چشم خدا

دست نوشته های دینی و سیاسی و اجتماعی من

دست نوشته های دینی و سیاسی و اجتماعی من

چشم خدا

گفت می خواهم بدانم کیستی
گفتمش آقای من سید علی است

بایگانی
آخرین نظرات
  • ۲۴ ارديبهشت ۰۲، ۱۸:۴۴ - اندیشکده اریحا
    طیب الله

114ـ سالهاست جای چنین رئیس جمهوری در پاستور خالی است

امتحان منصب ریاست جمهوری نظام اسلامی از آن دست امتحانهای سخت و خطرناکی است که یا انسان در این امتحان سربلند می شود و به اعلی علیین می رسد، و یا شکست می خورد و از نظام و ولایت و جبهه حق به بیرون پرت می شود. و گویا سرانجام میانه ای در این میان نیست.

بعد از سی و اند سال از گذشت انقلاب عزیزمان دیگر به راحتی می توان این حقیقت را دریافت. از اول انقلاب تا کنون، اکثر رؤسای جمهور ما هر یک به نوعی از قطار انقلاب پیاده شدند و در برابر این امتحان سخت، شکستند. و در مقابل، آنهایی که توانستند مقاومت کنند و از پس این امتحان دشوار برآمدند، هدایای بسی بزرگ از خداوند دریافت کردند. رجایی به پاس نمره قبولی اش در این امتحان به مقام شهادت رسید، و مقام معظم رهبری هم این شد که می بینی.

سختی این امتحان به این نیست که رئیس جمهور باید مواظب این باشد که شیفته قدرت نشود یا مستی شهرت او را نگیرد یا بر بیت المال مسلمین دست نیاندازد و یا به ناحق امضایی نکند. البته که هر یک از این امتحانها خود قسطی از سختی امتحان است، اما هیچ کدامشان نقطه اوج امتحان نیست. امتحان ریاست جمهوری از اینی که هست هم سختتر می شود.

نقطه ثقل این امتحان همان است که در نگاه خدا از همه چیز مهمتر است. و ما خوب می دانیم که هیچ چیزی برای خدا به اندازه ولایتمداری و تبعیت محض عملی و قلبی از ولی مهم نیست. خدا یک بار در قرآن برای امر مهم ولایت مداری و تبعیت محض از رهبر، به خودش قسم خورد و هیچ گاه دیگر این قسم را تکرار نکرد. در سراسر قرآن تنها جایی که خدا به خودش قسم خورد همین جا بود: «فَلا وَ رَبِّکَ لا یُؤْمِنُونَ حَتَّى یُحَکِّمُوکَ فیما شَجَرَ بَیْنَهُمْ ثُمَّ لا یَجِدُوا فی‏ أَنْفُسِهِمْ حَرَجاً مِمَّا قَضَیْتَ وَ یُسَلِّمُوا تَسْلیما؛ به پروردگارت سوگند که آنان مؤمن [حقیقى] نخواهند بود، مگر آنکه تو را در آنچه میان خود نزاع واختلاف دارند به داورى بپذیرند سپس از حکمى که کرده‏اى هیچ احساس دل تنگى و ناخشنودى در دلشان نکنند، و کاملا تسلیم شوند.»[1]

مشکل رؤسای جمهور ما این بود و هست که وقتی بر مسند ریاست جمهوری نشستند و به تبع اعتبار نظام جمهوری اسلامی، اعتبار ملی و بین المللی کسب کردند، آن قدر احساس شخصیت و بزرگی کردند که دیگر جایی برای کرنش و تبعیت محض از نائب امام زمان (عج) در دلشان نمانده بود. و این حالت و احساس نامبارک را به خوبی می توان در رؤسای جمهورِ پیاده شده از قطار انقلاب دید و مشاهده کرد. فتنه 88 جلوه گاه اوج استقلال طلبی شان بود. در این فتنه نشان دادند که ذره ای سخن و نگاه و تحلیل و ارشاد حضرت آقا برایشان مهم نیست و خود به تنهایی برای این انقلاب می برند و می دوزند. و یا این که آقای رئیس جمهور چنان حس استقلال می گیریدش که تمام عزل و نصبهایش را بدون یک ذره لحاظ امر رهبر انجام می دهد؛ و آن گاه که کارد به استخوان می خورد و امام مسلمین دخالت می کند، به شخصیتان بر می خورد و چند روزی قهر می کند...

و گویا این نوع برخورد استقلال جویانه با رهبر، گناهی نیست که به سادگی خدا از آن چشم بپوشد. نتیجه این گناه هم این می شود که دشمنان اسلام و انقلاب به شیوه های گوناگون، به حمایت از این شخصیتهای پیاده شده از قطار انقلاب سخن می رانند.

ریاست جمهوری مانند هر سلاح ضروری و مفیدی خطرناک هم هست، که اگر کسی بدون شناخت خطرهای ریاست جمهوری پای در این عرصه بگذارد، بی هوا لگد می خورد و از قطار انقلاب پرت می شود. این دو واحد درس شناخت خطرات ریاست جمهوری، پیش نیازی ضروری است که تا کسی نگذراندش، صلاحیت نشستن بر صندلی ریاست را نخواهد داشت. و این خطر بزرگ و مهلک، همان حس استقلال طلبی نسبت به رهبر است.

رئیس جمهور هزاری هم که ساده زیست و عدالت طلب و پرکار باشد، رجایی نمی شود. آن درّ کم یابی که رجایی از آن برخوردار بود «ولایتمداری» بود. او با این که رئیس جمهور بود، روحیه یک بچه بسیجی ولایتمدار را داشت. او «من» خود را در برابر امامش کوبیده بود؛ انگار نه انگار که رئیس جمهور بود. می گفت: «وقتی می‌گوییم ما خط امامی هستیم یعنی همین، کاری را انجام دهیم که خلاف نظر خودمان است ولی نظر رهبری بر آن است، همین مفهوم التزام عملی ماست، ولو بی‌آبرو شویم».[2]

و درست به همین علت، مهرش در دل امام عزیز ما نشسته بود. امام سالها پس از شهادت شهید رجایی در وصف حال او و شهید باهنر چنین فرمود: «من از خصوصیاتى که در این آقایان بود، آقاى رجایى، آقاى باهنر، آقاى عراقى، آنى که به نظرم خیلى بزرگ است، این است که آقاى رجایى یک نفر آدمى بود که دستفروشى [مى‏کرد] در بازار از قرارى که گفتند. من در مطالعاتى که در ایشان کردم به نظرم آمد که از حال دستفروشى‏اش تا حال ریاست جمهورى، در روح او تأثیرى حاصل نشد. چه بسا اشخاصى هستند که اگر کدخداى ده بشوند، تغییر مى‏کنند به واسطه ضعفى که در نفسشان هست، تحت تأثیر آن مقامى که پیدا مى‏کنند واقع مى‏شوند، و اشخاصى هستند که مقام تحت تأثیر آنهاست از باب قوّت نفسى که دارند. و آقاى رجایى، آقاى باهنر در عین حالى که خوب، یکیشان رئیس جمهور بود، یکیشان نخست وزیر بود، اینطور نبود که ریاست در آنها تأثیر کرده باشد، آنها در ریاست تأثیر کرده بودند؛ یعنى، آنها ریاست را آورده بودند زیر چنگ خودشان، ریاست آنها را نبرده بود».[3]

چندان سخت و دشوار نیست که دست فروشی ولایتمدار باشد، اما این که یک رئیس جمهور مانند دست فروشی غریب، روحیه تبعیت و اطاعت از رهبر داشته باشد، خیلی حرف است. سالهاست جای چنین رئیس جمهوری در پاستور خالی است.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

[1]. نساء: 65

[2]. رﺟﺎﯾﯽ، ﻏﻼﻣﻌﻠﯽ، ﺳﯿﺮه ﺷهید رﺟﺎﯾﯽ، ص728.

[3]. صحیفه امام، ج20، 124.  


بازنشر شده در: عماریون، صراط نیوز، انقلاب نیوز، بولتن نیوز، سفیر افلاک

113ـ بلبشوی دینی و معنوی در راه است

در مسابقه های حرکتی و مهارتی و به اصطلاح اکشن که قابلیتها و استعدادهای مختلف شرکت کنندگان در آنها سنجیده می شود، قاعده ای وجود دارد که خداوند متعال هم این قاعده را در اجرای مسابقه عمومی خود در دنیا رعایت می کند.

یکی از ویژگی های این مسابقه ها تنوع مراحل و بازی ها و به اصطلاح آیتم هاست و هر مرحله ای مقدمه مرحله بعدی خواهد بود. آن قاعده نانوشته ای که در همه مسابقه ها رعایت می شود این است که هیچ گاه شرکت کنندگان، بدون امکانات و تجهیزات راهی مسابقه نمی شوند، و البته این ابزارها و امکانات، درست متناسب با نیاز شرکت کنندگان و شرایط و فضای مسابقه داده می شود. و به فرض اگر شرکت کنندگان شرایط و فضای مرحله پیش رو را ندانند، با همین امکانات و تجهیزاتی که از مجری مسابقه دریافت می کنند، می توانند حدس­هایی بزنند. مثلا اگر جلیقه نجات غریق دریافت کنند، به راحتی می توانند حدس بزنند که فضای مسابقه در آب و استخر خواهد بود. یا مثلا اگر چراغ قوه ای به آنها دادند، معلوم می شود که مرحله پیش رو، در فضای تاریکی اجرا خواهد شد و اگر بخواهند مسیر خود را پیدا کنند یا شیء پنهانی را بیابند، نیاز به نور چراغ خواهند داشت...

امتحانات خداوند نیز مرحله ای است، و قرار بر این است که امت اسلامی امتحانها و فتنه های مختلف و گوناگونی را پشت سر بگذارد. قرآن نیز نمونه های مختلفی از این فتنه ها و امتحانهای گوناگون را برشمرده است. جهاد اقتصادی، جهاد نظامی و جنگ روانی از جمله مراحلی است که امت اسلامی باید ببیند و تجربه کند؛ (لَتُبْلَوُنَ‏ فی‏ أَمْوالِکُمْ وَ أَنْفُسِکُمْ وَ لَتَسْمَعُنَّ مِنَ الَّذینَ أُوتُوا الْکِتابَ مِنْ قَبْلِکُمْ وَ مِنَ الَّذینَ أَشْرَکُوا أَذىً کَثیرا)[1]

و البته آن قاعده ای که شرحش گذشت، در اینجا نیز صادق و جاری است. یعنی خداوند تا امکانات و تجهیزات مورد نیاز را فراهم نکند، امت اسلامی را وارد هیچ یک از مراحل فتنه و امتحان نخواهد کرد. (لا یُکَلِّفُ‏ اللَّهُ‏ نَفْساً إِلاَّ ما آتاها).[2] مثلا خدا نمی توانست بدون فراهم کردن امکانات و تجهیزات مورد نیاز امت اسلامی، امام معصومشان را پشت پرده غیبت پنهان کند. خدا می دانست که جای خالی امام معصوم باید با شبکه ای از علمای دین شناس جبران شود و فقط در این صورت است که امت اسلامی می تواند مرحله غیبت را با موفقیت پشت سر بگذارد. از همین روست که از زمان امام باقر و امام صادق (علیهم السلام) نهضت تربیت عالم دین شناس آغاز شد تا آنگاه که امت اسلامی وارد دوران غیبت شود، از امکانات و تجهیزات کافی برخوردار باشد.

در این میان اگر کسی حواس جمع باشد و از هوش سرشار و بصیرت کافی برخوردار باشد، می تواند امکانات الهی ویژه و خاص زمان خود را تشخیص دهد و فتنه ها و امتحانهای بعدی را پیش بینی کند؛ درست مانند شرکت کنندگان مسابقه که تا به آنها جلیقه نجات غریق بدهی، پی به کمی تا قسمتی از فضا و شرایط مرحله بعدی خواهند برد.

خُب، امروز امکانات ویژه خدا برای امت اسلامی چیست؟ این کدام امکانات است که خدا برای مردم این زمان فراهم کرده است و در گذشته نبوده است؟ نظر شما چیست؟

یکی از امکانات ویژه ای که خداوند برای مردم این زمان فراهم ساخته و حتی بیست سال پیش هم به این شکل نبوده است، امکانات بسیار و سرشار «فهم دقیق دین» است. هیچ گاه معارف دینی این قدر در دسترس عموم مردم نبوده است. هیچ گاه سخنرانی های دینی و جلسات پرسش و پاسخ دینی و کتابهای دینی و برنامه های تلفزیونی دینی و... به اندازه امروز نبوده است. همین رادیو معارف کافی است تا همه زنان خانه دار و راننده های تاکسی و آرایشگرها ونانواها و دهها صنف دیگر از مردم، در سطح آگاهی دینی بسیار خوبی قرار بگیرند. هیچ گاه رهبر جامعه اسلامی به اندازه امروز مجال سخنرانی نداشت و هرگز پیگیری سخنرانی هایش به آسانی امروز نبوده است. امروز با دستگاههای مختلف دیجیتالی کم حجم و سبک، می توان دهها بلکه صدها سخنرانی دینی را ذخیره کرد و در جیب گذاشت و سر فرصت گوش داد. لبتاپ ها و تبلت ها و گوشی های مختلف هوشمند هم این امکان را فراهم ساخته اند که انسان صدها بلکه هزاران جلد کتاب را به همراه داشته باشد و به فراخور نیازش استفاده کند. و این یعنی این که امروز «فهم دقیق دین» از هر زمان دیگری ممکنتر شده است.

و با همین امکانات، می توان حدس زد که امتحانات و فتنه های بعدی و پیش رو چه خواهند بود و جامعه اسلامی کدام مرحله را در پیش دارد. جهان امروز ما اگر چه سرشار از فساد و تباهی است، اما رویکرد تند و تیزی به سمت معنویت دارد. این حقیقت آرام آرام دارد رخ نشان می دهد، اما امام عزیز و تیزبین ما سالها پیش خبر داده بود که «امروز جهان تشنه اسلام ناب محمدی است».[1] و نتیجه تفکیک ناپذیر این رویکرد این است که از این به بعد هر حرف مفت و باطلی را با ادبیات دینی و معنوی به خورد ما خواهند داد. از این به بعد هر جریان جنایتکار و آدم کشی به نام دین و ایمان دست به جنایتهای خود خواهد زد. از این به بعد میان دینداران و متدیان دعواهای تند و سختی سرِ برداشتهای مختلف از دین در خواهد گرفت. و بیچاره است کسی که در این هرج و مرج و بلبشوی دینی و معنوی «فهم دقیق دینی» نداشته باشد و در دام اراجیف پوچِ «دینیزه» شده گرفتار شود.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

[1]. آل عمران: 186

[2].  طلاق: 7

[3]. صحیفه امام، ج21، ص87. 

112ـ سهامدار حرم امام رضا

هر باری که با او به حرم امام رضا ـ علیه السلام ـ می رفتم، مقیّد بود که قبل از روبرو شدن با آقا، اول یک اسکناس هزاری یا دو هزاری در دفتر هدایا و نذورات حرم پرداخت کند و بعد نزد آقا برود و سلام و زیارت را شروع کند.

اوّل احتمال می دادم که چند ده هزار تومانی نذر امام رضا کرده و از قضا نذرش قبول شده و حاجتش روا گشته اما چون نمی تواند نذرش را جرینگی ادا کند، آن را قسط بندی کرده و خورد خورد به امام رضا تحویل می دهد.

بعدها احساس کردم که گویا نذر مذری در کار نیست، و انگار حاجت مزمن و مهمی دارد و با این کار می خواهد امام رضا را در رودربایستی بگذارد. 

بعد از چند سال باز توفیق نصیب شد و با هم رفتیم مشهدِ امام رضا. وارد حرم که شدیم، دیدم این رفیق ما باز مثل چند سال پیش مسیرش را سمت دفتر هدایا و نذورات کج کرد و یک اسکناس هزار تومانی از جیبش درآورد و تقدیم خادم کرد... . به او گفتم از آن وقت تا حالا امام رضا حاجتت را نداده، یا حاجت روا شدی و امسال برای حاجت دیگری سرمایه گذاری می کنی؟ 

گفت: حاجت همیشه داریم، مگر می شود آدم حاجتی نداشته باشد، اما این هدایا ربطی به حاجت ماجت ندارد

گفتم: پس قصه از چه قرار است؟

گفت: می خواهم سهام دار حرم امام رضا بشوم.

گفتم: سهامدار؟! مرد حسابی مگر حرم امام رضا شرکت تعاونی است؟! 

گفت: تقریبا، و من هم می خواهم در سود حرم شریک باشم

گفتم: خُب دیگر چی؟! احیانا این حرم و بارگاه را شبیه کارخانه ای، مؤسسه ای، شرکتی بانکی چیزی نمی بینی؟!

گفت: اتفاقا همین است که می گویی، این حرم مؤسسه است؛ مؤسسه خیریه ای است که خدمات مادی و معنوی اش بدون شرط برای همه فراهم است. این حرم کارخانه آدم سازی است، یک شعبه از خط تولید سربازان امام زمان ـ عجل الله تعالی فرجه الشریف ـ همین جاست. اینجا شرکت پخش نور معنوی و ایمانی به سراسر عالم است.

گفتم: ممممم نگاهت خیلی قشنگ بود، ولی این کارخانه و مؤسسه، یک سهامدار بیشتر ندارد، آن هم خود امام رضاست و بس. شرکت مرکتی در کار نیست و تک سهامدار این کارخانه همان امام رضای خودمان است.

گفت: نخیر؛ شرکت سهامی است. اگر این است که می گویی، چرا امام رضا پول از ما قبول می کند.

گفتم: والله نمی دانم. 

گفت: اگر حرف حساب نمی زنم بگو حرفت حساب نیست. امام رضا برای انجام پروژه خود نیاز به امکانات دارد، خرج و مخارج این بارگاه هم کم که نیست، پس سرمایه از ما، انجام این کار بزرگ و ابدی و فراگیر و پربرکت در عالم هم از امام رضا. 

گفتم: همچین می گویی سرمایه از ما، انگار هر بار میلیارد میلیارد پول می ریزی.

گفت: هزار تومان هم هزار تومان است. از هیچی که بهتر است، عوضش سود این کارخانه میلیارد در صد است.

گفتم: یعنی دقیقا چی گیرت می آید.

گفت: اگر امام رضا مرا جزو سهامداران این حرم قبول کند، آنگاه در هر خیر و برکت و نوری که از این حرم تا روز قیامت صادر می شود، من هم سهیمم. 

گفتم: عجب، واقعا؟! حالا با این چندرغاز چند درصد سهامدار شدی؟

گفت: نمی دانم.

گفتم: چرا نمی دانی، مگر یادت رفته که چند هزار تومان تا حالا پرداخت کردی؟

گفت: نخیر یادم نرفته، ولی برای حساب درصد سهامداری من، میزان پرداختی من ملاک نیست، ملاک آن ظرفیتی است که برای دریافت کرم امام رضا دارم. قیمت پول هم اصلا مهم نیست...


بازنشر شده در: البرز نیوز، 598، مشرق نیوز، جنوب نیوز، هزار نیوز، بولتن نیوز، حرف تو، جام نیوز، عقیق، به روز نیوز

111ـ زیارت امام رضا، کلاس محاسبه نفس

اللهم صل على علی بن موسى الرضا المرتضى الإمام التقی النقی وحجتک على من فوق الأرض ومن تحت الثرى الصدیق الشهید صلاة کثیرة تامة زاکیة، متواصلة، متواترة، مترادفة کأفضل ما صلیت على أحد من أولیائک.

زیارت امام رضا ـ علیه السلام ـ کلی سیر و سلوک است، برای ما. خدا را شکر که یک قلم از سبد خرج و مخارج سالیانه ما همین زیارت امام رضاست. برکت داده است به یک سال کار و تلاش اقتصادیمان. دست و بالمان هم که تنگ میشود، فقط برای آب و نان و اجاره خانه غصه دار نمیشویم، بلکه از این هم دلمان می گیرد که حیف، امسال زیارت حرم امام رضا قسمتمان نشد. و خدا را شکر که زیارت امام رضا سهمی دارد از آرزوها و خیالات هر ساله ما، خدا را شکر واقعا. 

وقتی به مشهد میرسیم و به زیارت میرویم، دلمان بعد از مدتها طعم نور و معنویت را میچشد. چنان زبان میگیریم و با امام رضا گفتگو میکنیم و اشک میریزیم که برای خود ما هم مایهی تعجب است که آخر این همه نور و ایمان و معرفت کجا بود که ما خبر نداشتیم؟! و با خود می گوییم یعنی واقعا ما این قدر آدم حسابی بودیم و نمیدانستیم؟! تازه میفهمیم چقدر امام رضا را دوست داشتیم وچقدر دلمان برایش تنگ شده بود. معمولا هر حاجتی داشته باشیم در آن دقایق اول زیارت از یادمان میرود. آنگاه بعد از یکی دو ساعت زیارت باحال و جوندار به محل اسکانمان برمیگردیم. و در مسیر برگشت احساس شادی و غرور میکنیم که خوش به حالمان عجب زیارتی کردیم ها...

خیلی وقتها زیارت بعدی بیحال میشود؛ روبروی ضریح امام رضا میایستیم و برّ و برّ به آن نگاه میکنیم. هر کاری میکنیم که توجهمان به زیارت جلب شود، نمیشود که نمی شود. خود امام رضا حالیمان میکند که این بیحالی به خاطر جوگیر شدن زیادی است. وقتی به خاطر دو قطره اشک عجب بگیرد آدم را، همان به که کمی سرش بی کلاه بماند... حالیمان می شود که آن همه اشک و حال خوش معنوی از لطف امام رضای رؤوف و مهربان ما بود، نه ایمان و تقوا و معرفتمان، که این حالهای خوش به گروه خونی ما نمی خورد... آنگاه دلمان تنظیم باد می شود و کمی از غرور و عجبمان کم می شود و به غلط کردن می افتیم. و امام رضای مهربان هم، خوب تحویل می گیرد. از آن به بعد حواسمان جمع می شود که هیچ اتفاق خوبی را به خود نگیریم و فکر و خیالات باطل به دل راه ندهیم. 

بعد از زیارت و در هنگام خروج از حرم، دلمان را حسابی زیر نظر می گیریم که فکر و خیالات الکی به سراغش نیایند و خیال نکند خبری شده است. در این مراقبت سختگیرانه ذکر "استغفر الله " می گیریم که خدایا ببخش این زیارت بی در و پیکر و پر نقص مرا که مانور بی معرفتی و بیماری ام بوده است، و همزمان با استغفار، شش دانگ خواسمان را به نقاط ضعف زیارت می بریم نه نقاط قوتش. به این می گویند تعقیبات مؤدبانه بعد از زیارت.

مشهد امام رضا، بازار و پاساژ و بوستانهای سیاحتی کم ندارد، و معمولا بدمان نمی آید به آنجاها هم سری بزنیم، و معمولا می زنیم. 

بعد از خرید و تفریح و سیاحت، باز زیارتمان یخ و بی مزه است معمولا. انگار امام رضا اجازه گفتگو نمی دهد و فضا را آماده نمی بیند، گیری در کار است، اما چیست، نمی دانیم.

باز زیارتنامه را می بندیم و روبروی ضریح با کمک و مدد امام رضا به فکر فرو می رویم، و پس از چند لحظه صحنه های گناه و خاک بر سریِ آن روز که چاشنی خرید و تفریحمان شده بودند، یک به یک از روبروی ما رژه می روند، و بالأخره متوجه می شویم که گیر کجاست و امام رضا از چه ناراحت است. همان دم حس شرمندگی تلخی به ما دست خواهد داد و از امام رضا معذرت می خواهیم. بعدش دلمان می شکند و همان جا احساس می کنیم که دیگر امام رضا با لبخند به ما نگاه می کند. تعجب می کنیم که امام رضا چقدر زود می بخشد و راضی می شود.

در حال برگشت، ذکر استغفار می گیریم و نگاهمان را به پایین می دوزیم که مبادا چشم هرزچران ما کار دستمان دهد و توفیق گفتگوی زیبا با امام رضا (علیه السلام) را از کفمان برباید. و همین طور آن چند روز ادامه پیدا می کند...

خوش به حال کسانی که همیشه اینجور فعال، به زیارت می روند و با امام رضا به گفتگو می نشینند، و خوشتر آن بندگان صالحی که نمازهای روزانه شان نیز دقیقا به همین سبک ادا می شود و کوچکترین اخم خدا را در نمازشان حس می کنند و تا آن را به لبخند تبدیل نکنند، دست از نماز برنمی دارند و خدایشان را رها نمی کنند. خوش به حالشان.


بازنشر شده در: عماریون، بولتن نیوز

110ـ همدردی با عزیزی که این روزها گرفتار غم فراق است

این روزها به فکر توام و غصه‌ات را می‌خورم. قانون بی‌استثنای هجران، آخر کار خود را کرد و دارد تو را از معشوقت جدا می‌کند. سخت است می‌دانم، هر چند نمی‌توانم خود را به جای تو فرض کنم.

هفتاد سال است که در بهترین نقطه‌ی این زمین ماندگار بودی. معلوم است که دل کندن از اینجا سخت است. حسین هم از میان همه‌ی خوبان دنیا عاشق‌کش‌تر است و دل کندن از او دشوارتر. 

هر روز تماشا کرده‌ای عاشقان حسین را که با چه دل پرسوزی با حسین نجوا می‌کنند، و نظاره‌گر خداحافظی جان‌سوز و پرحسرت‌شان با حسین بوده‌ای. لابد فکر نمی‌کردی آخر یک روز نوبت تو هم می‌شود!

قانون عشق است دیگر؛ عاشق هر چه و هر که باشی، روزی باید محنت هجرانش را بکشی. هجران هزینه‌ی عشق است، و در این میان عشق حسین، گران‌تر و پرهزینه‌تر است. تو بوسیدنی و عزیز هستی، اما از زینب که عزیزتر نیستی. تو اگر زینب هم بودی، باز روزی قانون هجران بر سرت خراب می‌شد. تقصیر توست که دل‌بسته‌ی حسینی شده‌ای که دل کندن از آن مشکل‌ترین کار دنیاست، حال بکش جرعه‌ای از درد زینب را. 

کاش می‌توانستی خاطراتت را بنویسی. یقینا داستان‌های زیادی برای گفتن داری، کاش مأمور به سکوت نبودی و اجازه داشتی تعریف‌شان کنی. خوش به حالت که هفتاد سال امام زمان ما تو را در بغل می‌گرفت و غرق بوسه‌ات می‌کرد. راستی در این سال‌ها امام زمان ما با جد غریبش چه می گفت؟ درددل‌هایش چه بود؟ چه روضه‌هایی را بیشتر می‌خواند؟ چه روزها و شب‌هایی بیشتر به زیارت جدش می‌آمد؟ عجب خاطراتی داری و تعریف نمی‌کنی...!

می‌دانم اینها را که می‌گویم انگار نمک به زخمت می‌پاشم و درد جان‌کاهت را تازه می‌کنم، اما عیبی ندارد چاره ای نیست. من نمی‌توانم درکت کنم و اندوه طاقت فرسایت را حس کنم، ولی می‌فهمم که این روزها برایت روزهای سختی است. تو که از ستون حنانه‌ی پیامبر کمتر نیستی. اگر او در فراق پیامبر ناله سر داد، لابد تو هم در فراق حسین امروز گریانی، ولی حیف که بنا نیست کسی صدای گریه و ناله‌ات را بشنود. اما ما اهل روضه‌ی حسینیم و این چیزها را خوب درک می کنیم. 

پیامبر ستون حنانه را دل‌داری داد، پس حسین هم حتما این روزها تو را دل‌داری می‌دهد و کاش می دانستم چه با تو می گوید و قلب ناآرامت را چگونه تسلی می دهد. حسین در آرام کردن دل استاد است. او هر دلی را می تواند آرام کند حتی اگر دل زینب باشد. نمی دانم، شاید حسین این روزها برایت روضه وداع با زینب را می خواند. روضه وداع، موسیقی آرام‌بخش هجران کشیده هاست. آری ضریح شش گوشه‌ی حسین، بگو امان از دل زینب..

 


بازنشر شده در: باشگاه خبرنگاران، بولتن نیوز، شبکه ایران

109ـ پیامبر اسلام دو معجزه بزرگ دارد

اگر غیر مسلمانی از من بپرسد که معجزه پیامبر شما چیست، به او خواهم گفت: پیامبر ما معجزه بزرگی دارد که قرآن است. و البته معجزه بودنش را هر کسی نمی فهمد، هر کسی بلاغتش را درک نمی کند، هر کسی شگفتیهای علمی اش را متوجه نمی شود، و هر کسی زیبایی های بی نظیر حکمتش را نمی تواند بشناسد. 
اما پیامبر ما معجزه دیگری دارد که این یکی دیگر برای هر کسی قابل درک و قابل فهم است، همه می توانند این اعجاز را بفهمند و باور کنند، این اعجاز را با رسانه ها نیز تا حدودی می توان گزارش کرد، فهم این معجزه نیاز به دانستن زبانی خاص یا فرهنگی خاص ندارد، و برای همه راحت قابل درک است. و این معجزه بزرگ و ساده و همه فهم، حسین است...
به او خواهم گفت: پیامبر ما نوه ای دارد به نام "حسین" که ویژگی های عجیب و منحصر به فردی دارد. این حسین ما جوری است که خیلی راحت می توان دوستش داشت و خیلی سخت می توان از او دل کند. هیچ کس در دنیا به اندازه حسین عاشق ندارد. خرج کردن برای حسین مثل آب خوردن است. تکراری ترین داستانی که عاشقان حسین شنیده اند، داستان مظلومیت حسین است، اما مثل آب خوردن پای قصه های تکراری مظلومیت حسین گریه می کنند و ناله سر می دهند. اساسا نام حسین خاصیتی دارد که در دیگر نامها نیست...
به او خواهم گفت: این روزها (ایام اربعین) سری به کربلا و مسیرهای منتهی به کربلا بزن و ببین چه خبر است. برو و معجزه پیامبر ما را تماشا کن. برو آنجا تا بفهمی که دهها سال فیلمهای عاشقانه هالیوودی سرکارت گذاشته بودند و یک هوس چند روزه را به عنوان "عشق" به تو قالب کرده بودند. عشق همین است که این روزها در کربلا می توان دید. برو نگاه کن پیرمردها و پیرزنها و کودکان شیعه را که در راه عشق حسین چه پر انرژی شده اند. برو نگاه کن خدّام زائران حسین را که در این مسیر چه با گذشت و بخشنده شده اند. برو نگاه کن که معجزه عشق حسین، خود چه معجزه ها که نمی کند.  
به او خواهم گفت: ناگفته نماند که اینهایی که در مسیر کربلا می بینی هیچ کدامشان حسین را ندیده اند، هیچ کدامشان صدای حسین را نشنیده اند، هیچ کدامشان با حسین هم صحبت و همسفره نشده اند. نزدیک هزار و چهار صد سال است که شهید شده است حسین، اما هر چه زمان می گذرد، عشق حسین تازه تر و آتشش در دلها شعله ورتر می شود. زمان همه چیز را کهنه می کند، اما آنگاه که به عشق حسین می رسد، این زمان است که باید زانو به زمین بزند و در برابر حسین کرنش کند...
نام حسین دل انسان را می لرزاند، چندان هم فرقی نمی کند که  حسین را بشناسد یا نشناسد. 
به او خواهم گفت: برو و ببین زائرای حسین چگونه با حسین وداع می کنند و از کربلا خارج می شوند. تماشا کن نگاه های پر حسرتشان را به گنبد طلائی حسین. برو لمس کن معجزه پیامبر ما، حسین را که هر که نزدیکش شود، دیگر نمی تواند از او دل بکند. معجزه ما این است، اگر شک و ریبی داری، شخصیتی مانند حسین به من معرفی کن، آنگاه من از اسلام و تشیّع دست خواهم کشید. 

و اگر مسلمان شد، هدیه مسلمانی اش این روضه است؛ اما خدا نکند کسی حسین را ببیند، خدا نکند کسی صدای حسین را بشنود، خدا نکند کسی لبخند حسین را ببیند، خدا نکند کسی صدای قرآن خواندن حسین را بشنود، خدا نکند کسی با حسین بزرگ شود، خدا نکند کسی یک عمر هر روز و شب حسین را دیده باشد و با او انس گرفته باشد، و خدا نکند روزی مجبور شود از حسین جدا شود، خدا نکند مجبور شود برای همیشه با حسینش خداحافظی کند، خدا نکند در برابر دیده گانش حسینش را بکشند، خدا نکند در برابر چشمانش سر از بدن حسینش جدا کنند، این داستان خواهر حسین زینب است... امان از دل زینب...

بازنشر شده در: مشرق نیوز، بولتن نیوز، خبرگزاری دانشجو، فرهنگ نیوز، هراز نیوز، تبیان، حرف تو

108ـ باشگاه ورزشی خدا

باور نمی کرد شهدا مقام بزرگی دارند و می توانند حاجت بدهند و در این دنیا اثر فعال دارند و روحشان بر این دنیا ناظر و مسلط است و...
هر چه برایش داستان و خاطره می گفتم هم یا زیرش می زد و یا به تلقین و این جور حرفها تفسیرش می کرد...
آخر به او گفتم: ببین اگر الآن در یک باشگاه بدنسازی ثبت نام کنم و مشغول تمرین بشوم، احتمال می دهی که سال آینده مرد اول دنیا در رشته بدن سازی شوم؟!
گفت: نخیر، خیلی بعید است.
گفتم: اگر به فرض محال در بهترین باشگاه دنیا که فقط تجهیزاتش چند میلیارد دولار می ارزد!!، و زیر نظر بهترین مربی دنیا و بر اساس بهترین برنامه ورزشی و غذایی دنیا کار کنم و ماهی صد میلیون برای بدنم خرج کنم، آن وقت چطور؟ احتمال دارد؟!
گفت: چرا که نه؟! اگر به فرض محال چنین کاری بکنی به احتمال زیاد یکی از قهرمانان بزرگ دنیا خواهی شد.
گفتم: تو به این خاطر مقام بزرگ شهدا را بعید می دانی که حواست نیست، اینها بر اساس کدام برنامه و زیر نظر کدام مربی کار کرده اند.
این را بدان که هر کسی که به دینش خوب عمل کند، در واقع دارد به برنامه "ورزش روح" خدا عمل می کند و دقیقا زیر نظر او دارد ورزش می کند. دقتی که در تعداد رکعات و اذکار نماز شده است، بسیار بسیار بالاست. برنامه دینی ما چون به وسیله خدا تنظیم شده است، بسیار برنامه کارامدی است، و سراسر این دنیا با همه امکاناتش، در واقع یک سالن بسیار مجهزی برای ورزش روح است. حال خودت چشم بسته حدس بزن که اگر کسی دقیق به برنامه عمل کند و حضور فعالی در این باشگاه ورزشی داشته باشد، به کجاها که نخواهد رسید. در ضمن حواست باشد که قابلیتهای روح به مراتب بالاتر و بیشتر از قابلیتهای جسم است.
فرق شهدا با ما در این است که آنها برنامه ورزشی خدا را با دقت بیشتری کار کردند.


بازنشر شده در: 598، باشگاه خبرنگاران، تحلیل پرس، حرف تو، بی باک نیوز، تعامل، داهی.


107ـ شاه گفتا کربلا امروز میدان من است، عید قربان من است

خدا برای حضرت ابراهیم نقشه کشیده بود. مقامی که داشت برایش کافی نبود، ابراهیم حالا حالاها جای پیشرفت دارد. ولی عجب امتحان سختی باید پس دهد. ابراهیم باید از فرزندش بگذرد، باید عاطفه اش را برای خدا زیر پا له کند، باید احساسات پدرانه اش را لگدمال کند. قبلا هم به خدا ثابت کرده بود که برای او حاضر است از همه چیزش بگذرد، مگر رها کردن زن و فرزند کودکش در یک بیابان بی آب و علف کار آسانی است؟! مگر هیچ پدری آن هم در سن پیری دل دارد که چنین جهادی کند و این چنین برای خدایش از همه چیزش بگذرد؟! اما هنوز خدا قانع نشده است...

 

خدا برای ابراهیم چیزی در نظر گرفته بود که این امتحانها برای آن بچه بازی است، باید امتحانی به مراتب سخت تر بدهد وگر نه از آن مقام بلند خبری نیست؟! و فقط خدا می داند که آن مقام چیست. ما که چه می دانیم؟! در قرآن اشاره ای شده است که آن مقام، مقام امامت است، ولی مقام امامت چیست که چنین بهای گزافی دارد؟ نمی دانم.

 

به هر حال ابراهیمِ پیرمردِ دل نازکِ مهربان، باید امتحان پس دهد، باید کولاک کند، باید روی همه بندگان صالح و عابد خدا را کم کند، باید با دست خودش سر فرزند دلبندش را ببرد، باید دل خود را برای شنیدن صدای خر و خر گلوی فرزندش که خود با دستانش بریده بود، آماده کند... وای که چه دلی داشت ابراهیم! عجب بنده ای بود این مرد!

با فرزندش در میان می گذارد، به او می گوید که چه دستوری از خدا گرفته است. و فرزند بی درنگ سر تسلیم فرود می آورد؛ غافل از این که این سرسپردگی و معرفت بالایش، تنها کار پدر را دشتوارتر می کند، چرا که هر چه فرزند بامعرفت تر و زیباسیرت تر باشد، دل کندن از او دشتوارتر است... 

 

پدر و پسر عازم مسلخ می شوند. چه دلی داشت ابراهیم، نمی دانم. چه افکاری در ذهنش تداعی می شد، نمی دانم. نقش اسماعیل به مراتب آسانتر بود، اما چه حالی داشت آن هنگام، نمی دانم.  آیا در آن لحظه آخر فرزندش را در بغل گرفت؟ آیا او را غرق بوسه کرد؟ آیا با او خداحافظی کرد؟ آیا از او برای انجام چنین کاری عذرخواهی کرد؟ آیا ابراهیم و اسماعیل توانستند جلوی گریه خود را بگیرند؟ نمی دانم.

 

سرانجام ابراهیم اسماعیلش را برای ذبح خواباند. شاید هم خود اسماعیل خود را آماده کرد. و ابراهیم چاقوی بسیار تیزش را بر گردن اسماعیل گذاشت و محکم کشید. ابراهیم هیچ تعارفی نداشت و در عزمش جدی بود، اما چاقو از کس دیگری دستور گرفته بود. ابراهیم به بازگشت فرزندش امیدی نداشت، از فرزندش کاملا دل کنده بود و تنها می خواست دستور خدایش را بی کم و کاست اجرا کند. از این رو مصمم تر و محکم تر دوباره چاقو را بر گردن اسماعیل کشید، اما چاقو هم در اطاعت از خدای خود مصمم بود. خدا داشت دل ابراهیم را تماشا می کرد و دید که ابراهیم هیچ از این اتفاق خوشحال نیست.

 

اینجا بود که خدا ابراهیم را صدا زد که ابراهیم من، آفرین، دستورم را کامل کامل اجرا کردی. قبولت دارم عزیز من. بیا این میش را به جای اسماعیل ذبح کن. اسماعیلت ارزانی خودت.

 

جبرئیل فرود می آید و میشی به ابراهیم می دهد که ای ابراهیم این میش را قربانی فرزندت کن. اینجا بود که ابراهیم و اسماعیل تکبیر می گویند و خدا را شکر می کنند...

 

اما ته دل ابراهیم گرفته بود. آرزو کرده بود که ای کاش با دست خود سر اسماعیل را بریده بود و برای خدا کاری کرده بود. و افسوس می خورد که چرا نشد. حتما خدا ابراهیم را در نظر گرفته بود که آیا بعد از به خیر تمام شدن ماجرا فقط خوشحال می شود یا در کنارش دلش نیز خواهد گرفت...

 

اما نه، ابراهیم بامعرفتتر از این حرفها بود و هنوز داشت گل می کاشت. هنوز کار خدا با او تمام نشده بود. خدا می خواست زیباترین و قشنگترین داستان عالم را برای ابراهیم تعریف کند، اما مقدمه ها باید جور می شد.

 

حال که ابراهیم پس از این سربلندی بی نظیر از این امتحان بی مانند دلش گرفته است که حیف که نشد در راه خدا داغ فرزند ببیند، همه چیز جور شده است و خدا دیگر می تواند قیمتی ترین داستان هستی را برایش تعریف کند. اینجا بود که خدا روضه حسین را برای ابراهیم خواند. و گویی ابراهیم تا آن زمان آمادگی و شایستگی شنیدن  روضه حسین و گریستن بر او را پیدا نکرده بود.

 

خدا به او فرمود: ابراهیم، از میان مخلوقاتم چه کسی را بیشتر دوست داری؟

 

عرض کرد: .هیچ کسی را نزد من محبوبتر از حبیب تو محمد (ص) نیافریدی.

 

خدا فرمود: خودت را بیشتر دوست داری یا او را؟

 

عرض کرد: او را بیشتر دوست دارم.

 

خدا فرمود: فرزند او را بیشتر دوست داری یا فرزند خودت را؟

 

ابراهیم عرض کرد: فرزند او را از فرزند خودم بیشتر دوست دارم.

 

و خدا می دید که ابراهیم راست می گوید و دل و زبانش یکی است.

آن گاه فرمود: بگو ببینم ابراهیم، این که فرزند او از روی ظلم به دست دشمنانش ذبح شود برای قلب تو دردناک تر است، یا این که تو در راه اطاعت از من سر فرزندت را ببری؟

ابراهیم پاسخ داد: خدایا سربریدن ظالمانه او از سوی دشمنانش برای من دردناکتر است.

 

و این جا بود که خدا برای ابراهیم روضه خواند. فرمود: عده ای که گمان می کنند از امت محمداند، پس از او ظالمانه فرزندش حسین را خواهند کشت، آن گونه که میش را ذبح می کنند، و آنها سزاوار خشم من خواهند بود.

 

روضه خدا همین بود، اما با همین چند جمله دل ابراهیم به درد آمد و صدای ناله اش بلند شد و گریه کرد.

 

آن گاه خدا به ابراهیم وحی کرد و فرمود: ابراهیم، حال که برای حسین چنین بی تابی کردی، سزاوار همان اجر و پاداشی شدی که اگر با دستان خود فرزندت را ذبح می کردی...[1]

 

روضه  حسین و اشک بر او چنین قیمتی دارد، و من مانده ام  که این گوهر پرقیمت هستی نزد من چه می کند؟! من مانده ام که اشک بر حسین که قیمتی این چنینی دارد، در چشم های بی مقدار من چه می کند؟! خدا که نرخ اشک بر حسین را نمی شکند. نکند قیمت من چنین بالاست و نمی دانستم؟!

--------------------------------------------------------------------------------

 

[1] شیخ صدوق، خصال، ج1، ص 59

 

متن روایت: عن الفضل بن شاذان قال سمعت الرضا ع یقول لما أمر الله عز و جل إبراهیم ع أن یذبح مکان ابنه إسماعیل الکبش الذی أنزله علیه تمنى إبراهیم ع أن یکون قد ذبح ابنه إسماعیل بیده و أنه لم یؤمر بذبح الکبش مکانه لیرجع إلى قلبه ما یرجع إلى قلب الوالد الذی یذبح أعز ولده علیه بیده فیستحق بذلک أرفع درجات أهل الثواب على المصائب فأوحى الله عز و جل إلیه یا إبراهیم من أحب خلقی إلیک فقال یا رب ما خلقت خلقا هو أحب إلی من حبیبک محمد ص فأوحى الله تعالى إلیه أ فهو أحب إلیک أم نفسک قال بل هو أحب إلی من نفسی قال فولده أحب إلیک أم ولدک قال بل ولده قال فذبح ولده ظلما على أیدی أعدائه أوجع لقلبک أو ذبح ولدک بیدک فی طاعتی قال یا رب بل ذبح ولده ظلما على أیدی أعدائه أوجع لقلبی قال یا إبراهیم فإن طائفة تزعم أنها من أمة محمد ستقتل الحسین ابنه من بعده ظلما و عدوانا کما یذبح الکبش و یستوجبون بذلک سخطی فجزع إبراهیم ع لذلک و توجع قلبه و أقبل یبکی فأوحى الله عز و جل إلیه یا إبراهیم قد فدیت جزعک على ابنک إسماعیل لو ذبحته بیدک بجزعک على الحسین و قتله و أوجبت لک أرفع درجات أهل الثواب على المصائب و ذلک قول الله عز و جل وَ فَدَیْناهُ بِذِبْحٍ عَظِیمٍ‏.

106ـ جای این مسابقه ملی در فضای فرهنگی کشور خالی است

تا کنون به یاد ندارم که مقام معظم رهبری با چنین لحن جدی و تلخی خطر کاهش بحرانی رشد جمعیت ایران را هشدار دهد و حتی در پیشگاه خداوند متعال و تاریخ، عذر خواهی کند.

شاید آن زمانی که سیاست "فرزند کمتر زندگی بهتر" کلید خورد، بیش از دو سه قانون اقتصادی جزئی تصویب نشد، که دیگر اثری از آنها نیست، اما چیزی که هنوز بر فضای کشور سنگینی می کند، غبار تیره و تار فرهنگ های غلطی است که در لایه­ های مختلف جامعه رخنه کرده است، و هنوز خبری از پادزهر آن فرهنگ­های غلط در محصولات فرهنگی کشور دیده نمی­ شود. و تا این فرهنگ­ های غلط وجود دارند، خانواده­ های ما کم جمعیت خواهند ماند.

بگذریم از این که شاید هیچ فیلم و سریالی در کشور، یک خانواده­ کامل را الگو قرار نداده است، و به نظر می رسد هیچ خانواده­ ای در فیلم و سریال­ های ما دل بینندگان ایرانی را نبرده است، بلکه اصل بر این بوده است که همه­ خانواده­ ها به نحوی مشکل دارند و همیشه با هم سرِ جنگ، اما گه­ گاهی هم اگر خانواده­ی سالمی نشانمان دهند، هرگز خانواده­ پرجمعیتی نبوده است. تعداد فرزندان زیاد در سریال­ های ما همواره بستری برای نشان دادن مشکلات و دعواها و بدبختی­ ها بوده است. این فرهنگ را القا کرده­ اند که خانواده­ پرجمعیت، مساوی با "دردسر والدین" است، پدر خانه را "آقای گرفتار" می­ کند و اساسا پدر خانواده باید خیلی قلدر و "پدرسالار" باشد، تا به چنین زاد و ولدی اقدام نماید. این وضع فیلم و سریال­ های ماست.

صحنه­ خانواده­ های پرجمعیت همواره در خانه­ های قدیمی و کثیف کوچه پس کوچه­ های پایین­ شهرها به تصویر کشیده شده است؛ با این سکانس که چهار پنجتا دختر و پسر قد و نیم­­ قد سر یک چیز بی­خود دارند دعوا می­ کنند و مادرشان در حالی که یک کودک شیرخواری را بغل گرفته و از گریه­ اش کلافه شده است، با بداخلاقی تمام، سر بچه­ ها داد و هوار می­کند که "بس کنید دیگه، سرسام گرفتم از بس دعوا کردید!"

و از طرفی خانواده­ های باشخصیت و فرهیخته و باکلاسی که بسیار متین و باوقار هستند و اعضای خانواده به همدیگر احترام می­ گذارند، یا کلا فرزند ندارند، و یا فرزندانشان یکی دو تا بیش نیستند. و در چنین بستر کم­جمعیت و خانه­ سوت و کوری به این همه خوشبختی رسیده­ اند.

صدا و سیما و وزارت فرهنگ و ارشاد، باید بجنبند و این غبار سیاه فرهنگ غلط را از فضای جامعه­ ما بزدایند. شایسته است در پی هشدارهای مکرر آقا، دیگر صحنه­ های تکراری و پرتعداد "خانواده­های پرجمعیت بدبخت" از فیلم و سریال های ما حذف شوند. شایسته است فیلم و سریال­ هایی با هدف زدودن فرهنگ "فرزند کمتر زندگی بهتر" تولید شود. با وجود این همه موضوع فرهنگی جدی و اولویت­ دار، معلوم نیست چرا کارگردانان ما دست از داستان­های خاله زنکی بر نمی­دارند، مگر سوژه­ خوب و قوی قحط است؟!

پیشنهادی دارم؛ خوب است صدا و سیما و وزارت ارشاد ما سالانه یک مسابقه­ سراسری ملی طرح و فیلم­نامه نویسی با چندین محور مهم و اولویت دارِ اخلاقی و فرهنگی و اجتماعی و سیاسی و دینی و اعتقادی و… برگزار کنند، و مقید شوند که فیلم­نامه­ های درجه یک و حائز رتبه را در دستور کار تولید قرار دهند.

عرف­ های غلط ازدواج، نماز، حجاب، خرید جنس ایرانی، تربیت فرزند، آیین همسرداری، ایمان به خدا، ایمان به غیب، فرهنگ انتظار، نقش قرآن در زندگی، شیوه انتخاب همسر، آسیب­ های جوانی و نوجوانی، روابط دختر و پسر، آسیب­ های ماهواره و اینترنت و موبایل و دیگر تکنولوژی های روز، کتاب­خوانی، ادب، احترام به پدر و مادر، بصیرت سیاسی، آرمان­ های امام و انقلاب و هزاران موضوع ریز و درشت دیگر وجود دارد که درباره­ شان چیز قابلی تولید نشده است. بیایند و مردانگی کنند و چنین مسابقه­ ای را در سطح ملی برگزار کنند. قول می­ دهم که با چنین کاری تحول و جهش شگرفی در شکل و محتوای فیلم و سریال­ های ما رخ خواهد داد.

امروز فرهنگ شیطانی غرب، برای القای پیچیده­ ترین شبهات اعتقادی و فلسفی نیز دارد فیلم می­ سازد، چنین نیست که دیدگاه­ های فلسفی­ اش را تنها از راه کتاب و مقاله مطرح کند. و متأسفانه ما هنوز وارد این عرصه نشده­ ایم.

شاید اگر چنین پیشنهادی عملی شود و در سطح کشور، اجرا شود، شاهد روزی خواهیم بود که در حوزه و دانشگاه­ های ما آن­ گاه که شاگرد شبهه­ اعتقادی و فلسفی سختی مطرح می­کند و از استادش جواب و منبع درخواست می­ کند، استاد در کنار ذکر یکی از کتاب­های شهید مطهری (ره) بگوید فلان فیلم ایرانی را هم حتما ببین، پاسخ روشن و دل­چسبی به شبهه­ ات می­ دهد.

105ـ سربندهای "یا کوروش" و "یا رستم" هم مگر بود

 

چند سالی است که مد شده است، به گونه­ای درباره­ی هشت سال دفاع مقدس بگوییم و بنویسیم و برنامه و فیلم و سریال تولید کنیم که انگار این جنگ هشت ساله­ی ما جنگی میان دو قومیت یا دو نژاد و یا دو کشور بود و همین، و این شهدا و رزمندگان عزیز ما رفتند تا از هویت ملی و عرق ایرانی و تمامیت ارضی این آب و خاک دفاع کنند. صدا و سیمای ما در کنار ده­ها کار و برنامه­ی زیبا و مفیدی که برای هشت سال دفاع مقدس ساخته است ـ که دستش مریزاد ـ در سال­های اخیر برنامه­های دفاع مقدسش بیشتر رنگ و بوی ملی و نژادی و ایرانی گرفته است.

صحنه­های حماسه و رشادت و شهادتِ رزمندگانِ این جنگِ مقدس را بیشتر دارند با ترانه­ها و سرودهای ملی و ایرانی و وطن­پرستانه نشانمان می­دهند و در واقع با این سرودها و شعرهای ملی معنی می کنند. نتیجه­ی کار هم این می­شود که بسیاری از جوانانِ امروز وقتی می­خواهند از کار شهدا و رزمندگان بگویند و تعریف کنند، می­گویند اینها رفتند تا نام ایران و ایرانی در جهان سرافراز بماند؛ رفتند تا ما جوانان بتوانیم به ایرانمان افتخار کنیم و به ایرانی بودنمان ببالیم…

و متأسفانه کم از صدا و سیما نمی­شنویم این گونه تحلیل و نگاه را، تا جایی که یک بار، یکی از مجریان تلویزیونی در برنامه­ی زنده گفت: اگر صدام رستم را می­شناخت، هیچ گاه جرأت نمی­کرد به ایران حمله کند! گویی رزمندگان و شهدای ما به خاطر تأثیر شگرفی که از شخصیت رستم داشتند و شجاعت سرشاری که از روح داستان­های شاه­نامه­ی فردوسی در جانشان نشسته بود، این چنین حماسه آفریدند که مغز ژنرال­های بزرگ دنیا در برابر دلاوری­هایشان هنگ کرده بود. و معلوم نیست به چه دردی می­خورد این نگاه سطح پایین و غلط به دفاع مقدس و شهدایش.

البته هر کسی در نوع نگاه و بیانش آزاد است، اما این آقایانی که اصرار دارند جنگ را با رنگ و بو و مزه­ی ایرانی و فارسی تفسیر کنند، آیا بهتر نبود به جای تحریف کار شهدا و رزمندگان جنگ که به لحاظ اخلاقی بسیار کار زشتی است،  خود نیز به جبهه می­رفتند و با حضورشان رنگ و بوی ملی و ایرانی جبهه را پررنگ­تر می­کردند؟ خوب بود یک لشکر از این تیپ آدمهایی که دلشان تنها برای ایران و ایرانی می­تپد، و کاری به هیچ آرمان و هدف الهی و اسلامی دیگری ندارند، به جبهه می­رفتند و خودی نشان می­دادند؛ مثلا شبها در سنگر از رستم و سهراب می­خواندند و با داستان­های شاهنامه انرژی می­گرفتند، یا این که شبهای عملیات، وصیتنامه­هایشان را با ادبیات ایرانی و ملی و نژادی می­نوشتند، نه مثل دیگر رزمندگان و شهدا که کلیدواژه­ی وصیت­نامه­هایشان امام حسین و اسلام و ولایت فقیه و دین و قرآن بود. اینها باید فکر این روزها را می­کردند و برای برنامه­های تلویزیونی­شان سند و مدرکی جور می­کردند، تا وقتی جنگ و جبهه­ی ما را با ایرانی­گری قاطی می­کنند متهم به تحریف جبهه نشوند. می­بایست نمی­گذاشتند همه­ی عملیات ما با اسم­های اسلامی و عربی انجام بگیرد. باید کاری می­کردند و چند عملیاتی را هم با نام­های اصیل ایرانی مانند تخت جمشید و ایرانیان و مهرگان و پارس و خلیج فارس و البرز و زاگرس و این جور اسم­ها انجام می­دادند، تا این روزها بسیجی­ها و رزمنده­ها سر جایشان بنشینند و تسلیم شوند که این تیپ آدمها هم در جبهه کم نبودند و سهم بسزایی در جنگ داشتند. بدک نبود اگر چند عملیاتی را با رمز یا کوروش و یا داریوش شروع می­کردند. چرا عقب نشستند و تماشا کردند و اجازه دادند، فرزندان امام و عاشقان امام حسین ـ علیه السلام ـ همه­ی جنگ را خود اداره کنند و همه را سراسر با فرهنگ قرآن و اهل بیت ـ علیهم السلام ـ به پیش ببرند؟ چرا چهارتا سربند "جانم فدای ایران" و "ای کوروش کبیر جانم فدایت" و "یا رستم" و "یا سهراب" طراحی نکردند و به پیشانی بر و بچه هایشان نبستند، بلکه جا خالی کردند و گذاشتند همه­ی سربندها با نام­های مبارک اهل بیت ـ علیهم السلام ـ مزین شوند.

این جنگ، جنگ بین ایران و عراق نبود، جنگ بین جبهه­ی حق و جبهه­ی باطل بود. سران کفر با اسلام و ایمان و قرآن و نظام اسلامی سرِ جنگ داشتند نه با ایران و ایرانی. و این حقیقت را سربازان مخلص حضرت روح الله، خوب فهمیده بودند. فهمیده بودند، جنگ، بر سرِ خاک و مرز و این مسائل نیست، اینها بهانه­ای بیش نبود. آن چه هدف بود، اسلامی بود که اگر در نقطه­ای حکومت کند، امنیت سراسر جبهه­ی کفر را به خطر خواهد انداخت.

کاش صدا و سیمای ما سخنان امام را جدی­تر می­گرفت. کاش اینقدر سلیقه­ای و ذوقی عمل نمی­کرد در ساخت برنامه هایش. مدیران و برنامه­سازان و فیلم­سازان و همه­ی کسانی که زحمت می­کشند و برای هشت سال دفاع مقدس کاری می­کنند، خوب است که قبل از شروع کارشان، یک بار پیام امام را به مناسبت قبول قطعنامه 598 بخوانند. ضرر نمی­کنند.

امام در آن پیام تاریخی و خواندنی فرمودند: "امروز جنگ حق و باطل، جنگ فقر و غنا، جنگ استضعاف و استکبار، و جنگ پابرهنه‏ها و مرفهین بى‏درد شروع شده است." بلندای افق دید امام سراسر جهان بشری بود نه ایران تنها؛ "ما براى احقاق حقوق فقرا در جوامع بشرى تا آخرین قطره خون دفاع خواهیم کرد."

امام ما بزرگ بود، جهانی بود، فرا تاریخی بود، فرا مرزی بود و سربازانی تربیت کرد که مانند خودش فکر می­کردند، که اگر چنین نبودند، هرگز در جنگ نابرابر تاب نمی­آوردند.

سطح نگاه امام را بخوانید و از افق دید این مرد بزرگ لذت ببرید، و کمی هم افسوس بخورید بر تحلیلهای دست پایین ما از جنگ: "امروز جهان تشنه فرهنگ اسلام ناب محمدى است. و مسلمانان در یک تشکیلات بزرگ اسلامى رونق و زرق و برق کاخهاى سفید و سرخ را از بین خواهند برد. امروز خمینى آغوش و سینه خویش را براى تیرهاى بلا و حوادث سخت و برابر همه توپها و موشکهاى دشمنان باز کرده است و همچون همه عاشقان شهادت، براى درک شهادت روزشمارى مى‏کند. جنگ ما جنگ عقیده است، و جغرافیا و مرز نمى‏شناسد. و ما باید در جنگ اعتقادى‏مان بسیج بزرگ سربازان اسلام را در جهان به راه اندازیم. ان شاء اللَّه ملت بزرگ ایران با پشتیبانى مادى و معنوى خود از انقلاب، سختیهاى جنگ را به شیرینى شکست دشمنان خدا در دنیا جبران مى‏کند. و چه شیرینى بالاتر از اینکه ملت بزرگ ایران مثل یک صاعقه بر سر امریکا فرود آمده است. چه شیرینى بالاتر از اینکه ملت ایران سقوط ارکان و کنگره‏هاى نظام ستمشاهى را نظاره کرده است و شیشه حیات‏ امریکا را در این کشور شکسته است. و چه شیرینى بالاتر از اینکه مردم عزیزمان ریشه‏هاى نفاق و ملیگرایى و التقاط را خشکانیده‏اند. و ان شاء اللَّه شیرینى تمام ناشدنى آن را در جهان آخرت خواهند چشید. نه تنها کسانى که تا مقام شهادت و جانبازى و حضور در جبهه پیش رفته‏اند، بلکه آنهایى که در پشت جبهه با نگاه محبت بار و با دعاى خیر خود جبهه را تقویت نموده‏اند از مقام عظیم مجاهدان و اجر بزرگ آنان بهره برده‏اند. خوشا به حال مجاهدان! خوشا به حال وارثان حسین- علیه السلام!."

این یادداشت به درازا کشید و از حوصله­ی متوسط خوانندگان خارج شده است، اما نمی­شود از این فرازهای اکسیری و بی­نظیر و غریب امام گذشت.

فرمود: "اذناب امریکا باید بدانند که شهادت در راه خدا مسئله‏اى نیست که بشود با پیروزى یا شکست در صحنه‏هاى نبرد مقایسه شود. مقام شهادت، خود اوج بندگى و سیر و سلوک در عالم معنویت است. نباید شهادت را تا این اندازه به سقوط بکشانیم که بگوییم در عوض شهادت فرزندان اسلام تنها خرمشهر و یا شهرهاى دیگر آزاد شد. تمامى اینها خیالات باطل ملیگراهاست. ما هدفمان بالاتر از آن است. ملیگراها تصور نمودند ما هدفمان پیاده کردن اهداف بین الملل اسلامى در جهان فقر و گرسنگى است. ما مى‏گوییم تا شرک و کفر هست، مبارزه هست. و تا مبارزه هست، ما هستیم. ما بر سر شهر و مملکت با کسى دعوا نداریم. ما تصمیم داریم پرچم «لا اله الّا اللَّه» را بر قلل رفیع کرامت و بزرگوارى به اهتزاز درآوریم. پس‏ اى فرزندان ارتشى و سپاهى و بسیجى‏ام، واى نیروهاى مردمى، هرگز از دست دادن موضعى را با تأثر و گرفتن مکانى را با غرور و شادى بیان نکنید که اینها در برابر هدف شما به قدرى ناچیزند که تمامى دنیا در مقایسه با آخرت."


ارسال شده به پایگاه 598

بازنشر شده در: عماریون، مشرق نیوز، بولتن نیوز، صراط نیوز، خبرگزاری دانشجو، تریبون مستضعفین، هم اندیشی، ندای انقلاب، تبیان نیوز، شیعه نیوز، جهان اسلام، تحلیل پرس، اخبار مذهبی شیعه، حدید نیوز، فردوس برین، حرف تو، هزار نیوز.

یادداشتهای مرتبط:

97ـ فرهنگ ایرانی دقیقا یعنی چه؟