چشم خدا

دست نوشته های دینی و سیاسی و اجتماعی من

دست نوشته های دینی و سیاسی و اجتماعی من

چشم خدا

گفت می خواهم بدانم کیستی
گفتمش آقای من سید علی است

آخرین نظرات
  • ۶ تیر ۹۷، ۱۴:۲۹ - fatemeh 0098
    :)))
  • ۳ تیر ۹۷، ۲۳:۰۳ - محسن رحمانی
    تشکر.
  • ۳۰ خرداد ۹۷، ۱۶:۳۶ - مجتبی محمدی
    VERY GOOD

۷ مطلب با موضوع «یک دقیقه تفکر» ثبت شده است

136ـ منِ ناشناخته

خیلی ها فکر می کنند که خود را شناخته اند و می دانند چه چیزی حالشان را خوب می کند و چه چیزی بد. کمند، افرادی که بعد از بیست سی سال هنور به خود به عنوان موجودی ناشناخته می نگرند و از خود می پرسند: راستی من کیستم و چه دوست دارم؟ 

از خود بپرس آیا آزادی را دوست داری یا اسارت را، قطعا خواهی گفت: معلوم است آزادی را. و باز از خود بپرس آیا خوشبویی را بیشتر می پسندی یا بدبویی را. خواهی گفت: باز معلوم است خوشبویی را. دوباره از خود بپرس گرسنگی و تشنگی را بیشتر می پسندی یا سیری و برخورداری را. خواهی گفت: سیری و برخورداری را. 

حالا من از تو می پرسم راستی تا کنون به اعتکاف رفته ای؟ به نظرت این همه دست و پا شکستن برای اعتکاف برای چیست؟ این جوانها همه دنبال ثوابند یا در اعتکاف، کیف و حال هم می کنند؟! و راستی انسان چگونه موجودی است که گاهی چنین هوسِ اسارت و گرسنگی به سرش می زند و بعد از سه روز با اشک و گریه با زندانِ مسجد وداع می کند. مگر او کیست و چه دوست دارد؟

بندگی خدا فرایندی برای جستجوی لذتهای پنهان است که در این فرایند، خودِ پنهانِ ما نیز شناخته می شود. این خودِ پنهان است که لذتهای پنهانی و زیر خاکیِ این دنیا را که بسی عمیق و لذتبخش است، می چشد و می فهمد. و چه علم گرانبهایی است، معرفت نفس!  

135ـ وقتی فهمیدم دست راستم قطع شده...

اگر معلم انشا بودم، در یکی از زنگهای انشا روی تخته می نوشتم: «داستان زیر را کامل کنید: داشتم از خیابان رد می شدم که صدای بوق و ترمز شدیدی شنیدم و دیگر نفهمیدم چه شد. چشمهایم را که باز کردم، دیدم بر تخت بیمارستانم و مادرم با لبی خندان و چشمانی اشک آلود کنارم نشسته است، ناخودآگاه خواستم دستهایم را به سمت مادرم دراز کنم و دستهایش را بفشارم که فهمیدم دست راستم قطع شده است...»

بچه ها داستان چند روزِ کسی که دست راستش تازه قطع شده را باید بنویسند. و هر کسی که بتواند رنجهای پنهانتری را که به ذهن کسی نمی آید به تصویر بکشد، خلاقتر و هنرمندتر خواهد بود. 

یقینا در آخرِ زنگ، بچه ها حس سپاسگزاری بیشتری نسبت به خدا پیدا خواهند کرد و بیشتر قدردان نعمتهایش خواهند بود.

130ـ شکرِ نعمت که هیچ، شکرِ مصیبت نیز بگزار

در عین حالی که از رنج فرار می کنیم و می کوشیم که رنجهای زندگیِ خود را به حد اقل برسانیم، که کارِ خوب و به جایی است، این را بدانیم که رنج برای رشد و بالندگی و شکوفایی ِاستعدادهایمان لازم است. برای استعدادهای معنوی مثل کشفِ رابطۀ خود با خدا و درکِ حس ِبندگی هم خیلی خیلی لازم است. 

دیگر این که هر کسی بسته به شخصیت و موقعیت و ظرفیت و استعدادهایش رنجِ خاصِ خود را می طلبد و با نوع و میزانِ رنجی خاص، رشد می کند. این که از میان رنجِ فقر و مشکلاتِ اجتماعی و بیماری و دیگر مشکلات، کدام یک به نفع ماست و از هر کدام چقدر و چگونه و کجا و کی باید نصیبمان شود، چیزی نیست که کسی بتواند تشخیص دهد یا تخصصش را در جایی کسب کند. این خدای مهربان ماست که به تناسبِ استعداد و ظرفیت و نیازِ هر کسی رنج او را معیّن می کند.

قبول دارم که به سختی می توان بین عملِ فرار از رنج، و احساس و باورِ پذیرش حکمتِ رنج، تفکیک کرد و هر کدام را سر جایش نشاند، اما شدنی است. 

اگر این را باور کنیم و با حسنِ ظن به خدا، تمام رنجهای زندگیمان را متناسب با روح و نیاز و استعدادمان بدانیم، خواهیم دید که جا دارد در پیِ هر رنجی، از خدا تشکر کنیم. و البته هیچ منافات ندارد که پس از تشکر یا قبل از آن، دعا کنیم که خدا این رنج را از پیش رویمان بردارد.

129ـ میلیاردری با روزی کم

تفکر در امر خدا می تواند سرگرمی خوبی برای انسان مؤمن باشد که دوست دارد سر از کار خدا دربیاورد؛ از بس که خدا پیچیده کار می کند و رفتارهایش اسرارآمیز است. 

مثلا اگر خدا بخواهد رزق و روزی کسی را کم کند، شاید یکی از راههایش این باشد که میلیاردرش می کند؛ آنقدر که پولهایش همۀ ذهن و حواسش را به خود مشغول کند! و دیگر و وقت نکند به خانه و خانواده اش برسد! و وقت نکند با خانواده به مسافرت و گردش و تفریح و زیارت برود! و وقت نکند به فک و فامیل و دوستان و آشنایان سر بزند! و باقی عمرش را در فضای کار و انباری بازار بگذراند، و اعصابش را صبح تا شب با سر و کله زدن با طلبکار و بدهکار خورد کند! و یکی دو سال به همین منوال به زندگی بی روح و خشک ادامه دهد تا دچار بیماری های گوناگون شود و از بیشتر غذاهای خوشمزه و دلچسب محروم گردد! 

با این وصف، قطعا بسیاری از آنهایی که از دور، صدایِ دهلِ زندگیِ این میلیاردر را خوش می بینند و در حسرتِ مال و منالش آهِ حسرت می کشند، رزقشان از او بیشتر است و بیش از او از لذتهای این دنیا حظ برده اند.

101ـ چرا موسیقی حرام است؟

با چندتا از بچه های خوب دبیرستانی، در بوستان محلمان روی چمن نشسته بودیم و گپ می زدیم که یکیشان این سؤال را پرسید.

گفت: چرا موسیقی حرام است؟ البته موسیقی حرام منظورش بود.

شاید انتظار داشت بگویم، موسیقی چنان اعصاب آدم را به هم می ریزد که به مرزهای جنون می رساندش… و البته اگر این را می گفتم، بلا فاصله می گفت: حالا اگر آنقدرها هم موسیقی گوش ندادیم و کارمان به آنجاها نکشید، چطور؟!

و اگر به او می گفتم، موسیقی، ضربان قلب انسان را ناهماهنگ می کند و ممکن است، تا حد سکته و مرگ گرفتارت سازد، پاسخ می داد: حالا اگر این ترانه های ملایم و عاشقانه ای را که حرام می دانید، گوش دهیم، چنین پیامدهایی دارد؟! پس چرا این همه گوش می دهند و هیچ اتفاقی برایشان نمی افتد؟!…

از سر ناچاری به او گفتم: موسیقی آنقدر حواست را پرت می کند که دیگر دلت برای امام زمانت تنگ نخواهد شد. حال گیرم نه سکته کنی و نه دیوانه شوی... 


17ـ خدا دارد برای تو نقشه می کشد، مواظب باش

داستان و ماجرای بسیاری از عرفا و اولیای خدا و کسانی که یک­باره دگرگون شدند و باقی عمرشان را با خدا زندگی کردند، شبیه هم است. بسیاری از آنها در اثر یک لحظه تفکر و دوری از گناهِ آماده یا یک لحظه پا گذاشتن بر نفس، نقطه­ی عطفی در زندگی­شان پدید آمد و درهای رحمت الهی در برابرشان گشوده شد. حضرت یوسف، حر بن یزید ریاحی، ابن سیرین، رجب­علی خیاط، سید هاشم حداد، رسول ترک و بسیاری از انسان­های دیگر، هر چند که دارای مقام­های مختلف و درجات متفاوتی هستند، اما تقریبا همگی در این امر با هم مشترکند که هر یک به گونه­ای نقطه­ی عطفی در زندگی خود داشتند.

الآن که به جریان­ها و تحولات زندگی­شان نگاه می­کنم، احساس می­کنم که گویا خدا برای این انسان­ها نقشه­ای کشیده بود. انگار خدا انسانی را در نظر می­گیرد و جایگاهی سزاوار او برایش آماده می­کند، آنگاه امتحان خاصی برای او طراحی می­کند، که اگر از آن امتحان سربلند بیرون آمد، او را به آن جایگاه بالا برساند.

اگر کمی عمیق به مسئله نگاه کنیم، در خواهیم یافت که خدا برای هر انسانی چنین نقشه­هایی دارد. فرصت­های گناهی که هر روز بر سر راه ما سبز می­شوند، همان  نقشه­های خداست. و در پس خودداری از هر گناهی قرار است که خیر و رحمتی برای ما مقدر شود. فرصت­های کار خوبی که بر سر راه ما می­آیند نیز چنین است. اگر این کارها را انجام دهیم، دری از درهای رحمت خدا برای ما باز خواهد شد...

از کجا معلوم؟! شاید یکی از این آزمون­ها، مقدمه­ای برای توفیق شهادت ما در رکاب امام زمان باشد.  

 

14ـ یک نامه اداری به خدا

بسمه تعالی

جناب آقای .......... ، رئیس کل اداره .......... سلام علیکم.

با احترام، عرض می­کنم: از آنجا که اینجانب علاقه­ی خاصی به معاون اولتان دارم، خواهش می­کنم که لطف و عنایت سرشار و پیوسته­ای به ایشان داشته باشید و امکانات و اختیارات بسیاری در اختیار او قرار دهید.

با تشکر، مشهدی صفر، آبدارچی

این نامه­ی اداری را که می­بینید، نامه­ای است که مسئول دبیرخانه­ی یکی از اداره­های مریخ، به من نشان داد. پس از این که نامه را خواندم، او ادامه داد: واکنش رئیس اداره و معاون اولش نیز بسیار دیدنی بود. آنها با احترام و قدردانی بسیاری با این نامه برخورد کردند و هم رئیس و هم معاون او از آبدارچی خیلی تشکر کردند.

از این جالب­تر این که این آقا به من خبر داد که چنین نامه­هایی بین همه­ی کارمندان، در اداره­ی ما کاملا مرسوم و متداول است و دبیرخانه از چنین نامه­هایی پر است!

از او پرسیدم، چطور چنین فضایی در اداره­تان درست شده است؟

گفت: تا کارمندان اداره احساس حقارت نکنند و احساس بزرگی کنند.

بعد با کلی پز و افاده رو به من کرد و پرسید: تو زمین شما، آدم­های پایین دستی می­توانند از این کارها بکنند؟

گفتم: بله می توانند. اتفاقا یکی از این نامه­ها تو جیبم هست. بفرمایید.

نامه را از دستم گرفت و خواند: اللهم کن لولیک الحجة بن الحسن صلواتک علیه وعلی آبائه فی هذه الساعة وفی کل ساعة ولیا وحافظا وقائدا وناصرا ودلیلا وعینا حتی تسکنه أرضک طوعا وتمتعه فیها طویلا.