چشم خدا

دست نوشته های دینی و سیاسی و اجتماعی من

دست نوشته های دینی و سیاسی و اجتماعی من

گفت می خواهم بدانم کیستی
گفتمش آقای من سید علی است

تبلیغات
Blog.ir بلاگ، رسانه متخصصین و اهل قلم، استفاده آسان از امکانات وبلاگ نویسی حرفه‌ای، در محیطی نوین، امن و پایدار bayanbox.ir صندوق بیان - تجربه‌ای متفاوت در نشر و نگهداری فایل‌ها، ۳ گیگا بایت فضای پیشرفته رایگان Bayan.ir - بیان، پیشرو در فناوری‌های فضای مجازی ایران
آخرین نظرات
  • ۲۳ مهر ۹۴، ۱۹:۴۶ - هدی
    😊 👍

۱۴ مطلب با موضوع «اهل بیت» ثبت شده است

123ـ روضه ای برای دل جانبازان عزیز

از آنجا که جانبازان عزیز ما از صبر و عزت و اراده­ی ویژه ای برخوردارند، همواره مشکلات را خوار کرده اند و از بسیاری از انسانهای سالم و تنومند پرانرژی‌ترند. اما طبیعتا برخی از جانبازان عزیز ما که یا دست ندارند و یا پا ندارند و یا قطع نخاع شده اند، درد جانکاهی دارند که اگر چه کمتر از آن سخن می‌گویند، اما با کمی تأمل می‌توان آن را درک کرد.

اگر چه ناتوانی جسمی سخت و دشوار است ولی بالأخره می‌توان با محدودیت‌هایش کنار آمد و با مشکلاتش عادت کرد، اما برای یک پدر جانباز غیور سخت است که نتواند فرزند خود را در آغوش بگیرد و بلند کند. بغل کردن و راه رفتن پدر با فرزند از آن رابطه های زیبا و شیرینی است که هم پدر از آن لذت می‌برد و هم فرزند دلبندش از نوزادی آن را احساس و درک می‌کند و رفته رفته پدر را با آغوش گرم و مهربانش می‌شناسد. بغل کردن و بوسیدن و به هوا پرت کردن، حکایت رابطه‌ی شیرینی است که تا پنج ـ شش سال بین پدر و فرزند ادامه دارد و در این میان حسرت جانکاه یک پدر شجاع و غیور و مهربان را که دستانش توان بغل کردن و نوازش کردن بچه هایش را ندارند، فقط خدا می‌داند و بس.

می‌خواهم روضه‌ای برای دل این جانبازان دل شکسته بنویسم؛ روضه‌ی مادر جوانی که مهربان‌ترین مادر دنیاست و می‌داند چند روزی بیشتر کنار فرزندانش نیست و همین روزهاست که باید با همسر و فرزندانش خداحافظی کند. مادرها معمولا مهربانند، اما مهربانی مادر جوان نسبت به دختر چهار ـ پنج ساله‌اش نمود بیشتری دارد. مادرها همیشه مهربانند اما وقتی بیمار می‌شوند و نگاه غصه‌دار دخترشان را می‌بینند مهربان‌تر می‌شوند. مادرها همیشه مهربانند اما اگر قرار باشد چند روزی به سفر روند و از دخترشان جدا شوند، مهربانی‌شان به اوج می‌رسد.

روضه‌ی ما داستان مادر جوان و مهربانی است که این روزها نگاه پرغصه‌ی زینبش بند از دلش پاره کرده است، و لبخندهای خوددارانه‌اش آتش به جانش افکنده است. این مادر این روزها عزم سفر دارد، و حتما مثل دیگر مادرها دنبال فرصت و بهانه است تا دخترش را بارها و بارها ناز و نوازش کند و در بغل بگیرد و سفت به سینه بچسباند. اما چه بگویم...

خدا نکند هیچ مادری مجبور باشد از دختر خردسالش خداحافظی کند، اما اگر مادری به چنین سرنوشتی دچار شد، خدا نکند دستش ورم کرده و سینه اش زخمی باشد و نتواند دخترش را در آغوش بگیرد. نمی‌دانم چرا پس از شهادت حضرت زهرا سلام الله علیها و پس از غسل و تکفین ایشان، به امیر المؤمنین علیه السلام دستور داده شد به فرزندانت اذن بده که با مادرشان خداحافظی کنند. معلوم می‌شود حسرت خداحافظی با مادر بدجوری در دل بچه‌ها مانده بود و درد سینه‌ی مادر هیچ اجازه نداده بود مادر در زمان حیاتش با فرزندان خردسالش خداحافظی کند. پس از شهادت مادر تازه بچه‌ها اجازه پیدا کردند با مادر خداحافظی کنند. گویی به بچه‌ها گفته شد: «بچه‌ها دیگر سینه‌ی مادر درد نمی‌کند پس اگر دوست دارید بیاید با مادر خداحافظی کنید». بچه‌ها که چندین هفته مراعات حال مادر را می‌کردند و خود را به آغوش مادر نزدیک نمی‌کردند، خود را بر سینه‌ی مادر انداختند و مادر هم دستانش را از کفن بیرون آورد و فرزندانش را در آغوش گرفت. 

117ـ دشواری های پیام غدیر

به نظر شما انسان­های کمی تا قسمتی خوب را راحت­تر می­توان دوست داشت یا انسان­های خیلی خوب را؟ به عبارت دیگر مردم بیشتر با انسان­های نیم­چه خوب مشکل پیدا می­کنند و دشمنی می­کنند یا با انسان­های خیلی خوب؟

فرض کنید شاگرد اول کلاس و نابغه­ی مدرستان تا کنون حتی یک نمره غیر بیست نداشته است. شیمی و فیزیک و ریاضی­اش بیست است و اساسا خودش فرمول کشف می­کند. ادبیاتش هم حرف ندارد، چرا که دیوان حافظ و سعدی و فردوسی و مولوی را از بر دارد و خود شاعر بداهه گوی قدری است. حافظ قرآن و نهج البلاغه است و در اطلاعات دینی در حد یک دانشمند و متفکر چیز می­فهمد. از این­ها گذشته ورزشکاری حرفه­ای است و در هر تیمی بازی کند، همان تیم با تفاضلی وحشتناک می­برد. معلم­ها دیگر از او امتحان نمی­گیرند و به جای آن یک نمره­ی بیست در کارنامه اش قرار می­دهند. هیچ یک از مسؤولین مدرسه از علت غیبت­هایش سؤال نمی­کنند و او به هر علتی به مدرسه نیاید، غیبتش موجه حساب می­شود. زنگ تفریح­ها او تنها دانش­آموزی است که مختار است کجای مدرسه بنشیند و بماند و اصلا ملزم به حضور در حیاط مدرسه نیست. یک روز او دیر وارد کلاس می­شود ولی با کمال ناباوری می­بینید که استاد به جای بازخواست او، به احترام او بلند می­شود و برپا می­دهد! همیشه در اهدای جوایز او سهم دارد و اتفاقا بزرگ­ترین و نفیس­ترین هدایا برای اوست. او هر کاری کند مورد تحسین دبیران و مدیر مدرسه قرار می­گیرد و اگر مشابه همان کار را شاگرد دیگری انجام دهد، به هیچ وجه چنین تحسینی نمی­بیند. همه­ی معلم­ها و مدیر مدرسه هم بارها و بارها اعلام کرده­اند که این شاگرد اول مدرسه را از بقیه بیشتر دوست دارند. و از همه­ی اینها گذشته هر دستوری که این شاگرد بدهد، بر همه واجب الاطاعه است و همه باید به حرفش گوش دهند...  

حتما تصدیق می­فرمایید که چنین شاگردی خیلی وقت­ها بین دیگر بچه­های مدرسه غریب می­شود و خیلی­ها دیگر نمی­توانند دوستش داشته باشند، حتی اگر او با این همه علم و هنر، در اخلاق و تواضع هم در اوج باشد و اصلا خودش را نگیرد و از اختیاراتش هم خیلی استفاده نکند. اما مشکل اینجاست که میزان علم و فضل و هنر و کمالاتش باعث می­شود که هر کسی که در کنارش قرار بگیرد و خود را با او مقایسه کند، احساس حقارت و خودکم­بینی کند. و طبیعی است که کم­تر کسی می­تواند این احساس را برای مدت زیادی تحمل کند. حتما در چنین مدرسه­ای خیلی­ها به این شاگرد نابغه حسادت می­کنند و تحمل وجودش را نمی­کنند.

این مدرسه همان شهر پیغمبر است که شاگرد زرنگ و جوانی چون علی بن ابیطالب(علیه السلام) داشت. امیر المؤمنین (علیه السلام) همان شاگرد زرنگ کلاس پیغمبر (صلی الله علیه وآله) بود که هیچ کس به علم و عبادت و جهاد و ایثار و شهامت و شجاعتش نمی­رسید و رقابت با او کاری بی­هوده و بی­نتیجه بود.

راستی اگر من و تو در شهر پیغمبر (صلی الله علیه وآله) بودیم، چه می­کردیم و چه احساسی می­داشتیم؟ فرض کن از مهاجرانی بودیم که در همان روزهای آغازین به پیامبر ایمان آورده­ایم و از همه چیزمان در راه پیامبر و دینش گذشته­ایم و همه­ی دوستان و خویشان را رها کرده و با پیامبر (صلی الله علیه وآله) راهی مدینه شدیم... پیامبر وارد مدینه می­شود و همان آغاز کار بر آن می­شود که مسجدی بسازد.و  من و تو نیز هم­دوش پیامبر (صلی الله علیه وآله) در ساخت و ساز مسجد النبی مشارکت می­کنیم و عرق می­ریزیم. و باز مانند برخی دیگر از مسلمانان حجره­ای رو به مسجد می­سازیم که دربی مستقیم به طرف مسجد داشته باشد. اما چند روزی نمی­گذرد که پیامبر (صلی الله علیه وآله) دستور می­دهد همه­ی درب­ها به سوی مسجد بسته شود. ما مقاومت نمی­کنیم و دستور پیامبر (صلی الله علیه وآله) را روی چشم می­گذاریم و دربی را که خیلی برای­مان عزیز بود و مایه­ی افتخارمان بود، می­بندیم. اما با کمال تعجب می­بینیم درب خانه­ی علی (علیه السلام) همچنان باز است! و آن­جاست که خبردار می­شویم علی (علیه السلام) استثنا است. او نور چشم رسول (صلی الله علیه وآله) است و با دیگر اصحاب پیامبر (صلی الله علیه وآله) فرق دارد.

ده سال در مدینة الرسول کنار پیامبر (صلی الله علیه وآله) می­مانیم و تلاش می­کنیم مو به مو سخنان او را یاد بگیریم و به کار بندیم. در همه­ی غزوات و جنگ­ها دوشادوش پیامبر (صلی الله علیه وآله) می­جنگیم و جهاد می­کنیم اما دریغ از یک آیه قرآن که از سوی خدا نازل شود و مدح وثنای ما را بگوید. همه خوب درک می­کنیم و می­فهمیم که اگر آیه­ای از قرآن نازل شود و از ما تعریف کند یا تأییدمان کند چه شود و عجب افتخار بزرگی برای ما خواهد بود! و از طرفی می­دانیم که نزول وحی فرصتی موقتی است که تا همیشه نخواهد بود و همزمان با رحلت پیامبر (صلی الله علیه وآله) از این جهان رخت برخواهد بست. اما چه کنیم که هر چه می­کنیم و هر عمل نیکی که انجام می­دهیم به چشم خدای پیامبر نمی­آید و آن را درخور نزول آیه­ی قرآنی نمی­بیند. و در عوض علی (علیه السلام) هر کاری بکند، آیه­ای از قرآن نازل می­شود و به او آفرین می­گوید؛ آن هم کارهایی که به ظاهر چندان سخت نمی­آید و ارزشش آن قدرها هم معلوم و روشن نیست...

همه هاج و واج می­مانند که مگر صدقه دادن در حال رکوع چه شاه­کار بی­نظیری است که علی (علیه السلام) با انجامش چنین آیه­ی ماندگار و بی­نظیری را از سوی خدا دریافت می­کند. و برای خیلی­ها سؤال پیش آمد که اگر خودشان نیز افطار خود را به فقیری داده بودند، باز چنین هل أتایی در مدح و ثنایشان نازل می­شد؟!

ده سال به همین شکل می­گذرد و هر چند روز یک بار آیه­ای در وصف علی (علیه السلام) نازل می­شود یا سخن بلندی از زبان مبارک پیامبر اعظم (صلی الله علیه وآله) در ثنای او صادر می­شود. و باقی مسلمان­ها از یک هزارم این همه آیه و حدیثِ ثناگو محروم و بی­نصیب. هر کسی که کمترین احساس رقابتی با امیر المؤمنین (علیه السلام) داشت، بعد از ده سال دیگر کاملا از این همه احساس حقارت در کنار امیر المؤمنین (علیه السلام) به ستوه رسیده بود و دیگر هیچ نمی­توانست او را دوست داشته باشد؟!

و سرانجام آیه­ی ابلاغ ولایت امیر المؤمنین (علیه السلام) در چنین فضایی نازل شد و واقعه­ی غدیر نیز در چنین شرایطی به پا شد. ابلاغ ولایت امیر المؤمنین (علیه السلام) به اندازه­ی همه­ی رسالت می­ارزید که اگر آن را انجام نمی­داد همه­ی آن بیست و سه سال رسالت بر هوا بود. و باز به اندازه­ی سنگینی همه­ی رسالت، سخت و دشوار بود. حق داشت پیامبر (صلی الله علیه وآله) از جبرئیل بخواهد از جانب او نزد خداوند رود و بخواهد که او را از تبلیغ رسالت معاف بدارد. و پیامبر به همین مطلب در خطبه­ی خود اشاره کرد. «سَأَلْتُ جَبْرَئِیلَ أَنْ یَسْتَعْفِیَ لِی عَنْ تَبْلِیغِ ذَلِکَ إِلَیْکُمْ أَیُّهَا النَّاسُ لِعِلْمِی بِقِلَّةِ الْمُؤْمِنِینَ وَ کَثْرَةِ الْمُنَافِقِین‏» [الاحتجاج/ج1/ص59].    

و باید قبول کرد که کمتر کسی در آن شرایط می­توانست زیر بار سنگین ولایت دوام بیاورد و این برتری فوق العاده­ی علی (علیه السلام) را بر خودش تحمل کند. آن روز همه با علی (علیه السلام) بیعت کردند، اما سرانجام فقط کسانی شیعه­ی او شدند که یک ذره احساس رقابت با او نداشتند و خود را نوکر امیر المؤمنین (علیه السلام) می­دانستند که هر چه خدا پیامبر از امام و مرادشان تعریف می­کرد، آنها بیشتر خوشحال می­شدند و سرورشان روزافزون می­گشت؛ خاکی دلانی که خود را فرزند ابوتراب می­دیدند اگر چه چون سلمان عمری چند صد ساله داشتند. نرخ ولایت به این گرانی است و در هر زمان فقط کسانی شیعه­ی واقعی امیر المؤمنین­اند که این قیمت گران و مقطوع ولایت را بپردازند.

115ـ پیشرفته ترین روش موفقیت

 

همین که دانش­آموزی یا دانش­جویی و یا مدیری به طور جدی به فکر موفقیت می­افتد و نسبت به روش­ها و شگردهای پیشرفته­ی موفقیت کنجکاو می­شود، معمولا سر از کتابهای معروف و پرتیراژ غربی در می­آورد؛ کتاب­هایی چون «قورباغه­ات را قورت بده»، «چه کسی پنیرم را جا به جا کرد»، «لطفا گوسفند نباشید» و مجموعه کتاب­های «راز» و ده­ها کتاب آن­ورِ آبیِ دیگر که بسیاری­شان این ور آب آمده­اند و برخی هنوز ترجمه نشده و آن ور آب مانده­اند که عن قریب از راه خواهند رسید. خدا را چه دیدی شاید همین روزها کتاب دیگری به نام «گور خر را هورت بکش» یا «لنگ کفشم را کی قاپید» هم به بازار بیاید و به سرعت پرتیراژ شود.

وقتی در کتاب­فروشی­ها قدم می­زنی احساس می­کنی فقط غربی­ها آدرس موفقیت را بلدند، از بس که هر چه کتاب روش موفقیت است، کار آنهاست. حتی بسیاری از کتاب­ها و سی­دی­های ایرانی در این باره هم معمولا گزارش و رونویسی همان بحث­ها و روش­های آنهاست.

البته شکی در این نیست که این روش­ها و شگردها خالی از لطف نیست و نکات مفید و درست هم کم ندارد. ولی وقتی آدم می­شنود که رشد علمی ایران 13 برابر متوسط رشد علمی دنیاست، قاعدتا باید افق دید و سطح توقعش نسبت به روش­ها و شگردهای کسب موفقیت و به ویژه موفقیت علمی بالاتر رود و دیگر نباید حنای روش­های آن­ورِ آبی چندان رنگی نزد او داشته باشد.

جهان غرب از سیصد چهارصد سال پیش و حتی بیشتر،  موتور نهضت علمی خود را روشن کرد و از آن روز تا کنون با روش­های مشروع و نامشروع به تولید علم پرداخت و چشم جهانی را از اختراعات و اکتشافاتش خیره ساخت. اما در مقابل، جمهوری اسلامی ما تازه سی سال است که به طور جدی به نهضت علمی پرداخته است، ولی در همین زمان بسیار اندک که همراه با جنگ و محاصره و هزار و یک توطئه و دشمنی بوده است، به جایی رسیده است که در بعضی از دانش­ها و فن­آوری­ها تنه به تنه­ی غرب می­زند و هر از گاهی با دستیابی به یک فن­آوری نادر و کم­یاب، انحصار غربی­ها را می­شکند و کنفشان می­کند حسابی.

این یعنی این که بعضی از دانشجویان و دانشمندان ما با روش­ها و شگردهایی کار علمی می­کنند که روح متفکرین غربی از این روشها خبردار نیست. و باز یعنی این که روش­های غربی موفقیت و کامیابی هر چه که آن ور آب رونق و بر و رویی داشته باشند، این ور آب بنجل و رنگ و رو رفته­اند، هر چند که خیلی­ها نمی­دانند. تواضع و فروتنی هم حدی دارد! وقتی دانشمندان و پژوهشگران ما با وجود محاصره و جنگ و امکانات کم و هزار جور مشکل دیگر، میانگین سرعت رشد علمی جهان را له می­کنند و چنان پشت سر می­گذارندش که به گرد پا­یشان نرسد، دیگر چه معنی دارد که خیال کنیم این روش­های قورباغه­ای و پنیریِ وارداتی آخر دنیای روشهاست و همین­ها را باید یاد گرفت و به کار برد؟!

یکی از مهم­ترین اسرار موفقیت پیشرفته و بی­نظیر ما این است که در آزمایشگاه­ها و پژوهش­گاه­ها و دانشگاه­ها و کتاب­خانه­ها و کارخانه­های این کشور کسانی پیدا می­شوند که به عشق امام زمان و رهبرشان درس می­خوانند و پژوهش می­کنند و اختراعاتی ثبت می­کنند؛ نه به عشق هیچ چیز دیگری.

این موفقیت­های بی­نظیر حتما به این خاطر است که برخی از روش­ها و شگردهای مخترعین ما هیچ جای دیگر دنیا هنوز کشف نشده است. هیچ دانشمندی را نمی­توان پیدا کرد که برای حل مشکل پروژه­اش به اهل بیت (علیهم السلام)  توسل کند یا از شهدا کمک بگیرد. اما ما در کشور امثال شهید تهرانی مقدم را داریم که در کنار پژوهش و کار علمی، توسل به اهل بیت (علیهم السلام) می­کرد و به صورت اعجاب­آوری به موفقیت دست می­یافت.

ما در این سرزمین دانشمندانی داریم که باور کرده­اند این حدیث پیامبر را که فرمود: «أنا مدینة العلم وعلی بابها فمن أراد المدینة والحکمة فلیأتها من بابها»، و از همین روست که بدون نام و یاد امیر المؤمنین (علیه السلام) به کار علمی نمی­پردازند.

ما در کشور کسانی داریم که به عشق نشاندن گل لبخندی بر لبان امام زمان(عج) و نائبشان اختراع می­کنند و به تولید مشغولند، و ما تازه داریم می­فهمیم که گویا اثر انگیزه­های مقدس داشتن فقط این نیست که ثواب داشته باشد و بس، بلکه گویا در خلاقیت و ابتکار و تیزهوشی و کار علمی انسان هم مؤثر است. تجربه که فعلا همین را ثابت کرده است. 


بازنشر شده در: 598، ندای قلم.

112ـ سهامدار حرم امام رضا

هر باری که با او به حرم امام رضا ـ علیه السلام ـ می رفتم، مقیّد بود که قبل از روبرو شدن با آقا، اول یک اسکناس هزاری یا دو هزاری در دفتر هدایا و نذورات حرم پرداخت کند و بعد نزد آقا برود و سلام و زیارت را شروع کند.

اوّل احتمال می دادم که چند ده هزار تومانی نذر امام رضا کرده و از قضا نذرش قبول شده و حاجتش روا گشته اما چون نمی تواند نذرش را جرینگی ادا کند، آن را قسط بندی کرده و خورد خورد به امام رضا تحویل می دهد.

بعدها احساس کردم که گویا نذر مذری در کار نیست، و انگار حاجت مزمن و مهمی دارد و با این کار می خواهد امام رضا را در رودربایستی بگذارد. 

بعد از چند سال باز توفیق نصیب شد و با هم رفتیم مشهدِ امام رضا. وارد حرم که شدیم، دیدم این رفیق ما باز مثل چند سال پیش مسیرش را سمت دفتر هدایا و نذورات کج کرد و یک اسکناس هزار تومانی از جیبش درآورد و تقدیم خادم کرد... . به او گفتم از آن وقت تا حالا امام رضا حاجتت را نداده، یا حاجت روا شدی و امسال برای حاجت دیگری سرمایه گذاری می کنی؟ 

گفت: حاجت همیشه داریم، مگر می شود آدم حاجتی نداشته باشد، اما این هدایا ربطی به حاجت ماجت ندارد

گفتم: پس قصه از چه قرار است؟

گفت: می خواهم سهام دار حرم امام رضا بشوم.

گفتم: سهامدار؟! مرد حسابی مگر حرم امام رضا شرکت تعاونی است؟! 

گفت: تقریبا، و من هم می خواهم در سود حرم شریک باشم

گفتم: خُب دیگر چی؟! احیانا این حرم و بارگاه را شبیه کارخانه ای، مؤسسه ای، شرکتی بانکی چیزی نمی بینی؟!

گفت: اتفاقا همین است که می گویی، این حرم مؤسسه است؛ مؤسسه خیریه ای است که خدمات مادی و معنوی اش بدون شرط برای همه فراهم است. این حرم کارخانه آدم سازی است، یک شعبه از خط تولید سربازان امام زمان ـ عجل الله تعالی فرجه الشریف ـ همین جاست. اینجا شرکت پخش نور معنوی و ایمانی به سراسر عالم است.

گفتم: ممممم نگاهت خیلی قشنگ بود، ولی این کارخانه و مؤسسه، یک سهامدار بیشتر ندارد، آن هم خود امام رضاست و بس. شرکت مرکتی در کار نیست و تک سهامدار این کارخانه همان امام رضای خودمان است.

گفت: نخیر؛ شرکت سهامی است. اگر این است که می گویی، چرا امام رضا پول از ما قبول می کند.

گفتم: والله نمی دانم. 

گفت: اگر حرف حساب نمی زنم بگو حرفت حساب نیست. امام رضا برای انجام پروژه خود نیاز به امکانات دارد، خرج و مخارج این بارگاه هم کم که نیست، پس سرمایه از ما، انجام این کار بزرگ و ابدی و فراگیر و پربرکت در عالم هم از امام رضا. 

گفتم: همچین می گویی سرمایه از ما، انگار هر بار میلیارد میلیارد پول می ریزی.

گفت: هزار تومان هم هزار تومان است. از هیچی که بهتر است، عوضش سود این کارخانه میلیارد در صد است.

گفتم: یعنی دقیقا چی گیرت می آید.

گفت: اگر امام رضا مرا جزو سهامداران این حرم قبول کند، آنگاه در هر خیر و برکت و نوری که از این حرم تا روز قیامت صادر می شود، من هم سهیمم. 

گفتم: عجب، واقعا؟! حالا با این چندرغاز چند درصد سهامدار شدی؟

گفت: نمی دانم.

گفتم: چرا نمی دانی، مگر یادت رفته که چند هزار تومان تا حالا پرداخت کردی؟

گفت: نخیر یادم نرفته، ولی برای حساب درصد سهامداری من، میزان پرداختی من ملاک نیست، ملاک آن ظرفیتی است که برای دریافت کرم امام رضا دارم. قیمت پول هم اصلا مهم نیست...


بازنشر شده در: البرز نیوز، 598، مشرق نیوز، جنوب نیوز، هزار نیوز، بولتن نیوز، حرف تو، جام نیوز، عقیق، به روز نیوز

111ـ زیارت امام رضا، کلاس محاسبه نفس

اللهم صل على علی بن موسى الرضا المرتضى الإمام التقی النقی وحجتک على من فوق الأرض ومن تحت الثرى الصدیق الشهید صلاة کثیرة تامة زاکیة، متواصلة، متواترة، مترادفة کأفضل ما صلیت على أحد من أولیائک.

زیارت امام رضا ـ علیه السلام ـ کلی سیر و سلوک است، برای ما. خدا را شکر که یک قلم از سبد خرج و مخارج سالیانه ما همین زیارت امام رضاست. برکت داده است به یک سال کار و تلاش اقتصادیمان. دست و بالمان هم که تنگ میشود، فقط برای آب و نان و اجاره خانه غصه دار نمیشویم، بلکه از این هم دلمان می گیرد که حیف، امسال زیارت حرم امام رضا قسمتمان نشد. و خدا را شکر که زیارت امام رضا سهمی دارد از آرزوها و خیالات هر ساله ما، خدا را شکر واقعا. 

وقتی به مشهد میرسیم و به زیارت میرویم، دلمان بعد از مدتها طعم نور و معنویت را میچشد. چنان زبان میگیریم و با امام رضا گفتگو میکنیم و اشک میریزیم که برای خود ما هم مایهی تعجب است که آخر این همه نور و ایمان و معرفت کجا بود که ما خبر نداشتیم؟! و با خود می گوییم یعنی واقعا ما این قدر آدم حسابی بودیم و نمیدانستیم؟! تازه میفهمیم چقدر امام رضا را دوست داشتیم وچقدر دلمان برایش تنگ شده بود. معمولا هر حاجتی داشته باشیم در آن دقایق اول زیارت از یادمان میرود. آنگاه بعد از یکی دو ساعت زیارت باحال و جوندار به محل اسکانمان برمیگردیم. و در مسیر برگشت احساس شادی و غرور میکنیم که خوش به حالمان عجب زیارتی کردیم ها...

خیلی وقتها زیارت بعدی بیحال میشود؛ روبروی ضریح امام رضا میایستیم و برّ و برّ به آن نگاه میکنیم. هر کاری میکنیم که توجهمان به زیارت جلب شود، نمیشود که نمی شود. خود امام رضا حالیمان میکند که این بیحالی به خاطر جوگیر شدن زیادی است. وقتی به خاطر دو قطره اشک عجب بگیرد آدم را، همان به که کمی سرش بی کلاه بماند... حالیمان می شود که آن همه اشک و حال خوش معنوی از لطف امام رضای رؤوف و مهربان ما بود، نه ایمان و تقوا و معرفتمان، که این حالهای خوش به گروه خونی ما نمی خورد... آنگاه دلمان تنظیم باد می شود و کمی از غرور و عجبمان کم می شود و به غلط کردن می افتیم. و امام رضای مهربان هم، خوب تحویل می گیرد. از آن به بعد حواسمان جمع می شود که هیچ اتفاق خوبی را به خود نگیریم و فکر و خیالات باطل به دل راه ندهیم. 

بعد از زیارت و در هنگام خروج از حرم، دلمان را حسابی زیر نظر می گیریم که فکر و خیالات الکی به سراغش نیایند و خیال نکند خبری شده است. در این مراقبت سختگیرانه ذکر "استغفر الله " می گیریم که خدایا ببخش این زیارت بی در و پیکر و پر نقص مرا که مانور بی معرفتی و بیماری ام بوده است، و همزمان با استغفار، شش دانگ خواسمان را به نقاط ضعف زیارت می بریم نه نقاط قوتش. به این می گویند تعقیبات مؤدبانه بعد از زیارت.

مشهد امام رضا، بازار و پاساژ و بوستانهای سیاحتی کم ندارد، و معمولا بدمان نمی آید به آنجاها هم سری بزنیم، و معمولا می زنیم. 

بعد از خرید و تفریح و سیاحت، باز زیارتمان یخ و بی مزه است معمولا. انگار امام رضا اجازه گفتگو نمی دهد و فضا را آماده نمی بیند، گیری در کار است، اما چیست، نمی دانیم.

باز زیارتنامه را می بندیم و روبروی ضریح با کمک و مدد امام رضا به فکر فرو می رویم، و پس از چند لحظه صحنه های گناه و خاک بر سریِ آن روز که چاشنی خرید و تفریحمان شده بودند، یک به یک از روبروی ما رژه می روند، و بالأخره متوجه می شویم که گیر کجاست و امام رضا از چه ناراحت است. همان دم حس شرمندگی تلخی به ما دست خواهد داد و از امام رضا معذرت می خواهیم. بعدش دلمان می شکند و همان جا احساس می کنیم که دیگر امام رضا با لبخند به ما نگاه می کند. تعجب می کنیم که امام رضا چقدر زود می بخشد و راضی می شود.

در حال برگشت، ذکر استغفار می گیریم و نگاهمان را به پایین می دوزیم که مبادا چشم هرزچران ما کار دستمان دهد و توفیق گفتگوی زیبا با امام رضا (علیه السلام) را از کفمان برباید. و همین طور آن چند روز ادامه پیدا می کند...

خوش به حال کسانی که همیشه اینجور فعال، به زیارت می روند و با امام رضا به گفتگو می نشینند، و خوشتر آن بندگان صالحی که نمازهای روزانه شان نیز دقیقا به همین سبک ادا می شود و کوچکترین اخم خدا را در نمازشان حس می کنند و تا آن را به لبخند تبدیل نکنند، دست از نماز برنمی دارند و خدایشان را رها نمی کنند. خوش به حالشان.


بازنشر شده در: عماریون، بولتن نیوز

110ـ همدردی با عزیزی که این روزها گرفتار غم فراق است

این روزها به فکر توام و غصه ات را می خورم. قانون بی استثنای هجران، آخر کار خود را کرد و دارد تو را از معشوقت جدا می کند. سخت است می دانم، هر چند که نمی توانم خود را به جای تو فرض کنم.

هفتاد سال است که در بهترین نقطه این زمین ماندگار بودی، معلوم است که دل کندن از اینجا سخت است. حسین هم از میان همه خوبان دنیا عاشقکش تر است و دل کندن از او دشوارتر. 

هر روز تماشا کرده ای عاشقان حسین را که با چه دل پرسوزی با حسین نجوا می کنند، و نظاره گر خداحافظی جانسوز و پرحسرتشان با حسین بودی. فکر نمی کردی که یک آخر یک روز نوبت به تو خواهم رسید؟!...

قانون عشق است دیگر؛ عاشق هر چه و هر که باشی، روزی باید محنت هجرانش را بکشی. هجران هزینه عشق است، و در این میان عشق حسین، گرانتر و پرهزینه تر است. تو بوسیدنی و عزیز هستی، اما از زینب که عزیزتر نیستی. تو اگر زینب هم بودی، باز روزی قانون هجران بر سرت خراب می شد. تقصیر توست که دلبسته ی حسینی شده ای که دل کندن از آن مشکل ترین کار دنیاست، حال بکش جرعه ای از درد زینب را. 

کاش می توانستی خاطراتت را بنویسی. یقینا داستانهای زیادی برای گفتن داری، کاش مأمور به سکوت نبودی و اجازه داشتی تعریفشان کنی. خوش به حالت که هفتاد سال امام زمان ما تو را در بغل می گرفت و بوسه بر اندامت می نشاند. راستی در این سالها امام زمان ما با جد غریبش چه می گفت؟ درد دل هایش چه بود؟ چه روضه هایی را بیشتر می خواند؟ چه روزها و شبهایی بیشتر به زیارت جدش می آمد؟ عجب خاطراتی داری و تعریف نمی کنی...

می دانم اینها را که می گویم گویی نمک به زخمت می پاشم و درد جانکاهت را تازه می کنم، اما عیبی ندارد چاره ای نیست. من نمی توانم درکت کنم و اندوه طاقت فرسایت را حس کنم، ولی می فهمم که این روزها برایت روزهای سختی است. تو که از ستون حنانه پیامبر کمتر نیستی. اگر او در فراق پیامبر ناله سر داد، تو نیز در فراق حسین امروز گریانی، ولی حیف که بنا نیست کسی صدای گریه و ناله ات را بشنود. اما ما اهل روضه حسینیم و این چیزها را خوب درک می کنیم. 

پیامبر ستون حنانه را دلداری داد، پس حسین هم حتما این روزها تو را دلداری می دهد و کاش می دانستم چه با تو می گوید و قلب ناآرامت را چگونه تسلی می دهد. حسین در آرام کردن دل استاد است. او هر دلی را می تواند آرام کند حتی اگر دل زینب باشد. نمی دانم، شاید حسین این روزها برایت روضه وداع با زینب را می خواند. روضه وداع، موسیقی آرام بخش هجران کشیده هاست. آری ضریح شش گوشه حسین، بگو امان از دل زینب...


بازنشر شده در: باشگاه خبرنگاران، بولتن نیوز، شبکه ایران

109ـ پیامبر اسلام دو معجزه بزرگ دارد

اگر غیر مسلمانی از من بپرسد که معجزه پیامبر شما چیست، به او خواهم گفت: پیامبر ما معجزه بزرگی دارد که قرآن است. و البته معجزه بودنش را هر کسی نمی فهمد، هر کسی بلاغتش را درک نمی کند، هر کسی شگفتیهای علمی اش را متوجه نمی شود، و هر کسی زیبایی های بی نظیر حکمتش را نمی تواند بشناسد. 
اما پیامبر ما معجزه دیگری دارد که این یکی دیگر برای هر کسی قابل درک و قابل فهم است، همه می توانند این اعجاز را بفهمند و باور کنند، این اعجاز را با رسانه ها نیز تا حدودی می توان گزارش کرد، فهم این معجزه نیاز به دانستن زبانی خاص یا فرهنگی خاص ندارد، و برای همه راحت قابل درک است. و این معجزه بزرگ و ساده و همه فهم، حسین است...
به او خواهم گفت: پیامبر ما نوه ای دارد به نام "حسین" که ویژگی های عجیب و منحصر به فردی دارد. این حسین ما جوری است که خیلی راحت می توان دوستش داشت و خیلی سخت می توان از او دل کند. هیچ کس در دنیا به اندازه حسین عاشق ندارد. خرج کردن برای حسین مثل آب خوردن است. تکراری ترین داستانی که عاشقان حسین شنیده اند، داستان مظلومیت حسین است، اما مثل آب خوردن پای قصه های تکراری مظلومیت حسین گریه می کنند و ناله سر می دهند. اساسا نام حسین خاصیتی دارد که در دیگر نامها نیست...
به او خواهم گفت: این روزها (ایام اربعین) سری به کربلا و مسیرهای منتهی به کربلا بزن و ببین چه خبر است. برو و معجزه پیامبر ما را تماشا کن. برو آنجا تا بفهمی که دهها سال فیلمهای عاشقانه هالیوودی سرکارت گذاشته بودند و یک هوس چند روزه را به عنوان "عشق" به تو قالب کرده بودند. عشق همین است که این روزها در کربلا می توان دید. برو نگاه کن پیرمردها و پیرزنها و کودکان شیعه را که در راه عشق حسین چه پر انرژی شده اند. برو نگاه کن خدّام زائران حسین را که در این مسیر چه با گذشت و بخشنده شده اند. برو نگاه کن که معجزه عشق حسین، خود چه معجزه ها که نمی کند.  
به او خواهم گفت: ناگفته نماند که اینهایی که در مسیر کربلا می بینی هیچ کدامشان حسین را ندیده اند، هیچ کدامشان صدای حسین را نشنیده اند، هیچ کدامشان با حسین هم صحبت و همسفره نشده اند. نزدیک هزار و چهار صد سال است که شهید شده است حسین، اما هر چه زمان می گذرد، عشق حسین تازه تر و آتشش در دلها شعله ورتر می شود. زمان همه چیز را کهنه می کند، اما آنگاه که به عشق حسین می رسد، این زمان است که باید زانو به زمین بزند و در برابر حسین کرنش کند...
نام حسین دل انسان را می لرزاند، چندان هم فرقی نمی کند که  حسین را بشناسد یا نشناسد. 
به او خواهم گفت: برو و ببین زائرای حسین چگونه با حسین وداع می کنند و از کربلا خارج می شوند. تماشا کن نگاه های پر حسرتشان را به گنبد طلائی حسین. برو لمس کن معجزه پیامبر ما، حسین را که هر که نزدیکش شود، دیگر نمی تواند از او دل بکند. معجزه ما این است، اگر شک و ریبی داری، شخصیتی مانند حسین به من معرفی کن، آنگاه من از اسلام و تشیّع دست خواهم کشید. 

و اگر مسلمان شد، هدیه مسلمانی اش این روضه است؛ اما خدا نکند کسی حسین را ببیند، خدا نکند کسی صدای حسین را بشنود، خدا نکند کسی لبخند حسین را ببیند، خدا نکند کسی صدای قرآن خواندن حسین را بشنود، خدا نکند کسی با حسین بزرگ شود، خدا نکند کسی یک عمر هر روز و شب حسین را دیده باشد و با او انس گرفته باشد، و خدا نکند روزی مجبور شود از حسین جدا شود، خدا نکند مجبور شود برای همیشه با حسینش خداحافظی کند، خدا نکند در برابر دیده گانش حسینش را بکشند، خدا نکند در برابر چشمانش سر از بدن حسینش جدا کنند، این داستان خواهر حسین زینب است... امان از دل زینب...

بازنشر شده در: مشرق نیوز، بولتن نیوز، خبرگزاری دانشجو، فرهنگ نیوز، هراز نیوز، تبیان، حرف تو

104ـ همسایه آبروداری کن

روز قیامت روزی است که خیلیها در آن دو دستی بر سر خود خواهند کوبید؛ هر کس به روش خود، یکی محکمتر یکی آرامتر، یکی بیشتر یکی کمتر، یکی به این دلیل یکی به آن دلیل...

یکی از آن دلیلها ممکن است این باشد که در آن گیر و دار حساب و کتاب روز قیامت سرانجام لطف خدا شامل حالم شود و اهل بیت شفاعتم کنند و بالأخره گذرنامه بگیرم که بروم بهشت. من هم شاد و شنگول و خرم، جشن و شادی کنم و به همه عالم و آدم پز بدهم که ایها الناس، من هم بهشتی شده ام...

ناگهان در آن شلوغی روز قیامت، چشمم به یک جوان والا مقام و بلند مرتبه ای می افتد که سراسر پز و افاده هایم در برابر او به تواضع و فروتنی تبدیل می شود. تعجب می کنم از این همه نور و زیبایی و شکوه و جلال و مقام. ابهتش سراسر وجودم را می گیرد. به حال او غبطه می خورم و با احترام کامل به او می گویم: ای ولی خدا تو کیسی، در دنیا چه کاره بودی، چگونه به این مقام رسیدی؟ 

و او پاسخ می دهد: من یک جوان سیه چرده و فقیر آفریقایی بودم. کارم کارگری بود. در کل عمرم فقط یک بار توفیق پیدا کردم و حرم حضرت معصومه را زیارت کردم. در آن زیارت به حضرت معصومه عرض کردم: خانم، من یک خواسته مهم دارم، ولی فرصتی ندارم که هر روز بیایم و آن را از شما درخواست کنم. شاید این اولین و آخرین باری باشد که به زیارت شما می آیم، پس جوری گوش کنید و تحویل بگیرید که دیگر نیاز به یادآوری نباشد. خانم من، می خواهم یکی از سربازان امام زمانم باشم. می خواهم در انقلاب مهدی سهمی داشته باشم، می خواهم زیر پرچم ایشان جنگ کنم و به شهادت برسم... بعدها آقا ظهور کرد و من هم پای رکاب ایشان به شهادت رسیدم. بعد از شهادتم متوجه شدم که آن همه توفیق به خاطر لطف و عنایت حضرت معصومه بود. همان یک زیارت کار خودش را کرد...

اینجاست که جا دارد آدم  قبل از وارد شدن به بهشت، دو دستی محکم بر سر خود بکوبد و بعد برود بهشت. به ویژه اگر مانند من بیچاره در شهر قم زندگی می کرد. روز قیامت همه اهل محشر می بینند و می فهمند که یک عمر، همسایه حضرت معصومه بودم. همسایه جان! آبروداری کن. 

 

99ـ روز قیامت محشر است

جشن عروسی هر عروس و دامادی پیش از آن که برگزار شود، سهم زیادی از خیالپردازی­هایشان را به خود اختصاص می­دهد. کمتر جوانی را می­توان یافت که آرزوی جشن عروسی خود را در دل نداشته باشد و صحنه­های زیبا و لحظات شاد و به یادماندنی عروسی خود را تخیل نکرده باشد.

به گواهی امام صادق ـ علیه السلام ـ روز قیامت برای اهل تقوا چنین جایگاهی دارد؛ "القیامة عرس المتقین". این روز برایشان تنها یک روز ترسناک و دلهره آور نیست، تا سعی کنند فراموشش کنند، بلکه در کنار این ترس که خود نیز شیرین و دلچسب است، انبوهی از احساسات شورانگیز و شادی­آفرین و شوق­آور، به همراه نام قیامت در دل اهل تقوا تداعی می­شود؛ آن­قدر که چون تقواداران غصه­دار و غمگین می­شوند، با یاد قیامت دلشان را تسلی می­دهند و دردهایشان را تسکین می­دهند.

از بس که در روز قیامت صحنه­های بسیار زیبا و لذت­بخشی برای تقوا پیشگان رخ خواهد داد آنها یک عمر به انتظارش می­نشینند. آنها که در طول حیاتشان از غربت نام خدا و اولیای او در این جهان رنج برده­اند، دل به روز قیامت خوش کرده­اند که روز سرآمدن این غربتهاست و همه، جایگاه بلند و با عظمت خدا را خواهند دید و در برابر مقام او و اولیایش سر تعظیم فرو خواهند آورد. و روشن است که چنین لحظه­ای برای بندگان صالح خدا چقدر شیرین است. آنها همه­ی عمر در سجده­­هایشان خدا را جستجو می­کردند و به او التماس می­کردند که پرده از چهره­ی زیبا و گیرایش کنار زند و نشانشان دهد که چقدر سبحان است. و البته خودشان نیز خوب می­دانند که هر چه در دنیا خدا را تماشا کنند، حقیقت چیز دیگری است و برای درک روشن­تری از عظمت و زیبایی و جلال و جمال خدا باز باید منتظر روز قیامت بمانند و حسرت آن روز را بخورند.

رنجی که اهل تقوا از غربت امامانشان می­کشند، رنجی بی­حد و مرز است و فقط خدا می­داد که این درد با دل اهل تقوا چه می­کند. آه و افسوس بندگان خوب خدا تا آسمان بلند است که چرا علی را کسی نشناخت، چرا با وجود حسین و عباسش هنوز خیلی­ها پی الگوها و سوپرمن­های دیگری می­گردند، چرا مردم جهان هنوز می­خواهند روی پای خود بایستند و درنیافتند که برای زندگی زیبا و سالم، باید به امام زمانشان اعتماد کنند و همه چیز را به او بسپارند و…

این چراها بخشی از غصه­های دل دوستان خداست که اگر وعده­ی ظهور مهدی ـ عجل الله تعالى فرجه الشریف ـ نبود و از آن بالاتر، روز قیامتی در کار نبود، یک آن در این دنیا تاب نمی­آوردند.

دلشان خوش است که خدایی هم هست و قیامتی هم در کار است و این چرخ روزگار همواره چنین تلخ، نخواهد چرخید… آن قدر زیبا و شیرین است آن روزی که دهها میلیارد انسان در جدی­ترین روز زندگیشان در کنار هم خواهند ایستاد و همه شیرفهم خواهند شد که علی، همان کسی که چندان میانه­ی خوبی با او نداشتند، همه کاره­ی این روز است و سهمیه­ی بهشت و جهنم دربست به دست اوست! و اهل تقوا خوشحالند که این علی از خودشان است؛ آقا و مولای خودشان است؛ بابای خودشان؛ و بالأخره کسی در آن روز آقایی و سروری می­کند که با او ندارند…

چه کیفی دارد آن روز که قاتلان حسین ـ علیه السلام ـ را دست بسته به صحرای قیامت بیاورند و به همه­ی محبین الحسین اجازه دهند به نوبت بیایند و از آنها انتقام بگیرند و سر از گردنشان جدا کنند.

در آن روز اهل تقوا یک عمر صبر و سکوت و شکسته نفسی را جبران خواهند کرد. کارهای خوب و زیبایشان را به رخ همه عالم خواهند کشید. در برابر همه عالم به امامانشان افتخار خواهند کرد و همه خواهند دید که چه فرق لا یوصفی وجود دارد بین امامان معصوم این شیعیان متقی، و رؤسا و پیشوایان و رهبران و لیدرانشان که مایه­ی شرمساری و سرافکندگی پیروانشان گشته­اند و خودشان از آنها گرفتارترند.

در روز قیامت قرار است خدا کولاک کند و مهربانی و رحمتش را به آخرین حدّ ممکن برساند، و فقط خود خدا می­داند که در سایه این لطف و رحمت بی کران او چه صحنه­های زیبا و لذتبخشی خلق خواهد شد. و اهل تقوا که خود از همه بیشتر طعم مهربانی­های خدا را چشیده­اند، سراسیمه منتظرند ببینند این خدای مهربانشان، در خزانه­ی لطف و مهربانی­اش چه مهربانی­های پنهانی دارد که هنوز رو نکرده است.   


34ـ روضه ی دخترم را بخوان

مرحوم میرزا علی محدث­زاده فرزند دانشمند عالی مقام حاج شیخ عباس قمی (قدس سره) یکی از خطیبان و وعاظ معروف تهران بود. او این گونه تعریف می­کند که:

یک سال دچار بیماری حنجره و گرفتگی صدا شدم و دیگر نمی­توانستم به منبر روم و سخنرانی کنم. خوب؛ به فکر معالجه افتادم و به پزشک متخصصی مراجعه کردم. پزشک که مرا معاینه کرد، معلوم شد که تعدادی از تارهای صوتی از کار افتاده­اند و درمان این بیماری، بسیار سخت است؛ تازه اگر بشود.

آن پزشک نسخه­ای برایم پیچاند و به من دستور استراحت داد؛ استراحتی که از کوه کندن سخت­تر بود، چون در این استراحت جدای از این که اصلا نباید منبر روم، با زن و فرزندم هم نباید صحبت کنم و هر چه بخواهم بگویم، باید بنویسم... تا شاید فرجی شود و این پرهیز سخت و خوردن منظم دارو، فایده­ای کند و ما را نجات دهد.

با هر سختی و مشقتی که بود، با این مقررات جدید، کنار آمدم و صبر کردم و هیچی نگفتم، اما یواش یواش این بیماری بد جور داشت کلافه­ام می­کرد و امانم را برید. در چنین موقعیتهایی معمولا انسانها به اضطرار و التماس می­افتند و یادشان می­آید که قدرت بالاتری هم هست. این جاست که انسان از هر راه و چاره­ی بشری ناامید می­شود و به یاد اهل بیت (علیهم السلام) می­افتد.

من نیز دست توسل به سوی امام حسین (علیه السلام) دراز کردم. روزی پس از خواندن نماز ظهر و عصر، حالت توسلی فراهم شد؛ به شدت گریستم و به آقا عرض کردم: ای پسر پیامر خدا! دیگر نمی­توانم بر این بیماری صبر کنم. از این گذشته من منبری­ام و مردم از من انتظار دارند که برای آنها به منبر روم. من از ابتدای عمرم تا کنون به منبر رفته­ام و از خادمین و غلامان شمایم. حالا چه شد که به خاطر این بیماری باید از این پست حساس برکنار شوم؟ آقا ماه مبارک رمضان نزدیک است، دعوت­ها را چه کنم؟ آقا عنایتی بفرمایید...

بعد از این توسل، مطابق معمول کم کم خوابیدم. در عالم خواب، خودم را در اتاق بزرگی دیدم که قسمتی از آن روشن و قسمتی دیگر تاریک بود.

دیدم که امام حسین (علیه السلام) در قسمت روشن اتاق نشسته­اند. خیلی خوشحال شدم و هر چه در بیداری به ایشان عرض کرده بودم دوباره گفتم، و اصرار داشتم که ماه رمضان نزدیک است و از سوی مساجد بسیاری دعوت شدم، اما الآن با این حنجره چطور سخنرانی کنم، دکتر هم مرا از صحبت کردن با زن و فرزندانم هم منع کرده است...

این حرف­ها را با گریه و تضرع و زاری به امام عرض کردم. امام حسین (علیه السلام) به من اشاره کردند و فرمودند: به آن آقایی که دم در نشسته، بگو چند جمله از مصیبت دخترم را بخواند و شما گریه کنید، إن شاء الله خوب خواهید شد.

من به در اتاق نگاه کردم، دیدم شوهر خواهرم آقای حاج مصطفی طباطبایی قمی که یکی از دانشمندان و خطیبان و از ائمه جماعت تهران می­باشد، نشسته است.

من فرمایش حضرت امام حسین (علیه السلام) را به عرض او رساندم. او اول خواست از خواندن مصیبت خودداری کند که امام حسین (علیه السلام) به او فرمودند: روضه­ی دخترم را بخوان.

او مشغول ذکر مصیبت حضرت رقیه شد، و من گریه کردم و اشک ریختم، اما متأسفانه بچه­هایم مرا از خواب بیدار کردند و من ناراحت شدم که چرا از آن مجلس پر از فیض و معنویت محروم ماندم.

همان روز یا روز بعد از آن، به همان پزشک متخصص مراجعه کردم. خوشبحتانه بعد از معاینه مشخص گردید که اثری از آن بیماری نیست.

آن پزشک متخصص شگفت زده شد، و با تعجب رسید: چه خوردی که این قدر زود نتیجه داد؟

من توسل و خوابم را به او شرح دادم. دکتر در حالی که خودکارش در دستش بود و ایستاده بود، به سخنان من گوش داد. بعد از شرح ماجرا، قلم از دستش افتاد و با یک حالت معنوی که در اثر شنیدن نام مولی امام حسین (علیه السلام) به او دست داده بود، پشت میز طبابت نشست. اشک بر رخسارش جاری گشت. او مقداری گریه کرد، سپس گفت: آقا این ناراحتی شما علاجی جز توسل و عنایت و امداد غیبی نداشت.

به نقل از عباس عزیزی، 200 داستان از مصایب و کرامات حضرت رقیه (علیها السلام)، از کتاب کرامات الحسینیة، ج2، ص88؛ توسلات و راه امیدواران، ص173.