چشم خدا

دست نوشته های دینی و سیاسی و اجتماعی من

دست نوشته های دینی و سیاسی و اجتماعی من

چشم خدا

گفت می خواهم بدانم کیستی
گفتمش آقای من سید علی است

آخرین نظرات
  • ۲۱ بهمن ۹۹، ۱۴:۳۶ - حسن
    احسنت

۱۹ مطلب با موضوع «ولایت فقیه» ثبت شده است

116ـ معادله ی شصت مجهولی

اگر خراسان به زعفرانش معروف است، آخر الزمان هم به امتحان­های سخت و کمرشکنش معروف است؛ امتحان­هایی که یک شبه رجل ­های کارکشته و سابقه ­دار در میدان ایمان و جهاد را کله ­پا می­کنند و چنان حق و باطل را با هم درآمیزند که کمتر تیزبین و نکته ­سنجی توان شناسایی درست صحنه ­ها را داشته باشد و امر بر او مشتبه نگردد.

آخر الزمان است و بازار داغ امتحان­های سخت و پیچیدۀ الهی؛ امتحان­هایی که می­خواهد یاران امام زمان و منتظران واقعی ایشان را از دیگران جدا سازد و از همین روست که بسی مشکل و دشوار است. آخر الزمان یعنی نقطه ­ای که تلاش 124 هزار پیامبر و اوصیای­شان به آن ختم می­شود، پس هر کس به آخر الزمان رسیده است، نباید مشکلی در بصیرت و فهم و بینش داشته باشد. او باید عصارۀ انبیا باشد و خدا حق دارد چنین توقعی از او داشته باشد.

دیگر خدا لازم نمی­بیند برای آخر الزمانی­ها دریایی بشکافد و کوهی بلند کند و یا مرده ­ای زنده کند. کلاس آخر الزمانی­ها بالاتر از این حرف­هاست. اگر امت­های پیشین معادله­ های دو مجهولی حل می­کردند، آخر الزمانی­ها باید معاد شصت مجهولی حل کنند. دیگر برای من و تو قرآن نازل نمی­شود. دیگر عید غدیری در کار نیست تا پیامبر در آن به صراحت بگوید رهبر بعد از من کیست. آخر الزمان است و دیگر هیچ یک از این خبرها در کار نیست. وای که چه بصیرت مهم است این روزها.

یادش به خیر؛ زمانی رهبر جامعه پیامبر بود که خود مستقیم با خدا سخن می­گفت و پیام مستقیم خدا را به گوش مردم می­رساند. معجزه ­های عجیب و غریب می ­آورد و گاهی سفارش معجزه هم قبول می ­کرد. حتی گاهی مردم سفارش می­ دادند که اگر پیامبرشان واقعا پیامبر است، شتری را از دل کوه درآورد، و خدا و رسولش سفارش مردم را می­پذیرفتند و همین کار را می­کردند!

اما معنی نداشت تا همیشه خدا به همان روش حجت را بر مردم تمام کند و به همان شکل ابتدایی و بدوی از مردم امتحان بگیرد. و قرار نبود و نیست که بشر در همان سطح معرفتی و بصیرتی دوران آغازینش بماند.

از همین روست که خدا انزال وحی را قطع کرد و طرحی نو درانداخت. اما آن گاه که قرار بود نبوت به امامت تبدیل شود، خدا به پیامبرش دستور داد که با صریح­ترین لهجه و رسانه­ ای ­ترین روش امامت امیر المؤمنین (علیه السلام) را به ابلاغ بیشترین جمعیت ممکن از مردم برساند. اما قرار نیست رهبر جامعۀ اسلامی همواره به همین روش ابلاغ شود. امتحان­های پیچیده و پیچیده ­تر در راه است.

هر چه تاریخ به دوران غیبت نزدیک می­شود، سن امامان ما کم­تر و کم­تر می ­شود، حضورشان در میان شیعیان به حد اقل خود می­رسد و معرفی امام­ها و به تبع آن شناخت امامان از سوی شیعیان پیچیده ­تر و دشوارتر می­شود. تا جایی که پس از شهادت امام حسن عسکری (علیه السلام) امتحان شیعیان این بود که به امامت امام مهدی پنج سالۀ غایبی که هیچ کس او را ندیده است ایمان بیاورند و با نائبش بیعت کنند؛ نائبی که هیچ کس نحوۀ ارتباطش با امامش را ندیده است و امکان اثبات صدق و کذب مدعاهای این نائب چندان ساده نیست، مگر قلب سلیم مؤمنان یاریشان کند.

شاید کسانی که در غیبت صغری بودند فکر می­ کردند که به آخر خط رسیده­ اند و امتحان از این سخت­تر نمی­شود، غافل از این که این امت همچنان در سطح معرفتی و کلاس ایمانش پیشرفت می ­کند و جا دارد بیش از اینها امتحانشان پیچیده شود. در غیبت کبری وظیفۀ مردم آن است که نائب عام امام زمان(عج) را تشخیص دهند و تا پای مرگ با او عهد و پیمان ببندند؛ نائب عامی که دیگر با امامش ارتباطی نخواهد داشت و هیچ وحیی از  جانب خدا نخواهد آورد و معجزه ­ای در سیره ­اش نشان نخواهد داد. مردم باید به این حد و اندازه از علم وبصیرت و بینش و آگاهی رسیده باشند که از پس این امتحان­ها برآیند. حال اگر کسی همچنان در کلاس اول درجا می­زند و تا آیه و معجزه ای صریح نبیند چیزی نمی­فهمد، مشکل خود اوست و خدا این وسط تقصیر ندارد. 

 

 

114ـ سالهاست جای چنین رئیس جمهوری در پاستور خالی است

امتحان منصب ریاست جمهوری نظام اسلامی از آن دست امتحانهای سخت و خطرناکی است که یا انسان در این امتحان سربلند می شود و به اعلی علیین می رسد، و یا شکست می خورد و از نظام و ولایت و جبهه حق به بیرون پرت می شود. و گویا سرانجام میانه ای در این میان نیست.

بعد از سی و اند سال از گذشت انقلاب عزیزمان دیگر به راحتی می توان این حقیقت را دریافت. از اول انقلاب تا کنون، اکثر رؤسای جمهور ما هر یک به نوعی از قطار انقلاب پیاده شدند و در برابر این امتحان سخت، شکستند. و در مقابل، آنهایی که توانستند مقاومت کنند و از پس این امتحان دشوار برآمدند، هدایای بسی بزرگ از خداوند دریافت کردند. رجایی به پاس نمره قبولی اش در این امتحان به مقام شهادت رسید، و مقام معظم رهبری هم این شد که می بینی.

سختی این امتحان به این نیست که رئیس جمهور باید مواظب این باشد که شیفته قدرت نشود یا مستی شهرت او را نگیرد یا بر بیت المال مسلمین دست نیاندازد و یا به ناحق امضایی نکند. البته که هر یک از این امتحانها خود قسطی از سختی امتحان است، اما هیچ کدامشان نقطه اوج امتحان نیست. امتحان ریاست جمهوری از اینی که هست هم سختتر می شود.

نقطه ثقل این امتحان همان است که در نگاه خدا از همه چیز مهمتر است. و ما خوب می دانیم که هیچ چیزی برای خدا به اندازه ولایتمداری و تبعیت محض عملی و قلبی از ولی مهم نیست. خدا یک بار در قرآن برای امر مهم ولایت مداری و تبعیت محض از رهبر، به خودش قسم خورد و هیچ گاه دیگر این قسم را تکرار نکرد. در سراسر قرآن تنها جایی که خدا به خودش قسم خورد همین جا بود: «فَلا وَ رَبِّکَ لا یُؤْمِنُونَ حَتَّى یُحَکِّمُوکَ فیما شَجَرَ بَیْنَهُمْ ثُمَّ لا یَجِدُوا فی‏ أَنْفُسِهِمْ حَرَجاً مِمَّا قَضَیْتَ وَ یُسَلِّمُوا تَسْلیما؛ به پروردگارت سوگند که آنان مؤمن [حقیقى] نخواهند بود، مگر آنکه تو را در آنچه میان خود نزاع واختلاف دارند به داورى بپذیرند سپس از حکمى که کرده‏اى هیچ احساس دل تنگى و ناخشنودى در دلشان نکنند، و کاملا تسلیم شوند.»[1]

مشکل رؤسای جمهور ما این بود و هست که وقتی بر مسند ریاست جمهوری نشستند و به تبع اعتبار نظام جمهوری اسلامی، اعتبار ملی و بین المللی کسب کردند، آن قدر احساس شخصیت و بزرگی کردند که دیگر جایی برای کرنش و تبعیت محض از نائب امام زمان (عج) در دلشان نمانده بود. و این حالت و احساس نامبارک را به خوبی می توان در رؤسای جمهورِ پیاده شده از قطار انقلاب دید و مشاهده کرد. فتنه 88 جلوه گاه اوج استقلال طلبی شان بود. در این فتنه نشان دادند که ذره ای سخن و نگاه و تحلیل و ارشاد حضرت آقا برایشان مهم نیست و خود به تنهایی برای این انقلاب می برند و می دوزند. و یا این که آقای رئیس جمهور چنان حس استقلال می گیریدش که تمام عزل و نصبهایش را بدون یک ذره لحاظ امر رهبر انجام می دهد؛ و آن گاه که کارد به استخوان می خورد و امام مسلمین دخالت می کند، به شخصیتان بر می خورد و چند روزی قهر می کند...

و گویا این نوع برخورد استقلال جویانه با رهبر، گناهی نیست که به سادگی خدا از آن چشم بپوشد. نتیجه این گناه هم این می شود که دشمنان اسلام و انقلاب به شیوه های گوناگون، به حمایت از این شخصیتهای پیاده شده از قطار انقلاب سخن می رانند.

ریاست جمهوری مانند هر سلاح ضروری و مفیدی خطرناک هم هست، که اگر کسی بدون شناخت خطرهای ریاست جمهوری پای در این عرصه بگذارد، بی هوا لگد می خورد و از قطار انقلاب پرت می شود. این دو واحد درس شناخت خطرات ریاست جمهوری، پیش نیازی ضروری است که تا کسی نگذراندش، صلاحیت نشستن بر صندلی ریاست را نخواهد داشت. و این خطر بزرگ و مهلک، همان حس استقلال طلبی نسبت به رهبر است.

رئیس جمهور هزاری هم که ساده زیست و عدالت طلب و پرکار باشد، رجایی نمی شود. آن درّ کم یابی که رجایی از آن برخوردار بود «ولایتمداری» بود. او با این که رئیس جمهور بود، روحیه یک بچه بسیجی ولایتمدار را داشت. او «من» خود را در برابر امامش کوبیده بود؛ انگار نه انگار که رئیس جمهور بود. می گفت: «وقتی می‌گوییم ما خط امامی هستیم یعنی همین، کاری را انجام دهیم که خلاف نظر خودمان است ولی نظر رهبری بر آن است، همین مفهوم التزام عملی ماست، ولو بی‌آبرو شویم».[2]

و درست به همین علت، مهرش در دل امام عزیز ما نشسته بود. امام سالها پس از شهادت شهید رجایی در وصف حال او و شهید باهنر چنین فرمود: «من از خصوصیاتى که در این آقایان بود، آقاى رجایى، آقاى باهنر، آقاى عراقى، آنى که به نظرم خیلى بزرگ است، این است که آقاى رجایى یک نفر آدمى بود که دستفروشى [مى‏کرد] در بازار از قرارى که گفتند. من در مطالعاتى که در ایشان کردم به نظرم آمد که از حال دستفروشى‏اش تا حال ریاست جمهورى، در روح او تأثیرى حاصل نشد. چه بسا اشخاصى هستند که اگر کدخداى ده بشوند، تغییر مى‏کنند به واسطه ضعفى که در نفسشان هست، تحت تأثیر آن مقامى که پیدا مى‏کنند واقع مى‏شوند، و اشخاصى هستند که مقام تحت تأثیر آنهاست از باب قوّت نفسى که دارند. و آقاى رجایى، آقاى باهنر در عین حالى که خوب، یکیشان رئیس جمهور بود، یکیشان نخست وزیر بود، اینطور نبود که ریاست در آنها تأثیر کرده باشد، آنها در ریاست تأثیر کرده بودند؛ یعنى، آنها ریاست را آورده بودند زیر چنگ خودشان، ریاست آنها را نبرده بود».[3]

چندان سخت و دشوار نیست که دست فروشی ولایتمدار باشد، اما این که یک رئیس جمهور مانند دست فروشی غریب، روحیه تبعیت و اطاعت از رهبر داشته باشد، خیلی حرف است. سالهاست جای چنین رئیس جمهوری در پاستور خالی است.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

[1]. نساء: 65

[2]. رﺟﺎﯾﯽ، ﻏﻼﻣﻌﻠﯽ، ﺳﯿﺮه ﺷهید رﺟﺎﯾﯽ، ص728.

[3]. صحیفه امام، ج20، 124.  


بازنشر شده در: عماریون، صراط نیوز، انقلاب نیوز، بولتن نیوز، سفیر افلاک

93ـ باز باید از سران فتنه تقدیر کرد

خدا را شکر که پیشرفت ملت ایران، به پیشرفتهای هسته ای و پزشکی و فضایی و نانو خلاصه نمی شود. پیشرفت دیگری در کار است که اصل و اساس همه پیشرفتهاست. ولایتمداری این مردم نیز دارد پیشرفت می کند و در این سالهای اخیر بدجوری اوج گرفته است.

حیف که میزان ولایتمداری مردم را نمی شود با عدد اندازه گرفت، آمار هم نمی توان داد، ولی نشانه ها پیداست. یک زمانی برای مسؤولین نظام همین بس بود که عکس آقا را در اداره خود نصب کنند، ایشان را مقام معظم رهبری بنامند، گه گاهی از ایشان با احترام یاد کنند و هر از گاهی هم پای سخنرانی آقا حضور پیدا کنند. همینها بس بود.

امروز ولی دیگر از این خبرها نیست. آن سبو بشکست و آن پیمانه ریخت. امروز اگر مسؤولی کمترین تعللی در اطاعت از رهبری داشته باشد، مردم می فهمند. گارانتی اعتبار مسؤولین دیگر ده، بیست سال نیست، ده، بیست ماه، و یا حتی کمتر از اینهاست. دیگر از این خبرها نیست که بعضی ها بتوانند حرف آقا را زمین بیاندازند و اعتبار و آبرویشان نزد مردم، زمین نخورد. صافی و غربال مردم دیگر الک زپرتی نیست، فناوری نانو پس به چه درد می خورد؟ با همین تکنولوژی غربال ساخته اند و دارند مو از ماست می کشند.

من این جو را دوست دارم؛ جوی که در آن هر چه آقا از کسی تعریف کند، باز مردم گارانتی سی ساله برایش نمی بُرند. باز مراقبند که اگر خطا کند، به او تذکر دهند و اگر زیادی تکرار کرد، سر جایش بنشانند.

شاید بتوان گفت که در کل تاریخ انتخابات انقلاب، این اولین باری است که دست کم، دو جبهه اصولگرا در فعالیتهای تبلیغاتیشان سر خدمت به مردم و افزایش رفاه و رفع محرومیت و اشتغال زایی و این جور شعارها با همدیگر رقابت نکردند، بلکه رقابتشان بر میزان ولایتمداری و تبعیت درست و حسابی از مقام معظم رهبری بود. بسیاری از نامزدهای محترم هم به خاطر جو پرهیبت ولایتمداری مردم، چندان نیازی برای شرح برنامه های اقتصادی خود ندیدند. برای درصد بسیاری از مردم، ولایتمداری یک مسؤول، واقعا بیش از آب و نان و سفره رنگارنگ اهمیت دارد. چه این که چون که صد آمد نود هم پیش ماست. این اتفاق مبارکی است که اگر چه چندان سر و صدایی ندارد، اما به اندازه کل بیداری اسلامی و جنبشهای وال استریت و حتی بیشتر، ارزش و اثر دارد. تحول کیفی و قلبی و ایمانی مردم ایران است. اساسا همین اتفاق است که این چنین عالم را به جنب و جوش و حرکت واداشته است.

و اما چه شد که این طور شد؟ و این کدام اتفاق بود که این چنین بصیرت و شعور و آگاهی مردم را بالا برد؟ این هم معلوم است. اگر دست باکفایت و زبان پرگهر سران فتنه نبود، دوهزاری خیلیها هنوز کج می ماند. سران فتنه با جان و دل و همه وجودشان به این مردم نشان دادند که عنصر ضد ولایت فقیه، چه موجود پست و رذلی است. به همه نشان دادند که رابطه دوستی با آمریکا و اسرائیل چه رابطه کثیف و پلیدی است. بهترین فیلم مستند را ساختند و حالیمان کردند که در شرایط حساس و فتنه های سخت، هیچ مسؤول و هیچ دستگاهی نمی تواند کاری بکند. این حقیقت ملموس شد، که اگر این مردم بخواهند حرکتی بر خلاف امر رهبری بکنند، چنان شهرشان نا امن خواهد شد که جان و ناموسشان نیز همه در خطر خواهد افتاد. امن و امان این کشور، همه به خاطر عزت و اقتدار رهبر است؛ نه سپاه و ارتش، که اینها هم هر چه دارند، از ابهت آقایشان دارند.

32ـ قیمت ولایت مقطوع است

أسعد الله أیامکم

الحمد لله الذی جعلنا من المتمسکین بولایة علی أمیر المؤمنین وأولاده المعصومین علیهم السلام

یکی از دل­مشغولی­ ها و تفکراتی که همواره باید انسان مؤمن را به خود مشغول کند، این است که خود را در حوادث و امتحان­های سخت و سرنوشت­ ساز تاریخ تصور کند و آنگاه از خود بپرسد که اگر او در آنجا بود، کدام وری بود.

ماجرای کشتی نوح، ناقه­ صالح، عرف­ شکنی­ها و بت­شکنی­ های ابراهیم، فراز و فرودهای ماجرای قوم بنی اسرائیل و پیامبرانشان، جریان حضرت طالوت و دستور نخوردن آب به سربازانش، ایمان آوردن سحره­ موسی و حوادث سخت و سرنوشت­ سازی که در تاریخ اسلام پیش آمده­ اند، همگی صفحاتی از تاریخ هستند که بدون تأمل و این پرسش مهم نباید ورقشان زد و به صفحه­ دیگر رفت؛ این که براستی اگر من در آن زمان بودم، چه می­کردم و کدام وری بودم؟

حادثه­ غدیر نیز یکی از همین حوادث است. تبریک گفتن و شیرینی و شربت خوردن و عیدی گرفتن و دادن و آزین بستن و چراغانی کردن و نوار مداحی گذاشتن و مداحی کردن و خلاصه جشن و شور و شادی راه انداختن خوب، بلکه ضروری است، اما در این شلوغی زیبای شهر، باید این خلوت را در دل فراهم کرد که براستی اگر من در حجة الوداع پیامبر بودم و واقعه­ غدیر را می­ دیدم، چه می­ کردم و در روزی که همه به امیر المؤمنین پشت می­ کنند، چه موضعی می­ داشتم؟ آیا معرفی علی به عنوان جانشین پیامبر برای دل من هم ناگوار و سخت می­ بود یا خیر...؟

و از سؤال مهم­تر، شیوه­ پاسخ دادن به این سؤال است. شاید بعضی­ها این سؤال را از خود می­ پرسند اما همین که به دل خود مراجعه می­ کنند و محبت امیر المؤمنین (علیه السلام) را در آن می­ یابند، نفس راحتی می­ کشند و خود را در صف سلمان و ابوذر و دو سه نفر دیگر می­ گذارند. ان شاء الله که باشند، اما شیوه­ پاسخ به این سؤال، این نیست.

باید بررسی کرد و دید که آن عده­ اندک انگشت­ شماری که با علی ماندند و پیام غدیر را به جان پذیرفتند، چه ویژگی­هایی داشتند و از چه خوبی­ هایی برخوردار بودند. باید دید که سختی­های پذیرش ولایت علی (علیه السلام) در چه بود و با کدام صفت می­شد این سختی را بر دل هموار نمود. آیا اگر کسی تعصب عشائری و فامیلی داشت، و اتفاقا چند نفر از بستگان و آشنایانش به دست علی کشته شده بودند، می­ توانست به راحتی ولایت علی را بپذیرد؟ آیا اگر کسی نسبت به جوانان تکبر داشته باشد و جز از  ریش­ سفید حرفی نشنود، در آن امتحان قبول می­شد؟ اگر کسی همواره به خوبان حسادت می­ ورزید و تا انسان والا و خوبی می­دید، به جای این که عاشقش شود، حاسدش می­ شود، می­توانست سرباز علی شود؟ اگر کسی دوست نداشته باشد، در برابرش از کس دیگری تعریف کنند و او را بر وی ترجیح دهند، می­ توانست با این همه تعریف پیامبر از علی کنار بیاید و کینه علی را به دل نگیرد؟ اگر کسی از حزب باد باشد و جز راه اکثریت جامعه، راه دیگری نپوید، در آن زمان می­ توانست با علی بماند؟

می­ بینید که ولایت چه گوهر نابی است و چه قیمت گرانی دارد؟ بهای ولایت، نفس و جان و مال و آبروی انسان است. باید همه­ اینها را داد تا ولایت گرفت. و به اندازه­ ای که از اینها می­گذری ولایت می­گیری. و خدا قیمت ولایت را هیچ گاه ارزان نمی­کند. اگر می­بینی عشق به علی امروز آسان است و از هر کسی بر می­ آید، بدان پس امروز، ولایت با حب علی آغاز می­شود، اما تمام نمی­ شود. چون امروز حب علی آسان است و ولایت نباید اینقدر آسان باشد. ولایت در طول تاریخ با امتحان های سخت و دشوار همراه بوده است و زهی خیال باطل که کسی فکر کند، بدون آن امتحان­ ها بخواهد با ولایت محشور گردد و به بهشت رود. (أَمْ حَسِبْتُمْ أَن تَدْخُلُواْ الْجَنَّةَ وَلَمَّا یَأْتِکُم مَّثَلُ الَّذِینَ خَلَوْاْ مِن قَبْلِکُم مَّسَّتْهُمُ الْبَأْسَاء وَالضَّرَّاء وَزُلْزِلُواْ حَتَّى یَقُولَ الرَّسُولُ وَالَّذِینَ آمَنُواْ مَعَهُ مَتَى نَصْرُ اللّهِ أَلا إِنَّ نَصْرَ اللّهِ قَرِیبٌ) «آیا پنداشتید که داخل بهشت می­شوید و حال آن که [حوادث و امتحان­های] کسانی که پیش از شما درگذشته است به شما نرسیده است؟ به آنان سختی و زیانی رسید و چنان تکانده شدند که حتی پیامبر و کسانی که با او ایمان آورده بودند، می­گفتند: پس یاری خدا کی خواهد آمد؟ آگاه باشید که یاری خدا نزدیک است؟»

فعلا این موضوع سربه­ مهر و باز نشده بماند، تا اگر عمر و توفیقی بود، در وقت دیگری بازش کنیم. 

30ـ ما را تو می شناسی

غزلی که گذاشته­ام، غزلی است که آقا از زبان ناشنوایان، خطاب به خداوند سروده است. واقعا عجب رهبری داریم. آدم باور نمی­کند که انسانی با این همه مشغولیت و درگیری فوق العاده با واقعیت­های جهانی، بتواند یک همچین خلوتی در ذهنش ایجاد کند و چنین شعری بسراید... چقدر ما را به یاد امام می­اندازد.

ما خیل بندگانیم ما را تو می­شناسی ... ... ... هر چند بی­زبانیم، ما را تو می­شناسی

ویرانه­ایم و در دل گنجی ز راز داریم ... ... ... با آن که بی­نشانیم، ما را تو می­شناسی

با هر کسی نگوییم راز خموشی خویش ... ... ... بیگانه با کسانیم ما را تو می­شناسی

آئینه­ایم و هر چند لب بسته­ایم از خلق ... ... ... بس رازها که دانیم ما را تو می­شناسی

از قیل و قال بستند، گوش و زبان ما را ... ... ... فارغ از این و آنیم، ما را تو می­شناسی

از ظن خویش هر کس، از ما فسانه­ها گفت ... ... ... چون نای بی­زبانیم، ما را تو می­شناسی

در ما صفای طفلی، نفسرد از هیاهو ... ... ... گلزار بی­خزانیم، ما را تو می­شناسی

آئینه­سان برابر گوئیم هر چه گوئیم ... ... ... یک­رو و یک­زبانیم ما را تو می­شناسی

خط نگه نویسد حال درون ما را ... ... ... در چشم خود نهانیم ما را تو می­شناسی

لب بسته چون حکیمان، سر خوش چو کودکانیم ... ... ... هم پیر و هم جوانیم ما را تو می­شناسی

با دُرد و صاف گیتی گه سرخوش است گه غم ... ... ... ما دُرد غم­کشانیم ما را تو می­شناسی

از وادی خموشی راهی به نیک­روزی است ... ... ... ما روزبه از آنیم ما را تو می­شناسی

کس راز غیر از ما نشنید، بس «امینیم» ... ... ... بهر کسان امانیم ما را تو می­شناسی

 

این هم غزل ناقابلی است که بنده­ی ناقابل از زبان همه­ی بسیجیان و عاشقان رهبر، خطاب به آقا سرودم.

ما خیل عاشقانیم، ما را تو می­شناسی ... ... ... یک بانگ و یک زبانیم، ما را تو می­شناسی

سربازتیم آقا، جان را به کف گرفتیم ... ... ... بر راه خویش مانیم، ما را تو می­شناسی

از هر دیار و قومی جمعی مرید داری ... ... ... هم پیر و هم جوانیم، ما را تو می­شناسی

ما در میان اغیار، محو و گمیم اما ... ... ... هر چند بی نشانیم، ما را تو می­شناسی

نه اهل کوفه هستیم، نه از مدینه باشیم ... ... ... ما خار دشمنانیم، ما را تو می­شناسی

با دشمنان نسازیم، نرد شرف نبازیم ... ... ... بر بی­کسان امانیم، ما را تو می­شناسی

ما همره پیمبر بر کافران «اشداء» ... ... ... با خویش مهربانیم، ما را تو می­شناسی

آقا تو جان مایی، جزئی ز دین مایی ... ... ... صادق در این بیانیم، ما را تو می­شناسی

ما با اطاعت از تو، در انتظار مهدی ... ... ... آن مصلح جهانیم، ما را تو می­شناسی

ما با تو عهد بندیم، کاین کشتی وطن را ... ... ... تا ساحلش رسانیم، ما را تو می­شناسی

آقا دعایمان کن، در «وتر» یادمان کن ... ... ... تا در برت بمانیم، ما را تو می­شناسی  

16ـ یقین به مصداق ولایت فقیه، می شود یا نمی شود

در بین کسانی که به اصل نظریه­ی ولایت فقیه ایمان دارند، بحث­های بسیاری درباره­ی راه­کار تشخیص ولایت فقیه وجود دارد.

بعضی­ها بر این باورند که ولی فقیه کسی است که مردم او را به عنوان ولی فقیه قبول داشته باشند؛ یعنی اگر علم و قدرت و سیاست و شجاعت فقیهی از دیگران بیشتر بود، اما مردم به او گرایشی پیدا نکردند، او ولی فقیه نیست و مشروعیتی برای ولایت ندارد. بر اساس این نظر، گویا خدا در مورد مصداق ولی فقیه، هیچ رأی و نظری ندارد و بر خلاف روش و سنت چند هزار ساله­اش، این بار مسئله­ی حکومت را به مردم سپرده است.

در برابر این نظر، نظر مترقی­تری وجود دارد که می­گوید: همان گونه که در طول تاریخ، این خداوند بوده است که پیامبران و ائمه را برگزیده است، ولی فقیه را نیز او برمی­گزیند و به او ولایت می­دهد. براهین و قرائن بسیاری وجود دارد که بر خلاف نظر نخست و مؤید دیدگاه دوم است.

اما اینجا سؤالی مطرح می­شود که آیا ولی فقیهِ مورد نظر خدا را می­توان شناخت یا خیر. به عبارت دیگر، با توجه به این که دوران، دوران غیبت امام معصوم است و راهی به امام معصوم نداریم، آیا می­توانیم به گونه­ای ولی فقیه حقیقی را تشخیص دهیم که حتی یک در میلیارد هم احتمال خطا ندهیم؟

در این میان، برخی پاسخ منفی می­دهند و اطاعت از یک مصداق مشخص را از  عنوان­هایی مانند ضرورت، تکلیف ظاهری، بهترین گزینه­ای که عقل ما به آن رسیده است، و یا قانون توجیه می­کنند. غافل از این که چنین روش توجیهی در حوزه­ی عمل راه دارد؛ نه در اعتقاد. آنجا که حوزه­ی عمل است، شک، می­تواند موجه باشد. اما در حوزه­ی اعتقاد و باور، شک و تردید موجه نیست. اینجا سخن از یقین است که نقطه­ی مقابل آن شک و ریبِ باطل می­باشد.

این بحث هم پیش از این که یک بحث عملی باشد، یک بحث اعتقادی است. سخن در این نیست که «از چه کسی اطاعت کنیم؟»، بلکه خواهان پاسخ به این پرسشیم که «به چه کسی به عنوان نائب امام زمان، ایمان بیاوریم؟» و این دو سؤال اگر چه نتیجه­ی واحدی در میدان عمل دارند ـ اگر داشته باشند ـ اما به اندازه­ی فاصله­ی بین زمین احکام تا سپهر اصول، میانشان فاصله است.

این ادعا که «چون ما معصوم نیستیم و از عقل ناقصی برخورداریم، نمی­توانیم به مصداق ولایت فقیه یقین صد در صدی داشته باشیم.» اگر ادعای درست و روایی باشد، راه را برای شک در همه­ی اصول و اعتقادات دین و مذهبمان، باز می­کند.

ما معتقدیم که حضرت محمد (صلی الله علیه وآله وسلم) پیامبر خداست. پر روشن است که برای درستی این اعتقاد، نمی­توان از سخن خود پیامبر شاهد و دلیل آورد. بنابراین تنها به وسیله­ی راه­های غیر معصوم می­توان پیامبری حضرت محمد (صلی الله علیه وآله وسلم) را ثابت کرد. حال آیا می­توانیم از کسی بپذیریم که بگوید: من بر اساس شواهد و قرائن و یافته­های عقلم، ناچار و مجبورم که از پیامبر تبعیت کنم، اما به هر حال چون عقل من ناقص است، هنوز جای این احتمال به اندازه­ی یک در میلیون وجود دارد که شاید ایشان پیامبر نبوده است؟!

اساسا با چنین نگاهی راه یقین به هر باور و اعتقادی بسته خواهد شد، چون در هر صورتی، بالأخره انسان موقن، باید فهم و عقلش را قبل از یقین به کار اندازد، و این به معنای دخالت دادن عوامل غیر معصوم در رسیدن به یقین و اعتقاد است، و باز جای اشکال باقی می­ماند که پس چگونه می­توان یقین کرد.

مشکل این دیدگاه این است که از چیزی به نام «اتمام حجت خدا» غافل مانده است. روش خداوند هیچ گاه چنین نبوده است که پیامبری را در نظر بگیرد و سپس بگوید: من به انسان­ها عقل داده­ام، بنابراین خود انسان­ها باید عقل و فهم و شعور داشته باشند تا پیامبر مرا تشخیص دهند و به او ایمان بیاورند!

اگر خداوند متعال چنین روشی را اعمال می­کرد، عدم یقین موجه بود، اما روش خداوند چنین نیست. خداوند در طول تاریخ در مورد پیامبران و امامان و رهبران جامعه حجت را بر مردم تمام کرده است. و باید به این نکته توجه کرد که خداوند حجت را بر مردم غیر معصومی که عقلی غیر کامل دارند، تمام می­کند. و خداوند از همین افراد انتظار ایمان و یقین دارد.  

کار خدا نسبت به همه­ی حوزه­ها یک جور نبوده است. مثلا خداوند متعال قوانین فیزیکی این عالم را در این جهان قرار داده است و در کنار آن، به انسان عقل داده است تا خود او آرام آرام جهان پیرامونش را کشف کند. اما مسئله­ی رهبری جامعه­ی اسلامی مانند یک قانون فیزیکی نیست؛ اینجا مسئله­ی هدایت و ضلالت مطرح است و عمل به دین متوقف بر آن است. بنابراین خدا به بهانه­ی این که به انسان عقل داده است، کنار نمی­رود، بلکه حجت را بر ولایتِ فرد مورد نظرش تمام می­کند. و در شرایط اتمام حجت، یقین ممکن، بلکه واجب و لازم است.  

8ـ نخبه سیاسی است، اما شبیه دیوانه ها رفتار می کند

ما انسان­ها که از نعمت عقل برخوردار هستیم، معمولا در مسائل نظری و به هنگام تصمیم­­گیری به سراغ عقل می­رویم و از آن برای حل مشکلات و انجام کارهای فنی و تصمیم­گیری بین دو راهی­های زندگی بهره می­گیریم. بیشتر چنین به نظر می­رسد که در کارهای طبیعی و بی­نیاز به فکر، عقل کارایی ندارد و بود و نبود عقل در این گونه کارها تأثیرگذار نیست.

اما این دیدگاه درست نیست. من معتقدم که گستره­ی تأثیر عقل بر کارهای انسان بیش از کارهای فنی و اندیشه­های نظری او است. برای ثابت شدن این مدعا کافی است که رفتار یک بیمار روانی را با رفتار خودتان مقایسه کنید. خواهید دید که یک بیمار روانی حتی در راه رفتن و حرف زدن و خندیدن و گریه­کردن هم با انسان­های دیگر فرق دارد. این حقیقت نشان می­دهد که عقل و تعقل، بر روند حرکات ساده­ی ما چون راه رفتن و خندیدن هم تأثیر گذار است...

شاید تا کنون افکاری از این دست به ذهن شما خطور کرده است که شخصیت­هایی که روزی از یاران نزدیک امام (قدس سره) بوده­اند، تجربه­ی سال­های سال فعالیت سیاسی دارند­، سابقه­ی طولانی مبارزه با رژیم شاه دارند و برخی از آنها به حد اجتهاد رسیده و حتی رساله­ای نیز چاپ کرده­اند، چطور می­شود که به جایی می­رسند که گفتار و نوشتار و کردارشان دربست در خدمت اسرائیل و امریکا می­شود؟!

این چه سری است که بسیاری از ما جوانان و نوجوانان ناآگاه و بی­تجربه در مسائل سیاسی، بسیاری از حقائق را بدون هیچ نیازی به تأمل و تفکر، به روشنی خورشید در برابر چشم خود می­بینیم، اما دیدگان آنها از دیدن این حقائق نابیناست؟

در حوادث بعد از انتخابات، برخی از شیوخ و سادات اصلاحات، به نتیجه­ی انتخابات اعتراض داشتند و انگ تقلب به آن چسباندند. خیلی خوب؛ اما این ادعای تخیلی هر چقدر هم که زور داشته باشد، جز این که دولت آقای احمدی­نژاد را نامشروع بداند و شورای نگهبان را خائن بپندارد و قوه­ی قضائیه را غیر قاطع انگارد، کار دیگری از آن برنمی­آید.

اما سؤال من اینجاست که چطور می­شود یک مسلمان و شیعه­ای که دوران امام خمینی کبیر را درک کرده و ادعا می­کند که پیرو اوست، تنها با همین دیدگاه و اشکال به جایی برسد که شعارهای روز قدس را تحریف کند و کاری کند که راه­پیمایی روز قدسش خنده بر لبان مسئولین اسرائیل بکارد؟!

چطور می­شود که یک سیاسی پیرو امام! تنها چند ماه پس از جنگ غزه، با تحلیل­های بسیار پیچیده و خردمندانه­اش! به این نتیجه برسد که دیگر شعار «مرگ بر اسرائیل» و «مرگ بر امریکا» به صلاح نیست؟!

چطور می­شود که یک دلسوز نظام و پیرو امام! تمام هم و دل­مشغولی چندین هفته­ی او، پیدا کردن مدرک و دلیلی برای تثبیت تهمت تجاوز به زندانیان جمهوری اسلامی باشد؟   

راز همه­ی این سؤالهای واقعا سخت اینجاست که این آقایان، دیروز به ولایت امام، ایمان داشتند، اما امروز هیچ اثری از ایمانشان به ولایت مقام معظم رهبری (دام ظله) نیست. ایمان به رهبر واقعی، نقش همان عقل را برای انسان ایفا می­کند.، که حتی ناخودآگاه در کارهای ساده­ی انسان نیز تأثیرگذار است. کسی که از نعمت ولایت بی­بهره است، علامه­ی دهر هم که باشد، کارش به این جاها خواهد کشید. وگر نه صد سال هم که انسان اختلاف دیدگاه داشته باشد و سلیقه­اش با گروه حاکم جور نیاید، به چنین نتیجه­هایی نخواهد رسید.     

7ـ آخر کار قانع شد و گفت: ایول

گفت: من ولایت فقیه را قبول دارم، اما بر چه اساسی ولی فقیه ما آیت الله العظمی خامنه­ای است؟

گفتم: چطور مگه؟ چی باعث شده در این مسئله شک کنی؟

گفت: خوب آدم به این راحتی مطمئن نمی­شه که.

گفتم: قرار نیست به این راحتی­ها مطمئن شی. در حدود هشتاد فقیه مجلس خبرگان ایشان را تشخیص داده­اند. محکم­کاری از این بیشتر؟!  

با یک قیافه حق به جانبی گفت: همین دیگه... مگر این فقها معصومند؟

گفتم: نه

گفت: مگر اینها را مردم انتخاب نکردند؟

گفتم: چرا؟

گفت: مگر احتمال نداره که مردم اشتباه کنند و مجلس خبرگان خوبی انتخاب نکنند؟ گیرم که بهترین مجلس، انتخاب شود، مگر ممکن نیست مجلس خبرگان اشتباه کند و ولی فقیه اصلح را انتخاب نکند؟ با این اوضاع چطور آدم مطمئن بشه؟

کمی فکر کردم و به او گفتم: حق داری این سؤالها را بپرسی. ظاهر قضیه هم همین است که میگی. اما در محاسبه­ات بعضی از چیزها رو جا گذاشتی، به خاطر همین داری نتیجه­ی اشتباهی می­گیری.

گفت: چی را جا گذاشتم؟

گفتم: روی کلمه­ای که به کار بردی «ولی فقیه اصلح» فکر کن. به نظرت ولی فقیه اصلح یعنی چی؟

چند ثانیه­ای فکر کرد و جواب داد: یعنی آن کسی که از همه بهتر بتواند مسلمانها را رهبری کند؟

گفتم: از این جوابت هیچی در نمیاد. چون هر کسی از بهترین روش و بهترین کار یک تعریف خاصی دارد.

گفت: تو چی میگی؟ به نظرت اصلح یعنی کی؟

گفتم: به نظرم اصلح آن کسی است که خدا دوست داره او ولی فقیه بشه.

گفت: از کجا معلوم خدا همچین کسی را در نظر دارد؟

گفتم: اگر خدا کسی را در نظر ندارد، و برای او هیچ کس فرقی نمی­کند، این به این معناست که فعلا این موضوع برای خدا هیچ مهم نیست، بنابراین برای تو هم نباید مهم باشد. اما اگر سؤالت را پس بگیری و بگویی که مثل همیشه­ی تاریخ، مسئله­ی حکومت و حاکم برای خدا مهم بوده است، حتما باید به این نتیجه برسی که امروز هم خداوند برای نیابت امام زمان و رهبری مسلمانان کسی را در نظر دارد.

گفت: خوب؛ تا اینجا قبول. اما چطور می­توانیم مطمئن شویم که مقام معظم رهبری همان کسی است که خداوند برای این زمان در نظر دارد؟

گفتم: بروی چشم، الآن برات میگم. ولی هم باید حوصله داشته باشی، هم منطق و انصاف داشته باشی، هم اینکه هی تو حرفم نپری، دیگه اینکه حرف اگر حسابی بود، قبول کنی و چرت و پرت تحویلم ندی.

اخمی کرد و گفت: چه خبره این قدر شرط ردیف کردی واسه من.

گفتم: همین که هست، نمی­خوای نـ....

گفت: باشه باشه، قاطی نکن بابا. چشم... بفرمایید من سراپا گوشم.

لبخندی زدم و گفتم: خوب... حالا بحثمان را ادامه بدیم... اول یک سؤال بپرسم.

گفت: بفرمایید.

گفتم: تا حالا خدا رهبری برای یک جامعه­ای در نظر گرفته؟

گفت: خوب آره، تا دلت بخواهد... مگر این پیامبرها را که رهبرِ اقوامشان بودند، چه کسی انتخاب کرده؟ خدا دیگه؟

گفتم: احسنت. زود رسیدی به همان چیزی که میخواستم برسم... خوب؛ حالا مردم آن زمان چطور می خواستند پیامبرها را تشخیص دهند؟

گفت: خوب یک سری معجزه، خدا به پیامبرانش یاد می­داد تا برای پیامبریشان دلیل داشته باشند.

گفتم: مردم آن زمان از کجا می خواستند بفهمند که این معجزه­ها جادو جنبل نیست؟

گفت: آخر پیامبران معجزه­هایی می­آوردند که متخصص­ترین افراد در رشته­های مختلف هم نمی­توانستند حریفشان بشوند.

گفتم: بالأخره در هر زمانی یک آدم در رشته­ای از همه متخصص­تر است و هیچ بالادستی ندارد. مردم از کجا می­خواستند بفهمند که مهارت پیامبرشان از این نوع نیست؟

گفت: مثلا در داستان حضرت موسی، جادوگران فرعون متوجه شدند که کار حضرت موسی از سنخ سحر نیست. بالأخره این را که می­توانستند بفهمند!

گفتم: سحر نبودن کار حضرت موسی را می­توانستند بفهمند. اما چه کسی گفته که فقط با سحر می­شود کارهای عجیب غریب کرد؟ از کجا معلوم که کار حضرت موسی از سنخ یک علم عجیب غریب دیگری نبوده است؟!

گفت: آخر فقط معجزه که نبود. حرف و پیام پیامبرها هم خیلی منطقی و حسابی و جذاب بود.

گفتم: یعنی هر کسی حرف حسابی و منطقی و جذاب بزنه پیامبره؟!

گفت: یک چیز دیگر هم هست، آدم­هایی که به پیامبران ایمان می­آوردند، آدم­های خوب و بی غل و غشی بودند. خوب این تا حدودی می­تونه دلیل باشد.

گفتم: بالأخره ممکن است یک جورایی ساده بوده باشند و از روی زودباوری ایمان آوردند.

دیگر داشت اعصابش خورد می­شد، کم مانده بود احساس کند که من بی­دین شدم. آخرش گفت: یعنی ممکن است یک آدم کلّاش و کلاه­برداری همه جوره بتواند ادای صحبت و تبلیغ و معجزه­ی پیامبران را در بیارد و خدا همین جور تماشایش بکند و اصلا جلوی ملت ضایعش نکند؟! آخر اگر کسی گول خورد و به این پیامبر تقلبی برابر اصل ایمان آورد، خدا با کدام حجت و برهان می­خواهد روز قیامت بازخواستش کند؟!

گفتم: آهان؛ بارک الله؛ حالا شد؛ دِ بگو همین رو جونمون درآمد... حرفهای اولت همه­اش درست و خوب بود. اما بدون جمله­ی آخرت مو لا درزش می­رفت. اما الآن دیگه نمی­ره.

   یک خورده نفس راحتی کشید، اما دوباره جدی شد و گفت: ولی من نمی­خواستم پیامبری حضرت موسی را ثابت کنم، می­خواهم ولایت مقام معظم رهبری را ثابت کنم.

گفتم: ببین. هیچ کس نمی­گوید مجلس خبرگان معصوم است، اما اگر مردمی حاضر بشوند که از ولی فقیهشان اطاعت بکنند،... بعد برای این که بتوانند او را تشخیص دهند، همگی متخصصینی را انتخاب بکنند و این کار را به آنها بسپارند... چه حکمتی در این وجود دارد که خداوند، این مجلس را کمک نکند و او را به ولی فقیه واقعی راهنمایی نکند.

باز ادامه دادم و گفتم: شواهد و بینات ولایت رهبرمان فقط رأی قاطع مجلس خبرگان نیست، بسیاری از مراجع تقلید هم به ولایت او اقرار نمودند...

تازه چیزهای دیگری هم هست.

گفت: چی؟

گفتم: ولی فقیه باید شجاع باشه. مگه نه؟

گفت: چرا. همین طوره.

گفتم: در میان فقهای بزرگ و مراجع ما، کدام فقیه به اندازه­ی ایشان سابقه­ی مبارزه و زندان و تبعید و حضور در جبهه و جنگ دارد؟

یک ذره فکر کرد و گفت: کسی را نمی­شناسم.

گفتم: پس قبول داری که شجاعت ایشان را از شجاعت هر عالم دیگری راحت­تر می­توان ثابت کرد؟

گفت: آره.

گفتم: در مورد آگاهی به زمان و مکان و سیاست هم، فکر نمی­کنم کسی تجربه و سابقه­ی ایشان را داشته باشه...

گفت: حالا اگر کسی نظر مجلس خبرگان و این شواهد دیگر را رد بکند و بگوید: هیچ کدام از اینها دلیل نمی­شود، چه باید به او گفت؟

گفتم: همان حرف آخری که در مورد پیامبری پیامبران به من زدی. به او می­گوییم: آخر مرد حسابی مگر می­شود که یک آدمی ولی فقیه واقعی نباشد و خدا اجازه بدهد که این همه شاهد و دلیل برای او به وجود بیاید؟

حرف که به اینجا رسید آرامش و احساس رضایتش از بحث کاملا آشکار شد، از ته دل یک لبخندی زد و پا شد و صورتم را بوسید و گفت: ایول.

1ـ مبلغان موفق تاریخ چه می کردند؟

تبلیغ ویژگی مؤمن است

هر انسان مکتبی و رسالی، مبلغ دین و دعوت­گر مردم به سوی حق است، خواه طلبه باشد، خواه نباشد. تبلیغ بیش از این که وظیفه­ی طلاب باشد، خود منش یک انسان مؤمن است. حال اگر طلبه­ای روحیه­ی تبلیغ نداشت، با چشم­پوشی از این که در وظیفه­اش کوتاهی می­کند، این ضعف روحیه­ی او نشان­گر این است که اساسا بر ایمان این آدم باید افسوس خورد و او را تهی از آتش و حرارت ایمان شمرد، چرا که گرمادهی وظیفه­ی آتش نیست؛ بلکه خوی اوست، چه این که تابش و نورافکنی را کسی بر عهده­ی خورشید ننهاده است که خودْ تا خورشید است، در حال تابیدن است. حال چه شده است که طلبه­ای که دل او روشن از نور قرآن و احادیث اهل بیت است، خود به خود نمی­تابد و جز احساس تکلیفی سرد، هیچ شوری نسبت به تبلیغ دین در خود نمی­یابد. آیا در مورد چنین افرادی که خودِ نویسنده نیز یکی از آنان و با درد تاریکی­شان دست به گریبان است، نمی­توان چنین نتیجه­ای گرفت که چندان نوری ندارند که نمی­تابند؟

البته بدیهی است که منظور از تبلیغی که انجام ندادنش به اندازه­ای بد است که ایمان انسان را زیر سؤال می­برد، تبلیغی نیست که محدود به منبر و تألیف و تدریس و برگذاری همایش باشد، بلکه منظور مطلق تبلیغ و تواصی به حق است.