چشم خدا

دست نوشته های دینی و سیاسی و اجتماعی من

دست نوشته های دینی و سیاسی و اجتماعی من

چشم خدا

گفت می خواهم بدانم کیستی
گفتمش آقای من سید علی است

بایگانی
آخرین نظرات
  • ۲۴ ارديبهشت ۰۲، ۱۸:۴۴ - اندیشکده اریحا
    طیب الله

164ـ گنده سوزیهایت بوی بی جگری می دهد!

#ترامپ بدش نمی آید این پیشبینی آقای ما را بشکند. تا ما فدایی های #خامنه_ای کمی کمتر به ایشان اعتماد کنیم و با خود بگوییم: حالا ولی آنقدرها هم که فکر می کردیم، آقا در پیش بینی هایش توی خال نمی زند! بفرما! گفت: جنگ نمی شود، ولی شد.
#امام هر چه گفت، شد. و آقا هم هر چه گفت، یکی یکی دارد می شود. از همان روز اول که #شیخ_حسن فولکسِ #برجام را به جای قناری در پاچه #ملت کرد، صحبتهای آقا و هشدارها و پیش بینی هایش یک چیز بود و عوض نشد؛ دقیقا همان چیزی که الآن اتفاق افتاد. روسیاهیش هم ماند بر آن پدربیامرزی که با #ادبیات_منقلی حرفهای آقا را مسخره می کرد. 
این ترامپ بدبخت هم مثل نانجیبهای داخلی با بد کسی درافتاده! با رهبری که علی رغم همه، پیشبینی کرد ترامپ رئیس جمهور می شود. و حالا هم دقیق دارد سیاستهای آمریکا را پیشبینی می کند. همه هم درست در می آید لامصب! از توییتها و صحبتهای این یکی دو روز اخیر ترامپ پیداست خیلی افت کلاس دارد برایش که هیچ کاری نکند و جواب ایران را ندهد. حق دارد خب. 
تا حالایش می گوید: پهپادمان در آبهای بین المللی بوده! خب اگر این است و ایران تجاوز کرده پس چرا مُردی؟! بزن خب. می دانی با همین کار چقدر اعتماد یک ملت به رهبرش متزلزل می شود؟!
خیلی دوست داری به ایران حمله کنی، ولی مؤدبانه اش این است که #جگر نداری. هی توییت کن: آمدم حمله کنم، داشتم می زدم، نزدیک بود بزنم، دستم روی ماشه است... همه این گنده سوزیها یک معنی دارد ترامپ! تو مثل سگ از ما می ترسی و جگر#جنگ نداری.
حرف حق تلخ است ترامپ؛ ولی باور کن آقای ما از آناتومی تو خوب خبر دارد. این کاره نیستی عامو؟! باز هم محکم می گوییم: جنگ نخواهد شد. و خواهی دید که نخواهد شد. 
راستی ترامپ! من باب یادآوری بگویم که بر اساس وعده آقای ما #اسرائیل به زودی نابود خواهد شد؛ نشان به این نشان که همه عالم و آدم گفتند: #بشار باید برود و می رود. الا رهبر ما که گفت: بشار می ماند. و ماند!
این را هم بگویم که هر چه #سلاح به#محمد_بن_سلمان بفروشی خوشحال می شویم. حتما یادت هست وعده رهبر ما را: به زودی اینها به دست مجاهدان اسلام خواهد افتاد.

163ـ عدم تسلط به پارک دوبل!

گفت: بالأخره بعد از 12 جلسه آموزش عملی رانندگی نوبت امتحان شهری ام فرا رسید. همه امتحانهای کتبی قبلی را یک ضرب قبول شده بودم و خیلی امید داشتم امتحان شهری را هم یک ضرب قبول بشوم. همه می گفتند مأمورینی که امتحان می گیرند سختگیرند و سر چیزهای خیلی جزئی هنرجوها را رد می کنند.

روز امتحان وقتی نوبتم شد، با دلی کمی تا قسمتی مضطرب پشت فرمان نشستم، ولی خودم را آرام نشان دادم. کمربند را بستم و صندلی و آیینه جلو را تنظیم کردم و بعد از اجازه گرفتن، ترمز دستی را پایین کشیدم و حرکت کردم..

تا حرکت کردم، به من گفت: بدون راهنما حرکت کردی و به آیینه نگاه نکردی! خیلی ناراحت شدم آخر چرا همچین چیزی که خیلی نیاز به مهارت هم ندارد باید یادم می رفت تا الکی امتیاز منفی بگیرم؟! امان از حواس پرتی... ولی یادم رفته بود و دیگر نمی شد زمان را برگرداند.

بعد از چند ثانیه به من گفت: کنار این ماشین پارک دوبل بزن! سعی کردم دقیق و سریع پارک دوبل بزنم و تسلطم را نشانش بدهم. حتی یکی از دو جوانی که عقب نشسته بودند گفت: عجب خوشگل پارک کرد؟! ولی نمی دانم چه شد که یک ثانیه دیر ترمز کردم و همان باعث شد که سپر ماشین به سمت خیابان کج شود! سر همان ثانیه هم مأمور راهنمایی ردم کرد و نوشت: عدم تسلط به پارک دوبل. تازه مقرر کرد که دو ساعت تمرین عملی هم داشته باشم و... خلاصه حالم گرفته شد بدجور! با لبخندی مصنوعی و قیافه ای که به زور کنترلش کرده بودم تا از ناراحتی و دلگرفتگی ام چیزی درز ندهد، به دفتر آموزش رانندگی مراجعه کردم که همزمان دیدم جوانی با یک جعبه شیرینی شاد و قبراق وارد شد. او قبول شده بود. به جز کارکنان دفتر فقط ما آن دو نفر بودیم که همزمان کارکنان دفتر به او تبریک می گفتند و برایم برای بیست روز بعد وقت کلاس تمرین و وقت امتحان رزرو می کردند. نزدیک سی هزار تومان هم می بایست پرداخت می کردم!

هر چه سعی کردم خودم را قانع کنم که رد شدن در امتحان شهری اساسا یک اتفاق معمولی است و چندان مصیبت هولناکی نیست که بیارزد اینقدر ناراحتش باشی، فایده نداشت. دلم گرفته بود و اصلا نمی خواست باز شود.

دمدمای ظهر به خانه برگشتم و برای نماز آماده شدم. در میان نماز به این فکر کردم که راستی خدا چند بار وسط نماز، عدم تسلط بر سجده، رکوع یا قیام برایم نوشته است؟ چند بار عدم تسلط بر حضور قلب در نماز نوشته است؟ چند بار حواس پرتی فوق حد مجاز برایم نوشته؟ به این فکر کردم که هر رکعت نماز در روز قیامت، برایم میلیونها برابر گواهینامه رانندگی مهم خواهد بود. و هر علامت قرمز پای رکعتی از رکعات نمازم بسیار برایم ناگوار خواهد بود که میلیونها برابر بیشتر از ناراحتی امروز من است. راستی چگونه این همه حسرت و ناراحتی یکجا را در روز قیامت تحمل کنم؟ آنقدر غرق این افکار شدم که وسط نماز گریه ام گرفت.

162ـ زود تودلبروهای حال به هم زن

رفتارهای آدم غیر صادق را دیدی که چقدر مشمئز کننده است؟! بیش از حدی که طرف را قبول دارد به او احترام می گذارد! ولی پشت سرش چندان دلسوز آبرویش نیست! اهل شعار دادن است و آنجایی که به مصلحتش است، آرمانها و حلال و حرام را وسط می کشد، هر جا هم که به صلاحش نبود همه چیز حلال است! آنجایی که نمی خواهد پولی خرج کند، برای یک ریال بیت المال باید حساب و کتاب پس داد، هر جا هم لازم شد آشکارا از بیت المال می دزدد و دیگران را هم تشویق به دزدی می کند، تا جایی که هر که بیشتر تک بزند، زرنگتر است و بیشتر تشویق می شود!
هر کسی را که برای کار و اهدافش لازم داشت، تا زمانی که به دردش می خورد به او احترام می گذارد و تند و تند با او ارتباط می گیرد، همین که دیگر به او نیاز نداشت به هیچ جایش حسابش نمی کند! هیچ وقت حوادث و جریانها را آن طوری که هست تعریف نمی کند، بلکه به هر کسی به فراخور نیاز و مصلحتش چند جمله ای اضافه یا کم می کند. با هر که بنشیند یکی دو نفر را سعی می کند خراب کند تا خودش را نزد طرف مقابل خوب جلوه دهد. هر که با او رفیق شود یا خیلی زود از او متنفر می شود و اعتمادش را به او از دست می دهد، یا چند روزی مثل او آب زیر کاه می شود و چند صباح بعدتر این بیچاره هم با او بد می شود.
چنین آدمی عمر رفاقتهایش بسیار کوتاه است. و خیلی زود پوست اندازی می کند و دور و بریهایش را عوض می کند.
با چربزبانی و چابلوسی خیلی زود در دل مخاطب جا پیدا می کند، اما همین که آن مخاطب چند دروغ و عدم صداقت از او ببیند دیگر نمی تواند حرفهایش را باور کند. آنگاه همیشه با گارد حرفهایش را خواهد شنید که نکند با من هم مثل فلانی دارد حرف می زند و الآن دارد مرا رنگ می کند؟!
هیچ وقت کار طولانی مدت با این آدم لذتبخش نیست، بلکه با طعم تلخ سرخوردگی، شکست، گول خوردن، دور خوردن، خام شدن و حتی خراب شدن همراه است.
کسی که با او کار می کند، بعد از مدتی احساس می کند امنیت آبرویی ندارد، و جایگاهش هم به شدت متزلزل است. آدمها در کنار او خیلی سریع بزرگ و به همان سرعت کوچک می شوند. پای کسی نمی ماند و علی رغم سر دادن شعارهای پرملاط وفاداری، وفادار کسی نیست.
وقتی نمی خواهد کاری را انجام دهد، معمولا علت اصلی مخالفتش را نمی گوید، بلکه علتهای دیگری می بافد که خیلی زود مشخص می شود دروغ بوده است!
می رود پیش مافوقی زیراب کسی را می زند تا آن مافوق تصمیمی علیه او بگیرد یا حرفی بزند، آنگاه به عنوان ناجی میاندار می شود که فلان مافوق چنین حرفی درباره این آدم زده، حالا چه کنیم و چگونه این زیردست را نجات دهیم؟!
یا می رود پیش مافوقی آنقدر حرف می زند که تصمیمی به نفع خودش بگیرد، آنگاه با لحنی معصومانه اعلام می کند فلانی چنین تصمیمی گرفته و ما را در منگنه قرار داده که الا و لابد باید این کار بشود! کار با آدم غیر صادق عجب سخت و تلخ و انرژی گیر است!

161- کاش همچنان در محاصره بودیم!

دیشب با سه جوان سوری دورهمیِ شبانه ای داشتم. از همه چیز هم گفتیم و حرف زدیم و تعریف کردیم. از انقلاب و امام و آقا و دولت روحانی گرفته تا اصطلاح دیوث سیاسی که آیت الله جوادی آملی وارد ادبیات کرد، تا قضیه محاکمه کرباسچی و ماجرای عبدالملک ریگی و سرنوشت رؤسای جمهور ایران و خیلی صحبتهای دیگر. در میان صحبت از خاطرات محاصره نبّل گفتند که چه کشیدیم و چه جور در نبود نان و غذا خودمان را سیر نگه می داشتیم. و این که یک هفته فقط بادام زمینی خوردیم تا زنده بمانیم... ولی خیلی برایم جالب بود که با حسرت حرف می زدند و این خاطرات را به عنوان یکی از شیرینترین روزهای عمرشان که از دست رفت تعریف می کردند! پرسیدم: چرا اینقدر آن روزها را دوست دارید و یادش بخیر می گویید؟ گفتند: چون خیلی به خدا نزدیک بودیم. پرسیدم: یعنی چون مرگ را نزدیک خودتان می دیدید؟ گفتند: نخیر! حس خوب دیگری بود. گفتند: اصلا اگر می خواهی گروهی را متحول کنی، باید محاصره شان کنی. آن وقت خود به خود آدم می شوند! دوست داشتم بیشتر توضیح دهند آثار روحی محاصره را، ولی نمی توانستند. فقط کمی از آثار حالاتشان گفتند. مثلا نماز اول وقت و نماز شب خیلی راحت شده بود. هیچ یک از ظواهر دنیا دیگر چشممان را نمی گرفت. هیچ اختلاف و دعوایی دیگر بین ما نبود. اینقدر برایشان شیرین بود که گفتند: بعضیها واقعا آرزو می کنند کاش محاصره نمی شکست و ما همچنان در محاصره بودیم! اینها را که می گفتند برایم سؤال شد که واقعا این انسان چه موجودی است و او چگونه لذت می برد؟! آیا واقعیت دارد که انسان فقط با نزدیک شدن به خدا احساس خوشبختی می کند؟! آیا این درست است که اگر کسی خود را نزدیک به خدا دید، دیگر هیچ یک از لذتهای دنیا برایش مهم نیست؟!

160ـ وقتی سخنران روی منبر املا گفت

قرار هیئت هفتگی ما بود و نشسته بودیم تا سخنران محترم تشریف بیاورد. چند دقیقه بعدش آمد و یک راست روی منبر نشست. سلام و خوش و بشش را همان بالای منبر با ما کرد. بعد از بسم الله و صلوات بر محمد و آل محمد سخنرنی را شروع کرد. گفت: امشب می خواهم برایتان املا بگویم! اشکالی ندارد؟! 

خواسته عجیبی بود! راستش این مدلی اش را تا حالا ندیده بودیم! گفتیم: باشد.. اشکالی ندارد. کمی هم خوشحال شدیم چون املای در هیئت و وسط منبر بهترین فرصت برای مسخره بازی بود. 

هنوز شروع نکرده هم مسخره بازیمان شروع شد؛ «آقا تصحیح هم می کنید؟... آقا نمره هم می دید؟... آقا جایزه هم می دید؟... آقا شعر هم می گید بنویسیم؟... آقا اشکال نداره بعدش زنگ نقاشی باشه؟.. آقا نظرتون چیه امروز کلا املا املا ورزش ورزش باشه؟... و از این چرت و پرتا...

گفت: گوشیهایتان را دربیاورید و هر چه می گویم بنویسید. و شروع کرد به املا گفتن: سلام عزیز دلم، چطوری قربونت برم؟ خیلی دلم برات تنگ شده. نمی دونی چقدر دوسِت دارم! همیشه به فکرتم و هر جا که میرم جای خالیتُ حس می کنم. وقتی پیشم نیستی خاطرات قشنگی که با هم داشتیم رو مرور می کنم و مهربونیهات به یادم میاد. آن وقت دلم تنگتر میشه و حتی گاهی وقتها گریه می کنم. اینجا غذاهای خوبی می خورم ولی آن نون و پنیری که با هم می خوردیم خیلی بیشتر به من می چسبید. خدا را شکر که به شدت امیدوارم چند روز دیگر ببینمت و تو را در آغوش بگیرم و لهت کنم. این امیدواری خیلی به من انرژی میده و با همین امید سختی دوری رو دارم تحمل می کنم...

استاد سخنران املا می گفت و بچه ها هرهرهر می خندیدند و مسخره بازی در می آوردند. هر از گاهی وسط املا هم یکی از بچه ها جمله عاشقانه طنزی پیشنهاد می داد و دوباره صدای انفجار خنده بچه ها بلند می شد و باز لش بازی و مسخره بازی... آقای سخنران کاملا خونسرد بود و با لبخند به املا گفتنش ادامه می داد. هیچ کاری به بچه ها نداشت فقط از آنها می خواست واقعا بنویسند. بچه ها هم مشکلی نداشتند، همزمان هم می نوشتند و هم مسخره بازی می کردند. 

یکی می گفت: حاج آقا این رو برا کی بفرستیم؟ یکی می گفت: بچه ها حاج آقا هم بله! یکی می گفت: حاج آقا هواییمون کردید بریم یه دوست دختر گیر بیاریم، حیفه این نامه به این خوشگلی! یکی می گفت: حاج آقا کاش تو دبیرستان هم شما معلم ما بودید! یکی می گفت: آقا اجازه اینا دارن از رو دست ما نگاه می کنند! یکی شروع کرد به گریه کردن که آقا اجازه شارژ گوشیمون تموم شد حالا چی کار کنیم؟

کودک درون بچه ها که چه عرض کنم، کره خر درونشون هم فعال شده بود. املا که تمام شد، بچه ها گفتند: خب حالا گوشیهایمان را تحویل بدهیم که تصحیح کنید؟ حاج آقا گفت: نه لازم نیست. بگذارید در جیبتان.

بعد سخنرانی اش را شروع کرد. گفت: ببینید رفقا! اگر شما واقعا برای کسی چنین نامه ای می نوشتید، اصلا نمی خندیدید و مسخره بازی در نمی آوردید، بلکه کاملا حس می گرفتید و حتی شاید گریه هم می کردید. 

اما الآن هیچ کس مد نظرتان نبود و شما نامه نمی نوشتید بلکه املا می نوشتید. و خب این رفتارتان کاملا طبیعی بود. بعد گفت: بچه ها نماز نامه است، نه املا! بی حالی ما در نماز به این خاطر است که املا می نویسیم. هر وقت توانستیم اذکار و افعال نماز را به صورت نامه در بیاوریم با نماز حال خواهیم کرد و عاشقش خواهیم شد.

159ـ وقتی دلم برای رفیقی تنگ می شود

بارها وقتی دلم برای یکی از رفقایم تنگ می شد، اما نمی توانستم ببینمش چون یکی از ما کار داشت، یا وقتی دلم می خواست با او غذایی بخورم اما پول نداشتم یا شرایطش جور نبود، یا می خواستم با هم به حرم، جمکران یا مزار شهدای گمنام برویم اما فرصتش جور نمی شد، یا دوست داشتم با او به دعای کمیل میرزامحمدی بروم اما خسته بودم یا بهتر می دیدم که در کنار خانواده باشم، در این شرایط خودم را با یاد بهشت آرام می کردم؛ بهشتی که در آن هر که را بخواهم ببینم، می بینم. و دلم هوای هر که را بکند او هم هوای مرا خواهد کرد و با هم دیداری دلچسب خواهیم داشت. بهشتی که در آن می توان همزمان در کنار هزار نفر بود و به تک تک آنها توجه و محبت کرد و از توجه آنها به خود برخوردار شد. مثل حرم امام رضا(ع) که هر چه شلوغ باشد، باز کسی مزاحم انس و خلوت ما با امام نخواهد بود. بهشتی که تا ابد در آن برای همدیگر وقت و اشتیاق و حوصله و توجه کافی خواهیم داشت. هیچ کسی از دیگری خسته نخواهد شد. هیچگاه دچار سوء تفاهم نخواهیم شد. حرفهایمان برای همدیگر فوق العاده شیرین خواهد بود و هیچگاه از چشم همدیگر نخواهیم افتاد و از همدیگر سیر نخواهیم شد. و تا ابد صمیمیت ما در اوج، بلکه فزاینده خواهد بود. 

می بینی که چقدر آب و هوای این دنیا با روحیاتمان ناسازگار است؟! می بینی که چقدر شرایط این دنیا برای رفیق بازی ناجور است؟! انگار قسم خورده است دنیا که هر جمعی را که ببیند از هم بپاشاند؛ یکی را به دانشگاه بفرستد، یکی را به سربازی، یکی را به کار و ازدواج و یکی را به کام مرگ! تازه اگر به جان هم نياندازدشان و بینشان اختلاف نیافکند. 

158ـ جایتان خالی بود؛ ولی دقیقا کجا.. نمی دانم

امشب دلم گرفته بود و بدجور برای حرم حضرت معصومه (س) تنگ شده بود. من از وقتی که خودم را شناختم در قم بودم و نمکگیر سفره خانم حضرت معصومه (س). اما الآن یک ماه است که به سوریه آمده ام و همسایه حضرت زینب (س). خدا را صد هزار مرتبه شکر. زیارت حضرت زینب(س) آن هم بعد از این سالهای غربت که حرامزاده های داعشی به صد متری حرم رسیده بودند و مناره های حرم را نشانه گرفته بودند، آرزوی خیلی هاست. چی از این بهتر که حضرت زینب (س) دعوتت کرده باشد و یکی دو ماه همسایه و زائر هر روزش باشی. ولی دل لامصب را که نمی شود کاری کرد! هر جا که بروی در جای دیگری گیر می کند و جا می ماند.


هیئت خونم حسابی افت کرده. فایل صوتی و روضه های گوشی موبایل هم که حکم سِرُم دارند. از هیچی بهتر است ولی هیئت چیز دیگری است. امشب شب رحلت حضرت معصومه (س) است، ولی کو هیئت؟ کو روضه؟ فدای غربت حضرت معصومه (س) که گویا فقط در ایران برایش عزاداری می کنند. اینجا چندان خبری نیست!


بعد از شام گوشی به دست نشسته بودم که یکی از رفقا تماس تصویری گرفت و بعدش تماس صوتی. خودش با جمعی از رفقا هیئت بودند. سخنران دکتر رفیعی بود و مداح حاج عباس حیدرزاده. حاج عباس یواش یواش داشت روضه را شروع می کرد و ما هنوز داشتیم با هم صحبت می کردیم. ولی کم کم دلم داشت جای دیگری می رفت. او هم اهل روضه بود و بنا نداشت گفتگو را ادامه دهد. ازش خواهش کردم تماس صوتی را قطع نکند تا روضه را گوش دهم.


جایتان خالی؛ البته نمی دانم بیشتر کجا خالی بود؛ اینجا یا آنجا. فکر کن دلت به شدت برای رفقا و شهر و محل و هیئت و حضرت معصومه (س) تنگ شده باشد، بعد صدای زندۀ مجلس محلِّ خودت در شب وفات حضرت معصومه (س) را با حضور رفقایت از زینبیۀ دمشق گوش کنی. بعد مداح محترم از روضه حضرت معصومه (س) به مصائب حضرت زینب (س) گریز بزند؟! مزه اش پیچیده بود..

157ـ همدلی با دیواری که ترکاندیم

سلام و خسته نباشید و خدا قوت! 

حرص می خورم که چرا از شما دورم و جز دعا نمی توانم هیچ کاری بکنم. گزارش که به من می دهید هم خوشحال می شوم و هم عذاب وجدان می گیرم. احساس می کنم دارید لطف زیادی می کنید؛ لطفی که لیاقتش را ندارم و سزاوارش نیستم. 

امیدوارم با کار و تلاش و خاکی شدن بچه ها در کنار هم، اختلافات و دلخوریها هم زیر آوار دیوارِ خراب شده خاک شود و هیچ گاه دوباره پیدایش نشود.

آرزو می کنم پایگاه با این ساخت و ساز انقلابیتر شود؛ نمی دانم چگونه ولی آرزوی مفت را نباید از دست داد. 

کاش هر چه در پایگاه فحش داده بودیم و غیبت و گناه کرده بودیم اثرش در همان تیکه دیواری جمع شده بود که زدید ترکاندید،  و از این به بعد پایگاه پاک پاک شده باشد و برای کار انقلابی و تربیت نیروهای انقلابی آمادۀ آماده. گر چه من درست همان تیکه دیوار را دوست داشتم و خاطرات قشنگی همانجا دارم. 

کاش میشد صدای آن چند آجر جدا شده از دیوار پایگاه را شنید و حس و حالشان را فهمید. نمی دانم خوشحالند یا ناراحت. آیا دلشان برای ما تنگ می شود یا برعکس، نفس راحتی از دست ما کشیده اند؟ نمی دانم. شاید دلشان به هیئت هفتگیمان خوش بود و انتظارش را می کشیدند. نمی دانم..

چاره ای نیست؛ مادامی که در دنیای بی وفا باشی سرنوشتت همین است. به هر چه دلبسته باشی روزی باید از آن دل بکنی. این دنیا نه خودش وفا دارد نه اهلش. چه بسا سالها مثل دیواری محکم برای عده ای تکیه گاه باشی، اما روزی همانها تو را زیادی ببینند و زیرابت را بزنند و بترکانندت!

بدون هیچ ربطی یاد یادداشتم برای ضریح قبلی امام حسین(ع) افتادم؛ آن روزهایی که این ضریح جدیدِ ساخته شده در قم را میخواستند به جایش نصب کنند. 


پ.ن: من فرمانده پایگاه بسیجم. ولی چند روزی است که مسافرم و از شهر و بچه ها و دوستانم دور. این روزها بچه ها مشغول ساخت و ساز در پایگاهند و روز به روز به من گزارش می دهند. 

156ـ کتاب عارفانه؛ واسطه یک رفاقت خوب

چند روزی از ماه رمضان را با کتاب زیبا و دلچسب عارفانه، خاطرات شهید عارف نوزده ساله، شهید احمدعلی نیّری گذراندم و خیلی خیلی خوب بود؛ آنقدر که حیفم آمد چندتا نسخه دیگر نخرم و به رفقایم هدیه ندهم. 

به محمدحسن هدیه دادم و نوشتم: محمدحسن عزیز! خدا را شکر می کنم که نمردم و مرا با این شهید عزیز و عارف و بزرگوار و فوق العاده جذاب آشنا کرد. 

چه لحظات شیرین و لذتبخشی را در روزهای مطالعه این کتاب گذرانم و چقدر حرکت به سوی خدا با انس با شهدا آسانتر می شود! یاد و خاطرات این شهید بزرگوار احساساتی آمیخته از غبطه و امید و محبت و افتخار و تمنا و بسی احساسات دیگر را در اوج به من ارزانی کرد. می خواهم با این شهید رقیق شوم و هر روز به یادش باشم و از او کمک و راهنمایی بگیرم. و تصمیم گرفتم رفقایم را نیز با او آشنا کنم. ان شاء الله روزی با هم به زیارت قبرش مشرف شویم و پس از مرگ تا ابد در کنارش باشیم. 

برای محمد امین هم نوشتم: محمدامین عزیز! جوانی دوران کشف و شکوفا شدن استعدادهای معنوی است؛ دورانی است که سرچشمه باصفای عشق به خدا و اولیائش در آن هنگام می جوشد و آتش گرایشهای معنوی در این روزهای جوانی زبانه می کشد. خاطرات این شهید عارف و فوق العاده دوست داشتنی دلِ مرا برد با همۀ قساوتها و تراکم زنگارهایش. قطعا دلت را راحتتر و عمیقتر و ماندگارتر خواهد برد. 

من و تو با هم رفیقیم، پس بیا هر دو با این شهید رفیق شویم. آنگاه رفاقت من و تو عمق و معنای بیشتری پیدا خواهد کرد. بماند که نقطۀ آغاز کشف معنای زندگی هم شاید همین جا باشد. 


و برای مهدی نوشتم: مهدی عزیز! در گیر و دار زندگی و چم و خم روزمرگیها بارها معنای زندگی را فراموش کرده ام و آنگاه انرژی و نشاط و سرزندگی و حال خوش معنوی را از کف داده ام. اما نمی دانم خاطرات شهدا چه اکسیری است که از بسیاری از عوامل دیگر زودتر و دلنشینتر موتور آدم را پیاده و از نو سوار می کند!

خواندن این کتاب خیلی حالم را خوب کرد مهدی جان. و از آنجا که در رسم رفاقت تک خوری نامردی است، تصمیم گرفتم تو را با این شهید آشنا کنم. صد حیف که جوانی ام بی آنکه این شهید فوق العاده جذاب را بشناسم گذشت، و چقدر خوب که نمردم و با این شهید آشنا شدم. کاش بتوانم تا همیشه با او رفیق باشم. 


و برای دوست دیگرم که باز نامش مهدی است نوشتم: مهدی عزیز! آنقدر در این دنیا باید لذتهای عمیق ببریم و خوشی های عمیق داشته باشیم که به راحتی بتوانیم هر رنجی را تحمل کنیم و خم به ابرو نیاوریم. انس با شهدا از آن لذتهای عمیقی است که بزرگمان می کند، پروازمان می دهد، ما را عاشق پیشه می کند و سراسر وجودمان را سرشار از شور و انرژی می کند. 

این شهید عزیز و دوست داشتنی و تو دل برو هم یک چیز دیگر است. عاشقش شده ام و نمی توانم برای خودم نگهش دارم و به رفقایم معرفی اش نکنم. قدرت و استعداد این شهید عزیز بالاست؛ می تواند آرام و بی صدا با تو ارتباط بگیرد و رفیق خوبی برایت باشد؛ حتی بهتر از دیگر دوستان و رفقایت. 


برای حامد هم چنین نوشتم: حامد عزیز! هر چقدر که بتوانیم از زاویه درستتری به عالم و به هر چه در آن است و از جمله خودمان نگاه کنیم، حس و حالمان بهتر خواهد بود. آنگاه همیشه بهترین سؤالها به ذهنمان می رسد و با اندکی اندیشه و تأمل به بهترین جواب خواهیم رسید. 

خاطرات این شهید دوست داشتنی بدجور زاویه دید آدم را تنظیم می کند. و در کنار آن حس و حال و شور و انرژی خوبی به آدم می دهد. یک هفته با این کتاب تفریح کردم و کیف کردم. و دلم سوخت برای جوانی ام که بدون این تفریحهای عالی و مفرح و نشاط آور گذشت. می خواهم با این شهید رفیق باشم و تو را هم با او رفیق کنم. حیف است از شهدا رفیقی نداشته باشیم.


  

155ـ در این مهمانی با اشتها وارد شوید

ماه مهمانی خدا فرا رسیده است. قرار است سفره ای پهن شود و هر کسی بسته به اشتها و میلش بر سر سفره بنشیند و از آن استفاده کند. در مهمانی قرار نیست برای خوردن چیزی پولی خرج کنی، اما باید میل کافی داشته باشی. دستهای خدا باز، درب رحمت الهی باز، خوان کرمش گوش تا گوش این عالم پهن، و مهمانداران این مجلس باشکوه، گوش به فرمان مایند تا هر چه سفارش دهیم تقدیممان کنند. اما اگر میل و اشتها نداشته باشیم با یکی دو لقمه سیر می شویم و آن وقت مجبوریم بیکار بر سر سفره بنشینیم بقیه وقت را. حیف نیست؟!  

حیف نیست که ما در ماه رمضان از خدا فقط سلامتی بخواهیم؟! خب این را که هاپوها و پیشیها و بعبعی ها همه دارند که! توی انسان بیش از این نمی خواهی آیا؟! احیانا نمی خواهی بعد از مرگت، در شب اول قبرت، در زندگی برزخی ات، در هنگام حشرت، در روز قیامت، و در زندگی جاویدان آخرتت هم در اوج سلامت و نشاط باشی؟! این بهتر نیست؟! پس چرا میل و اشتهایش نمی کنی؟!  

چرا به زیبایی بیست سی سال آینده فکر می کنیم فقط؟! بعدش چی؟! آیا بعدش نیست و نابود می شویم، یا باز به زندگی ادامه می دهیم؟ که اتفاقا در آن زندگی شیک و باکلاس، زیبایی و شیکپوشی و برازندگی خیلی مهمتر است! 

حتما تا حالا کسی را دیده ایم که خودمان از او خوشگلتر بوده ایم، ولی از کجا معلوم تا همیشه ما از او خوشگلتر خواهیم بود؟ شاید بعد از مرگ، او از ما زیباتر شد! اگر الآن خانه خوب و ماشین خوب و کار خوبی داریم، از کجا معلوم بعد از مرگمان باز خانه و ماشین و کار خوبی خواهیم داشت؟ کسی چه می داند، شاید شأن اجتماعیمان بسیار افت کند در آن زندگی! چرا دلمان نمی گیرد پس؟ چرا اشکمان جاری نمی شود پس؟ 

و از سوی دیگر، از این که هیچ بعید نیست زندگی بعدی ما خیلی با کلاستر از زندگی الآنمان باشد، چرا ذوق نمی کنیم؟! چرا اشک شوق نمی ریزیم؟!

اشتهای زیاد، در اثر دیدن چیزهای بزرگ و فکر کردن به اهداف بزرگ و آینده ای بزرگ و چشم اندازی بزرگ به دست می آید. وقتی آرزوهای ما همه در حد کیف و کفش و لباسمان باشد، آدم کوچکی خواهیم بود. معلوم است چنین آدمی چندان حرفی با خدای خود نخواهد داشت. و لذت مناجات با خدا را هم نخواهد چشید. باید به چیزهای بزرگ علاقه مند شویم، آنگاه خواهیم دید که فقط با خدا درباره این مسائل می شود حرف زد. و از آن پس با علاقه و حال خوش با خدای خوبمان درباره علاقه مندیهای بزرگمان گفتگو خواهیم کرد. 

البته مؤمن سیر نمی شود و تا به خود خدا نرسد و شهد ملاقات او را نچشد، ول کن لجاجتش درِ خانه خدا نیست. خواندن خاطرات عرفا و شهدا، اشتهای آدم را باز می کند. پس در کنار کتاب قرآن و دعا، در این ماه با یکی از کتابهای خاطرات دفاع مقدس انس بگیریم. قطعا ضرر نخواهیم کرد.