چشم خدا

دست نوشته های دینی و سیاسی و اجتماعی من

دست نوشته های دینی و سیاسی و اجتماعی من

گفت می خواهم بدانم کیستی
گفتمش آقای من سید علی است

تبلیغات
Blog.ir بلاگ، رسانه متخصصین و اهل قلم، استفاده آسان از امکانات وبلاگ نویسی حرفه‌ای، در محیطی نوین، امن و پایدار bayanbox.ir صندوق بیان - تجربه‌ای متفاوت در نشر و نگهداری فایل‌ها، ۳ گیگا بایت فضای پیشرفته رایگان Bayan.ir - بیان، پیشرو در فناوری‌های فضای مجازی ایران
آخرین نظرات
  • ۲۳ مهر ۹۴، ۱۹:۴۶ - هدی
    😊 👍

123ـ روضه ای برای دل جانبازان عزیز

از آنجا که جانبازان عزیز ما از صبر و عزت و اراده­ی ویژه ای برخوردارند، همواره مشکلات را خوار کرده اند و از بسیاری از انسانهای سالم و تنومند پرانرژی‌ترند. اما طبیعتا برخی از جانبازان عزیز ما که یا دست ندارند و یا پا ندارند و یا قطع نخاع شده اند، درد جانکاهی دارند که اگر چه کمتر از آن سخن می‌گویند، اما با کمی تأمل می‌توان آن را درک کرد.

اگر چه ناتوانی جسمی سخت و دشوار است ولی بالأخره می‌توان با محدودیت‌هایش کنار آمد و با مشکلاتش عادت کرد، اما برای یک پدر جانباز غیور سخت است که نتواند فرزند خود را در آغوش بگیرد و بلند کند. بغل کردن و راه رفتن پدر با فرزند از آن رابطه های زیبا و شیرینی است که هم پدر از آن لذت می‌برد و هم فرزند دلبندش از نوزادی آن را احساس و درک می‌کند و رفته رفته پدر را با آغوش گرم و مهربانش می‌شناسد. بغل کردن و بوسیدن و به هوا پرت کردن، حکایت رابطه‌ی شیرینی است که تا پنج ـ شش سال بین پدر و فرزند ادامه دارد و در این میان حسرت جانکاه یک پدر شجاع و غیور و مهربان را که دستانش توان بغل کردن و نوازش کردن بچه هایش را ندارند، فقط خدا می‌داند و بس.

می‌خواهم روضه‌ای برای دل این جانبازان دل شکسته بنویسم؛ روضه‌ی مادر جوانی که مهربان‌ترین مادر دنیاست و می‌داند چند روزی بیشتر کنار فرزندانش نیست و همین روزهاست که باید با همسر و فرزندانش خداحافظی کند. مادرها معمولا مهربانند، اما مهربانی مادر جوان نسبت به دختر چهار ـ پنج ساله‌اش نمود بیشتری دارد. مادرها همیشه مهربانند اما وقتی بیمار می‌شوند و نگاه غصه‌دار دخترشان را می‌بینند مهربان‌تر می‌شوند. مادرها همیشه مهربانند اما اگر قرار باشد چند روزی به سفر روند و از دخترشان جدا شوند، مهربانی‌شان به اوج می‌رسد.

روضه‌ی ما داستان مادر جوان و مهربانی است که این روزها نگاه پرغصه‌ی زینبش بند از دلش پاره کرده است، و لبخندهای خوددارانه‌اش آتش به جانش افکنده است. این مادر این روزها عزم سفر دارد، و حتما مثل دیگر مادرها دنبال فرصت و بهانه است تا دخترش را بارها و بارها ناز و نوازش کند و در بغل بگیرد و سفت به سینه بچسباند. اما چه بگویم...

خدا نکند هیچ مادری مجبور باشد از دختر خردسالش خداحافظی کند، اما اگر مادری به چنین سرنوشتی دچار شد، خدا نکند دستش ورم کرده و سینه اش زخمی باشد و نتواند دخترش را در آغوش بگیرد. نمی‌دانم چرا پس از شهادت حضرت زهرا سلام الله علیها و پس از غسل و تکفین ایشان، به امیر المؤمنین علیه السلام دستور داده شد به فرزندانت اذن بده که با مادرشان خداحافظی کنند. معلوم می‌شود حسرت خداحافظی با مادر بدجوری در دل بچه‌ها مانده بود و درد سینه‌ی مادر هیچ اجازه نداده بود مادر در زمان حیاتش با فرزندان خردسالش خداحافظی کند. پس از شهادت مادر تازه بچه‌ها اجازه پیدا کردند با مادر خداحافظی کنند. گویی به بچه‌ها گفته شد: «بچه‌ها دیگر سینه‌ی مادر درد نمی‌کند پس اگر دوست دارید بیاید با مادر خداحافظی کنید». بچه‌ها که چندین هفته مراعات حال مادر را می‌کردند و خود را به آغوش مادر نزدیک نمی‌کردند، خود را بر سینه‌ی مادر انداختند و مادر هم دستانش را از کفن بیرون آورد و فرزندانش را در آغوش گرفت. 

122ـ اگر زبان خارجی نمی دانيم شله زرد که بلدیم بپزیم

نامه مقام معظم رهبری که با سرنخ #Letter4u منتشر شده است. از آن سنگ محکهایی است که می توان میزان ولایتمدار بودن افراد را با آن محک زد. هر کسی با هر هنر و دانش و موقعیت و امکاناتی که در اختیار دارد، باید برای هر چه بیشتر منتشر شدن و رسانه ای شدن این نامه تلاش کند و هزینه کند. 

#Letter4u سرنخی است که اگر درست و به موقع به جوانان اروپایی و آمریکایی برسد، مقدمات نابودی نظام سلطه و صهیونیسم بین الملل فراهم خواهد شد. 
بدیهی است که در این شرایط باید با طرحها و شکلهای مختلف، این پیام را در فضای مجازی بمباران کرد و رزمایشی با شکوه و بهت آور با عنوان   به نمایش گذاشت.

امروزه هر کدام از ما گوشی همراهی داریم که با آن با بسیاری از شبکه های اجتماعی در ارتباطیم. در چنین مرحله ای که مقام معظم رهبری بر آن شدند که چنین نامه ای را به تک تک دختران و پسران اروپایی و آمریکایی ارسال کنند، چرا نباید کلیکهایمان را وقف این نامه مقام معظم رهبری کنیم و همه جوره مبلغ آن باشیم. سلام و درود خدا بر پدران و مادرانمان که  قبل از انقلاب اعلامیه های حضرت امام(ره) را دست به دست می چرخاندند تا کل ایران از پیام امام خمینی(ره) آگاه شود. و همه می دانیم و شنیده ایم که اعلامیه پخش کردن، چه گناه نابخشودنی و بزرگی بود و اگر جوانی را در حال پخش اعلامیه ها می گرفتند، چه زندانها و شکنچه گاههای مخوفی در انتظارش بود. امروز پخش نامه حضرت آقا بسیار بسیار آسانتر و کم دردسرتر شده است.

ما می توانیم عکس و پوسترهای مربوط به این نامه را در هر شبکه ای که در آن فعالیت می کنیم، منتشر کنیم.

می توانیم عکس پروفایل مربوط به خود را از عکسهای متناسب با جنبش  انتخاب کنیم.

اگر قریحه شعرسرایی داریم می توانیم در این زمینه و در راستای تشویق دیگران به حماسه آفرینی در جنبش  چند بیتی بسراییم.

طراحان لباس و تیشرتهای مذهبی و هیئتی هم می توانند تیشرتهایی با محور  طراحی کنند، و مطمئن باشند جوانهای زیادی در ایران و خارج ایران وجود دارند که از این تیشرتها استقبال کنند.

علما و سخنرانان ما نیز می توانند از فن خطابه و بیان خود استفاده کنند و مردم و به ویژه جوانان را به حماسه سازی در این جنبش دعوت کنند.

طراحان و مستندسازان و تدوینگران و زبان دانان ما هم جای خود دارند و تکلیفشان معلوم است. 

اگر خانمی تدوین و گرافیک و طراحی وغیره بلد نیست، چه بهتر؛ شله زرد و حلیم که می تواند بپزد؟! پس با نیت سربازی برای امام زمان(عج) و مقدمه سازی برای ظهور، شله زرد بپزد و با دارچین روی آن بنویسد . خانمها با انتشار عکسها و طرحهای مختلف و گوناگون زنانه با محور  می توانند توجه خیلیها را در فضای مجازی جلب کنند و این سؤال را در ذهنها ایجاد کنند که راستی این چه پیامی است که میلیونها انسان با سلیقه های مختلف و روشهای گوناگون دم از آن می زنند. 
به هر حال چند میلیارد جوان اروپایی و آمریکایی هر کدامشان سلیقه ای دارند و به روشی جذب می شوند و این پیام را باید با سلیقه های مختلف و روشهای گوناگون طراحی کرد و در فضای مجازی شلیک کرد.

121ـ اینجا شهرک سرکاری است، با دقت برانید

در فضاي مجازی عكسهايی وجود دارد كه با كليدواژه «خطاي ديد» یا «خطای چشم» می توان جستجویشان كرد. ويژگی اين عكسها اين است كه بيننده را در نگاه اول فريب مي­دهد. او خطوط موازی را با نگاه اول غير موازی مي­بيند، یا اشكال ثابت را با نگاه اول متحرك می يابد. طبيعتا اگر کسی در حال تماشای عكسهای خطای ديد باشد، با دقت بيشتری به اين عكسها نگاه خواهد كرد و در اظهار نظر درباره عكسها، احتياط بيشتري خرج خواهد كرد. 

اين پوشه ی تصاوير خطاي ديد در واقع همين دنياي ماست كه ائمه هدی عليهم السلام از آن با عنوان «دار الغرور» ياد كردند. دنيا سرای فريبي است كه در آن حقائق، آن گونه كه هست نشان داده نمی­شود و برداشتهای انسان ها از تصاوير و صحنه­های آن معمولا با خطاهايی فاحش همراه است. معمولا در دنيا خوبی­ها به همان اندازه­ای كه خوب هستند ديده نمی­شود و بدی­ها به همان اندازه­ای كه بد هستند، ديده نمی­شود. عبادات سخت­تر از آن چه در واقع هست، به نظر می­آيد و گناهان لذتبخشتر از آن چه در واقع هست، به چشم می­آيند. 

از همين روست كه قرآن بر تفكر تأكيد كرده و انسان­ها را به تأمل و دقت و ژرفنگري فراخوانده است،  چرا كه فضا فضای شكست نور و خطاي چشم است و با كمی سادگي، انسان دچار خطاهای بزرگ خواهد شد. در چنين فضايي اعتقاد به بسياري از حقائق سخت مي­شود و از همين روست كه خيلی­ها بسياری از حقائق را باور نمی­كنند. 

120- قربانی دادن برای سلامتی ولی، سنتی فراموش شده

امروز خبر تلخی در سراسر جهان اسلام پیچید و قلب دهها میلیون انسان دوستدار رهبر را به لرزه انداخت؛ خبر بیماری خفیف حضرت آقا که با تصویر بستری شدنشان همراه بود. و فقط خدا می­ داند که این عکس تلخ با دل عاشقان و سربازان آقا چه کرد!

همزمان با پخش این خبر، بچه های حزب اللهی و ولایتمدار در شبکه­ های اجتماعی و گروه های مختلف، چند نفر، چند نفر، گوسفندی خریدند و برای سلامتی و طول عمر آقا قربانی کردند و همچنان این موج ادامه دارد.

نمی­دانم، شاید این بیماری خفیف آقا تذکری از سوی خدا به جمع ولایت­مداران بود که از ولایت­مداران بعید است برای سلامتی رهبرشان به صلوات و دعا و صدقه اکتفا کنند. مردمی که برای دفع بلا از خانه و ماشین و کارخانه و حاجی مکه و مسافر کربلا و نوزاد تازه از راه رسیده قربانی می­ دهند، زشت است که برای سلامتی و دفع بلا از نائب امام زمانشان همواره و همیشه قربانی ندهند. جای این جلوه­ های ولایت­مداری در سبک زندگی و آداب و رسوم ما هنوز خالی است.

هنوز مادران ما برای سلامتی مقام معظم رهبری سفره پهن نمی­ کنند و در طول سال مرسوم نیست کسی برای سلامتی حضرت آقا قربانی بدهد. و این یعنی این که هنوز فرهنگ ولایت­مداری ما جای خرج دارد و آن گونه که باید و شاید فرهنگ و آداب و رسوم ما هنوز چندان ولایت­مدارانه نیست. قربانی دادن برای خدا و ولی خدا سنتی دیرینه است. و اساسا وظیفه­ ی ولایت­مداران همین است که پول و وقت و آبروی خود و در نهایت جان خود را قربانی ولایت کنند.

بیماری حضرت آقا ما را به یاد این وظیفه­ ی فراموش شده انداخت و ان شاء الله پس از صحّت و سلامتی کامل حضرت آقا نیز فراموش نشود.

119ـ اگر قانون «پایستگی دشمنی» ثابت شود...

یکی از قوانین مشهوری که هنوز از دوران دانش­آموزی به یادم مانده است، قانون «پایستگی ماده و انرژی است» که آن روزها که کمتر فارسی را پاس می­داشتیم قانون «ثبات ماده و انرژی» می­خواندیمش. این قانون می­گوید: در واکنش­های فیزیکی و شیمیایی که در عالم رخ می­دهد، هرگز مقدار ماده یا انرژی کم یا زیاد نمی­شود، بلکه هم ماده و هم انرژی تنها از شکلی به شکل دیگر عوض می­شوند. البته شاید با در نظر گرفتن نقطه­ی پیدایش و فرجام این عالم، اما و اگرهایی نسبت به این قانون علمی وجود داشته باشد، اما اگر از آغاز و انجام این جهان چشم بپوشیم، گویا این قانون در بقیه­ی پدیدهای شیمیایی و فیزیکی جهان درست و پذیرفتنی است.

این قانون پایستگی مرا یاد یک اصل قرآنی می­اندازد و گمان می­کنم این قانون، نمونه و مثالی از آن اصل کلان و جهان­شمول قرآنی است که عبارت از «اندازه­مندی سراسر عالم» است. در قرآن آمده است خداوند برای هر چیزی اندازه­ای قرار داده است؛ (قَدْ جَعَلَ اللَّهُ لِکُلِّ شَیْ‏ءٍ قَدْراً)[طلاق/3] و هر چیزی را به اندازه­ای مشخص آفریده است؛ (إِنَّا کُلَّ شَیْ‏ءٍ خَلَقْناهُ بِقَدَر)[قمر/49]. از این رو می­توان حدس زد که قوانین پایستگی زیادی در گوشه و کنار این عالم وجود دارد که «قانون پایستگی ماده و انرژی» تنها نمونه­ای از آنها است.

مثلا در حدیثی از امام باقر (علیه السلام) به «پایستگی باران» اشاره شده است که میزان بارش باران در هر سال یکسان است، اما به امر خدا جای بارش از مکانی به مکان دیگر تغییر می­یابد، چه این که اگر مردمی گناه کنند، خداوند سهم بارانشان را کاهش خواهد داد و آن را به دریا و کوهها و صحراها خواهد فرستاد؛ «إِنَّهُ مَا مِنْ سَنَةٍ أَقَلَّ مَطَراً مِنْ سَنَةٍ وَ لَکِنَّ اللَّهَ یَضَعُهُ حَیْثُ یَشَاءُ إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ إِذَا عَمِلَ قَوْمٌ بِالْمَعَاصِی صَرَفَ عَنْهُمْ مَا کَانَ قَدَّرَ لَهُمْ مِنَ الْمَطَرِ فِی تِلْکَ السَّنَةِ إِلَى غَیْرِهِمْ وَ إِلَى الْفَیَافِی وَ الْبِحَارِ وَ الْجِبَال‏»[کافی/ج2/ص272].

همچنین در معارف دینی ما به نوعی دیگر از پایستگی اشاره شده است که شاید بتوان آن را «پایستگی لذت» نامید. در این قانون «لذت انسان» یا دست کم بخشی از آن کم و زیاد نمی­شود، بلکه از شکلی به شکل دیگر عوض می­شود. مثلا کسی که با هواپرستی لذت ببرد، به همان اندازه از لذت عبادت و لذت­های معنوی ناکام خواهد ماند. و بر اساس همین قانون پایستگی لذت است که امیر المؤمنین(ع) این پرسش تفکربرانگیز را مطرح می­کنند که چگونه کسی که از هوس خود چشم نمی­پوشد، لذت عبادت را درک کند؛ «کَیْفَ یَجِدُ لَذَّةَ الْعِبَادَةِ مَنْ لَا یَصُومُ عَنِ الْهَوَى»[مستدرک الوسائل/ج12/ص115].

در روایت دیگری از امام صادق (علیه السلام) به نمونه­ی دیگری از این دست پایستگی­ها اشاره شده است و آن «پایستگی انفاق» است. بر اساس این قانون هیچ کس نمی­تواند از چنگ انفاق در راه خدا بگریزد و آن پول را برای خود نگه دارد. بنابراین اگر کسی انفاق­های واجب را رها کند، چرخ روزگار یا همان سنت­ها و قوانین قطعی خداوند، او را رها نخواهد کرد و به انفاق­های حرام وادار خواهد ساخت. امام فرمودند: «مَنْ لَمْ یُنْفِقْ فِی طَاعَةِ اللَّهِ ابْتُلِیَ بِأَنْ یُنْفِقَ فِی مَعْصِیَةِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَل».

در همان روایت گهربار و قیمتی، امام پرده از یکی دیگر از قوانین پایستگی جهان می­گشایند که قانون «پایستگی فرمان­بری» است. و آن این است که انسان­ها بناچار همه سرباز و سرسپرده و فرمان­براند، و در این میان فقط شکل فرمان­بری­شان تغییر می­کند. پس کسی که نسبت به «ولی خدا» فروتنی نکند و در راستای تحقق آرمان­هایش تلاش نکند و از او فرمان نپذیرد، دل خوش نکند که همه­ی این کارها را نسبت به دشمن خدا انجام خواهد داد! «وَ مَنْ لَمْ یَمْشِ فِی حَاجَةِ وَلِیِّ اللَّهِ ابْتُلِیَ بِأَنْ یَمْشِیَ فِی حَاجَةِ عَدُوِّ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ»[من لا یحضره الفقیه/ج4/ص412].

بی­خود نیست که هر که از اول انقلاب تا کنون با ولایت امام و حضرت آقا درافتاد، خواه ناخواه به نفع آمریکا و اسرائیل ـ که دشمنان خدایند و ائمه­ی کفر این زمانند ـ گفت و نوشت و عمل کرد. معلوم می­شود راستی راستی چنین قانونی در کار است و ما نمی­دانستیم.

اگر «ولایت­پذیری» و «فرمان­بری» مشمول قانون پایستگی باشد، آن روی سکه­ی این دو مفهوم نازنین که «تبرّی» و «شِدّت» و «دشمنی» است نیز باید تحت این قانون پایستگی قرار بگیرد. چنین نیست؟ یعنی همان طور که روحیه­ی سربازی و فرمان­بری در وجود ما قرار داده شده است و همه بناچار باید آن را نسبت به ولی خدا یا دشمن خدا خرج کنیم، همچنین همه­ی ما مقداری شِدّت و سرسختی و دشمنی در خود داریم و ناگزیر باید آن را اعمال کنیم و خرج کنیم. و باز در این میان تنها می­توانیم شکلِ سرسختی و مصداق آن را عوض کنیم و بس.

اگر روزی بیاید و قانون «پایستگی دشمنی» هم ثابت شود، آنگاه در تفسیر آیه­ی (مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ وَ الَّذینَ مَعَهُ أَشِدَّاءُ عَلَى الْکُفَّارِ رُحَماءُ بَیْنَهُم‏)[فتح/29] باید گفت: این یاران مخلص حضرت پیامبر(ص) از آنجا که با کفّار سرسختند، با خودی­ها مهربانند؛ نه این که دو کار مستقل انجام می­دهند که یکی سرسختی با کفار باشد و دیگری مهربانی با خودی­ها. چرا که هر انسان سهمیه­ی، مشخصی از دشمنی دارد، و اگر همه­ی آن را خرج دشمنان خدا کند، آن گاه نسبت به مردم و هم­کیشان خود نمی­تواند نامهربان باشد، چون همه­ی دشمنی­هایش را جای دیگری خرج کرده است.

حیف که این قانون در حد فرضیه است و هنوز به گوش مراکز علمی جهان نرسیده است، چه رسد به این که بخواهند ثابتش کنند. و گر نه بر اساس قانون «پایستگی دشمنی» راحت می­توانستیم بفهمیم چرا امام عزیز ما اینقدر در دل مردم مستضعف و آزاده­ی سراسر دنیا جای گرفته است. چون هیچ شخصیتی به اندازه­ی این بزرگ­مرد تاریخ بر ابرقدرتهای مستکبر دنیا نخروشیده بود وهیچ کس به اندازه­ی او نسبت به دشمنان سرسخت نبود. پس او که همه­ی دشمنی­هایش را آنجا خرج کرده بود، نسبت به مسلمانان و مردم مظلوم دنیا باید مهربان­ترین و دوست­داشتنی­ترین فرد دنیا باشد، و می­بینید که بود.

قانون «پایستگی دشمنی» هنوز ثابت نشده است، بنابراین زیاد نباید جدی­اش گرفت. اما اگر ثابت شده بود بدون نیاز به شواهد تاریخی می­گفتیم: قاعدتا مهربان­ترین و یتیم­نوازترین یار پیامبر(ص) که مصداق اتمّ این آیه­ی 29 سوره­ی فتح است، باید بیشترین تاریخ و سابقه را در کشتار دشمنان خدا داشته باشد. و می­گفتیم: در میان یاران امام حسین(ع) حتما مهربان­ترین و محبوب­ترین فرد برای زنان و کودکان حرم، همان کسی است که بیشترین رعب و وحشت را بر سپاه عمر بن سعد انداخته است.

اگر این قانون ثابت شود و مردم آن را به عنوان اصلی مسلّم بپذیرند، آنگاه در میان نامزدهای مختلف ریاست جمهوری به کسی رأی خواهند داد که بیشترین سرسختی و دشمنی را با دشمنان اسلام داشته باشد، چون او از بیشترین ظرفیت مهربانی نسبت به مردم خویش برخوردار خواهد بود.

قانون «پایستگی دشمنی» برای هر دولتی سهمیه­ای از دشمنی و تندی و سرسختی قائل است که اگر نسبت به دشمنان مستکبر ما خرج نشود، هر از گاهی نسبت به دوستان و خودی­ها خرج خواهد شد.

وقتی آقای رئیس جمهور، تندی و شدت و غلظت خود را نسبت به یکی از طاغوت­های سفاک و جنایت­کار زمان خرج نکند و او را «بسیار مؤدب و باهوش» بخواند، این شدت و تندی قطعا و ناگزیر جای دیگری خرج خواهد شد. و از همین روست که بخش عظیمی از منتقدان توافقنامه ژنو را که شامل برخی از مراجع تقلید و علمای بزرگ و ائمه ی جمعه و اساتید حوزه و دانشگاه و خیل عظیمی از دانشجویان و نویسندگان و نمایندگان مجلس و صاحبنظران و... هستند، «کم­سواد» و «مواجب­بگیر» خواند.

بر اساس قانون «پایستگی دشمنی» باید گفت: قطعا و بدون هیچ تردیدی، بیشترین اهانتها و جسارتها و انگ­زدنها به مردم، از دولتی سر خواهد زد که در کارنامه­اش بیشترین نرمش و لبخند بی­جا را نسبت به دشمن داشته باشد. اما فعلا دلمان خوش است که این قانون هنوز ثابت نشده است. 

118ـ گفت و شنود (بوووووووق)

امروز صبح به رفیقم گفتم: فرض کن امام زمان ظهور کرده است...

گفت: خب.

گفتم: فرض کن در میان سربازانش به نماز ظهور و عصر ایستاده است...

گفت: خب.

گفتم: فرض کن امام قبل از نماز دستور داده باشند، همه ی سربازان بلافاصله بعد از سلام نماز عصر، خبردار بایستند...

گفت: خب.

گفتم: اگر درست در همان موقع کسی بین دو نماز صحبت کند و روایت پیامبر را بخواند که هفتاد بار استغفار بعد از نماز عصر فلان ثواب را دارد، درباره ی او چه می گویی؟

گفت: بوووووووق.

گفتم: به کسی که روایات درست برائت را نگه داشته است که در هفته ی وحدت بخواند چه باید گفت؟

خندید و گفت: همان بوووووووق.

117ـ دشواری های پیام غدیر

به نظر شما انسان­های کمی تا قسمتی خوب را راحت­تر می­توان دوست داشت یا انسان­های خیلی خوب را؟ به عبارت دیگر مردم بیشتر با انسان­های نیم­چه خوب مشکل پیدا می­کنند و دشمنی می­کنند یا با انسان­های خیلی خوب؟

فرض کنید شاگرد اول کلاس و نابغه­ی مدرستان تا کنون حتی یک نمره غیر بیست نداشته است. شیمی و فیزیک و ریاضی­اش بیست است و اساسا خودش فرمول کشف می­کند. ادبیاتش هم حرف ندارد، چرا که دیوان حافظ و سعدی و فردوسی و مولوی را از بر دارد و خود شاعر بداهه گوی قدری است. حافظ قرآن و نهج البلاغه است و در اطلاعات دینی در حد یک دانشمند و متفکر چیز می­فهمد. از این­ها گذشته ورزشکاری حرفه­ای است و در هر تیمی بازی کند، همان تیم با تفاضلی وحشتناک می­برد. معلم­ها دیگر از او امتحان نمی­گیرند و به جای آن یک نمره­ی بیست در کارنامه اش قرار می­دهند. هیچ یک از مسؤولین مدرسه از علت غیبت­هایش سؤال نمی­کنند و او به هر علتی به مدرسه نیاید، غیبتش موجه حساب می­شود. زنگ تفریح­ها او تنها دانش­آموزی است که مختار است کجای مدرسه بنشیند و بماند و اصلا ملزم به حضور در حیاط مدرسه نیست. یک روز او دیر وارد کلاس می­شود ولی با کمال ناباوری می­بینید که استاد به جای بازخواست او، به احترام او بلند می­شود و برپا می­دهد! همیشه در اهدای جوایز او سهم دارد و اتفاقا بزرگ­ترین و نفیس­ترین هدایا برای اوست. او هر کاری کند مورد تحسین دبیران و مدیر مدرسه قرار می­گیرد و اگر مشابه همان کار را شاگرد دیگری انجام دهد، به هیچ وجه چنین تحسینی نمی­بیند. همه­ی معلم­ها و مدیر مدرسه هم بارها و بارها اعلام کرده­اند که این شاگرد اول مدرسه را از بقیه بیشتر دوست دارند. و از همه­ی اینها گذشته هر دستوری که این شاگرد بدهد، بر همه واجب الاطاعه است و همه باید به حرفش گوش دهند...  

حتما تصدیق می­فرمایید که چنین شاگردی خیلی وقت­ها بین دیگر بچه­های مدرسه غریب می­شود و خیلی­ها دیگر نمی­توانند دوستش داشته باشند، حتی اگر او با این همه علم و هنر، در اخلاق و تواضع هم در اوج باشد و اصلا خودش را نگیرد و از اختیاراتش هم خیلی استفاده نکند. اما مشکل اینجاست که میزان علم و فضل و هنر و کمالاتش باعث می­شود که هر کسی که در کنارش قرار بگیرد و خود را با او مقایسه کند، احساس حقارت و خودکم­بینی کند. و طبیعی است که کم­تر کسی می­تواند این احساس را برای مدت زیادی تحمل کند. حتما در چنین مدرسه­ای خیلی­ها به این شاگرد نابغه حسادت می­کنند و تحمل وجودش را نمی­کنند.

این مدرسه همان شهر پیغمبر است که شاگرد زرنگ و جوانی چون علی بن ابیطالب(علیه السلام) داشت. امیر المؤمنین (علیه السلام) همان شاگرد زرنگ کلاس پیغمبر (صلی الله علیه وآله) بود که هیچ کس به علم و عبادت و جهاد و ایثار و شهامت و شجاعتش نمی­رسید و رقابت با او کاری بی­هوده و بی­نتیجه بود.

راستی اگر من و تو در شهر پیغمبر (صلی الله علیه وآله) بودیم، چه می­کردیم و چه احساسی می­داشتیم؟ فرض کن از مهاجرانی بودیم که در همان روزهای آغازین به پیامبر ایمان آورده­ایم و از همه چیزمان در راه پیامبر و دینش گذشته­ایم و همه­ی دوستان و خویشان را رها کرده و با پیامبر (صلی الله علیه وآله) راهی مدینه شدیم... پیامبر وارد مدینه می­شود و همان آغاز کار بر آن می­شود که مسجدی بسازد.و  من و تو نیز هم­دوش پیامبر (صلی الله علیه وآله) در ساخت و ساز مسجد النبی مشارکت می­کنیم و عرق می­ریزیم. و باز مانند برخی دیگر از مسلمانان حجره­ای رو به مسجد می­سازیم که دربی مستقیم به طرف مسجد داشته باشد. اما چند روزی نمی­گذرد که پیامبر (صلی الله علیه وآله) دستور می­دهد همه­ی درب­ها به سوی مسجد بسته شود. ما مقاومت نمی­کنیم و دستور پیامبر (صلی الله علیه وآله) را روی چشم می­گذاریم و دربی را که خیلی برای­مان عزیز بود و مایه­ی افتخارمان بود، می­بندیم. اما با کمال تعجب می­بینیم درب خانه­ی علی (علیه السلام) همچنان باز است! و آن­جاست که خبردار می­شویم علی (علیه السلام) استثنا است. او نور چشم رسول (صلی الله علیه وآله) است و با دیگر اصحاب پیامبر (صلی الله علیه وآله) فرق دارد.

ده سال در مدینة الرسول کنار پیامبر (صلی الله علیه وآله) می­مانیم و تلاش می­کنیم مو به مو سخنان او را یاد بگیریم و به کار بندیم. در همه­ی غزوات و جنگ­ها دوشادوش پیامبر (صلی الله علیه وآله) می­جنگیم و جهاد می­کنیم اما دریغ از یک آیه قرآن که از سوی خدا نازل شود و مدح وثنای ما را بگوید. همه خوب درک می­کنیم و می­فهمیم که اگر آیه­ای از قرآن نازل شود و از ما تعریف کند یا تأییدمان کند چه شود و عجب افتخار بزرگی برای ما خواهد بود! و از طرفی می­دانیم که نزول وحی فرصتی موقتی است که تا همیشه نخواهد بود و همزمان با رحلت پیامبر (صلی الله علیه وآله) از این جهان رخت برخواهد بست. اما چه کنیم که هر چه می­کنیم و هر عمل نیکی که انجام می­دهیم به چشم خدای پیامبر نمی­آید و آن را درخور نزول آیه­ی قرآنی نمی­بیند. و در عوض علی (علیه السلام) هر کاری بکند، آیه­ای از قرآن نازل می­شود و به او آفرین می­گوید؛ آن هم کارهایی که به ظاهر چندان سخت نمی­آید و ارزشش آن قدرها هم معلوم و روشن نیست...

همه هاج و واج می­مانند که مگر صدقه دادن در حال رکوع چه شاه­کار بی­نظیری است که علی (علیه السلام) با انجامش چنین آیه­ی ماندگار و بی­نظیری را از سوی خدا دریافت می­کند. و برای خیلی­ها سؤال پیش آمد که اگر خودشان نیز افطار خود را به فقیری داده بودند، باز چنین هل أتایی در مدح و ثنایشان نازل می­شد؟!

ده سال به همین شکل می­گذرد و هر چند روز یک بار آیه­ای در وصف علی (علیه السلام) نازل می­شود یا سخن بلندی از زبان مبارک پیامبر اعظم (صلی الله علیه وآله) در ثنای او صادر می­شود. و باقی مسلمان­ها از یک هزارم این همه آیه و حدیثِ ثناگو محروم و بی­نصیب. هر کسی که کمترین احساس رقابتی با امیر المؤمنین (علیه السلام) داشت، بعد از ده سال دیگر کاملا از این همه احساس حقارت در کنار امیر المؤمنین (علیه السلام) به ستوه رسیده بود و دیگر هیچ نمی­توانست او را دوست داشته باشد؟!

و سرانجام آیه­ی ابلاغ ولایت امیر المؤمنین (علیه السلام) در چنین فضایی نازل شد و واقعه­ی غدیر نیز در چنین شرایطی به پا شد. ابلاغ ولایت امیر المؤمنین (علیه السلام) به اندازه­ی همه­ی رسالت می­ارزید که اگر آن را انجام نمی­داد همه­ی آن بیست و سه سال رسالت بر هوا بود. و باز به اندازه­ی سنگینی همه­ی رسالت، سخت و دشوار بود. حق داشت پیامبر (صلی الله علیه وآله) از جبرئیل بخواهد از جانب او نزد خداوند رود و بخواهد که او را از تبلیغ رسالت معاف بدارد. و پیامبر به همین مطلب در خطبه­ی خود اشاره کرد. «سَأَلْتُ جَبْرَئِیلَ أَنْ یَسْتَعْفِیَ لِی عَنْ تَبْلِیغِ ذَلِکَ إِلَیْکُمْ أَیُّهَا النَّاسُ لِعِلْمِی بِقِلَّةِ الْمُؤْمِنِینَ وَ کَثْرَةِ الْمُنَافِقِین‏» [الاحتجاج/ج1/ص59].    

و باید قبول کرد که کمتر کسی در آن شرایط می­توانست زیر بار سنگین ولایت دوام بیاورد و این برتری فوق العاده­ی علی (علیه السلام) را بر خودش تحمل کند. آن روز همه با علی (علیه السلام) بیعت کردند، اما سرانجام فقط کسانی شیعه­ی او شدند که یک ذره احساس رقابت با او نداشتند و خود را نوکر امیر المؤمنین (علیه السلام) می­دانستند که هر چه خدا پیامبر از امام و مرادشان تعریف می­کرد، آنها بیشتر خوشحال می­شدند و سرورشان روزافزون می­گشت؛ خاکی دلانی که خود را فرزند ابوتراب می­دیدند اگر چه چون سلمان عمری چند صد ساله داشتند. نرخ ولایت به این گرانی است و در هر زمان فقط کسانی شیعه­ی واقعی امیر المؤمنین­اند که این قیمت گران و مقطوع ولایت را بپردازند.

116ـ معادله ی شصت مجهولی

اگر خراسان به زعفرانش معروف است، آخر الزمان هم به امتحان­های سخت و کمرشکنش معروف است؛ امتحان­هایی که یک شبه رجل­های کارکشته و سابقه­دار در میدان ایمان و جهاد را کله­پا می­کنند و چنان حق و باطل را با هم درآمیزند که کمتر تیزبین و نکته­سنجی توان شناسایی درست صحنه­ها را داشته باشد و امر بر او مشتبه نگردد.

آخر الزمان است و بازار داغ امتحان­های سخت و پیچیده­ی الهی؛ امتحان­هایی که می­خواهد یاران امام زمان و منتظران واقعی ایشان را از دیگران جدا سازد و از همین روست که بسی مشکل و دشوار است. آخر الزمان یعنی نقطه­ای که تلاش 124 هزار پیامبر و اوصیای­شان به آن ختم می­شود، پس هر کس به آخر الزمان رسیده است، نباید مشکلی در بصیرت و فهم و بینش داشته باشد. او باید عصاره­ی انبیا باشد و خدا حق دارد چنین توقعی از او داشته باشد.

دیگر خدا لازم نمی­بیند برای آخر الزمانی­ها دریایی بشکافد و کوهی بلند کند و یا مرده­ای زنده کند. کلاس آخر الزمانی­ها بالاتر از این حرف­هاست. اگر امت­های پیشین معادله­های دو مجهولی حل می­کردند، آخر الزمانی­ها باید معادله­ی شصت مجهولی حل کنند. دیگر برای من و تو قرآن نازل نمی­شود. دیگر عید غدیری در کار نیست تا پیامبر در آن به صراحت بگوید رهبر بعد از من کیست. آخر الزمان است و دیگر هیچ یک از این خبرها در کار نیست. وای که چه بصیرت مهم است این روزها.

یادش به خیر؛ زمانی رهبر جامعه پیامبر بود که خود مستقیم با خدا سخن می­گفت و پیام مستقیم خدا را به گوش مردم می­رساند. معجزه­های عجیب و غریب می­آورد و گاهی سفارش معجزه هم قبول می­کرد. حتی گاهی مردم سفارش می­دادند که اگر پیامبرشان واقعا پیامبر است، شتری را از دل کوه درآورد، و خدا و رسولش سفارش مردم را می­پذیرفتند و همین کار را می­کردند!

اما معنی نداشت تا همیشه خدا به همان روش حجت را بر مردم تمام کند و به همان شکل ابتدایی و بدوی از مردم امتحان بگیرد. و قرار نبود و نیست که بشر در همان سطح معرفتی و بصیرتی دوران آغازینش بماند.

از همین روست که خدا انزال وحی را قطع کرد و طرحی نو درانداخت. اما آن گاه که قرار بود نبوت به امامت تبدیل شود، خدا به پیامبرش دستور داد که با صریح­ترین لهجه و رسانه­ای­ترین روش امامت امیر المؤمنین(علیه السلام) را به ابلاغ بیشترین جمعیت ممکن از مردم برساند. اما قرار نیست رهبر جامعه­ی اسلامی همواره به همین روش ابلاغ شود. امتحان­های پیچیده و پیچیده­تر در راه است.

هر چه تاریخ به دوران غیبت نزدیک می­شود، سن امامان ما کم­تر و کم­تر می­شود، حضورشان در میان شیعیان به حد اقل خود می­رسد و معرفی امام­ها و به تبع آن شناخت امامان از سوی شیعیان پیچیده­تر و دشوارتر می­شود. تا جایی که پس از شهادت امام حسن عسکری(علیه السلام) امتحان شیعیان این بود که به امامت امام مهدی پنج ساله­ی غایبی که هیچ کس او را ندیده است ایمان بیاورند و با نائبش بیعت کنند؛ نائبی که هیچ کس نحوه­ی ارتباطش با امامش را ندیده است و امکان اثبات صدق و کذب مدعاهای این نائب بر احدی ممکن نیست، مگر قلب سلیم مؤمنان یاریشان کند.

شاید کسانی که در غیبت صغری بودند فکر می­کردند که به آخر خط رسیده­اند و امتحان از این سخت­تر نمی­شود، غافل از این که این امت همچنان در سطح معرفتی و کلاس ایمانش پیشرفت می­کند و جا دارد بیش از اینها امتحانشان پیچیده شود. در غیبت کبری وظیفه­ی مردم آن است که نائب عام امام زمان(عج) را تشخیص دهند و تا پای مرگ با او عهد و پیمان ببندند؛ نائب عامی که دیگر با امامش ارتباطی نخواهد داشت و هیچ وحیی از  جانب خدا نخواهد آورد و معجزه­ای در سیره­اش نشان نخواهد داد. مردم باید به این حد و اندازه از علم وبصیرت و بینش و آگاهی رسیده باشند که از پس این امتحان­ها برآیند. حال اگر کسی همچنان در کلاس اول درجا می­زند و تا آیه و معجزه ای صریح نبیند چیزی نمی­فهمد، مشکل خود اوست و خدا این وسط تقصیر ندارد. 

115ـ پیشرفته ترین روش موفقیت

 

همین که دانش­آموزی یا دانش­جویی و یا مدیری به طور جدی به فکر موفقیت می­افتد و نسبت به روش­ها و شگردهای پیشرفته­ی موفقیت کنجکاو می­شود، معمولا سر از کتابهای معروف و پرتیراژ غربی در می­آورد؛ کتاب­هایی چون «قورباغه­ات را قورت بده»، «چه کسی پنیرم را جا به جا کرد»، «لطفا گوسفند نباشید» و مجموعه کتاب­های «راز» و ده­ها کتاب آن­ورِ آبیِ دیگر که بسیاری­شان این ور آب آمده­اند و برخی هنوز ترجمه نشده و آن ور آب مانده­اند که عن قریب از راه خواهند رسید. خدا را چه دیدی شاید همین روزها کتاب دیگری به نام «گور خر را هورت بکش» یا «لنگ کفشم را کی قاپید» هم به بازار بیاید و به سرعت پرتیراژ شود.

وقتی در کتاب­فروشی­ها قدم می­زنی احساس می­کنی فقط غربی­ها آدرس موفقیت را بلدند، از بس که هر چه کتاب روش موفقیت است، کار آنهاست. حتی بسیاری از کتاب­ها و سی­دی­های ایرانی در این باره هم معمولا گزارش و رونویسی همان بحث­ها و روش­های آنهاست.

البته شکی در این نیست که این روش­ها و شگردها خالی از لطف نیست و نکات مفید و درست هم کم ندارد. ولی وقتی آدم می­شنود که رشد علمی ایران 13 برابر متوسط رشد علمی دنیاست، قاعدتا باید افق دید و سطح توقعش نسبت به روش­ها و شگردهای کسب موفقیت و به ویژه موفقیت علمی بالاتر رود و دیگر نباید حنای روش­های آن­ورِ آبی چندان رنگی نزد او داشته باشد.

جهان غرب از سیصد چهارصد سال پیش و حتی بیشتر،  موتور نهضت علمی خود را روشن کرد و از آن روز تا کنون با روش­های مشروع و نامشروع به تولید علم پرداخت و چشم جهانی را از اختراعات و اکتشافاتش خیره ساخت. اما در مقابل، جمهوری اسلامی ما تازه سی سال است که به طور جدی به نهضت علمی پرداخته است، ولی در همین زمان بسیار اندک که همراه با جنگ و محاصره و هزار و یک توطئه و دشمنی بوده است، به جایی رسیده است که در بعضی از دانش­ها و فن­آوری­ها تنه به تنه­ی غرب می­زند و هر از گاهی با دستیابی به یک فن­آوری نادر و کم­یاب، انحصار غربی­ها را می­شکند و کنفشان می­کند حسابی.

این یعنی این که بعضی از دانشجویان و دانشمندان ما با روش­ها و شگردهایی کار علمی می­کنند که روح متفکرین غربی از این روشها خبردار نیست. و باز یعنی این که روش­های غربی موفقیت و کامیابی هر چه که آن ور آب رونق و بر و رویی داشته باشند، این ور آب بنجل و رنگ و رو رفته­اند، هر چند که خیلی­ها نمی­دانند. تواضع و فروتنی هم حدی دارد! وقتی دانشمندان و پژوهشگران ما با وجود محاصره و جنگ و امکانات کم و هزار جور مشکل دیگر، میانگین سرعت رشد علمی جهان را له می­کنند و چنان پشت سر می­گذارندش که به گرد پا­یشان نرسد، دیگر چه معنی دارد که خیال کنیم این روش­های قورباغه­ای و پنیریِ وارداتی آخر دنیای روشهاست و همین­ها را باید یاد گرفت و به کار برد؟!

یکی از مهم­ترین اسرار موفقیت پیشرفته و بی­نظیر ما این است که در آزمایشگاه­ها و پژوهش­گاه­ها و دانشگاه­ها و کتاب­خانه­ها و کارخانه­های این کشور کسانی پیدا می­شوند که به عشق امام زمان و رهبرشان درس می­خوانند و پژوهش می­کنند و اختراعاتی ثبت می­کنند؛ نه به عشق هیچ چیز دیگری.

این موفقیت­های بی­نظیر حتما به این خاطر است که برخی از روش­ها و شگردهای مخترعین ما هیچ جای دیگر دنیا هنوز کشف نشده است. هیچ دانشمندی را نمی­توان پیدا کرد که برای حل مشکل پروژه­اش به اهل بیت (علیهم السلام)  توسل کند یا از شهدا کمک بگیرد. اما ما در کشور امثال شهید تهرانی مقدم را داریم که در کنار پژوهش و کار علمی، توسل به اهل بیت (علیهم السلام) می­کرد و به صورت اعجاب­آوری به موفقیت دست می­یافت.

ما در این سرزمین دانشمندانی داریم که باور کرده­اند این حدیث پیامبر را که فرمود: «أنا مدینة العلم وعلی بابها فمن أراد المدینة والحکمة فلیأتها من بابها»، و از همین روست که بدون نام و یاد امیر المؤمنین (علیه السلام) به کار علمی نمی­پردازند.

ما در کشور کسانی داریم که به عشق نشاندن گل لبخندی بر لبان امام زمان(عج) و نائبشان اختراع می­کنند و به تولید مشغولند، و ما تازه داریم می­فهمیم که گویا اثر انگیزه­های مقدس داشتن فقط این نیست که ثواب داشته باشد و بس، بلکه گویا در خلاقیت و ابتکار و تیزهوشی و کار علمی انسان هم مؤثر است. تجربه که فعلا همین را ثابت کرده است. 


بازنشر شده در: 598، ندای قلم.

114ـ سالهاست جای چنین رئیس جمهوری در پاستور خالی است

امتحان منصب ریاست جمهوری نظام اسلامی از آن دست امتحانهای سخت و خطرناکی است که یا انسان در این امتحان سربلند می شود و به اعلی علیین می رسد، و یا شکست می خورد و از نظام و ولایت و جبهه حق به بیرون پرت می شود. و گویا سرانجام میانه ای در این میان نیست.

بعد از سی و اند سال از گذشت انقلاب عزیزمان دیگر به راحتی می توان این حقیقت را دریافت. از اول انقلاب تا کنون، اکثر رؤسای جمهور ما هر یک به نوعی از قطار انقلاب پیاده شدند و در برابر این امتحان سخت، شکستند. و در مقابل، آنهایی که توانستند مقاومت کنند و از پس این امتحان دشوار برآمدند، هدایای بسی بزرگ از خداوند دریافت کردند. رجایی به پاس نمره قبولی اش در این امتحان به مقام شهادت رسید، و مقام معظم رهبری هم این شد که می بینی.

سختی این امتحان به این نیست که رئیس جمهور باید مواظب این باشد که شیفته قدرت نشود یا مستی شهرت او را نگیرد یا بر بیت المال مسلمین دست نیاندازد و یا به ناحق امضایی نکند. البته که هر یک از این امتحانها خود قسطی از سختی امتحان است، اما هیچ کدامشان نقطه اوج امتحان نیست. امتحان ریاست جمهوری از اینی که هست هم سختتر می شود.

نقطه ثقل این امتحان همان است که در نگاه خدا از همه چیز مهمتر است. و ما خوب می دانیم که هیچ چیزی برای خدا به اندازه ولایتمداری و تبعیت محض عملی و قلبی از ولی مهم نیست. خدا یک بار در قرآن برای امر مهم ولایت مداری و تبعیت محض از رهبر، به خودش قسم خورد و هیچ گاه دیگر این قسم را تکرار نکرد. در سراسر قرآن تنها جایی که خدا به خودش قسم خورد همین جا بود: «فَلا وَ رَبِّکَ لا یُؤْمِنُونَ حَتَّى یُحَکِّمُوکَ فیما شَجَرَ بَیْنَهُمْ ثُمَّ لا یَجِدُوا فی‏ أَنْفُسِهِمْ حَرَجاً مِمَّا قَضَیْتَ وَ یُسَلِّمُوا تَسْلیما؛ به پروردگارت سوگند که آنان مؤمن [حقیقى] نخواهند بود، مگر آنکه تو را در آنچه میان خود نزاع واختلاف دارند به داورى بپذیرند سپس از حکمى که کرده‏اى هیچ احساس دل تنگى و ناخشنودى در دلشان نکنند، و کاملا تسلیم شوند.»[1]

مشکل رؤسای جمهور ما این بود و هست که وقتی بر مسند ریاست جمهوری نشستند و به تبع اعتبار نظام جمهوری اسلامی، اعتبار ملی و بین المللی کسب کردند، آن قدر احساس شخصیت و بزرگی کردند که دیگر جایی برای کرنش و تبعیت محض از نائب امام زمان (عج) در دلشان نمانده بود. و این حالت و احساس نامبارک را به خوبی می توان در رؤسای جمهورِ پیاده شده از قطار انقلاب دید و مشاهده کرد. فتنه 88 جلوه گاه اوج استقلال طلبی شان بود. در این فتنه نشان دادند که ذره ای سخن و نگاه و تحلیل و ارشاد حضرت آقا برایشان مهم نیست و خود به تنهایی برای این انقلاب می برند و می دوزند. و یا این که آقای رئیس جمهور چنان حس استقلال می گیریدش که تمام عزل و نصبهایش را بدون یک ذره لحاظ امر رهبر انجام می دهد؛ و آن گاه که کارد به استخوان می خورد و امام مسلمین دخالت می کند، به شخصیتان بر می خورد و چند روزی قهر می کند...

و گویا این نوع برخورد استقلال جویانه با رهبر، گناهی نیست که به سادگی خدا از آن چشم بپوشد. نتیجه این گناه هم این می شود که دشمنان اسلام و انقلاب به شیوه های گوناگون، به حمایت از این شخصیتهای پیاده شده از قطار انقلاب سخن می رانند.

ریاست جمهوری مانند هر سلاح ضروری و مفیدی خطرناک هم هست، که اگر کسی بدون شناخت خطرهای ریاست جمهوری پای در این عرصه بگذارد، بی هوا لگد می خورد و از قطار انقلاب پرت می شود. این دو واحد درس شناخت خطرات ریاست جمهوری، پیش نیازی ضروری است که تا کسی نگذراندش، صلاحیت نشستن بر صندلی ریاست را نخواهد داشت. و این خطر بزرگ و مهلک، همان حس استقلال طلبی نسبت به رهبر است.

رئیس جمهور هزاری هم که ساده زیست و عدالت طلب و پرکار باشد، رجایی نمی شود. آن درّ کم یابی که رجایی از آن برخوردار بود «ولایتمداری» بود. او با این که رئیس جمهور بود، روحیه یک بچه بسیجی ولایتمدار را داشت. او «من» خود را در برابر امامش کوبیده بود؛ انگار نه انگار که رئیس جمهور بود. می گفت: «وقتی می‌گوییم ما خط امامی هستیم یعنی همین، کاری را انجام دهیم که خلاف نظر خودمان است ولی نظر رهبری بر آن است، همین مفهوم التزام عملی ماست، ولو بی‌آبرو شویم».[2]

و درست به همین علت، مهرش در دل امام عزیز ما نشسته بود. امام سالها پس از شهادت شهید رجایی در وصف حال او و شهید باهنر چنین فرمود: «من از خصوصیاتى که در این آقایان بود، آقاى رجایى، آقاى باهنر، آقاى عراقى، آنى که به نظرم خیلى بزرگ است، این است که آقاى رجایى یک نفر آدمى بود که دستفروشى [مى‏کرد] در بازار از قرارى که گفتند. من در مطالعاتى که در ایشان کردم به نظرم آمد که از حال دستفروشى‏اش تا حال ریاست جمهورى، در روح او تأثیرى حاصل نشد. چه بسا اشخاصى هستند که اگر کدخداى ده بشوند، تغییر مى‏کنند به واسطه ضعفى که در نفسشان هست، تحت تأثیر آن مقامى که پیدا مى‏کنند واقع مى‏شوند، و اشخاصى هستند که مقام تحت تأثیر آنهاست از باب قوّت نفسى که دارند. و آقاى رجایى، آقاى باهنر در عین حالى که خوب، یکیشان رئیس جمهور بود، یکیشان نخست وزیر بود، اینطور نبود که ریاست در آنها تأثیر کرده باشد، آنها در ریاست تأثیر کرده بودند؛ یعنى، آنها ریاست را آورده بودند زیر چنگ خودشان، ریاست آنها را نبرده بود».[3]

چندان سخت و دشوار نیست که دست فروشی ولایتمدار باشد، اما این که یک رئیس جمهور مانند دست فروشی غریب، روحیه تبعیت و اطاعت از رهبر داشته باشد، خیلی حرف است. سالهاست جای چنین رئیس جمهوری در پاستور خالی است.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

[1]. نساء: 65

[2]. رﺟﺎﯾﯽ، ﻏﻼﻣﻌﻠﯽ، ﺳﯿﺮه ﺷهید رﺟﺎﯾﯽ، ص728.

[3]. صحیفه امام، ج20، 124.  


بازنشر شده در: عماریون، صراط نیوز، انقلاب نیوز، بولتن نیوز، سفیر افلاک

113ـ بلبشوی دینی و معنوی در راه است

در مسابقه های حرکتی و مهارتی و به اصطلاح اکشن که قابلیتها و استعدادهای مختلف شرکت کنندگان در آنها سنجیده می شود، قاعده ای وجود دارد که خداوند متعال هم این قاعده را در اجرای مسابقه عمومی خود در دنیا رعایت می کند.

یکی از ویژگی های این مسابقه ها تنوع مراحل و بازی ها و به اصطلاح آیتم هاست و هر مرحله ای مقدمه مرحله بعدی خواهد بود. آن قاعده نانوشته ای که در همه مسابقه ها رعایت می شود این است که هیچ گاه شرکت کنندگان، بدون امکانات و تجهیزات راهی مسابقه نمی شوند، و البته این ابزارها و امکانات، درست متناسب با نیاز شرکت کنندگان و شرایط و فضای مسابقه داده می شود. و به فرض اگر شرکت کنندگان شرایط و فضای مرحله پیش رو را ندانند، با همین امکانات و تجهیزاتی که از مجری مسابقه دریافت می کنند، می توانند حدس­هایی بزنند. مثلا اگر جلیقه نجات غریق دریافت کنند، به راحتی می توانند حدس بزنند که فضای مسابقه در آب و استخر خواهد بود. یا مثلا اگر چراغ قوه ای به آنها دادند، معلوم می شود که مرحله پیش رو، در فضای تاریکی اجرا خواهد شد و اگر بخواهند مسیر خود را پیدا کنند یا شیء پنهانی را بیابند، نیاز به نور چراغ خواهند داشت...

امتحانات خداوند نیز مرحله ای است، و قرار بر این است که امت اسلامی امتحانها و فتنه های مختلف و گوناگونی را پشت سر بگذارد. قرآن نیز نمونه های مختلفی از این فتنه ها و امتحانهای گوناگون را برشمرده است. جهاد اقتصادی، جهاد نظامی و جنگ روانی از جمله مراحلی است که امت اسلامی باید ببیند و تجربه کند؛ (لَتُبْلَوُنَ‏ فی‏ أَمْوالِکُمْ وَ أَنْفُسِکُمْ وَ لَتَسْمَعُنَّ مِنَ الَّذینَ أُوتُوا الْکِتابَ مِنْ قَبْلِکُمْ وَ مِنَ الَّذینَ أَشْرَکُوا أَذىً کَثیرا)[1]

و البته آن قاعده ای که شرحش گذشت، در اینجا نیز صادق و جاری است. یعنی خداوند تا امکانات و تجهیزات مورد نیاز را فراهم نکند، امت اسلامی را وارد هیچ یک از مراحل فتنه و امتحان نخواهد کرد. (لا یُکَلِّفُ‏ اللَّهُ‏ نَفْساً إِلاَّ ما آتاها).[2] مثلا خدا نمی توانست بدون فراهم کردن امکانات و تجهیزات مورد نیاز امت اسلامی، امام معصومشان را پشت پرده غیبت پنهان کند. خدا می دانست که جای خالی امام معصوم باید با شبکه ای از علمای دین شناس جبران شود و فقط در این صورت است که امت اسلامی می تواند مرحله غیبت را با موفقیت پشت سر بگذارد. از همین روست که از زمان امام باقر و امام صادق (علیهم السلام) نهضت تربیت عالم دین شناس آغاز شد تا آنگاه که امت اسلامی وارد دوران غیبت شود، از امکانات و تجهیزات کافی برخوردار باشد.

در این میان اگر کسی حواس جمع باشد و از هوش سرشار و بصیرت کافی برخوردار باشد، می تواند امکانات الهی ویژه و خاص زمان خود را تشخیص دهد و فتنه ها و امتحانهای بعدی را پیش بینی کند؛ درست مانند شرکت کنندگان مسابقه که تا به آنها جلیقه نجات غریق بدهی، پی به کمی تا قسمتی از فضا و شرایط مرحله بعدی خواهند برد.

خُب، امروز امکانات ویژه خدا برای امت اسلامی چیست؟ این کدام امکانات است که خدا برای مردم این زمان فراهم کرده است و در گذشته نبوده است؟ نظر شما چیست؟

یکی از امکانات ویژه ای که خداوند برای مردم این زمان فراهم ساخته و حتی بیست سال پیش هم به این شکل نبوده است، امکانات بسیار و سرشار «فهم دقیق دین» است. هیچ گاه معارف دینی این قدر در دسترس عموم مردم نبوده است. هیچ گاه سخنرانی های دینی و جلسات پرسش و پاسخ دینی و کتابهای دینی و برنامه های تلفزیونی دینی و... به اندازه امروز نبوده است. همین رادیو معارف کافی است تا همه زنان خانه دار و راننده های تاکسی و آرایشگرها ونانواها و دهها صنف دیگر از مردم، در سطح آگاهی دینی بسیار خوبی قرار بگیرند. هیچ گاه رهبر جامعه اسلامی به اندازه امروز مجال سخنرانی نداشت و هرگز پیگیری سخنرانی هایش به آسانی امروز نبوده است. امروز با دستگاههای مختلف دیجیتالی کم حجم و سبک، می توان دهها بلکه صدها سخنرانی دینی را ذخیره کرد و در جیب گذاشت و سر فرصت گوش داد. لبتاپ ها و تبلت ها و گوشی های مختلف هوشمند هم این امکان را فراهم ساخته اند که انسان صدها بلکه هزاران جلد کتاب را به همراه داشته باشد و به فراخور نیازش استفاده کند. و این یعنی این که امروز «فهم دقیق دین» از هر زمان دیگری ممکنتر شده است.

و با همین امکانات، می توان حدس زد که امتحانات و فتنه های بعدی و پیش رو چه خواهند بود و جامعه اسلامی کدام مرحله را در پیش دارد. جهان امروز ما اگر چه سرشار از فساد و تباهی است، اما رویکرد تند و تیزی به سمت معنویت دارد. این حقیقت آرام آرام دارد رخ نشان می دهد، اما امام عزیز و تیزبین ما سالها پیش خبر داده بود که «امروز جهان تشنه اسلام ناب محمدی است».[1] و نتیجه تفکیک ناپذیر این رویکرد این است که از این به بعد هر حرف مفت و باطلی را با ادبیات دینی و معنوی به خورد ما خواهند داد. از این به بعد هر جریان جنایتکار و آدم کشی به نام دین و ایمان دست به جنایتهای خود خواهد زد. از این به بعد میان دینداران و متدیان دعواهای تند و سختی سرِ برداشتهای مختلف از دین در خواهد گرفت. و بیچاره است کسی که در این هرج و مرج و بلبشوی دینی و معنوی «فهم دقیق دینی» نداشته باشد و در دام اراجیف پوچِ «دینیزه» شده گرفتار شود.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

[1]. آل عمران: 186

[2].  طلاق: 7

[3]. صحیفه امام، ج21، ص87. 

112ـ سهامدار حرم امام رضا

هر باری که با او به حرم امام رضا ـ علیه السلام ـ می رفتم، مقیّد بود که قبل از روبرو شدن با آقا، اول یک اسکناس هزاری یا دو هزاری در دفتر هدایا و نذورات حرم پرداخت کند و بعد نزد آقا برود و سلام و زیارت را شروع کند.

اوّل احتمال می دادم که چند ده هزار تومانی نذر امام رضا کرده و از قضا نذرش قبول شده و حاجتش روا گشته اما چون نمی تواند نذرش را جرینگی ادا کند، آن را قسط بندی کرده و خورد خورد به امام رضا تحویل می دهد.

بعدها احساس کردم که گویا نذر مذری در کار نیست، و انگار حاجت مزمن و مهمی دارد و با این کار می خواهد امام رضا را در رودربایستی بگذارد. 

بعد از چند سال باز توفیق نصیب شد و با هم رفتیم مشهدِ امام رضا. وارد حرم که شدیم، دیدم این رفیق ما باز مثل چند سال پیش مسیرش را سمت دفتر هدایا و نذورات کج کرد و یک اسکناس هزار تومانی از جیبش درآورد و تقدیم خادم کرد... . به او گفتم از آن وقت تا حالا امام رضا حاجتت را نداده، یا حاجت روا شدی و امسال برای حاجت دیگری سرمایه گذاری می کنی؟ 

گفت: حاجت همیشه داریم، مگر می شود آدم حاجتی نداشته باشد، اما این هدایا ربطی به حاجت ماجت ندارد

گفتم: پس قصه از چه قرار است؟

گفت: می خواهم سهام دار حرم امام رضا بشوم.

گفتم: سهامدار؟! مرد حسابی مگر حرم امام رضا شرکت تعاونی است؟! 

گفت: تقریبا، و من هم می خواهم در سود حرم شریک باشم

گفتم: خُب دیگر چی؟! احیانا این حرم و بارگاه را شبیه کارخانه ای، مؤسسه ای، شرکتی بانکی چیزی نمی بینی؟!

گفت: اتفاقا همین است که می گویی، این حرم مؤسسه است؛ مؤسسه خیریه ای است که خدمات مادی و معنوی اش بدون شرط برای همه فراهم است. این حرم کارخانه آدم سازی است، یک شعبه از خط تولید سربازان امام زمان ـ عجل الله تعالی فرجه الشریف ـ همین جاست. اینجا شرکت پخش نور معنوی و ایمانی به سراسر عالم است.

گفتم: ممممم نگاهت خیلی قشنگ بود، ولی این کارخانه و مؤسسه، یک سهامدار بیشتر ندارد، آن هم خود امام رضاست و بس. شرکت مرکتی در کار نیست و تک سهامدار این کارخانه همان امام رضای خودمان است.

گفت: نخیر؛ شرکت سهامی است. اگر این است که می گویی، چرا امام رضا پول از ما قبول می کند.

گفتم: والله نمی دانم. 

گفت: اگر حرف حساب نمی زنم بگو حرفت حساب نیست. امام رضا برای انجام پروژه خود نیاز به امکانات دارد، خرج و مخارج این بارگاه هم کم که نیست، پس سرمایه از ما، انجام این کار بزرگ و ابدی و فراگیر و پربرکت در عالم هم از امام رضا. 

گفتم: همچین می گویی سرمایه از ما، انگار هر بار میلیارد میلیارد پول می ریزی.

گفت: هزار تومان هم هزار تومان است. از هیچی که بهتر است، عوضش سود این کارخانه میلیارد در صد است.

گفتم: یعنی دقیقا چی گیرت می آید.

گفت: اگر امام رضا مرا جزو سهامداران این حرم قبول کند، آنگاه در هر خیر و برکت و نوری که از این حرم تا روز قیامت صادر می شود، من هم سهیمم. 

گفتم: عجب، واقعا؟! حالا با این چندرغاز چند درصد سهامدار شدی؟

گفت: نمی دانم.

گفتم: چرا نمی دانی، مگر یادت رفته که چند هزار تومان تا حالا پرداخت کردی؟

گفت: نخیر یادم نرفته، ولی برای حساب درصد سهامداری من، میزان پرداختی من ملاک نیست، ملاک آن ظرفیتی است که برای دریافت کرم امام رضا دارم. قیمت پول هم اصلا مهم نیست...


بازنشر شده در: البرز نیوز، 598، مشرق نیوز، جنوب نیوز، هزار نیوز، بولتن نیوز، حرف تو، جام نیوز، عقیق، به روز نیوز

111ـ زیارت امام رضا، کلاس محاسبه نفس

اللهم صل على علی بن موسى الرضا المرتضى الإمام التقی النقی وحجتک على من فوق الأرض ومن تحت الثرى الصدیق الشهید صلاة کثیرة تامة زاکیة، متواصلة، متواترة، مترادفة کأفضل ما صلیت على أحد من أولیائک.

زیارت امام رضا ـ علیه السلام ـ کلی سیر و سلوک است، برای ما. خدا را شکر که یک قلم از سبد خرج و مخارج سالیانه ما همین زیارت امام رضاست. برکت داده است به یک سال کار و تلاش اقتصادیمان. دست و بالمان هم که تنگ میشود، فقط برای آب و نان و اجاره خانه غصه دار نمیشویم، بلکه از این هم دلمان می گیرد که حیف، امسال زیارت حرم امام رضا قسمتمان نشد. و خدا را شکر که زیارت امام رضا سهمی دارد از آرزوها و خیالات هر ساله ما، خدا را شکر واقعا. 

وقتی به مشهد میرسیم و به زیارت میرویم، دلمان بعد از مدتها طعم نور و معنویت را میچشد. چنان زبان میگیریم و با امام رضا گفتگو میکنیم و اشک میریزیم که برای خود ما هم مایهی تعجب است که آخر این همه نور و ایمان و معرفت کجا بود که ما خبر نداشتیم؟! و با خود می گوییم یعنی واقعا ما این قدر آدم حسابی بودیم و نمیدانستیم؟! تازه میفهمیم چقدر امام رضا را دوست داشتیم وچقدر دلمان برایش تنگ شده بود. معمولا هر حاجتی داشته باشیم در آن دقایق اول زیارت از یادمان میرود. آنگاه بعد از یکی دو ساعت زیارت باحال و جوندار به محل اسکانمان برمیگردیم. و در مسیر برگشت احساس شادی و غرور میکنیم که خوش به حالمان عجب زیارتی کردیم ها...

خیلی وقتها زیارت بعدی بیحال میشود؛ روبروی ضریح امام رضا میایستیم و برّ و برّ به آن نگاه میکنیم. هر کاری میکنیم که توجهمان به زیارت جلب شود، نمیشود که نمی شود. خود امام رضا حالیمان میکند که این بیحالی به خاطر جوگیر شدن زیادی است. وقتی به خاطر دو قطره اشک عجب بگیرد آدم را، همان به که کمی سرش بی کلاه بماند... حالیمان می شود که آن همه اشک و حال خوش معنوی از لطف امام رضای رؤوف و مهربان ما بود، نه ایمان و تقوا و معرفتمان، که این حالهای خوش به گروه خونی ما نمی خورد... آنگاه دلمان تنظیم باد می شود و کمی از غرور و عجبمان کم می شود و به غلط کردن می افتیم. و امام رضای مهربان هم، خوب تحویل می گیرد. از آن به بعد حواسمان جمع می شود که هیچ اتفاق خوبی را به خود نگیریم و فکر و خیالات باطل به دل راه ندهیم. 

بعد از زیارت و در هنگام خروج از حرم، دلمان را حسابی زیر نظر می گیریم که فکر و خیالات الکی به سراغش نیایند و خیال نکند خبری شده است. در این مراقبت سختگیرانه ذکر "استغفر الله " می گیریم که خدایا ببخش این زیارت بی در و پیکر و پر نقص مرا که مانور بی معرفتی و بیماری ام بوده است، و همزمان با استغفار، شش دانگ خواسمان را به نقاط ضعف زیارت می بریم نه نقاط قوتش. به این می گویند تعقیبات مؤدبانه بعد از زیارت.

مشهد امام رضا، بازار و پاساژ و بوستانهای سیاحتی کم ندارد، و معمولا بدمان نمی آید به آنجاها هم سری بزنیم، و معمولا می زنیم. 

بعد از خرید و تفریح و سیاحت، باز زیارتمان یخ و بی مزه است معمولا. انگار امام رضا اجازه گفتگو نمی دهد و فضا را آماده نمی بیند، گیری در کار است، اما چیست، نمی دانیم.

باز زیارتنامه را می بندیم و روبروی ضریح با کمک و مدد امام رضا به فکر فرو می رویم، و پس از چند لحظه صحنه های گناه و خاک بر سریِ آن روز که چاشنی خرید و تفریحمان شده بودند، یک به یک از روبروی ما رژه می روند، و بالأخره متوجه می شویم که گیر کجاست و امام رضا از چه ناراحت است. همان دم حس شرمندگی تلخی به ما دست خواهد داد و از امام رضا معذرت می خواهیم. بعدش دلمان می شکند و همان جا احساس می کنیم که دیگر امام رضا با لبخند به ما نگاه می کند. تعجب می کنیم که امام رضا چقدر زود می بخشد و راضی می شود.

در حال برگشت، ذکر استغفار می گیریم و نگاهمان را به پایین می دوزیم که مبادا چشم هرزچران ما کار دستمان دهد و توفیق گفتگوی زیبا با امام رضا (علیه السلام) را از کفمان برباید. و همین طور آن چند روز ادامه پیدا می کند...

خوش به حال کسانی که همیشه اینجور فعال، به زیارت می روند و با امام رضا به گفتگو می نشینند، و خوشتر آن بندگان صالحی که نمازهای روزانه شان نیز دقیقا به همین سبک ادا می شود و کوچکترین اخم خدا را در نمازشان حس می کنند و تا آن را به لبخند تبدیل نکنند، دست از نماز برنمی دارند و خدایشان را رها نمی کنند. خوش به حالشان.


بازنشر شده در: عماریون، بولتن نیوز

110ـ همدردی با عزیزی که این روزها گرفتار غم فراق است

این روزها به فکر توام و غصه ات را می خورم. قانون بی استثنای هجران، آخر کار خود را کرد و دارد تو را از معشوقت جدا می کند. سخت است می دانم، هر چند که نمی توانم خود را به جای تو فرض کنم.

هفتاد سال است که در بهترین نقطه این زمین ماندگار بودی، معلوم است که دل کندن از اینجا سخت است. حسین هم از میان همه خوبان دنیا عاشقکش تر است و دل کندن از او دشوارتر. 

هر روز تماشا کرده ای عاشقان حسین را که با چه دل پرسوزی با حسین نجوا می کنند، و نظاره گر خداحافظی جانسوز و پرحسرتشان با حسین بودی. فکر نمی کردی که یک آخر یک روز نوبت به تو خواهم رسید؟!...

قانون عشق است دیگر؛ عاشق هر چه و هر که باشی، روزی باید محنت هجرانش را بکشی. هجران هزینه عشق است، و در این میان عشق حسین، گرانتر و پرهزینه تر است. تو بوسیدنی و عزیز هستی، اما از زینب که عزیزتر نیستی. تو اگر زینب هم بودی، باز روزی قانون هجران بر سرت خراب می شد. تقصیر توست که دلبسته ی حسینی شده ای که دل کندن از آن مشکل ترین کار دنیاست، حال بکش جرعه ای از درد زینب را. 

کاش می توانستی خاطراتت را بنویسی. یقینا داستانهای زیادی برای گفتن داری، کاش مأمور به سکوت نبودی و اجازه داشتی تعریفشان کنی. خوش به حالت که هفتاد سال امام زمان ما تو را در بغل می گرفت و بوسه بر اندامت می نشاند. راستی در این سالها امام زمان ما با جد غریبش چه می گفت؟ درد دل هایش چه بود؟ چه روضه هایی را بیشتر می خواند؟ چه روزها و شبهایی بیشتر به زیارت جدش می آمد؟ عجب خاطراتی داری و تعریف نمی کنی...

می دانم اینها را که می گویم گویی نمک به زخمت می پاشم و درد جانکاهت را تازه می کنم، اما عیبی ندارد چاره ای نیست. من نمی توانم درکت کنم و اندوه طاقت فرسایت را حس کنم، ولی می فهمم که این روزها برایت روزهای سختی است. تو که از ستون حنانه پیامبر کمتر نیستی. اگر او در فراق پیامبر ناله سر داد، تو نیز در فراق حسین امروز گریانی، ولی حیف که بنا نیست کسی صدای گریه و ناله ات را بشنود. اما ما اهل روضه حسینیم و این چیزها را خوب درک می کنیم. 

پیامبر ستون حنانه را دلداری داد، پس حسین هم حتما این روزها تو را دلداری می دهد و کاش می دانستم چه با تو می گوید و قلب ناآرامت را چگونه تسلی می دهد. حسین در آرام کردن دل استاد است. او هر دلی را می تواند آرام کند حتی اگر دل زینب باشد. نمی دانم، شاید حسین این روزها برایت روضه وداع با زینب را می خواند. روضه وداع، موسیقی آرام بخش هجران کشیده هاست. آری ضریح شش گوشه حسین، بگو امان از دل زینب...


بازنشر شده در: باشگاه خبرنگاران، بولتن نیوز، شبکه ایران

109ـ پیامبر اسلام دو معجزه بزرگ دارد

اگر غیر مسلمانی از من بپرسد که معجزه پیامبر شما چیست، به او خواهم گفت: پیامبر ما معجزه بزرگی دارد که قرآن است. و البته معجزه بودنش را هر کسی نمی فهمد، هر کسی بلاغتش را درک نمی کند، هر کسی شگفتیهای علمی اش را متوجه نمی شود، و هر کسی زیبایی های بی نظیر حکمتش را نمی تواند بشناسد. 
اما پیامبر ما معجزه دیگری دارد که این یکی دیگر برای هر کسی قابل درک و قابل فهم است، همه می توانند این اعجاز را بفهمند و باور کنند، این اعجاز را با رسانه ها نیز تا حدودی می توان گزارش کرد، فهم این معجزه نیاز به دانستن زبانی خاص یا فرهنگی خاص ندارد، و برای همه راحت قابل درک است. و این معجزه بزرگ و ساده و همه فهم، حسین است...
به او خواهم گفت: پیامبر ما نوه ای دارد به نام "حسین" که ویژگی های عجیب و منحصر به فردی دارد. این حسین ما جوری است که خیلی راحت می توان دوستش داشت و خیلی سخت می توان از او دل کند. هیچ کس در دنیا به اندازه حسین عاشق ندارد. خرج کردن برای حسین مثل آب خوردن است. تکراری ترین داستانی که عاشقان حسین شنیده اند، داستان مظلومیت حسین است، اما مثل آب خوردن پای قصه های تکراری مظلومیت حسین گریه می کنند و ناله سر می دهند. اساسا نام حسین خاصیتی دارد که در دیگر نامها نیست...
به او خواهم گفت: این روزها (ایام اربعین) سری به کربلا و مسیرهای منتهی به کربلا بزن و ببین چه خبر است. برو و معجزه پیامبر ما را تماشا کن. برو آنجا تا بفهمی که دهها سال فیلمهای عاشقانه هالیوودی سرکارت گذاشته بودند و یک هوس چند روزه را به عنوان "عشق" به تو قالب کرده بودند. عشق همین است که این روزها در کربلا می توان دید. برو نگاه کن پیرمردها و پیرزنها و کودکان شیعه را که در راه عشق حسین چه پر انرژی شده اند. برو نگاه کن خدّام زائران حسین را که در این مسیر چه با گذشت و بخشنده شده اند. برو نگاه کن که معجزه عشق حسین، خود چه معجزه ها که نمی کند.  
به او خواهم گفت: ناگفته نماند که اینهایی که در مسیر کربلا می بینی هیچ کدامشان حسین را ندیده اند، هیچ کدامشان صدای حسین را نشنیده اند، هیچ کدامشان با حسین هم صحبت و همسفره نشده اند. نزدیک هزار و چهار صد سال است که شهید شده است حسین، اما هر چه زمان می گذرد، عشق حسین تازه تر و آتشش در دلها شعله ورتر می شود. زمان همه چیز را کهنه می کند، اما آنگاه که به عشق حسین می رسد، این زمان است که باید زانو به زمین بزند و در برابر حسین کرنش کند...
نام حسین دل انسان را می لرزاند، چندان هم فرقی نمی کند که  حسین را بشناسد یا نشناسد. 
به او خواهم گفت: برو و ببین زائرای حسین چگونه با حسین وداع می کنند و از کربلا خارج می شوند. تماشا کن نگاه های پر حسرتشان را به گنبد طلائی حسین. برو لمس کن معجزه پیامبر ما، حسین را که هر که نزدیکش شود، دیگر نمی تواند از او دل بکند. معجزه ما این است، اگر شک و ریبی داری، شخصیتی مانند حسین به من معرفی کن، آنگاه من از اسلام و تشیّع دست خواهم کشید. 

و اگر مسلمان شد، هدیه مسلمانی اش این روضه است؛ اما خدا نکند کسی حسین را ببیند، خدا نکند کسی صدای حسین را بشنود، خدا نکند کسی لبخند حسین را ببیند، خدا نکند کسی صدای قرآن خواندن حسین را بشنود، خدا نکند کسی با حسین بزرگ شود، خدا نکند کسی یک عمر هر روز و شب حسین را دیده باشد و با او انس گرفته باشد، و خدا نکند روزی مجبور شود از حسین جدا شود، خدا نکند مجبور شود برای همیشه با حسینش خداحافظی کند، خدا نکند در برابر دیده گانش حسینش را بکشند، خدا نکند در برابر چشمانش سر از بدن حسینش جدا کنند، این داستان خواهر حسین زینب است... امان از دل زینب...

بازنشر شده در: مشرق نیوز، بولتن نیوز، خبرگزاری دانشجو، فرهنگ نیوز، هراز نیوز، تبیان، حرف تو

108ـ باشگاه ورزشی خدا

باور نمی کرد شهدا مقام بزرگی دارند و می توانند حاجت بدهند و در این دنیا اثر فعال دارند و روحشان بر این دنیا ناظر و مسلط است و...
هر چه برایش داستان و خاطره می گفتم هم یا زیرش می زد و یا به تلقین و این جور حرفها تفسیرش می کرد...
آخر به او گفتم: ببین اگر الآن در یک باشگاه بدنسازی ثبت نام کنم و مشغول تمرین بشوم، احتمال می دهی که سال آینده مرد اول دنیا در رشته بدن سازی شوم؟!
گفت: نخیر، خیلی بعید است.
گفتم: اگر به فرض محال در بهترین باشگاه دنیا که فقط تجهیزاتش چند میلیارد دولار می ارزد!!، و زیر نظر بهترین مربی دنیا و بر اساس بهترین برنامه ورزشی و غذایی دنیا کار کنم و ماهی صد میلیون برای بدنم خرج کنم، آن وقت چطور؟ احتمال دارد؟!
گفت: چرا که نه؟! اگر به فرض محال چنین کاری بکنی به احتمال زیاد یکی از قهرمانان بزرگ دنیا خواهی شد.
گفتم: تو به این خاطر مقام بزرگ شهدا را بعید می دانی که حواست نیست، اینها بر اساس کدام برنامه و زیر نظر کدام مربی کار کرده اند.
این را بدان که هر کسی که به دینش خوب عمل کند، در واقع دارد به برنامه "ورزش روح" خدا عمل می کند و دقیقا زیر نظر او دارد ورزش می کند. دقتی که در تعداد رکعات و اذکار نماز شده است، بسیار بسیار بالاست. برنامه دینی ما چون به وسیله خدا تنظیم شده است، بسیار برنامه کارامدی است، و سراسر این دنیا با همه امکاناتش، در واقع یک سالن بسیار مجهزی برای ورزش روح است. حال خودت چشم بسته حدس بزن که اگر کسی دقیق به برنامه عمل کند و حضور فعالی در این باشگاه ورزشی داشته باشد، به کجاها که نخواهد رسید. در ضمن حواست باشد که قابلیتهای روح به مراتب بالاتر و بیشتر از قابلیتهای جسم است.
فرق شهدا با ما در این است که آنها برنامه ورزشی خدا را با دقت بیشتری کار کردند.


بازنشر شده در: 598، باشگاه خبرنگاران، تحلیل پرس، حرف تو، بی باک نیوز، تعامل، داهی.


107ـ شاه گفتا کربلا امروز میدان من است، عید قربان من است

خدا برای حضرت ابراهیم نقشه کشیده بود. مقامی که داشت برایش کافی نبود، ابراهیم حالا حالاها جای پیشرفت دارد. ولی عجب امتحان سختی باید پس دهد. ابراهیم باید از فرزندش بگذرد، باید عاطفه اش را برای خدا زیر پا له کند، باید احساسات پدرانه اش را لگدمال کند. قبلا هم به خدا ثابت کرده بود که برای او حاضر است از همه چیزش بگذرد، مگر رها کردن زن و فرزند کودکش در یک بیابان بی آب و علف کار آسانی است؟! مگر هیچ پدری آن هم در سن پیری دل دارد که چنین جهادی کند و این چنین برای خدایش از همه چیزش بگذرد؟! اما هنوز خدا قانع نشده است...

 

خدا برای ابراهیم چیزی در نظر گرفته بود که این امتحانها برای آن بچه بازی است، باید امتحانی به مراتب سخت تر بدهد وگر نه از آن مقام بلند خبری نیست؟! و فقط خدا می داند که آن مقام چیست. ما که چه می دانیم؟! در قرآن اشاره ای شده است که آن مقام، مقام امامت است، ولی مقام امامت چیست که چنین بهای گزافی دارد؟ نمی دانم.

 

به هر حال ابراهیمِ پیرمردِ دل نازکِ مهربان، باید امتحان پس دهد، باید کولاک کند، باید روی همه بندگان صالح و عابد خدا را کم کند، باید با دست خودش سر فرزند دلبندش را ببرد، باید دل خود را برای شنیدن صدای خر و خر گلوی فرزندش که خود با دستانش بریده بود، آماده کند... وای که چه دلی داشت ابراهیم! عجب بنده ای بود این مرد!

با فرزندش در میان می گذارد، به او می گوید که چه دستوری از خدا گرفته است. و فرزند بی درنگ سر تسلیم فرود می آورد؛ غافل از این که این سرسپردگی و معرفت بالایش، تنها کار پدر را دشتوارتر می کند، چرا که هر چه فرزند بامعرفت تر و زیباسیرت تر باشد، دل کندن از او دشتوارتر است... 

 

پدر و پسر عازم مسلخ می شوند. چه دلی داشت ابراهیم، نمی دانم. چه افکاری در ذهنش تداعی می شد، نمی دانم. نقش اسماعیل به مراتب آسانتر بود، اما چه حالی داشت آن هنگام، نمی دانم.  آیا در آن لحظه آخر فرزندش را در بغل گرفت؟ آیا او را غرق بوسه کرد؟ آیا با او خداحافظی کرد؟ آیا از او برای انجام چنین کاری عذرخواهی کرد؟ آیا ابراهیم و اسماعیل توانستند جلوی گریه خود را بگیرند؟ نمی دانم.

 

سرانجام ابراهیم اسماعیلش را برای ذبح خواباند. شاید هم خود اسماعیل خود را آماده کرد. و ابراهیم چاقوی بسیار تیزش را بر گردن اسماعیل گذاشت و محکم کشید. ابراهیم هیچ تعارفی نداشت و در عزمش جدی بود، اما چاقو از کس دیگری دستور گرفته بود. ابراهیم به بازگشت فرزندش امیدی نداشت، از فرزندش کاملا دل کنده بود و تنها می خواست دستور خدایش را بی کم و کاست اجرا کند. از این رو مصمم تر و محکم تر دوباره چاقو را بر گردن اسماعیل کشید، اما چاقو هم در اطاعت از خدای خود مصمم بود. خدا داشت دل ابراهیم را تماشا می کرد و دید که ابراهیم هیچ از این اتفاق خوشحال نیست.

 

اینجا بود که خدا ابراهیم را صدا زد که ابراهیم من، آفرین، دستورم را کامل کامل اجرا کردی. قبولت دارم عزیز من. بیا این میش را به جای اسماعیل ذبح کن. اسماعیلت ارزانی خودت.

 

جبرئیل فرود می آید و میشی به ابراهیم می دهد که ای ابراهیم این میش را قربانی فرزندت کن. اینجا بود که ابراهیم و اسماعیل تکبیر می گویند و خدا را شکر می کنند...

 

اما ته دل ابراهیم گرفته بود. آرزو کرده بود که ای کاش با دست خود سر اسماعیل را بریده بود و برای خدا کاری کرده بود. و افسوس می خورد که چرا نشد. حتما خدا ابراهیم را در نظر گرفته بود که آیا بعد از به خیر تمام شدن ماجرا فقط خوشحال می شود یا در کنارش دلش نیز خواهد گرفت...

 

اما نه، ابراهیم بامعرفتتر از این حرفها بود و هنوز داشت گل می کاشت. هنوز کار خدا با او تمام نشده بود. خدا می خواست زیباترین و قشنگترین داستان عالم را برای ابراهیم تعریف کند، اما مقدمه ها باید جور می شد.

 

حال که ابراهیم پس از این سربلندی بی نظیر از این امتحان بی مانند دلش گرفته است که حیف که نشد در راه خدا داغ فرزند ببیند، همه چیز جور شده است و خدا دیگر می تواند قیمتی ترین داستان هستی را برایش تعریف کند. اینجا بود که خدا روضه حسین را برای ابراهیم خواند. و گویی ابراهیم تا آن زمان آمادگی و شایستگی شنیدن  روضه حسین و گریستن بر او را پیدا نکرده بود.

 

خدا به او فرمود: ابراهیم، از میان مخلوقاتم چه کسی را بیشتر دوست داری؟

 

عرض کرد: .هیچ کسی را نزد من محبوبتر از حبیب تو محمد (ص) نیافریدی.

 

خدا فرمود: خودت را بیشتر دوست داری یا او را؟

 

عرض کرد: او را بیشتر دوست دارم.

 

خدا فرمود: فرزند او را بیشتر دوست داری یا فرزند خودت را؟

 

ابراهیم عرض کرد: فرزند او را از فرزند خودم بیشتر دوست دارم.

 

و خدا می دید که ابراهیم راست می گوید و دل و زبانش یکی است.

آن گاه فرمود: بگو ببینم ابراهیم، این که فرزند او از روی ظلم به دست دشمنانش ذبح شود برای قلب تو دردناک تر است، یا این که تو در راه اطاعت از من سر فرزندت را ببری؟

ابراهیم پاسخ داد: خدایا سربریدن ظالمانه او از سوی دشمنانش برای من دردناکتر است.

 

و این جا بود که خدا برای ابراهیم روضه خواند. فرمود: عده ای که گمان می کنند از امت محمداند، پس از او ظالمانه فرزندش حسین را خواهند کشت، آن گونه که میش را ذبح می کنند، و آنها سزاوار خشم من خواهند بود.

 

روضه خدا همین بود، اما با همین چند جمله دل ابراهیم به درد آمد و صدای ناله اش بلند شد و گریه کرد.

 

آن گاه خدا به ابراهیم وحی کرد و فرمود: ابراهیم، حال که برای حسین چنین بی تابی کردی، سزاوار همان اجر و پاداشی شدی که اگر با دستان خود فرزندت را ذبح می کردی...[1]

 

روضه  حسین و اشک بر او چنین قیمتی دارد، و من مانده ام  که این گوهر پرقیمت هستی نزد من چه می کند؟! من مانده ام که اشک بر حسین که قیمتی این چنینی دارد، در چشم های بی مقدار من چه می کند؟! خدا که نرخ اشک بر حسین را نمی شکند. نکند قیمت من چنین بالاست و نمی دانستم؟!

--------------------------------------------------------------------------------

 

[1] شیخ صدوق، خصال، ج1، ص 59

 

متن روایت: عن الفضل بن شاذان قال سمعت الرضا ع یقول لما أمر الله عز و جل إبراهیم ع أن یذبح مکان ابنه إسماعیل الکبش الذی أنزله علیه تمنى إبراهیم ع أن یکون قد ذبح ابنه إسماعیل بیده و أنه لم یؤمر بذبح الکبش مکانه لیرجع إلى قلبه ما یرجع إلى قلب الوالد الذی یذبح أعز ولده علیه بیده فیستحق بذلک أرفع درجات أهل الثواب على المصائب فأوحى الله عز و جل إلیه یا إبراهیم من أحب خلقی إلیک فقال یا رب ما خلقت خلقا هو أحب إلی من حبیبک محمد ص فأوحى الله تعالى إلیه أ فهو أحب إلیک أم نفسک قال بل هو أحب إلی من نفسی قال فولده أحب إلیک أم ولدک قال بل ولده قال فذبح ولده ظلما على أیدی أعدائه أوجع لقلبک أو ذبح ولدک بیدک فی طاعتی قال یا رب بل ذبح ولده ظلما على أیدی أعدائه أوجع لقلبی قال یا إبراهیم فإن طائفة تزعم أنها من أمة محمد ستقتل الحسین ابنه من بعده ظلما و عدوانا کما یذبح الکبش و یستوجبون بذلک سخطی فجزع إبراهیم ع لذلک و توجع قلبه و أقبل یبکی فأوحى الله عز و جل إلیه یا إبراهیم قد فدیت جزعک على ابنک إسماعیل لو ذبحته بیدک بجزعک على الحسین و قتله و أوجبت لک أرفع درجات أهل الثواب على المصائب و ذلک قول الله عز و جل وَ فَدَیْناهُ بِذِبْحٍ عَظِیمٍ‏.

106ـ جای این مسابقه ملی در فضای فرهنگی کشور خالی است

تا کنون به یاد ندارم که مقام معظم رهبری با چنین لحن جدی و تلخی خطر کاهش بحرانی رشد جمعیت ایران را هشدار دهد و حتی در پیشگاه خداوند متعال و تاریخ، عذر خواهی کند.

شاید آن زمانی که سیاست "فرزند کمتر زندگی بهتر" کلید خورد، بیش از دو سه قانون اقتصادی جزئی تصویب نشد، که دیگر اثری از آنها نیست، اما چیزی که هنوز بر فضای کشور سنگینی می کند، غبار تیره و تار فرهنگ های غلطی است که در لایه­ های مختلف جامعه رخنه کرده است، و هنوز خبری از پادزهر آن فرهنگ­های غلط در محصولات فرهنگی کشور دیده نمی­ شود. و تا این فرهنگ­ های غلط وجود دارند، خانواده­ های ما کم جمعیت خواهند ماند.

بگذریم از این که شاید هیچ فیلم و سریالی در کشور، یک خانواده­ کامل را الگو قرار نداده است، و به نظر می رسد هیچ خانواده­ ای در فیلم و سریال­ های ما دل بینندگان ایرانی را نبرده است، بلکه اصل بر این بوده است که همه­ خانواده­ ها به نحوی مشکل دارند و همیشه با هم سرِ جنگ، اما گه­ گاهی هم اگر خانواده­ی سالمی نشانمان دهند، هرگز خانواده­ پرجمعیتی نبوده است. تعداد فرزندان زیاد در سریال­ های ما همواره بستری برای نشان دادن مشکلات و دعواها و بدبختی­ ها بوده است. این فرهنگ را القا کرده­ اند که خانواده­ پرجمعیت، مساوی با "دردسر والدین" است، پدر خانه را "آقای گرفتار" می­ کند و اساسا پدر خانواده باید خیلی قلدر و "پدرسالار" باشد، تا به چنین زاد و ولدی اقدام نماید. این وضع فیلم و سریال­ های ماست.

صحنه­ خانواده­ های پرجمعیت همواره در خانه­ های قدیمی و کثیف کوچه پس کوچه­ های پایین­ شهرها به تصویر کشیده شده است؛ با این سکانس که چهار پنجتا دختر و پسر قد و نیم­­ قد سر یک چیز بی­خود دارند دعوا می­ کنند و مادرشان در حالی که یک کودک شیرخواری را بغل گرفته و از گریه­ اش کلافه شده است، با بداخلاقی تمام، سر بچه­ ها داد و هوار می­کند که "بس کنید دیگه، سرسام گرفتم از بس دعوا کردید!"

و از طرفی خانواده­ های باشخصیت و فرهیخته و باکلاسی که بسیار متین و باوقار هستند و اعضای خانواده به همدیگر احترام می­ گذارند، یا کلا فرزند ندارند، و یا فرزندانشان یکی دو تا بیش نیستند. و در چنین بستر کم­جمعیت و خانه­ سوت و کوری به این همه خوشبختی رسیده­ اند.

صدا و سیما و وزارت فرهنگ و ارشاد، باید بجنبند و این غبار سیاه فرهنگ غلط را از فضای جامعه­ ما بزدایند. شایسته است در پی هشدارهای مکرر آقا، دیگر صحنه­ های تکراری و پرتعداد "خانواده­های پرجمعیت بدبخت" از فیلم و سریال های ما حذف شوند. شایسته است فیلم و سریال­ هایی با هدف زدودن فرهنگ "فرزند کمتر زندگی بهتر" تولید شود. با وجود این همه موضوع فرهنگی جدی و اولویت­ دار، معلوم نیست چرا کارگردانان ما دست از داستان­های خاله زنکی بر نمی­دارند، مگر سوژه­ خوب و قوی قحط است؟!

پیشنهادی دارم؛ خوب است صدا و سیما و وزارت ارشاد ما سالانه یک مسابقه­ سراسری ملی طرح و فیلم­نامه نویسی با چندین محور مهم و اولویت دارِ اخلاقی و فرهنگی و اجتماعی و سیاسی و دینی و اعتقادی و… برگزار کنند، و مقید شوند که فیلم­نامه­ های درجه یک و حائز رتبه را در دستور کار تولید قرار دهند.

عرف­ های غلط ازدواج، نماز، حجاب، خرید جنس ایرانی، تربیت فرزند، آیین همسرداری، ایمان به خدا، ایمان به غیب، فرهنگ انتظار، نقش قرآن در زندگی، شیوه انتخاب همسر، آسیب­ های جوانی و نوجوانی، روابط دختر و پسر، آسیب­ های ماهواره و اینترنت و موبایل و دیگر تکنولوژی های روز، کتاب­خوانی، ادب، احترام به پدر و مادر، بصیرت سیاسی، آرمان­ های امام و انقلاب و هزاران موضوع ریز و درشت دیگر وجود دارد که درباره­ شان چیز قابلی تولید نشده است. بیایند و مردانگی کنند و چنین مسابقه­ ای را در سطح ملی برگزار کنند. قول می­ دهم که با چنین کاری تحول و جهش شگرفی در شکل و محتوای فیلم و سریال­ های ما رخ خواهد داد.

امروز فرهنگ شیطانی غرب، برای القای پیچیده­ ترین شبهات اعتقادی و فلسفی نیز دارد فیلم می­ سازد، چنین نیست که دیدگاه­ های فلسفی­ اش را تنها از راه کتاب و مقاله مطرح کند. و متأسفانه ما هنوز وارد این عرصه نشده­ ایم.

شاید اگر چنین پیشنهادی عملی شود و در سطح کشور، اجرا شود، شاهد روزی خواهیم بود که در حوزه و دانشگاه­ های ما آن­ گاه که شاگرد شبهه­ اعتقادی و فلسفی سختی مطرح می­کند و از استادش جواب و منبع درخواست می­ کند، استاد در کنار ذکر یکی از کتاب­های شهید مطهری (ره) بگوید فلان فیلم ایرانی را هم حتما ببین، پاسخ روشن و دل­چسبی به شبهه­ ات می­ دهد.

105ـ سربندهای "یا کوروش" و "یا رستم" هم مگر بود

 

چند سالی است که مد شده است، به گونه­ای درباره­ی هشت سال دفاع مقدس بگوییم و بنویسیم و برنامه و فیلم و سریال تولید کنیم که انگار این جنگ هشت ساله­ی ما جنگی میان دو قومیت یا دو نژاد و یا دو کشور بود و همین، و این شهدا و رزمندگان عزیز ما رفتند تا از هویت ملی و عرق ایرانی و تمامیت ارضی این آب و خاک دفاع کنند. صدا و سیمای ما در کنار ده­ها کار و برنامه­ی زیبا و مفیدی که برای هشت سال دفاع مقدس ساخته است ـ که دستش مریزاد ـ در سال­های اخیر برنامه­های دفاع مقدسش بیشتر رنگ و بوی ملی و نژادی و ایرانی گرفته است.

صحنه­های حماسه و رشادت و شهادتِ رزمندگانِ این جنگِ مقدس را بیشتر دارند با ترانه­ها و سرودهای ملی و ایرانی و وطن­پرستانه نشانمان می­دهند و در واقع با این سرودها و شعرهای ملی معنی می کنند. نتیجه­ی کار هم این می­شود که بسیاری از جوانانِ امروز وقتی می­خواهند از کار شهدا و رزمندگان بگویند و تعریف کنند، می­گویند اینها رفتند تا نام ایران و ایرانی در جهان سرافراز بماند؛ رفتند تا ما جوانان بتوانیم به ایرانمان افتخار کنیم و به ایرانی بودنمان ببالیم…

و متأسفانه کم از صدا و سیما نمی­شنویم این گونه تحلیل و نگاه را، تا جایی که یک بار، یکی از مجریان تلویزیونی در برنامه­ی زنده گفت: اگر صدام رستم را می­شناخت، هیچ گاه جرأت نمی­کرد به ایران حمله کند! گویی رزمندگان و شهدای ما به خاطر تأثیر شگرفی که از شخصیت رستم داشتند و شجاعت سرشاری که از روح داستان­های شاه­نامه­ی فردوسی در جانشان نشسته بود، این چنین حماسه آفریدند که مغز ژنرال­های بزرگ دنیا در برابر دلاوری­هایشان هنگ کرده بود. و معلوم نیست به چه دردی می­خورد این نگاه سطح پایین و غلط به دفاع مقدس و شهدایش.

البته هر کسی در نوع نگاه و بیانش آزاد است، اما این آقایانی که اصرار دارند جنگ را با رنگ و بو و مزه­ی ایرانی و فارسی تفسیر کنند، آیا بهتر نبود به جای تحریف کار شهدا و رزمندگان جنگ که به لحاظ اخلاقی بسیار کار زشتی است،  خود نیز به جبهه می­رفتند و با حضورشان رنگ و بوی ملی و ایرانی جبهه را پررنگ­تر می­کردند؟ خوب بود یک لشکر از این تیپ آدمهایی که دلشان تنها برای ایران و ایرانی می­تپد، و کاری به هیچ آرمان و هدف الهی و اسلامی دیگری ندارند، به جبهه می­رفتند و خودی نشان می­دادند؛ مثلا شبها در سنگر از رستم و سهراب می­خواندند و با داستان­های شاهنامه انرژی می­گرفتند، یا این که شبهای عملیات، وصیتنامه­هایشان را با ادبیات ایرانی و ملی و نژادی می­نوشتند، نه مثل دیگر رزمندگان و شهدا که کلیدواژه­ی وصیت­نامه­هایشان امام حسین و اسلام و ولایت فقیه و دین و قرآن بود. اینها باید فکر این روزها را می­کردند و برای برنامه­های تلویزیونی­شان سند و مدرکی جور می­کردند، تا وقتی جنگ و جبهه­ی ما را با ایرانی­گری قاطی می­کنند متهم به تحریف جبهه نشوند. می­بایست نمی­گذاشتند همه­ی عملیات ما با اسم­های اسلامی و عربی انجام بگیرد. باید کاری می­کردند و چند عملیاتی را هم با نام­های اصیل ایرانی مانند تخت جمشید و ایرانیان و مهرگان و پارس و خلیج فارس و البرز و زاگرس و این جور اسم­ها انجام می­دادند، تا این روزها بسیجی­ها و رزمنده­ها سر جایشان بنشینند و تسلیم شوند که این تیپ آدمها هم در جبهه کم نبودند و سهم بسزایی در جنگ داشتند. بدک نبود اگر چند عملیاتی را با رمز یا کوروش و یا داریوش شروع می­کردند. چرا عقب نشستند و تماشا کردند و اجازه دادند، فرزندان امام و عاشقان امام حسین ـ علیه السلام ـ همه­ی جنگ را خود اداره کنند و همه را سراسر با فرهنگ قرآن و اهل بیت ـ علیهم السلام ـ به پیش ببرند؟ چرا چهارتا سربند "جانم فدای ایران" و "ای کوروش کبیر جانم فدایت" و "یا رستم" و "یا سهراب" طراحی نکردند و به پیشانی بر و بچه هایشان نبستند، بلکه جا خالی کردند و گذاشتند همه­ی سربندها با نام­های مبارک اهل بیت ـ علیهم السلام ـ مزین شوند.

این جنگ، جنگ بین ایران و عراق نبود، جنگ بین جبهه­ی حق و جبهه­ی باطل بود. سران کفر با اسلام و ایمان و قرآن و نظام اسلامی سرِ جنگ داشتند نه با ایران و ایرانی. و این حقیقت را سربازان مخلص حضرت روح الله، خوب فهمیده بودند. فهمیده بودند، جنگ، بر سرِ خاک و مرز و این مسائل نیست، اینها بهانه­ای بیش نبود. آن چه هدف بود، اسلامی بود که اگر در نقطه­ای حکومت کند، امنیت سراسر جبهه­ی کفر را به خطر خواهد انداخت.

کاش صدا و سیمای ما سخنان امام را جدی­تر می­گرفت. کاش اینقدر سلیقه­ای و ذوقی عمل نمی­کرد در ساخت برنامه هایش. مدیران و برنامه­سازان و فیلم­سازان و همه­ی کسانی که زحمت می­کشند و برای هشت سال دفاع مقدس کاری می­کنند، خوب است که قبل از شروع کارشان، یک بار پیام امام را به مناسبت قبول قطعنامه 598 بخوانند. ضرر نمی­کنند.

امام در آن پیام تاریخی و خواندنی فرمودند: "امروز جنگ حق و باطل، جنگ فقر و غنا، جنگ استضعاف و استکبار، و جنگ پابرهنه‏ها و مرفهین بى‏درد شروع شده است." بلندای افق دید امام سراسر جهان بشری بود نه ایران تنها؛ "ما براى احقاق حقوق فقرا در جوامع بشرى تا آخرین قطره خون دفاع خواهیم کرد."

امام ما بزرگ بود، جهانی بود، فرا تاریخی بود، فرا مرزی بود و سربازانی تربیت کرد که مانند خودش فکر می­کردند، که اگر چنین نبودند، هرگز در جنگ نابرابر تاب نمی­آوردند.

سطح نگاه امام را بخوانید و از افق دید این مرد بزرگ لذت ببرید، و کمی هم افسوس بخورید بر تحلیلهای دست پایین ما از جنگ: "امروز جهان تشنه فرهنگ اسلام ناب محمدى است. و مسلمانان در یک تشکیلات بزرگ اسلامى رونق و زرق و برق کاخهاى سفید و سرخ را از بین خواهند برد. امروز خمینى آغوش و سینه خویش را براى تیرهاى بلا و حوادث سخت و برابر همه توپها و موشکهاى دشمنان باز کرده است و همچون همه عاشقان شهادت، براى درک شهادت روزشمارى مى‏کند. جنگ ما جنگ عقیده است، و جغرافیا و مرز نمى‏شناسد. و ما باید در جنگ اعتقادى‏مان بسیج بزرگ سربازان اسلام را در جهان به راه اندازیم. ان شاء اللَّه ملت بزرگ ایران با پشتیبانى مادى و معنوى خود از انقلاب، سختیهاى جنگ را به شیرینى شکست دشمنان خدا در دنیا جبران مى‏کند. و چه شیرینى بالاتر از اینکه ملت بزرگ ایران مثل یک صاعقه بر سر امریکا فرود آمده است. چه شیرینى بالاتر از اینکه ملت ایران سقوط ارکان و کنگره‏هاى نظام ستمشاهى را نظاره کرده است و شیشه حیات‏ امریکا را در این کشور شکسته است. و چه شیرینى بالاتر از اینکه مردم عزیزمان ریشه‏هاى نفاق و ملیگرایى و التقاط را خشکانیده‏اند. و ان شاء اللَّه شیرینى تمام ناشدنى آن را در جهان آخرت خواهند چشید. نه تنها کسانى که تا مقام شهادت و جانبازى و حضور در جبهه پیش رفته‏اند، بلکه آنهایى که در پشت جبهه با نگاه محبت بار و با دعاى خیر خود جبهه را تقویت نموده‏اند از مقام عظیم مجاهدان و اجر بزرگ آنان بهره برده‏اند. خوشا به حال مجاهدان! خوشا به حال وارثان حسین- علیه السلام!."

این یادداشت به درازا کشید و از حوصله­ی متوسط خوانندگان خارج شده است، اما نمی­شود از این فرازهای اکسیری و بی­نظیر و غریب امام گذشت.

فرمود: "اذناب امریکا باید بدانند که شهادت در راه خدا مسئله‏اى نیست که بشود با پیروزى یا شکست در صحنه‏هاى نبرد مقایسه شود. مقام شهادت، خود اوج بندگى و سیر و سلوک در عالم معنویت است. نباید شهادت را تا این اندازه به سقوط بکشانیم که بگوییم در عوض شهادت فرزندان اسلام تنها خرمشهر و یا شهرهاى دیگر آزاد شد. تمامى اینها خیالات باطل ملیگراهاست. ما هدفمان بالاتر از آن است. ملیگراها تصور نمودند ما هدفمان پیاده کردن اهداف بین الملل اسلامى در جهان فقر و گرسنگى است. ما مى‏گوییم تا شرک و کفر هست، مبارزه هست. و تا مبارزه هست، ما هستیم. ما بر سر شهر و مملکت با کسى دعوا نداریم. ما تصمیم داریم پرچم «لا اله الّا اللَّه» را بر قلل رفیع کرامت و بزرگوارى به اهتزاز درآوریم. پس‏ اى فرزندان ارتشى و سپاهى و بسیجى‏ام، واى نیروهاى مردمى، هرگز از دست دادن موضعى را با تأثر و گرفتن مکانى را با غرور و شادى بیان نکنید که اینها در برابر هدف شما به قدرى ناچیزند که تمامى دنیا در مقایسه با آخرت."


ارسال شده به پایگاه 598

بازنشر شده در: عماریون، مشرق نیوز، بولتن نیوز، صراط نیوز، خبرگزاری دانشجو، تریبون مستضعفین، هم اندیشی، ندای انقلاب، تبیان نیوز، شیعه نیوز، جهان اسلام، تحلیل پرس، اخبار مذهبی شیعه، حدید نیوز، فردوس برین، حرف تو، هزار نیوز.

یادداشتهای مرتبط:

97ـ فرهنگ ایرانی دقیقا یعنی چه؟

104ـ همسایه آبروداری کن

روز قیامت روزی است که خیلیها در آن دو دستی بر سر خود خواهند کوبید؛ هر کس به روش خود، یکی محکمتر یکی آرامتر، یکی بیشتر یکی کمتر، یکی به این دلیل یکی به آن دلیل...

یکی از آن دلیلها ممکن است این باشد که در آن گیر و دار حساب و کتاب روز قیامت سرانجام لطف خدا شامل حالم شود و اهل بیت شفاعتم کنند و بالأخره گذرنامه بگیرم که بروم بهشت. من هم شاد و شنگول و خرم، جشن و شادی کنم و به همه عالم و آدم پز بدهم که ایها الناس، من هم بهشتی شده ام...

ناگهان در آن شلوغی روز قیامت، چشمم به یک جوان والا مقام و بلند مرتبه ای می افتد که سراسر پز و افاده هایم در برابر او به تواضع و فروتنی تبدیل می شود. تعجب می کنم از این همه نور و زیبایی و شکوه و جلال و مقام. ابهتش سراسر وجودم را می گیرد. به حال او غبطه می خورم و با احترام کامل به او می گویم: ای ولی خدا تو کیسی، در دنیا چه کاره بودی، چگونه به این مقام رسیدی؟ 

و او پاسخ می دهد: من یک جوان سیه چرده و فقیر آفریقایی بودم. کارم کارگری بود. در کل عمرم فقط یک بار توفیق پیدا کردم و حرم حضرت معصومه را زیارت کردم. در آن زیارت به حضرت معصومه عرض کردم: خانم، من یک خواسته مهم دارم، ولی فرصتی ندارم که هر روز بیایم و آن را از شما درخواست کنم. شاید این اولین و آخرین باری باشد که به زیارت شما می آیم، پس جوری گوش کنید و تحویل بگیرید که دیگر نیاز به یادآوری نباشد. خانم من، می خواهم یکی از سربازان امام زمانم باشم. می خواهم در انقلاب مهدی سهمی داشته باشم، می خواهم زیر پرچم ایشان جنگ کنم و به شهادت برسم... بعدها آقا ظهور کرد و من هم پای رکاب ایشان به شهادت رسیدم. بعد از شهادتم متوجه شدم که آن همه توفیق به خاطر لطف و عنایت حضرت معصومه بود. همان یک زیارت کار خودش را کرد...

اینجاست که جا دارد آدم  قبل از وارد شدن به بهشت، دو دستی محکم بر سر خود بکوبد و بعد برود بهشت. به ویژه اگر مانند من بیچاره در شهر قم زندگی می کرد. روز قیامت همه اهل محشر می بینند و می فهمند که یک عمر، همسایه حضرت معصومه بودم. همسایه جان! آبروداری کن.