آن چه که منسوب به آنها است، پربرکت و پراثر و نورانی و خدایی باشد...

بعضی از آدمها هم کاملا برعکس­ اند؛ مثل همین آقایی که تازه مرحوم شدند. این آقا هر وقت توانست، ولایت را تضعیف کرد. دل امام عزیزمان را خون کرد. گاه و بی­گاه به نائب امام زمان توهین کرد. هر وقت رسانه ­های صهیونیستی هوس کردند با یک عالم مشهور شیعی مصاحبه ­ای اجرا کنند که مقداری از سوختگی­هایشان خنک شود، با او مصاحبه کردند. هر آدم کج و کوله ­ای که با مامانش قهر می­کند و با انقلاب و رهبر و بسیج و آرمان­های امام و اصول اسلام چپ می­افتد، تحت حمایت این آقا قرار گرفت...

خدا هم چون دید که این آقا انگار علاقۀ بسیار شدیدی به تضعیف ولایت و تقویت جبهۀ نفاق و صهیونیست­ها داشت، اجازه داد مراسم تشییع جنازه ­اش بهانۀ سردادن بدترین شعارها شود و یک مشت آدم بی­ ریشه که مثلا عزادار او هستند، در مراسم تشییعش به نائب امام زمان ناسزا بگویند. این هم الکی نیست، وگر نه خدا به این راحتی نمی ­گذارد که مراسم تشییع جنازۀ یکی از بندگان خوبش، این قدر زشت و ظلمانی و اسرائیل ­پسند برگزار شود.