چشم خدا

دست نوشته های دینی و سیاسی و اجتماعی من

دست نوشته های دینی و سیاسی و اجتماعی من

چشم خدا

گفت می خواهم بدانم کیستی
گفتمش آقای من سید علی است

آخرین نظرات
  • ۶ تیر ۹۷، ۱۴:۲۹ - fatemeh 0098
    :)))
  • ۳ تیر ۹۷، ۲۳:۰۳ - محسن رحمانی
    تشکر.
  • ۳۰ خرداد ۹۷، ۱۶:۳۶ - مجتبی محمدی
    VERY GOOD

۲۰ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «چشم خدا» ثبت شده است

156ـ کتاب عارفانه؛ واسطه یک رفاقت خوب

چند روزی از ماه رمضان را با کتاب زیبا و دلچسب عارفانه، خاطرات شهید عارف نوزده ساله، شهید احمدعلی نیّری گذراندم و خیلی خیلی خوب بود؛ آنقدر که حیفم آمد چندتا نسخه دیگر نخرم و به رفقایم هدیه ندهم. 

به محمدحسن هدیه دادم و نوشتم: محمدحسن عزیز! خدا را شکر می کنم که نمردم و مرا با این شهید عزیز و عارف و بزرگوار و فوق العاده جذاب آشنا کرد. 

چه لحظات شیرین و لذتبخشی را در روزهای مطالعه این کتاب گذرانم و چقدر حرکت به سوی خدا با انس با شهدا آسانتر می شود! یاد و خاطرات این شهید بزرگوار احساساتی آمیخته از غبطه و امید و محبت و افتخار و تمنا و بسی احساسات دیگر را در اوج به من ارزانی کرد. می خواهم با این شهید رقیق شوم و هر روز به یادش باشم و از او کمک و راهنمایی بگیرم. و تصمیم گرفتم رفقایم را نیز با او آشنا کنم. ان شاء الله روزی با هم به زیارت قبرش مشرف شویم و پس از مرگ تا ابد در کنارش باشیم. 

برای محمد امین هم نوشتم: محمدامین عزیز! جوانی دوران کشف و شکوفا شدن استعدادهای معنوی است؛ دورانی است که سرچشمه باصفای عشق به خدا و اولیائش در آن هنگام می جوشد و آتش گرایشهای معنوی در این روزهای جوانی زبانه می کشد. خاطرات این شهید عارف و فوق العاده دوست داشتنی دلِ مرا برد با همۀ قساوتها و تراکم زنگارهایش. قطعا دلت را راحتتر و عمیقتر و ماندگارتر خواهد برد. 

من و تو با هم رفیقیم، پس بیا هر دو با این شهید رفیق شویم. آنگاه رفاقت من و تو عمق و معنای بیشتری پیدا خواهد کرد. بماند که نقطۀ آغاز کشف معنای زندگی هم شاید همین جا باشد. 


و برای مهدی نوشتم: مهدی عزیز! در گیر و دار زندگی و چم و خم روزمرگیها بارها معنای زندگی را فراموش کرده ام و آنگاه انرژی و نشاط و سرزندگی و حال خوش معنوی را از کف داده ام. اما نمی دانم خاطرات شهدا چه اکسیری است که از بسیاری از عوامل دیگر زودتر و دلنشینتر موتور آدم را پیاده و از نو سوار می کند!

خواندن این کتاب خیلی حالم را خوب کرد مهدی جان. و از آنجا که در رسم رفاقت تک خوری نامردی است، تصمیم گرفتم تو را با این شهید آشنا کنم. صد حیف که جوانی ام بی آنکه این شهید فوق العاده جذاب را بشناسم گذشت، و چقدر خوب که نمردم و با این شهید آشنا شدم. کاش بتوانم تا همیشه با او رفیق باشم. 


و برای دوست دیگرم که باز نامش مهدی است نوشتم: مهدی عزیز! آنقدر در این دنیا باید لذتهای عمیق ببریم و خوشی های عمیق داشته باشیم که به راحتی بتوانیم هر رنجی را تحمل کنیم و خم به ابرو نیاوریم. انس با شهدا از آن لذتهای عمیقی است که بزرگمان می کند، پروازمان می دهد، ما را عاشق پیشه می کند و سراسر وجودمان را سرشار از شور و انرژی می کند. 

این شهید عزیز و دوست داشتنی و تو دل برو هم یک چیز دیگر است. عاشقش شده ام و نمی توانم برای خودم نگهش دارم و به رفقایم معرفی اش نکنم. قدرت و استعداد این شهید عزیز بالاست؛ می تواند آرام و بی صدا با تو ارتباط بگیرد و رفیق خوبی برایت باشد؛ حتی بهتر از دیگر دوستان و رفقایت. 


برای حامد هم چنین نوشتم: حامد عزیز! هر چقدر که بتوانیم از زاویه درستتری به عالم و به هر چه در آن است و از جمله خودمان نگاه کنیم، حس و حالمان بهتر خواهد بود. آنگاه همیشه بهترین سؤالها به ذهنمان می رسد و با اندکی اندیشه و تأمل به بهترین جواب خواهیم رسید. 

خاطرات این شهید دوست داشتنی بدجور زاویه دید آدم را تنظیم می کند. و در کنار آن حس و حال و شور و انرژی خوبی به آدم می دهد. یک هفته با این کتاب تفریح کردم و کیف کردم. و دلم سوخت برای جوانی ام که بدون این تفریحهای عالی و مفرح و نشاط آور گذشت. می خواهم با این شهید رفیق باشم و تو را هم با او رفیق کنم. حیف است از شهدا رفیقی نداشته باشیم.


  

155ـ در این مهمانی با اشتها وارد شوید

ماه مهمانی خدا فرا رسیده است. قرار است سفره ای پهن شود و هر کسی بسته به اشتها و میلش بر سر سفره بنشیند و از آن استفاده کند. در مهمانی قرار نیست برای خوردن چیزی پولی خرج کنی، اما باید میل کافی داشته باشی. دستهای خدا باز، درب رحمت الهی باز، خوان کرمش گوش تا گوش این عالم پهن، و مهمانداران این مجلس باشکوه، گوش به فرمان مایند تا هر چه سفارش دهیم تقدیممان کنند. اما اگر میل و اشتها نداشته باشیم با یکی دو لقمه سیر می شویم و آن وقت مجبوریم بیکار بر سر سفره بنشینیم بقیه وقت را. حیف نیست؟!  

حیف نیست که ما در ماه رمضان از خدا فقط سلامتی بخواهیم؟! خب این را که هاپوها و پیشیها و بعبعی ها همه دارند که! توی انسان بیش از این نمی خواهی آیا؟! احیانا نمی خواهی بعد از مرگت، در شب اول قبرت، در زندگی برزخی ات، در هنگام حشرت، در روز قیامت، و در زندگی جاویدان آخرتت هم در اوج سلامت و نشاط باشی؟! این بهتر نیست؟! پس چرا میل و اشتهایش نمی کنی؟!  

چرا به زیبایی بیست سی سال آینده فکر می کنیم فقط؟! بعدش چی؟! آیا بعدش نیست و نابود می شویم، یا باز به زندگی ادامه می دهیم؟ که اتفاقا در آن زندگی شیک و باکلاس، زیبایی و شیکپوشی و برازندگی خیلی مهمتر است! 

حتما تا حالا کسی را دیده ایم که خودمان از او خوشگلتر بوده ایم، ولی از کجا معلوم تا همیشه ما از او خوشگلتر خواهیم بود؟ شاید بعد از مرگ، او از ما زیباتر شد! اگر الآن خانه خوب و ماشین خوب و کار خوبی داریم، از کجا معلوم بعد از مرگمان باز خانه و ماشین و کار خوبی خواهیم داشت؟ کسی چه می داند، شاید شأن اجتماعیمان بسیار افت کند در آن زندگی! چرا دلمان نمی گیرد پس؟ چرا اشکمان جاری نمی شود پس؟ 

و از سوی دیگر، از این که هیچ بعید نیست زندگی بعدی ما خیلی با کلاستر از زندگی الآنمان باشد، چرا ذوق نمی کنیم؟! چرا اشک شوق نمی ریزیم؟!

اشتهای زیاد، در اثر دیدن چیزهای بزرگ و فکر کردن به اهداف بزرگ و آینده ای بزرگ و چشم اندازی بزرگ به دست می آید. وقتی آرزوهای ما همه در حد کیف و کفش و لباسمان باشد، آدم کوچکی خواهیم بود. معلوم است چنین آدمی چندان حرفی با خدای خود نخواهد داشت. و لذت مناجات با خدا را هم نخواهد چشید. باید به چیزهای بزرگ علاقه مند شویم، آنگاه خواهیم دید که فقط با خدا درباره این مسائل می شود حرف زد. و از آن پس با علاقه و حال خوش با خدای خوبمان درباره علاقه مندیهای بزرگمان گفتگو خواهیم کرد. 

البته مؤمن سیر نمی شود و تا به خود خدا نرسد و شهد ملاقات او را نچشد، ول کن لجاجتش درِ خانه خدا نیست. خواندن خاطرات عرفا و شهدا، اشتهای آدم را باز می کند. پس در کنار کتاب قرآن و دعا، در این ماه با یکی از کتابهای خاطرات دفاع مقدس انس بگیریم. قطعا ضرر نخواهیم کرد.

154ـ دین حال به هم زن و دینداران بی مزه!

فکر کن اگر ازدواج در نگاه مردم چنین تعریفی داشت چه می شد؟! این که ازدواج مجموعه ای از تکالیف و مسئولیتهاست که انسان متعهد می شود نسبت به شخص دیگری قبول کند. مثلا اگر مرد است باید مسئولیت خرج و مرج خانمش را بپذیرد و در ازای آن فرت و فرت وام بگیرد. قبلش هم باید پول مراسم عقد و عروسی را جور کند. بعدش هم باید قید خرج و مرجها و گردشها و بیرون رفتنها و دورهمی های دوران مجردی را بزند. دعواها و غر زدنهای خانمش را تحمل کند و خیلی چیزهای دیگر.

و اگر زن است خب او هم کلی مسئولیت و تعهد باید به شوهرش بدهد. باید روحیه حرف شنوی داشته باشد، تمکین جنسی به شوهر بدهد، بدون اجازه اش از خانه بیرون نرود، عصبانیت ها و قلدریهای مردانه اش را تحمل کند و زودی از کوره در نرود. تازه یک سری مسئولیتهایی هم هست که عرف و فرهنگ جامعه بر زن واجب می کند. مثل مسئولیت پخت و پز و رُفت و روب و شست و شو که باید انجام دهد. چند صباح بعد هم باید بچه داری کند که سختی ها و مشقتهایش یکی دو تا نیست...

اگر مردم چنین تعریفی از ازدواج داشتند، آن وقت فقط دیوانه ها و خل وضعهای جامعه تن به چنین نکبتی می دادند. و همه بر این قول اتفاق نظر می داشتند که: مگر مغز خر خورده ایم که ازدواج کنیم؟! 

اما چرا میلیارد میلیارد آدم در همۀ فرهنگها و جامعه ها با علاقه ازدواج می کنند، با این که می دانند مسئولیتهایش چه پوستی از کله شان خواهد کند؟! معلوم است؛ چون هیچ کس ازدواج را به این چپر چلاغی که ما تعریف کردیم تعریف نمی کند. ازدواج در نگاه همۀ مردم یک «رابطۀ» زیبا، دلچسب و محبت آمیز است که انسان به آن نیاز دارد. و آنگاه همۀ این مسئولیتها و سختی هایی که می دانیم، مراقبتها و پاسداریهای او از آن رابطه است. شیرینی رابطه را که از ازدواج بگیری، دیگر قابل تحمل نخواهد بود و سرانجامی جز طلاق نخواهد داشت. 

هر چقدر که نگاه ما به ازدواج درست است، یا دست کم خیلی غلط نیست، نگاه و تعریفمان از دین بسی افتضاح است. دین را مجموعه ای از بایدها و نبایدها می دانیم و بس. خب طبیعی است که از آن خوشمان نیاید. 

دیندار در نگاه ما کیست؟ کسی که صبح به صبح و ظهر و به ظهر و شب به شب، کار و زندگی اش را رها می کند و نماز می خواند. سالی یک ماه روزه می گیرد. و کلا نمی تواند هر طوری که دلش خواست، ببیند و بخورد و بگوید و بشنود و بنوشد. دیندارِ بدبخت باید عمری را با محدودیت زندگی کند تا بلکه بر اساس عقیده اش، پس از مرگ به نون و نوایی برسد! 

معلوم است که این دینِ حال به هم زن را کمتر کسی می تواند تحمل کند. و اگر کسی تحمل کرد، قاعدتا باید آدم بی مزه ای باشد. که اگر اهل نشاط و خوشی و خوشبختی و انرژی بود، تاب نمی آورد این دین کوفتیِ حال به هم زن را.

ماهیت دین «رابطۀ بین عبد و مولا» است؛ رابطه ای عمیقتر، دلچسبتر و لذتبخشتر و بسیار ضروریتر از هر رابطۀ دیگری که انسان به آن نیاز دارد. یک دیندار، در فرایند بندگی خود به دنبال کشف و شناخت هر چه بیشتر رابطه خود با خداست. او به دنبال این است که دلبستگی خود را به این رابطه و در واقع به خدای خود بیشتر کند و لذت بیشتری از این رابطه ببرد. او به دنبال آن است که این رابطۀ پنهانی و عمیق را بیشتر بفهمد تا در پی فهم و احساس بیشتر، حظ بیشتری از آرامش این رابطه ببرد.

نماز، قرار روزانه عبد با مولای خویش است تا هر روز نبض این رابطه را اندازه بگیرد و همزمان، تقویتش کند. هنر دینداران این است که در کنار شناخت نیازشان به رابطۀ خانواده و همسر و دوست و دیگر روابط اجتماعی که هر کسی می تواند بفهمد و بشناسد، نیاز عمیق و پنهانی خود را به رابطۀ با خدای خود نیز شناخته اند و آن لایه های درونی و پنهانی شخصیتشان را توانسته اند کشف کنند. آنگاه آرام آرام زبانشان در صحبت و مناجات با خدا باز شده، با خدای خود خاطره ها پیدا کرده اند، نمازهای شیرین و دلچسب را هر از گاهی تجربه کرده اند و از آن پس همیشه کنجکاوانه و امیدوار به برقراری رابطه ای با طعم جدید و نو، سر سجادۀ نماز حاضر شده اند. برای تقویت رابطه با زیباترین، قویترین، بزرگترین و مهربانترین موجود عالم برنامه ها و نقشه ها می ریزند، و چون برنامۀ دین، برنامه ای دقیق برای تقویت این رابطۀ باشکوه است، همواره قدردان این برنامه اند و سختی هایش را به جان می خرند. آنها دیده اند که هر وقت به برنامه دین کم توجه شده و و نصفه نیمه به آن عمل کردند، گرمای رابطۀ شان با خدا کمی سرد شد و آن حرارت لذتبخش و دلچسب و پرنشاط که در اشک چشم و هق هق گریه های مستانه و روح افزایشان تجلی می کرد، کمتر اتفاق افتاد. 

این دینداران هیچ گاه حسرت عیش و نوش و خوش گذرانی های دیگران را نمی خورند، چرا که خود همیشه غرق لذت رابطه ای عمیق و لذتبخش و یواشکی با زیباترین موجود عالمند و به دیگران از سر مهر و دلسوزی و گاهی ترحم نگهی می افکنند. و در کنار آن دلی پر درد و غم دارند که ای کاش دیگران می توانستند لذت ما را بفهمند و بچشند و با ما همراه باشند.

153ـ دستاوردهای ماندگار برجام

قبول ندارم دستاوردهای برجام هیچ است. اتفاقا دستاوردهای ذی قیمت و ماندگاری دارد که ان شاء الله الی یوم القیامه خواهد ماند؛ دقیقا همان طور که آقای رئیس جمهور فرمودند. برجام ثابت کرد نمی توان به سادگی از نظر مقام معظم رهبری گذشت. به همه حالی کرد وقتی مقام معظم رهبری به کاری خوش بین نیست، قاعدتا این کار عقیم است و نتیجه ای در بر ندارد. برجام باور ما را به صحیفه امام بیشتر کرد، و ثابت کرد با دور زدن صحیفۀ امام، نه تنها آخرتمان به باد فنا می رود که دنیایمان هم بر هواست. برجام ارزش ولایت را نزد خیلیها ثابت کرد. به جرأت می توان گفت تنها کسی که سخنانش از همان ابتدای مطرح شدن موضوع مذاکرات هسته ای تا کنون، ردخور نداشته و حاضر است هر چه در این باره گفته را دوباره پخش کنند، مقام معظم رهبری است. و البته پیوست به ایشان، گویندگان و نویسندگانی که به پیروی او یک لحظه به برجام خوشبین نبودند. اما حرفهای دولتیها و علی الخصوص شخص رئیس جمهور را اگر صدا و سیما بخواهد دوباره پخش کند، قطعا دقتر رئیس جمهور، صدا و سیما را به تهمت تشویش اذهان عمومی مورد تاخت و تاز قرار خواهد داد. از بس که آبروریزی و مضحکه شده است آن حرفهای نه چندان دور.  

هر هوشمندی وقتی صحیفه امام را می خواند که دست کم سی سال از آن حرفها گذشته، می فهمد که این حرفها حالا حالاها زنده است و گویا قرار نیست تاریخ مصرفشان تمام شود. سخنان دو امام انقلاب را که با حرفها و تحلیلهای بساز بفروش و بشور ببر بعضیها مقایسه می کنی، معنای حکمت و دوراندیشی و سیاست و عقل و واقعبینی را تازه می فهمی و خدا را شکر می کنی که شخص اول مملکت، مثل دیگر کشورهای عقب مانده رئیس جمهور و نخست وزیر نیست. رهبری داریم حکیم و فرزانه که دیدگاهها و سخنانش مثل حرف و تحلیل بعضی ها عمر مگس ندارد. 

روحانی سخنان امام را باور نداشت و در شیوۀ رویارویی بین امت اسلامی و دشمن استکباری اش بدعت گذاری کرد. بسیاری از مردم هم یا متوجه نشدند که روحانی ساز دیگری می زند و حرفهایش ریشه در معارف انقلاب ندارد، یا خودشان هم کم کم باورشان شده بود که سخنان امام دیگر کهنه شده و باید جور دیگر عمل کرد. حالا تحویل بگیرند..!

برجام ثابت کرد، مسیر عزت ملت، از صحیفه امام و خامنه ای دات آی آر می گذرد. اگر دولتمردی این دو منبع اصیل عزت را باور نداشته باشد، معاهده های ترکمنچای و برجام امضا می کند و در آخر جز هیچ تحویل نمی گیرد! 

به برجام روحانی خوش بینم. در آینده ای نه چندان دور ان شاء الله مردم دو ملاک را برای انتخابهایشان بیش از پیش در نظر خواهند گرفت: این که چقدر صحیفه امام و خامنه ای دات آر را باور دارد، و این که چقدر از دشمنان نفرت دارد و به استکبار ستیزی معتقد است.   

152ـ وقتی به 1384 سال قبل رفتم...!

در عالم خیالاتم اتفاقی شبیه داستان سریال «پنجمین خورشید» برایم پیش آمد. ماشین زمان مرا نه بیست و چهار سال، بلکه به 1384 سالِ قبل برد! چشم باز کردم و دیدم در کوفه ام و تاریخ، درست 55 هجری است! حاکم مسلمین معاویه است و امام شیعیان امام حسین (ع). و قرار است هر آن چه در تاریخ رخ داد، رخ دهد. با این تفاوت که این بار، من شنونده و خوانندۀ تاریخ نیستم، بلکه ناظر و حاضر و شاهد ماجرایم و از آن بالاتر نقشی در حوادث هم ممکن است داشته باشم. 

حساب کردم دیدم 5 ـ 6 سال دیگر واقعۀ عاشورا است. درست 5 ـ 6 سال دیگر امام حسین (ع) به گودی قتلگاه خواهد رفت و اهل بیت به اسارت خواهند رفت. اهل کوفه، خوب و بدشان همه آرام به زندگی روزمره خود ادامه می دادند. به هیچ کدامشان هم نمی آمد که اینقدر پست یا اینقدر خوب باشد. دل من مثل سیر و سرکه می جوشید و از همان روز شمارش معکوس را شروع کرده بودم. 

نه می توانستم عمر سعد و شمر را که راست  راست در کوچه های کوفه راه می رفتند، سر به نیست کنم، و نه حیا اجازه می داد به دست و پای حبیب بن مظاهر و مسلم بن عوسجه و حتی حر بن یزید ریاحی بیفتم و از خاک پایشان برای چشمانم سرمه بردارم. گاهی که کوچه های کوفه خلوت می شد، وقتی از کنار درب خانۀ حبیب می گذشتم، درب خانه را می بوسیدم و خدا خدا می کردم، کسی از اهل خانه یا دیگران نبیند مرا! چقدر دوست داشتم با همۀ شهدای کربلا در این شهر آشنا و رفیق می شدم. اما حیف که خودشان هم چندان همدیگر را نمی شناختند. فقط من بودم که می دانستم چه مردان پر قیمتی هستند در میان انبوه نامردان شهر.

همه چیز را می دانستم چرا که از دل آینده آمده بودم؛ از دل روضه ها، هیئت ها، سینه زنی ها، دسته های عزاداری و زیارت اربعین... همه چیز را هم به یاد داشتم. اما نمی دانستم آیا این بار خودم نیز جزء شهدای کربلا خواهم بود یا خیر؟ آیا من مثل این نامرد مردم کوفه تماشاچی اسارت امام سجاد و حضرت زینب خواهم بود، یا سرفراز از بالای نی در کنار دیگر شهدای کربلا آن حوادث را خواهم دید؟ نمی دانستم و چه سخت بود که نمی دانستم! 

هر از گاهی تا فرصتی پیش می آمد به کربلا می رفتم که نخلستان و بیابانی بیش نبود؛ به دشواری سعی می کردم موقعیت قتلگاه، زیر قبه امام حسین (ع)، بین الحرمین، خیمه گاه و تل زینبی را تشخیص دهم. وای خدایا چند سال دیگر، جمع خوبان عالم، شب عاشورا همین جا جمع خواهد شد و آقا و سالارشان شهادتنامه شان را امضا خواهد کرد. آیا در کنارشان خواهم بود؟! آیا مرا به این بزم با شکوه شب شهادت راه خواهند داد؟ و راستی آنگاه که حسین (علیه السلام) بیعت و تکلیف را یکجا از یارانش بگیرد و راهیشان کند که بروند و تنهایش بگذارند، من چه بگویم؟ نمی دانم. 

نمی دانم آن روزها را چگونه توصیف کنم؟ اوج دلهره و نگرانی و شوق و تمنا و خوف و رجا همه در دلم جمع بود و فقط خدا می داند چقدر اشک می گیرد از آدم این احساسات متضاد. 

دعا و تمنای شهادت در رکاب امام حسین (علیه السلام) از فکر و ذهن و قلبم جدا نمی شد. فرصت یکی از اصحاب الحسین (علیه السلام) شدن مگر چیز کمی است؟! قرار است تا روز قیامت پایین پای خود امام حسین (ع) دفن شوی و قبرت قدمگاه و زیارتگاه اولیا و اوصیا باشد. قرار است با سلام بر اصحاب الحسین (ع) در زیارت عاشورا میلیونها زائر محب اهل بیت (علیهم السلام) رشد کنند و به کمال برسند. می فهمی؟!

نمازم بهانه ای بود تا با مناسبت و بی مناسبت تک آرزویم را با خدا مرور کنم؛ من همۀ افعال و اذکار نماز را به همین بهانه و نگاه می خواندم و انجام می دادم. 

«الله اکبر» که می گفتم، تمنا و دعا و روضه خوانی ام شروع می شد؛ ای خدای بزرگی که سالاری چون حسین (علیه السلام) فدای تو شد.. ای خدایی که از همه اسباب و مقدرات و قید و بندها بزرگتری و من حقیر و کوچک را هم می توانی تا مقام شهید شدن در کنار امام حسین (علیه السلام) بالا ببری.. 

«الرحمن الرحیم» ای خدای مهربانی که برای بعضی از بندگانت رحمت خصوصی یواشکی داری! بگو با کدام رحمتت شهدای کربلا را انتخاب می کنی؟! 

«مالك یوم الدین» ای صاحب روز جزا و قیامت؛ ای کسی که طراحی کرده ای حسین (علیه السلام) بی سر وارد صحرای محشر شود تا همه بفهمند زینب چه بر سر نیزه ها دید!

«إياك نعبد وإياك نستعين» خدایا می دانم که توفیقی گنده تر از هیکلم از تو می خواهم. می دانم گروه خونی ام به این حرفها نمی خورد. می دانم این لقمه گنده تر از دهنم است. ولی از تو مایه گذاشته ام و امید به لطف تو بستم.

«اهدنا الصراط المستقیم» خدایا مرا به آن راه راست قشنگ و باصفا راهنمایی کن.

«صراط الذین انعمت علیهم غیر المعضوب علیهم ولا الضالین» خدایا راه راستی که پاتق خوبان عالم است. و اساسا دلبستگی ام به آن راه به خاطر همان هاست. حسین و عباس و علی اکبرش همه آنجایند و یارانشان در کنار آنها. انبیا و اولیا و اوصیا و دیگر شهدا هم جمعشان جمع است. چه راه باصفایی! 

در سلام نماز خصوصا آنجا که می گفتم: «السلام علینا و علی عباد الله الصالحین» به وجد و شوق می آمدم. آخر من و خوبان عالم در یک جمله کنار هم قرار گرفتیم و مخاطَبِ یک سلام. و در کنار این شوق و ذوق، تصور این که روزی از قافلۀ خوبان عقب بیافتم و از آنها جدا شوم، مثل کابوسی وحشتناک پریشانم می کرد. گاه و بیگاه گریه می کردم و طبیعتا در هر زمان و زمینی، خصوصا در اوقات استجابت دعا فیلم یاد هندوستانِ کربلا می کرد.

نماز می خواندم به امید روزی که در نماز ظهر عاشورای امام حسین (ع) حاضر باشم و آخرین نمازم را آنجا بخوانم. کاش می شد هم پشت سر حسین (ع) نماز خواند و هم در برابرش ایستاد و سپر بلایش شد. 

...
سرانجام از این خیالات بیرون آمدم و نفس راحتی کشیدم که ماشین زمانی در کار نیست و من اینجایم. اما ناگهان به یادم آمد که مگر این سالها امام زمان (عج) تیم یارانش را نمی بندد؟! مگر چند سال دیگر ـ دیر یا زود ـ ظهور نمی کند و افرادی به خیل سربازان مهدی (عج) نمی پیوندند؟ مگر شبهای قدرِ این سالها، شبهای پذیرش و تقدیر سربازان امام زمان (عج) نیست؟ مگر شهدای قیام امام زمان (عج) اولیای نعمت همۀ برکات حکومت جهانی او نخواهند بود و در همه چیز شریک و سهامدار نیستند؟ پس چرا تقلا نمی کنی و کمتر می خواهی و به ندرت التماس می کنی و کمتر گریه می کنی؟ خوب است روز قیامت تو را با بعضی از شهدای قیام جهانی امام زمان (عج) مقایسه کنند و ببینی این شهید هیچ فرقی با تو نداشت الا این که بیشتر التماس می کرد و بیشتر از خدا می خواست؟!

151ـ چابلوسی های قشنگ

خیلی وقتها محبت کردنها و زبان ریزیهای ما برای رفقا و دوستان و آشنایان برای محبت کردن نیست، بلکه برای محبت دیدن است. محبت می کنیم تا محبت ببینیم. قربان صدقۀ دوستانمان می رویم تا آنها قربان صدقۀ ما بروند و کیف کنیم. لایک می کنیم تا لایک شویم. تحسین می کنیم تا تحسین شویم. حتی گاهی توی سر جنس خودمان می زنیم تا دیگران بگویند: نخیر! اختیار دارید، اتفاقا شما خیلی خوبید! 
هیچگاه هم این محبتهای داد و ستدانه چیزی از کمبود محبتِ ما را جبران نکرده است، که اتفاقا مثل آب دریا تشنه ترمان هم کرده است. از آن سوی دیگر، دوست ما هم مثل ما کمبود محبت دارد و محبتهایش قاعدتا از سر محبت دیدن است. می بینی روی چه دیوارهایی یادگاری می نویسیم؟! 
کمبود محبت را نمی شود برطرف کرد. همین است که هست؛ انسان آفریده شده ایم و به جبر خلقت و فطرتمان نیاز به محبت داریم؛ ولی نه این محبتهای بازاری و حداقلی؛ محبتی سرشار، عمیق، صادقانه و پیوسته. این را که بفهمیم چشم طمع به محبت خدای بزرگ خواهیم دوخت.
آنگاه در حین نماز چابلوسیِ خدای بزرگ را می کنیم و از صمیم قلب چنان با سبحانَ سبحانَ گفتن، قربان صدقۀ خدا می رویم که او هم دست نوازشی به سر و صورت و قلب ما بکشد؛ نوازشی که حسش کنیم و گرمایش، دل ما را بلرزاند و اشکمان را جازی سازد. وقتی به نیت محبت دیدن از خدا، سجود و رکوع قشنگ به جای آوریم، گاهی همان وسط نماز جواب می گیریم. چرا که نه؟ مگر نه این است که خدا از رفقای ما مهربانتر است و محبت کردن را بهتر می داند.

بازنشر شده در 598

150ـ نماز ظهر چهار رکعته، فوقش پنج رکعت!

امام جماعت مسجد محلمان را خدا حفظ کند. این روزها پیرمرد سالخورده ای است. ده ـ پانزده سال پیش که برای اولین بار به مسجدمان آمد، امام جماعت نداشتیم. این شد که نمازگزاران ایشان را به جلو هدایت کردند تا نماز را اقامه کند. حاج آقا نماز ظهر را می خواند، ولی در رکعت چهارم به جای تشهد و سلام، بحول الله گفت و رکعت پنجم را خواند. بعد از دو سجدۀ رکعت پنجم، دوباره به حول الله گفت و برای رکعت ششم نیم خیز شد. ولی این بار دیگر مأمومین نگذاشتند. 

نماز که تمام شد یکی از نمازگزاران گفت: آقا! نماز ظهر چهار رکعته حالا فوقش پنج رکعت، ولی شما می خواستید شش رکعت بخوانید!

149ـ شبی که حس زیارت نداشتیم

غروب بود و همه خسته بودیم، ولی تصمیم داشتیم به حرم برویم چون دو سه روزی به حرم کاظمین نرفته بودیم. از بس که خانۀ اقامت ما در بغداد از کاظمین دور بود. در این فاصله ای که افتاده بود به کربلا و نجف هم رفته بودیم البته. ولی با این حال دیگر زشت بود به حرم کاظمین نرویم. وقتی تصمیم گرفتیم و سوت آماده باش زدیم که برویم حرم، دختر یازده ساله ام گفت حوصله ندارم بیایم؛ بگذارید بمانم.

به او گفتم هیچ وقت در خانه حوصلۀ زیارت پیدا نمی کنیم. معمولا هر وقت بخواهیم به زیارت برویم حسش نیست، و این طبیعی است. فکر نکن الآن من خَیلی مشتاقم به حرم بروم و کاملا سر حالم. اتفاقا خیلی هم خسته ام. این حسی که داری کاملا طبیعی است؛ و من اگر از تو بدتر نباشم بهتر نیستم. حال خوشی که دنبالش می گردی هم معمولا در خانه پیدایش نمی شود. اینجا هر چقدر بمانی اتفاقی نمی افتد. قاعدۀ زیارت این است که خیلی وقتها بدون حس و حال، از خانه بیرون می زنیم، زحمت و خرج مسیر را هم تحمل می کنیم. آن وقت، همین که وارد حرم می شویم یا چند لحظۀ بعد، حالمان خوب می شود؛ انگار همان لحظه امام به ما خوش آمد می گوید و از ما تشکر می کند که زحمت کشیدیم و آمدیم. و همان لحظه است که دلمان باز می شود و روحمان شاد. از الآن نمی توانی پیش بینی کنی زیارتت چگونه خواهد بود و امام چگونه تحویلت خواهد گرفت. پس بیا برویم..

آخر قانع شد و آماده شد تا با ما بیاید. بعد از زیارت از دخترم پرسیدم چطور بود. گفت: خیلی خوب بود. خوشحال بود که در خانه نمانده بود. و من خوشحالتر که امام کاظم و امام جواد (علیهما السلام) آبروداری کردند و همان جوری که برای دخترم توضیح دادم، تحویلمان گرفتند.

148ـ اگر در کربلا اشک نداشتی

بدترین چیز برای زائر کربلا این است که وارد حرم امام حسین و حضرت عباس علیهما السلام شود و اشک در چشم نداشته باشد. این که در فراق کربلا و بر مصائب کربلا صدها اشک ریخته باشد و صدها بار دلش شکسته باشد، آن وقت دم ضریح نتواند گریه کند. این که هر چه بخواهد ادب حضور در کنار این همه بدن قطعه قطعه شده را که چیزی جر اشک و گریه نیست، رعایت کند، نتواند. 

خدا حفظ کند بزرگی را که گفت: کربلا هر چه غم داشت مال زینب بود. زینب که از کربلا رفت، غم کربلا را هم با خود برد، همین است که می بینی کربلا دلباز است نه دلگیر. اما اگر خواستی دست نوازش حسین و عباس را بر سرت احساس کنی و اشک بریزی، روضه حضرت زینب را بخوان؛ بگو امان از دل زینب...

146ـ دنیا یک ماشین اسباب بازی عقب کش است

این دنیا خیلی شبیه ماشینهای عقب کش اسباب بازی مهندسی شده است. طراحی این ماشینها جوری است که اگر بخواهی ماشین را به جلو هدایت کنی، باید غیر مستقیم عمل کنی؛ یعنی ماشین را به عقب بکشانی تا خودش به جلو شتاب بگیرد، و اتفاقا هر چه بیشتر به عقب بکشانی بیشتر به جلو خواهد رفت. 

حال اگر بخواهی مستقیما ماشین را به جلو هل دهی، می زنی چرخ دنده های ماشین بدخت را داغون می کنی و آخرش فقط تا جایی که دستت می رسد به جلو می رود. هر چیزی لِمی دارد، حتی این ماشینهای اسباب بازی.

این دنیا اساسا جای رنج است و قرار نیست راحتی کامل و بی غل و غشی نصیب کسی شود. ولی در میان رنج کشیدگان این دنیا، کسانی که به استقبال رنج می روند راحتترند، و آنهایی که از رنج فراری اند رنجورتر. مهندسی دنیا این طوری است و قرار نیست تو به صورت مستقیم به دنبال آسایش و راحتی و لذت بروی. راهی که وجود دارد غیر مستقیم؛ تو باید به عقب به کشی تا به جلو برود. 

این که دین ما مدعی است سعادت و خوشی دنیا را تأمین می کند، نه فقط سعادت آخرت را؛ و از طرفی راه به راه بعضی از لذتها را حرام و بعضی از رنجها را واجب کرده است، به خاطر همین مهندسی ویژه دنیاست که مسیرهایش غیر مستقیم است.  

وقتی توقع لذت و خوشی زیادی از هر چیزی مثل زندگی زناشویی، تعطیلات نوروزی، سفر و گشت و گذار، رابطه ها و رفاقت ها و هر چیز دیگری در این دنیا داشته باشیم، سرخورده می شویم و چندان لذت نخواهیم برد. چون راه لذت بردن در این دنیا غیر مستقیم است؛ نه مستقیم. 

و این که می بینی رزمنده ها در جبهه های جنگ خیلی خوش و پرانزژی بودند، به این خاطر بود که سختترین تکلیف را انجام می دادند و هیچ کس نرفته بود خوش بگذراند. 

رنج های این دنیا را به رسمیت بشناس، خستگی و مریضی و ناکامی و خیلی رنجهای دیگر را طبیعی بدان. هر رنجی را که برطرف می کنی، منتظر رنج بعدی باش و با آرامی و قدرت از آن استقبال کن. و آنگاه لذتهای دلچسبی که غیر مستقیم به آنها دست خواهی بافت، نوش جان کن.


پ.ن: این یادداشت به اضافه نظرهای دوستان و پاسخهایم حکم چلو خورشت دارد. بدیهی است خوردن هر یک از چلو یا خورشت به تنهایی چندان لطفی ندارد:)