چشم خدا

دست نوشته های دینی و سیاسی و اجتماعی من

دست نوشته های دینی و سیاسی و اجتماعی من

گفت می خواهم بدانم کیستی
گفتمش آقای من سید علی است

تبلیغات
Blog.ir بلاگ، رسانه متخصصین و اهل قلم، استفاده آسان از امکانات وبلاگ نویسی حرفه‌ای، در محیطی نوین، امن و پایدار bayanbox.ir صندوق بیان - تجربه‌ای متفاوت در نشر و نگهداری فایل‌ها، ۳ گیگا بایت فضای پیشرفته رایگان Bayan.ir - بیان، پیشرو در فناوری‌های فضای مجازی ایران
آخرین نظرات
  • ۲۳ مهر ۹۴، ۱۹:۴۶ - هدی
    😊 👍

۵ مطلب در خرداد ۱۳۹۱ ثبت شده است

98ـ عید گرفتن عید مبعث یعنی این

همه می دانند که ایمان و عمل انسان نزد خدا مهم است و این دو عنصر، نقش بسزایی در سرنوشت انسان بازی می کنند. نماز، که نوعی عمل است، آن قدر مهم است که ستون دین شمرده می شود. و از سوی دیگر باور داشتن خدا و ایمان به نبوت و امامت نیز از نماز مهمتر است. پیشرفت و پسرفت انسان در دین هم به معنای سفت و شل شدن عمل انسان و پررنگ و کم رنگ شدن باورهای اوست.

اما در کنار این دو عنصر مهم، عنصر سومی وجود دارد که نه ایمان است و نه عمل. و از طرفی چنان مهم است که برخی روایات دین را چیزی جز آن ندانستند. احساسات دل را می گویم؛ همان دوست داشتن و بد آمدن و کینه و عشق و نفرت و خشم و امید و آرزو واین دست کارها که نمی شود کاملا جزء ایمان دانست، و چنان پنهان و درونی اند که می توان به راحتی از دایره عمل خارجشان ساخت.

جالب است که همه ی این احساسات را باید مو به مو طبق امر و نهی دین انجام داد. حال این که بسیاری از مردم گمان می کنند که گستره احساسات قلبیشان خارج از حکومت دین، بلکه خارج از حیطه اراده ی خودشان است. گمان می کنند که بازخواستهای شب اول قبر و سین جینهای روز قیامت، همه مربوط به ایمان و عمل است و هیچ گاه خدا نخواهد پرسید، از فلان آدم چرا بدت می آمد و فلانی را چرا دوست می داشتی، و کسی یقه ما را نخواهد گرفت که چرا پس از آن اتفاق خوشحال شدی و پس از آن ماجرا غمگین.

در جهنم، کافران که از شدت سوز و داغی جهنم و شکنجه های ملائکه ی غذاب به ستوه می آیند، به مالک جهنم می گویند، ای کاش پروردگارت ما را بمیراند. و او در پاسخ می گوید که زهی خیال باطل! شما حالا حالاها ماندگارید، چرا که وقتی حق را به شما عرضه کردیم، از آن بدتان آمد! (وَ نادَوْا یا مالِکُ لِیَقْضِ عَلَیْنا رَبُّکَ قالَ إِنَّکُمْ ماکِثُونَ * لَقَدْ جِئْناکُمْ بِالْحَقِّ وَ لکِنَّ أَکْثَرَکُمْ لِلْحَقِّ کارِهُون) [زخرف 77،78]‏ و دیگر نیاز ندانست، مالک جهنم که ایمان نیاوردنشان به حق و عمل نکردنشان به حق را به رخشان بکشد. گویی بیشترین عاملی که در خلودشان نقش داشت، احساس بدی بود که نسبت به حق داشتند.

کافی نیست که انسان علی ـ علیه السلام ـ را امیر المؤمنین و وصی پیامبر و امام اول مسلمین بداند و بس. باید دوست داشت علی را و به عشق او زندگی کرد. و گر نه هیچ یک از عبادات انسان را مفت نمی خرند، حتی اگر مطیع و فرمانبر دربست علی باشد. توی سرش بخورد این عبادات و طاعات. مگر منافق شاخ و دم دارد؟

روز مبعث رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله ـ تنها یادآور یک مناسبت و حادثه ی تاریخی نیست، بلکه در دین ما عیدش شمرده اند، تا همه بدانند که اسلام، مبعوث شدن پیامبر را حادثه ی بسی خوشحال کننده می داند و از این روست که عیدش خوانده است.

حال باید خود را ببینیم و محک بزنیم که آیا واقعا از این حادثه خوشنودیم و در دلمان جشنی به پاست؟ و احیانا آرزو نمی کنیم که ای کاش در میان مسلمانان به دنیا نمی آمدیم و گرفتار قید و بند اسلام نمی شدیم؟ آیا مبعث رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله ـ را با همه ی جزئیاتش عید می دانیم؟

عید مبعث را همه عید نمی گیرند. و شاید بتوان گفت که کمتر کسی عید می گیرد. ممکن است تعداد کسانی که لباس نو بپوشند و شیرینی بخورند و جشن و شادی به پا کنند، بسیار باشد. اما عید گرفتن عید مبعث، علی القاعده از کسی پذیرفتنی است که واقعا از ریز ریز بعثت رسول خوشنود باشد. باید از ته دل خوشحال باشد که نماز بر او واجب است و از برکات بی شمار نماز بی نصیب نیست. باید دلش تنگ شود همیشه برای لهجه ی نغز و آهنگین خدا و خوشحال باشد از ته دل که این قرآن عزیز، مال ما مسلمانان است. آری قرآن نتیجه همین بعثت است.

باید حجاب را زیبا ببیند؛ به قید و بندهای دین عزیزمان با لبخند نگاه کند که لبخند مهربانانه خدا در همه اینها نهفته است. باید خوشحال باشد که دین دارد و خورسند باشد که چنان ول و رها نیست که هر غلطی که بخواهد انجام دهد. باید خوشحال باشد که امام و رهبری بالای سر دارد و باید به او "چشم" بگوید. باید خوشحال باشد که صاحب دارد و ولایتش را باید بپذیرد. باید وقتی رساله توضیح المسایل را می خواند، در دل بگوید وه چه زیباست این احکام خدا! باید هر روز عید بگیرد سر سجاده ی نماز که خدایا ممنونتم که با نماز آشنایم کردی. عید گرفتن عید مبعث یعنی این…

97ـ فرهنگ ایرانی دقیقا یعنی چه؟

هر چه از عمر انقلاب می گذرد و فاصله ی بیشتری با سالهای جنگ می گیریم، صدا و سیمای ما بیشتر رنگ و بوی ایرانی می گیرد و سنگ فرهنگ ایرانی را محکمتر به سینه می زند. ادبیات برخی از مسؤولین ما هم به گونه ای شده است که گویا ایرانی بودن، مثل عادل بودن و مهربان بودن و شجاع بودن و دیگر ویژگیهای خوب، جزئی از ارزشهای انسانی است، یا ارزشی است که ارزشی بالای دست ندارد.

واژگانی مانند فرهنگ ایرانی و آداب و رسوم ایرانی و عِرق ایرانی و ارزشهای ایرانی و غیرت ایرانی و ایرانیهای دیگری از این دست، شده کلیدواژه ادبیات بسیاری از تریبونها و برنامه ها و رسانه های مختلف. و من هنوز نمی دانم که اگر بخواهم ایرانی زندگی کنم و پایبند فرهنگ ایرانی باشم چه باید بکنم و از چه باید بپزهیزم؟

این سؤال جدی را تا کنون هیچ یک از منادیان فرهنگ ایرانی مطرح نکرده اند و احتمالا به ذهنشان خطور نکرده است، که گیرم اگر بخواهم مو به موی این اصولی که خود را برای آنها به آب و آتش زده اند، اجرا کنم و لحظه ای از هنجارها و ارزشها و آرمانها و آداب و رسوم ایرانی منحرف نشوم، چگونه باید زندگی کنم و منبع دریافت این فرهنگ ناب و اصیل ایرانی چیست؟

چگونه باید تشخیص داد که این کار جزء فرهنگ ایرانی است، و آن کار با فرهنگ ایرانی بیگانه است؟ و اگر تشخیص دادیم که فلان کار و فلان روش زندگی جزئی از فرهنگ ایرانیان است، بر اساس کدام منطق و کدام دلیل، باید آن فرهنگ را پذیرفت و هیچ نگاه چپی به آن نیانداخت؟

آیا فرهنگ ایرانی همان است که بیشتر ایرانیان در زندگی خود انجام می دهند؟ اگر این است، پس فرهنگ ایرانی آش شوله قلم کاری می شود از بسیاری از کارهای خوب و بد و عادات زیبا و زشتی که معلوم نیست چه ارزشی دارد و چرا بدون سوا کردن همه را باید درهم پذیرفت.

امروز بیشتر ایرانیان در مراسم ازدواج چنان بر خود سخت می گیرند و در تشریفات زیاده روی می کنند که مپرس. و این زیاده روی و دست بالا گرفتن مهریه و جهیزیه و برگذاری مراسم مختلف و پرخرجِ قبل و بعد از ازدواج، فرهنگ شده است در این مرز و بوم. و هر فرهنگ شناسی به راحتی می تواند این فرهنگ غلط را به ایرانیان نسبت دهد. حال آیا نباید به این فرهنگ غلط چیزی گفت و انتقاد کرد، چون ایرانی است؟

شاید کسی بگوید در این سالهای اخیر است که فرهنگ ازدواج و عروسی مردم چنین شده است، اما در گذشته چنین نبوده است… خب، بر چه اساسی ایرانیان سالهای دور فقط تعیین کننده فرهنگ ایرانی هستند و ایرانیان امروز دستی در تعیین فرهنگ ایرانی ندارند؟

آیا فرهنگ ایرانی همان است که شعرای این مرز و بوم سروده اند و توصیه کرده اند؟ آیا می توان این را پذیرفت؟ آنگاه اگر عادت فراگیری در میان ایرانیان باشد، ولی در شعر فارسی سخنی از آن به میان نیامده باشد، دیگر ایرانی نیست؟! وانگهی اگر کار و فرهنگ خوبی در شعر پارسی سرایان نیامده باشد، آیا باید آن را  بد بدانیم چون بر این اساس با فرهنگ ایرانی بیگانه است؟! دیگر این که اگر عقاید و توصیه های پوچ و باطلی در گوشه و کنار دیوانهای شعرا پیدا شد، چطور؟  

و جای این سؤال جدی هم در این یادداشت کوتاه خالی است که تقلید کورکارانه از پدران و نیاکان که در آیات بسیاری از قرآن نکوهیده شده است، آیا جز این است که انسان آداب و رسوم و فرهنگ قوم و خویش و همشهریان خود را بدون هیچ واکاوی و نقدی، دربست بپذیرد و آن را مقدس شمارد؟!

با وجود فرهنگ اصیل و ناب اسلامی که نه به دست نیاکان ما که به دست خداوند متعال تنظیم شده است، چه نیازی دیگر به فرهنگ ایرانی که نه معیار و خطکش درستی دارد و نه خود معیار و میزان درست و درمانی است.

اگر کسی دم از فرهنگ اسلامی می زند، از یک منظومه مشخص و معینی دم زده است که موجود است و همه ی ملتها را می توان بر اساس آن سنجید و ارزیابی کرد. قرآن و سنت قطعی پیامبر و اهل بیت ـ علیهم السلام ـ راه تشخیص فرهنگ اسلامی در همه ی ابعاد حیات فردی و اجتماعی است. و روشن است که چنین منبع جامعی را نمی توان برای فرهنگ ایرانی پیدا کرد. و اساسا فرهنگ ایرانی چنین جامعیتی ندارد.  

و در آخر، اگر قبول ندارید بدانید که در طول تاریخ ایران، هیچ کسی به اندازه امام عزیزمان به این کشور خدمت نکرد و به آن عزت و عظمت نبخشید. و این که در راستای پیشرفت و سربلندی ایران هیچ راهی نبود که از چشم امام مخفی مانده باشد و آن را نشانمان ندهد. و این را هم بدانید که در کنار دهها عبارت "فرهنگ اسلامی" که امام در سخنرانیهای مختلف بکار برده اند و بر آن تأکید ورزیده اند، حتی یک عبارت "فرهنگ ایرانی" در کل صحیفه امام به چشم نمی خورد. بدون شک اگر تأکید بر فرهنگ ایرانی اثر سودمندی بر عزت و مجد این کشور داشت، امام از تأکید بر آن دریغ نمی کرد. پس حتما چندان اهمیتی ندارد که امام حکیم ما یک بار هم لازم ندانستند از آن یاد کنند.

96ـ یادش به خیر آن روزها

چند روز پیش در محل خودمان قدم می­زدم که دیدم درب پشتی مدرسه­ی ابتدایی­ام باز است. تقریبا بیست سال پیش از این مدرسه فارغ التحصیل شده بودم و از آن روز دیگر جز یکی دو بار داخل آن مدرسه نرفتم. به ویژه این که ساختمان ساده و یک طبقه­ی این مدرسه سالها بود که خوابگاه دختران دانشجو بود. نمای بیرونی و در و دیوار آن مدرسه هم از بس تکراری شده بود دیگر هیچ خاطره ای را تداعی نمی­کرد.

اما گویی دوباره این مدرسه، به اصل کاربری خود بازگشته و سردر آن نوشته بودند «دبستان پسرانه آیت الله بهاء الدینی». درب پشتی به حیاط مدرسه باز می شد و من ناخود آگاه و بدون اجازه وارد حیاط مدرسه شدم. عجیب بود. حیاط مدرسه هیچ فرقی نکرده بود. آب خوری اش، سرویس دستشویی هایش، زمین و دیوارها هیچ فرقی نکرده بود. نه کهنه تر شده بودند و نه نوتر. حتی درختهای حیاط و آن دو درخت انار کنار آبخوری هم به چشم من بزرگ نشده بودند، و این خیلی برایم جالب بود.

راهروی مدرسه و کلاسهایش نیز تقریبا بدون تغییر مانده بود. و قشنگ همان فضای بیش از بیست سال پیش را برایم مجسم می کرد. مدرسه ی کوچکی بود و هست و من تقریبا در همه کلاسهایش درس خوانده بودم. در این چند دقیقه ی حضورم در مدرسه خاطراتی در ذهنم تداعی شد که سالها بود در ذهنم خاک می خورد و یادآوری نمی شد.  

یادش به خیر… سال اول ابتدایی که بودم، جنگ هنوز تمام نشده بود و کانالی در حیاط مدرسه کنده بودند که هنگام خطر، پناهگاه بچه ها باشد. و البته به درد ما خورد، چون حسابی در آن کانال بازی کردیم؛ از خاک بازی گرفته تا قایم موشک. آن روزها قلکهایی شبیه نارنجک به ما داده بودند تا کم کم بچه ها با سکه های یک تومانی و دو تومانی پر کنند و برگردانند، تا خرج جبهه شود. در همان روزهای کلاس اول ابتدایی ام، صدام، قم و تهران را هدف بمباران قرار داده بود و مدرسه ها تعطیل شده بود. و البته در عوض صبحها تلویزیون، مدرسه شده بود و ما هر روز با خانم معلم تلویزیونی درسهایمان را فرا می گرفتیم. یک روز، خانم معلم علوم، از تلویزیون به ما مشق داد که باید با خاک و آب و قوطی کبریت، مهر بسازیم، و من هم آزمایش را تا آخر انجام داده بودم. قشنگ بود آن روزها، حتی صدای بمبارانش که همه جا را می لرزاند و دلها را خالی می کرد.

یادش به خیر… کمتر ما را سینما می بردند و در عوض هر از گاهی همه مدرسه را کف راهرو مدرسه می نشاندند و پرده سفیدی می انداختند و با آپارات، فیلم پخش می کردند که باز فیلمهای آن سالها هم خیلی بوی جنگ و جبهه می داد.

دهه فجر کولاک می کردیم و راهروی مدرسه و کلاسها همه چراغانی و آزین بندی می شد. بچه ها حال و هوای دیگری پیدا می کردند. هر سال گروه سرودی تشکیل می شد و بچه ها یکی از این سرودهای انقلاب را یاد می گرفتند و بدون این که حفظ کنند از روی کاغذ می خواندند. و البته معمولا وسط اجرا خراب می کردیم و آبرویمان می رفت.

ولی حیف که هنوز حال و هوای مدارس قبل از انقلاب از سر اولیای مدرسه نرفته بود. ناظممان شلنگ به دست بود همیشه، و هر روز این منظره تکرار می شد که چند نفر از بچه ها کنار دفتر مدرسه کتک می خوردند. حتی مثل مکتبخانه های قدیم فلک هم می کردند. معلمها هم کمکاری ناظم را جبران می کردند و خودشان هم دست به شلنگشان خوب بود. یک روز سرد زمستان، آن هم ساعت هفت، هشت صبح که هوا یخبندان بود، معلممان، یکی از بچه ها را که مشقهایش را ننوشته بود مجبور کرد، برود بیرون و دستهایش را با آن آب یخ بشورد، آن طفلک هم رفت و با دستهای یخ بسته و سرخ برگشته بود و همان جا آقا معلم با شلنگ، دستهایش را نوازش داد. صدای زوزه ی شلنگ در خاطرم هست هنوز. یک بار در کلاس، خوش و خرم بودیم و هیچ اتفاقی نیافتاده بود که آقا معلم آمد و من و چند نفر دیگر را جدا کرد و با خطکش، نه چندان محکم به دستمان زد. و من هنوز هم نمی دانم آخر برای چی آن روز کتک خوردیم. ولی در عین حال روز معلم که می شد، محال بود دست خالی به مدرسه برویم.       

احساسات آن روزها نیز برایم جالب است؛ احساساتی که اثری از هیچ کدامشان دیگر نیست. کلاسها برایم شخصیت داشتند. کلاس پنجم ابتدایی خیلی برایم با کلاس بود و احساس می کردم، بچه های کلاس پنجم، همه کاره مدرسه­اند. اول، دوم ابتدایی که بودم، به معلم کلاس پنجم به دید اجلال و احترام نگاه می کردم و با خود می گفتم عجب آدم باسوادی است که می تواند همه کتابهای کلاس پنجم را درس دهد! مبصر شدن و به قول بچه های آن روزها مسپر شدن آرزوی همه بود. و کلّی خوشحال می شد آن کسی که مبصر کلاسش می کردند. نیمکتها را مثل الآن به یک چشم نگاه نمی کردیم. این که جلوی کلاس باشد یا ته کلاس، کنار دیوار باشد، یا پنجره یا وسط کلاس، واین که ما ته نیمکت بنشینیم یا سر نیمکت، همه اینها با هم فرق داشت، و هر که زور بیشتری داشت، سرقفلی جای بهتری را می گرفت.

بوی کلاس همیشه آمیخته ای بود از بوی نان و پنیر و خیار و گوجه و سیب و پرتقال و بیسکویت که همگی دو سه ساعت تمام باهم در کیسه فریزر مانده باشند، به اضافه بوی تراش مداد و پاک کن و کاغذ دفتر و کتاب... وهمینها بود کل سرمایه فیس و افاده و پز و کلاس ما. البته  گذشت و ایثار و جوانمردی و مرام و معرفت خود را هم با همینها نشان می دادیم. 

اما دو سه روز پیش که وارد مدرسه شدم، دیدم دیگر خبری از هیچ کدام از آن احساسات الکی و بچگانه نیست و آن احساسات الکی جای خود را به احساسات الکی دیگری دادند. آن چیزهایی که برایم مهم بود، دیگر برایم مهم نیست، و آن چه امروز برایم مهم است، نمی دانم تا کی برایم مهم خواهد ماند.

از دوران پنج ساله­ی دبستانم فقط بیست سال گذشته و این همه احساساتم فرق کرده است، و خدا می داند که از احساسات جوانی امروزم چندتایشان در ایام پیری هم خواهند ماند. و نمی دانم بعد از مرگم چگونه به این دنیا نگاه خواهم کرد و خاطرات زندگی دنیایی ام را چگونه مرور خواهد کرد.

95ـ آیا اسلام به زن ظلم کرده است؟

وقتی با معتادان و مجرمان و خلافکاران و اراذل و اوباش مصاحبه می کنند و وضعیت زندگی آنها را بررسی می کنند، معمولا به این نتیجه می رسند که اکثر اینها خانواده های درست و حسابی نداشتند و در فضای یک خانواده ی خوبی تربیت نشده اند. زندگی دختران خیابانی را هم که تحلیل می کنند، باز معلوم می شود که بیشتر اینها محبتی که باید در خانواده ببینند، ندیدند و این شد که فکر فرار از خانواده به سرشان زد…

این جملات هزاران بار از زندانیان و بزه کاران اجتماعی شنیده شده است که بابام یا مادرم معتاد بود، در خانه همیشه بین پدر و مادر جنگ بود، مادرم از پدرم جدا شده بود و من جدای از مادرم زندگی می کردم، مادر و ناپدری ام جوری با من رفتار می کردند که گویا در خانه زیادی ام…

از آن طرف، زندگینامه ی بسیاری از شهدا و علمای بزرگ و انسانهای موفق در میدانهای مختلف علمی و دینی و جهادی نشان می دهد که شالوده شخصیت خوب و موفقشان از ابتدای کودکی و بلکه از هنگام بارداری و شیرخوارگی در بستر یک خانواده ی صالح و سالم  و آغوش مادری مهربان شکل گرفته بود. مثلا در هنگام بارداری و شیردهی مادرشان همیشه باوضو بود و دائم قرآن می خواند. از دوران کودکی مادرشان آنها را به جلسات روضه می برد و با امام حسین (علیه السلام) آشنایشان کرده بود. فضای محبت و انس و مهربانی بین پدر و مادر همواره در خانه حاکم بود. پدرشان آدم حسابی بود. مادرشان انسان باشخصیت و محترمی بود… و گمان نمی کنم کسی باشد که در این حرفهای بدیهی و فوق روشن تردیدی داشته باشد.

حالا با این وصف، آیا اسلام به زن ظلم کرده است که به او گفته مهمترین نقش تو اداره ی خانواده و رسیدگی به همسر و فرزندان است؟! و من نمی فهمم که وقتی خدا زن را در حساسترین جایگاه شکل گیری شخصیت انسانها قرار داده است و در آن جایگاه به او نقش داده است، این زن دیگر چه کم دارد که برخی بیایند و برایش دلسوزی کنند و به او نقشهای در پیتی بازاری بدهند تا احساس کمبود شخصیت و بی هویتی نکند؟! مگر خانواده جزیره ای در مریخ است و جدای از جامعه است که اگر کسی در خانواده نقش داشت، باید به این فکر باشد که در جامعه هم نقش پیدا کند؟! چطور رئیسی که از صبح تا بعد از ظهر در اتاق ریاستش ریاست می کند، و دکتری که ساعتها در اتاق دربسته ی مطبش مشغول کار است، در جامعه نقش دارند، اما مادری که همه روز فعالیت می کند تا فضای خانواده را گرم و عاطفی و سالم نگه دارد، نقشی در جامعه ندارد؟!

امروز مادر امام خمینی (قدس سره) در این جامعه بیشتر نقش دارد، یا بهترین و والاترین و مؤمنترین استاد دانشگاه های زن کشورمان؟ کدامشان؟! امروز مادر شهیدان زین الدین در جامعه بیشتر نقش ایفا می کند، یا بهترین پزشکان زن کشور؟ کدامشان؟!

من عمدا مادران بزرگان را با دختران مجرد فروشنده و بازاریابی که به خاطر ظاهر آراسته و روابط عمومی بالایشان چندرغاز پول می گیرند مقایسه نمی کنم، بلکه با بهترین و والاترین زنان شاغل کشور مقایسه می کنم تا بگویم که حتی بهترین زنانی که نقشهای والا و باارزش جامعه را ایفا کرده­اند، از آن جهت که نقش اصلی آنها نیست، به گرد پای زنانی که نقش اصلی خود را به بهترین شکل ادا کردند، نمی رسند.

نقش اصلی زن، مادری و همسری است. زن مسؤول تدارکات مهر و عاطفه در خانواده است تا همسر و فرزندانش به جایی برسند و بیرون از خانواده موفق باشند و نقششان را خوب ادا کنند.

و ناگفته نماند که نقش مستقیم زن در جامعه را منکر نیستم و حتی به ضرورت ورود زن در برخی از شغلهای جامعه ایمان دارم، اما سخن این است که هیچ کدام از آن نقشها وشغلها، هر چند که ضروری باشند، جای نقش اصلی او را در جامعه نمی گیرند و هیچ کدامشان به اندازه ی نقش همسری و مادری زن اثر و خاصیت ندارند. «از دامن زن مرد به معراج رود، بر دامن مادر شهیدان صلوات»

94ـ خرمشهر هنوز آزاد نشده است

یادش به خیر. شاید بعد از خبر بازگشت امام به ایران و پیروزی انقلاب، هیچ رویدادی تا کنون به اندازه­ی آزادی خرمشهر، ملت ایران را خوشحال نکرده است. واقعا هم خوشحالی داشت؛ کار کمی نبود شکستن آن دیوار تا بن دندان مسلح دشمن و به لجن مالیدن دک و پز صدها کارشناس نظامی جهان که آزادی خرمشهر را محال می دانستند. صدام هم چنان خرمشهر را قطعه­ی جداناپذیر عراق انگاشته بود که نقشه های چاپ جدید عراق را با وصله­ی نچسب خرمشهر منتشر ساخت و با اعتماد به نفس تمام، برای آزادسازان خرمشهر قول اشانتیون هم داده بود که اگر خرمشهر را گرفتید، بصره هم مال خودتان! یاد شهدای عزیز عملیات بیت المقدس به خیر و روحشان شاد که خوب کنف کردند، دشمن مغرور را.

دشمن ما هنوز که هنوز است، از ضرب شست جوانان رزمنده ما یکه خورده و به خود می لرزد و دیگر جرأت ندارد به خرمشهر نگاه چب بیاندازد، چه رسد به این که به فکر اشغال خرمشهر باشد…

اما دشمن امروز، خرمشهر را بی هوا می زند وچنان اشغال می کند که به غیرت کمتر کسی بر بخورد. امروز خرمشهر آباد است. از بمباران خبری نیست. صدای توپ و موشک در کار نیست. صدای جیغ و فریاد زنان و کودکان به گوش نمی رسد و خلاصه همه چیز آرام است. و همین است که جنگ امروز را سختتر از جنگ دیروز می کند.

امروز، دائم باید به همدیگر تذکر دهیم که برادرم، خواهرم، مواظب باش که در جنگیم و دشمن در کمین است. جنگی است بی رنگ و بو که ناغافل می زند و بدون این که کسی را بخواهد آواره کند، خرمشهر را اشغال می کند.

عرصه، عرصه­ی جنگ بزرگتر و جهاد اکبری است که همه تک و تنها باید در آن برزمند. جنگ نرم هر چند که رسانه ای است، اما نمی شود مارشی برایش ساخت و لباس رزمی برایش دوخت و شب عملیاتی برایش تهیه دید. دشمن شب و روز حمله می کند، اما دریغ از یک آژیر خطری که وضعیت قرمز شهر را به همگان بفهماند و برق شهر را خاموش کند. دیگر از این خبرها نیست و جور دیگر باید از خرمشهر دفاع کرد. 

وقتی می بینی که بدحجابی در شهر، بیداد می کند، باید بدانی که چکمه های دشمن، هنوز بر خاک خرمشهر سنگینی می کند. و باید برای آزادسازی اش کاری کرد و چاره ای جست. دیش ماهواره های نصب شده بر بام ها همه نشان از سنگرهای سقوط کرده است. ولی حیف که منظرش به اندازه ی سقف ریخته­­ی یک خانه جنگ زده، دردناک نیست، وگر نه همه می فهمیدند که خرمشهر در خطر است.

جنگ امروز سختتر و دشوارتر است، چرا که هیچ گاه نمی توان جشن آزادسازی خرمشهر را در این جنگ پنهان گرفت و هیچ روزی در تقویم سال، یادآور رشادتهای پنهان رزمندگان جنگ نرم فرهنگی نخواهد بود. 

امروز هر خانه یک سنگر است و پدر و مادر، سنگربان و فرمانده لشکرند. و خوشا به حال آن فرمانده ای که در خانه و مقر فرماندهی­اش، حال و هوای سنگرهای جبهه حاکم باشد و در آن سنگر، کسی یادش نرفته است که جنگ بی رنگ و بویی در کار است و باید برای خرمشهر کاری کرد.