چشم خدا

دست نوشته های دینی و سیاسی و اجتماعی من

دست نوشته های دینی و سیاسی و اجتماعی من

چشم خدا

گفت می خواهم بدانم کیستی
گفتمش آقای من سید علی است

آخرین نظرات
  • ۲۱ بهمن ۹۹، ۱۴:۳۶ - حسن
    احسنت

۲ مطلب در اسفند ۱۳۹۷ ثبت شده است

163ـ عدم تسلط به پارک دوبل!

گفت: بالأخره بعد از 12 جلسه آموزش عملی رانندگی نوبت امتحان شهری ام فرا رسید. همه امتحانهای کتبی قبلی را یک ضرب قبول شده بودم و خیلی امید داشتم امتحان شهری را هم یک ضرب قبول بشوم. همه می گفتند مأمورینی که امتحان می گیرند سختگیرند و سر چیزهای خیلی جزئی هنرجوها را رد می کنند.

روز امتحان وقتی نوبتم شد، با دلی کمی تا قسمتی مضطرب پشت فرمان نشستم، ولی خودم را آرام نشان دادم. کمربند را بستم و صندلی و آیینه جلو را تنظیم کردم و بعد از اجازه گرفتن، ترمز دستی را پایین کشیدم و حرکت کردم..

تا حرکت کردم، به من گفت: بدون راهنما حرکت کردی و به آیینه نگاه نکردی! خیلی ناراحت شدم آخر چرا همچین چیزی که خیلی نیاز به مهارت هم ندارد باید یادم می رفت تا الکی امتیاز منفی بگیرم؟! امان از حواس پرتی... ولی یادم رفته بود و دیگر نمی شد زمان را برگرداند.

بعد از چند ثانیه به من گفت: کنار این ماشین پارک دوبل بزن! سعی کردم دقیق و سریع پارک دوبل بزنم و تسلطم را نشانش بدهم. حتی یکی از دو جوانی که عقب نشسته بودند گفت: عجب خوشگل پارک کرد؟! ولی نمی دانم چه شد که یک ثانیه دیر ترمز کردم و همان باعث شد که سپر ماشین به سمت خیابان کج شود! سر همان ثانیه هم مأمور راهنمایی ردم کرد و نوشت: عدم تسلط به پارک دوبل. تازه مقرر کرد که دو ساعت تمرین عملی هم داشته باشم و... خلاصه حالم گرفته شد بدجور! با لبخندی مصنوعی و قیافه ای که به زور کنترلش کرده بودم تا از ناراحتی و دلگرفتگی ام چیزی درز ندهد، به دفتر آموزش رانندگی مراجعه کردم که همزمان دیدم جوانی با یک جعبه شیرینی شاد و قبراق وارد شد. او قبول شده بود. به جز کارکنان دفتر فقط ما آن دو نفر بودیم که همزمان کارکنان دفتر به او تبریک می گفتند و برایم برای بیست روز بعد وقت کلاس تمرین و وقت امتحان رزرو می کردند. نزدیک سی هزار تومان هم می بایست پرداخت می کردم!

هر چه سعی کردم خودم را قانع کنم که رد شدن در امتحان شهری اساسا یک اتفاق معمولی است و چندان مصیبت هولناکی نیست که بیارزد اینقدر ناراحتش باشی، فایده نداشت. دلم گرفته بود و اصلا نمی خواست باز شود.

دمدمای ظهر به خانه برگشتم و برای نماز آماده شدم. در میان نماز به این فکر کردم که راستی خدا چند بار وسط نماز، عدم تسلط بر سجده، رکوع یا قیام برایم نوشته است؟ چند بار عدم تسلط بر حضور قلب در نماز نوشته است؟ چند بار حواس پرتی فوق حد مجاز برایم نوشته؟ به این فکر کردم که هر رکعت نماز در روز قیامت، برایم میلیونها برابر گواهینامه رانندگی مهم خواهد بود. و هر علامت قرمز پای رکعتی از رکعات نمازم بسیار برایم ناگوار خواهد بود که میلیونها برابر بیشتر از ناراحتی امروز من است. راستی چگونه این همه حسرت و ناراحتی یکجا را در روز قیامت تحمل کنم؟ آنقدر غرق این افکار شدم که وسط نماز گریه ام گرفت.

162ـ زود تودلبروهای حال به هم زن

رفتارهای آدم غیر صادق را دیدی که چقدر مشمئز کننده است؟! بیش از حدی که طرف را قبول دارد به او احترام می گذارد! ولی پشت سرش چندان دلسوز آبرویش نیست! اهل شعار دادن است و آنجایی که به مصلحتش است، آرمانها و حلال و حرام را وسط می کشد، هر جا هم که به صلاحش نبود همه چیز حلال است! آنجایی که نمی خواهد پولی خرج کند، برای یک ریال بیت المال باید حساب و کتاب پس داد، هر جا هم لازم شد آشکارا از بیت المال می دزدد و دیگران را هم تشویق به دزدی می کند، تا جایی که هر که بیشتر تک بزند، زرنگتر است و بیشتر تشویق می شود!
هر کسی را که برای کار و اهدافش لازم داشت، تا زمانی که به دردش می خورد به او احترام می گذارد و تند و تند با او ارتباط می گیرد، همین که دیگر به او نیاز نداشت به هیچ جایش حسابش نمی کند! هیچ وقت حوادث و جریانها را آن طوری که هست تعریف نمی کند، بلکه به هر کسی به فراخور نیاز و مصلحتش چند جمله ای اضافه یا کم می کند. با هر که بنشیند یکی دو نفر را سعی می کند خراب کند تا خودش را نزد طرف مقابل خوب جلوه دهد. هر که با او رفیق شود یا خیلی زود از او متنفر می شود و اعتمادش را به او از دست می دهد، یا چند روزی مثل او آب زیر کاه می شود و چند صباح بعدتر این بیچاره هم با او بد می شود.
چنین آدمی عمر رفاقتهایش بسیار کوتاه است. و خیلی زود پوست اندازی می کند و دور و بریهایش را عوض می کند.
با چربزبانی و چابلوسی خیلی زود در دل مخاطب جا پیدا می کند، اما همین که آن مخاطب چند دروغ و عدم صداقت از او ببیند دیگر نمی تواند حرفهایش را باور کند. آنگاه همیشه با گارد حرفهایش را خواهد شنید که نکند با من هم مثل فلانی دارد حرف می زند و الآن دارد مرا رنگ می کند؟!
هیچ وقت کار طولانی مدت با این آدم لذتبخش نیست، بلکه با طعم تلخ سرخوردگی، شکست، گول خوردن، دور خوردن، خام شدن و حتی خراب شدن همراه است.
کسی که با او کار می کند، بعد از مدتی احساس می کند امنیت آبرویی ندارد، و جایگاهش هم به شدت متزلزل است. آدمها در کنار او خیلی سریع بزرگ و به همان سرعت کوچک می شوند. پای کسی نمی ماند و علی رغم سر دادن شعارهای پرملاط وفاداری، وفادار کسی نیست.
وقتی نمی خواهد کاری را انجام دهد، معمولا علت اصلی مخالفتش را نمی گوید، بلکه علتهای دیگری می بافد که خیلی زود مشخص می شود دروغ بوده است!
می رود پیش مافوقی زیراب کسی را می زند تا آن مافوق تصمیمی علیه او بگیرد یا حرفی بزند، آنگاه به عنوان ناجی میاندار می شود که فلان مافوق چنین حرفی درباره این آدم زده، حالا چه کنیم و چگونه این زیردست را نجات دهیم؟!
یا می رود پیش مافوقی آنقدر حرف می زند که تصمیمی به نفع خودش بگیرد، آنگاه با لحنی معصومانه اعلام می کند فلانی چنین تصمیمی گرفته و ما را در منگنه قرار داده که الا و لابد باید این کار بشود! کار با آدم غیر صادق عجب سخت و تلخ و انرژی گیر است!