چشم خدا

دست نوشته های دینی و سیاسی و اجتماعی من

دست نوشته های دینی و سیاسی و اجتماعی من

گفت می خواهم بدانم کیستی
گفتمش آقای من سید علی است

تبلیغات
Blog.ir بلاگ، رسانه متخصصین و اهل قلم، استفاده آسان از امکانات وبلاگ نویسی حرفه‌ای، در محیطی نوین، امن و پایدار bayanbox.ir صندوق بیان - تجربه‌ای متفاوت در نشر و نگهداری فایل‌ها، ۳ گیگا بایت فضای پیشرفته رایگان Bayan.ir - بیان، پیشرو در فناوری‌های فضای مجازی ایران
آخرین نظرات
  • ۲۳ مهر ۹۴، ۱۹:۴۶ - هدی
    😊 👍

۵ مطلب با موضوع «مناسبتها» ثبت شده است

123ـ روضه ای برای دل جانبازان عزیز

از آنجا که جانبازان عزیز ما از صبر و عزت و اراده­ی ویژه ای برخوردارند، همواره مشکلات را خوار کرده اند و از بسیاری از انسانهای سالم و تنومند پرانرژی‌ترند. اما طبیعتا برخی از جانبازان عزیز ما که یا دست ندارند و یا پا ندارند و یا قطع نخاع شده اند، درد جانکاهی دارند که اگر چه کمتر از آن سخن می‌گویند، اما با کمی تأمل می‌توان آن را درک کرد.

اگر چه ناتوانی جسمی سخت و دشوار است ولی بالأخره می‌توان با محدودیت‌هایش کنار آمد و با مشکلاتش عادت کرد، اما برای یک پدر جانباز غیور سخت است که نتواند فرزند خود را در آغوش بگیرد و بلند کند. بغل کردن و راه رفتن پدر با فرزند از آن رابطه های زیبا و شیرینی است که هم پدر از آن لذت می‌برد و هم فرزند دلبندش از نوزادی آن را احساس و درک می‌کند و رفته رفته پدر را با آغوش گرم و مهربانش می‌شناسد. بغل کردن و بوسیدن و به هوا پرت کردن، حکایت رابطه‌ی شیرینی است که تا پنج ـ شش سال بین پدر و فرزند ادامه دارد و در این میان حسرت جانکاه یک پدر شجاع و غیور و مهربان را که دستانش توان بغل کردن و نوازش کردن بچه هایش را ندارند، فقط خدا می‌داند و بس.

می‌خواهم روضه‌ای برای دل این جانبازان دل شکسته بنویسم؛ روضه‌ی مادر جوانی که مهربان‌ترین مادر دنیاست و می‌داند چند روزی بیشتر کنار فرزندانش نیست و همین روزهاست که باید با همسر و فرزندانش خداحافظی کند. مادرها معمولا مهربانند، اما مهربانی مادر جوان نسبت به دختر چهار ـ پنج ساله‌اش نمود بیشتری دارد. مادرها همیشه مهربانند اما وقتی بیمار می‌شوند و نگاه غصه‌دار دخترشان را می‌بینند مهربان‌تر می‌شوند. مادرها همیشه مهربانند اما اگر قرار باشد چند روزی به سفر روند و از دخترشان جدا شوند، مهربانی‌شان به اوج می‌رسد.

روضه‌ی ما داستان مادر جوان و مهربانی است که این روزها نگاه پرغصه‌ی زینبش بند از دلش پاره کرده است، و لبخندهای خوددارانه‌اش آتش به جانش افکنده است. این مادر این روزها عزم سفر دارد، و حتما مثل دیگر مادرها دنبال فرصت و بهانه است تا دخترش را بارها و بارها ناز و نوازش کند و در بغل بگیرد و سفت به سینه بچسباند. اما چه بگویم...

خدا نکند هیچ مادری مجبور باشد از دختر خردسالش خداحافظی کند، اما اگر مادری به چنین سرنوشتی دچار شد، خدا نکند دستش ورم کرده و سینه اش زخمی باشد و نتواند دخترش را در آغوش بگیرد. نمی‌دانم چرا پس از شهادت حضرت زهرا سلام الله علیها و پس از غسل و تکفین ایشان، به امیر المؤمنین علیه السلام دستور داده شد به فرزندانت اذن بده که با مادرشان خداحافظی کنند. معلوم می‌شود حسرت خداحافظی با مادر بدجوری در دل بچه‌ها مانده بود و درد سینه‌ی مادر هیچ اجازه نداده بود مادر در زمان حیاتش با فرزندان خردسالش خداحافظی کند. پس از شهادت مادر تازه بچه‌ها اجازه پیدا کردند با مادر خداحافظی کنند. گویی به بچه‌ها گفته شد: «بچه‌ها دیگر سینه‌ی مادر درد نمی‌کند پس اگر دوست دارید بیاید با مادر خداحافظی کنید». بچه‌ها که چندین هفته مراعات حال مادر را می‌کردند و خود را به آغوش مادر نزدیک نمی‌کردند، خود را بر سینه‌ی مادر انداختند و مادر هم دستانش را از کفن بیرون آورد و فرزندانش را در آغوش گرفت. 

98ـ عید گرفتن عید مبعث یعنی این

همه می دانند که ایمان و عمل انسان نزد خدا مهم است و این دو عنصر، نقش بسزایی در سرنوشت انسان بازی می کنند. نماز، که نوعی عمل است، آن قدر مهم است که ستون دین شمرده می شود. و از سوی دیگر باور داشتن خدا و ایمان به نبوت و امامت نیز از نماز مهمتر است. پیشرفت و پسرفت انسان در دین هم به معنای سفت و شل شدن عمل انسان و پررنگ و کم رنگ شدن باورهای اوست.

اما در کنار این دو عنصر مهم، عنصر سومی وجود دارد که نه ایمان است و نه عمل. و از طرفی چنان مهم است که برخی روایات دین را چیزی جز آن ندانستند. احساسات دل را می گویم؛ همان دوست داشتن و بد آمدن و کینه و عشق و نفرت و خشم و امید و آرزو واین دست کارها که نمی شود کاملا جزء ایمان دانست، و چنان پنهان و درونی اند که می توان به راحتی از دایره عمل خارجشان ساخت.

جالب است که همه ی این احساسات را باید مو به مو طبق امر و نهی دین انجام داد. حال این که بسیاری از مردم گمان می کنند که گستره احساسات قلبیشان خارج از حکومت دین، بلکه خارج از حیطه اراده ی خودشان است. گمان می کنند که بازخواستهای شب اول قبر و سین جینهای روز قیامت، همه مربوط به ایمان و عمل است و هیچ گاه خدا نخواهد پرسید، از فلان آدم چرا بدت می آمد و فلانی را چرا دوست می داشتی، و کسی یقه ما را نخواهد گرفت که چرا پس از آن اتفاق خوشحال شدی و پس از آن ماجرا غمگین.

در جهنم، کافران که از شدت سوز و داغی جهنم و شکنجه های ملائکه ی غذاب به ستوه می آیند، به مالک جهنم می گویند، ای کاش پروردگارت ما را بمیراند. و او در پاسخ می گوید که زهی خیال باطل! شما حالا حالاها ماندگارید، چرا که وقتی حق را به شما عرضه کردیم، از آن بدتان آمد! (وَ نادَوْا یا مالِکُ لِیَقْضِ عَلَیْنا رَبُّکَ قالَ إِنَّکُمْ ماکِثُونَ * لَقَدْ جِئْناکُمْ بِالْحَقِّ وَ لکِنَّ أَکْثَرَکُمْ لِلْحَقِّ کارِهُون) [زخرف 77،78]‏ و دیگر نیاز ندانست، مالک جهنم که ایمان نیاوردنشان به حق و عمل نکردنشان به حق را به رخشان بکشد. گویی بیشترین عاملی که در خلودشان نقش داشت، احساس بدی بود که نسبت به حق داشتند.

کافی نیست که انسان علی ـ علیه السلام ـ را امیر المؤمنین و وصی پیامبر و امام اول مسلمین بداند و بس. باید دوست داشت علی را و به عشق او زندگی کرد. و گر نه هیچ یک از عبادات انسان را مفت نمی خرند، حتی اگر مطیع و فرمانبر دربست علی باشد. توی سرش بخورد این عبادات و طاعات. مگر منافق شاخ و دم دارد؟

روز مبعث رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله ـ تنها یادآور یک مناسبت و حادثه ی تاریخی نیست، بلکه در دین ما عیدش شمرده اند، تا همه بدانند که اسلام، مبعوث شدن پیامبر را حادثه ی بسی خوشحال کننده می داند و از این روست که عیدش خوانده است.

حال باید خود را ببینیم و محک بزنیم که آیا واقعا از این حادثه خوشنودیم و در دلمان جشنی به پاست؟ و احیانا آرزو نمی کنیم که ای کاش در میان مسلمانان به دنیا نمی آمدیم و گرفتار قید و بند اسلام نمی شدیم؟ آیا مبعث رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله ـ را با همه ی جزئیاتش عید می دانیم؟

عید مبعث را همه عید نمی گیرند. و شاید بتوان گفت که کمتر کسی عید می گیرد. ممکن است تعداد کسانی که لباس نو بپوشند و شیرینی بخورند و جشن و شادی به پا کنند، بسیار باشد. اما عید گرفتن عید مبعث، علی القاعده از کسی پذیرفتنی است که واقعا از ریز ریز بعثت رسول خوشنود باشد. باید از ته دل خوشحال باشد که نماز بر او واجب است و از برکات بی شمار نماز بی نصیب نیست. باید دلش تنگ شود همیشه برای لهجه ی نغز و آهنگین خدا و خوشحال باشد از ته دل که این قرآن عزیز، مال ما مسلمانان است. آری قرآن نتیجه همین بعثت است.

باید حجاب را زیبا ببیند؛ به قید و بندهای دین عزیزمان با لبخند نگاه کند که لبخند مهربانانه خدا در همه اینها نهفته است. باید خوشحال باشد که دین دارد و خورسند باشد که چنان ول و رها نیست که هر غلطی که بخواهد انجام دهد. باید خوشحال باشد که امام و رهبری بالای سر دارد و باید به او "چشم" بگوید. باید خوشحال باشد که صاحب دارد و ولایتش را باید بپذیرد. باید وقتی رساله توضیح المسایل را می خواند، در دل بگوید وه چه زیباست این احکام خدا! باید هر روز عید بگیرد سر سجاده ی نماز که خدایا ممنونتم که با نماز آشنایم کردی. عید گرفتن عید مبعث یعنی این…

94ـ خرمشهر هنوز آزاد نشده است

یادش به خیر. شاید بعد از خبر بازگشت امام به ایران و پیروزی انقلاب، هیچ رویدادی تا کنون به اندازه­ی آزادی خرمشهر، ملت ایران را خوشحال نکرده است. واقعا هم خوشحالی داشت؛ کار کمی نبود شکستن آن دیوار تا بن دندان مسلح دشمن و به لجن مالیدن دک و پز صدها کارشناس نظامی جهان که آزادی خرمشهر را محال می دانستند. صدام هم چنان خرمشهر را قطعه­ی جداناپذیر عراق انگاشته بود که نقشه های چاپ جدید عراق را با وصله­ی نچسب خرمشهر منتشر ساخت و با اعتماد به نفس تمام، برای آزادسازان خرمشهر قول اشانتیون هم داده بود که اگر خرمشهر را گرفتید، بصره هم مال خودتان! یاد شهدای عزیز عملیات بیت المقدس به خیر و روحشان شاد که خوب کنف کردند، دشمن مغرور را.

دشمن ما هنوز که هنوز است، از ضرب شست جوانان رزمنده ما یکه خورده و به خود می لرزد و دیگر جرأت ندارد به خرمشهر نگاه چب بیاندازد، چه رسد به این که به فکر اشغال خرمشهر باشد…

اما دشمن امروز، خرمشهر را بی هوا می زند وچنان اشغال می کند که به غیرت کمتر کسی بر بخورد. امروز خرمشهر آباد است. از بمباران خبری نیست. صدای توپ و موشک در کار نیست. صدای جیغ و فریاد زنان و کودکان به گوش نمی رسد و خلاصه همه چیز آرام است. و همین است که جنگ امروز را سختتر از جنگ دیروز می کند.

امروز، دائم باید به همدیگر تذکر دهیم که برادرم، خواهرم، مواظب باش که در جنگیم و دشمن در کمین است. جنگی است بی رنگ و بو که ناغافل می زند و بدون این که کسی را بخواهد آواره کند، خرمشهر را اشغال می کند.

عرصه، عرصه­ی جنگ بزرگتر و جهاد اکبری است که همه تک و تنها باید در آن برزمند. جنگ نرم هر چند که رسانه ای است، اما نمی شود مارشی برایش ساخت و لباس رزمی برایش دوخت و شب عملیاتی برایش تهیه دید. دشمن شب و روز حمله می کند، اما دریغ از یک آژیر خطری که وضعیت قرمز شهر را به همگان بفهماند و برق شهر را خاموش کند. دیگر از این خبرها نیست و جور دیگر باید از خرمشهر دفاع کرد. 

وقتی می بینی که بدحجابی در شهر، بیداد می کند، باید بدانی که چکمه های دشمن، هنوز بر خاک خرمشهر سنگینی می کند. و باید برای آزادسازی اش کاری کرد و چاره ای جست. دیش ماهواره های نصب شده بر بام ها همه نشان از سنگرهای سقوط کرده است. ولی حیف که منظرش به اندازه ی سقف ریخته­­ی یک خانه جنگ زده، دردناک نیست، وگر نه همه می فهمیدند که خرمشهر در خطر است.

جنگ امروز سختتر و دشوارتر است، چرا که هیچ گاه نمی توان جشن آزادسازی خرمشهر را در این جنگ پنهان گرفت و هیچ روزی در تقویم سال، یادآور رشادتهای پنهان رزمندگان جنگ نرم فرهنگی نخواهد بود. 

امروز هر خانه یک سنگر است و پدر و مادر، سنگربان و فرمانده لشکرند. و خوشا به حال آن فرمانده ای که در خانه و مقر فرماندهی­اش، حال و هوای سنگرهای جبهه حاکم باشد و در آن سنگر، کسی یادش نرفته است که جنگ بی رنگ و بویی در کار است و باید برای خرمشهر کاری کرد.

32ـ قیمت ولایت مقطوع است

أسعد الله أیامکم

الحمد لله الذی جعلنا من المتمسکین بولایة علی أمیر المؤمنین وأولاده المعصومین علیهم السلام

یکی از دل­مشغولی­ ها و تفکراتی که همواره باید انسان مؤمن را به خود مشغول کند، این است که خود را در حوادث و امتحان­های سخت و سرنوشت­ ساز تاریخ تصور کند و آنگاه از خود بپرسد که اگر او در آنجا بود، کدام وری بود.

ماجرای کشتی نوح، ناقه­ صالح، عرف­ شکنی­ها و بت­شکنی­ های ابراهیم، فراز و فرودهای ماجرای قوم بنی اسرائیل و پیامبرانشان، جریان حضرت طالوت و دستور نخوردن آب به سربازانش، ایمان آوردن سحره­ موسی و حوادث سخت و سرنوشت­ سازی که در تاریخ اسلام پیش آمده­ اند، همگی صفحاتی از تاریخ هستند که بدون تأمل و این پرسش مهم نباید ورقشان زد و به صفحه­ دیگر رفت؛ این که براستی اگر من در آن زمان بودم، چه می­کردم و کدام وری بودم؟

حادثه­ غدیر نیز یکی از همین حوادث است. تبریک گفتن و شیرینی و شربت خوردن و عیدی گرفتن و دادن و آزین بستن و چراغانی کردن و نوار مداحی گذاشتن و مداحی کردن و خلاصه جشن و شور و شادی راه انداختن خوب، بلکه ضروری است، اما در این شلوغی زیبای شهر، باید این خلوت را در دل فراهم کرد که براستی اگر من در حجة الوداع پیامبر بودم و واقعه­ غدیر را می­ دیدم، چه می­ کردم و در روزی که همه به امیر المؤمنین پشت می­ کنند، چه موضعی می­ داشتم؟ آیا معرفی علی به عنوان جانشین پیامبر برای دل من هم ناگوار و سخت می­ بود یا خیر...؟

و از سؤال مهم­تر، شیوه­ پاسخ دادن به این سؤال است. شاید بعضی­ها این سؤال را از خود می­ پرسند اما همین که به دل خود مراجعه می­ کنند و محبت امیر المؤمنین (علیه السلام) را در آن می­ یابند، نفس راحتی می­ کشند و خود را در صف سلمان و ابوذر و دو سه نفر دیگر می­ گذارند. ان شاء الله که باشند، اما شیوه­ پاسخ به این سؤال، این نیست.

باید بررسی کرد و دید که آن عده­ اندک انگشت­ شماری که با علی ماندند و پیام غدیر را به جان پذیرفتند، چه ویژگی­هایی داشتند و از چه خوبی­ هایی برخوردار بودند. باید دید که سختی­های پذیرش ولایت علی (علیه السلام) در چه بود و با کدام صفت می­شد این سختی را بر دل هموار نمود. آیا اگر کسی تعصب عشائری و فامیلی داشت، و اتفاقا چند نفر از بستگان و آشنایانش به دست علی کشته شده بودند، می­ توانست به راحتی ولایت علی را بپذیرد؟ آیا اگر کسی نسبت به جوانان تکبر داشته باشد و جز از  ریش­ سفید حرفی نشنود، در آن امتحان قبول می­شد؟ اگر کسی همواره به خوبان حسادت می­ ورزید و تا انسان والا و خوبی می­دید، به جای این که عاشقش شود، حاسدش می­ شود، می­توانست سرباز علی شود؟ اگر کسی دوست نداشته باشد، در برابرش از کس دیگری تعریف کنند و او را بر وی ترجیح دهند، می­ توانست با این همه تعریف پیامبر از علی کنار بیاید و کینه علی را به دل نگیرد؟ اگر کسی از حزب باد باشد و جز راه اکثریت جامعه، راه دیگری نپوید، در آن زمان می­ توانست با علی بماند؟

می­ بینید که ولایت چه گوهر نابی است و چه قیمت گرانی دارد؟ بهای ولایت، نفس و جان و مال و آبروی انسان است. باید همه­ اینها را داد تا ولایت گرفت. و به اندازه­ ای که از اینها می­گذری ولایت می­گیری. و خدا قیمت ولایت را هیچ گاه ارزان نمی­کند. اگر می­بینی عشق به علی امروز آسان است و از هر کسی بر می­ آید، بدان پس امروز، ولایت با حب علی آغاز می­شود، اما تمام نمی­ شود. چون امروز حب علی آسان است و ولایت نباید اینقدر آسان باشد. ولایت در طول تاریخ با امتحان های سخت و دشوار همراه بوده است و زهی خیال باطل که کسی فکر کند، بدون آن امتحان­ ها بخواهد با ولایت محشور گردد و به بهشت رود. (أَمْ حَسِبْتُمْ أَن تَدْخُلُواْ الْجَنَّةَ وَلَمَّا یَأْتِکُم مَّثَلُ الَّذِینَ خَلَوْاْ مِن قَبْلِکُم مَّسَّتْهُمُ الْبَأْسَاء وَالضَّرَّاء وَزُلْزِلُواْ حَتَّى یَقُولَ الرَّسُولُ وَالَّذِینَ آمَنُواْ مَعَهُ مَتَى نَصْرُ اللّهِ أَلا إِنَّ نَصْرَ اللّهِ قَرِیبٌ) «آیا پنداشتید که داخل بهشت می­شوید و حال آن که [حوادث و امتحان­های] کسانی که پیش از شما درگذشته است به شما نرسیده است؟ به آنان سختی و زیانی رسید و چنان تکانده شدند که حتی پیامبر و کسانی که با او ایمان آورده بودند، می­گفتند: پس یاری خدا کی خواهد آمد؟ آگاه باشید که یاری خدا نزدیک است؟»

فعلا این موضوع سربه­ مهر و باز نشده بماند، تا اگر عمر و توفیقی بود، در وقت دیگری بازش کنیم. 

13ـ اسم امام رضا را که آوردم، گفت: آقا ما غلط کردیم

السلام علیک یا علی بن موسی الرضا

السلام علیک یا بنت رسول الله یا فاطمة المعصومة

دهه­ی کرامت مبارک

گفت: به نظرت چطوره برم استرالیا؟

گفتم: برای چی می­خواهی بری؟

گفت: برای زندگی بهتر.

گفتم: این زندگی بهتری که می­گی چیچی هست؟

گفت: زندگی بهتر دیگه... معلومه چیه.

گفتم: شاید با هدف پول بیشتر یا فساد و گناه بیشتر، بشه به استرالیا رفت، اما من هنوز  نمی­دونم چطور می­شود کسی برای زندگی بهتر به استرالیا بره.

گفت: خوب همین پول خوبه دیگه.

گفتم: خیلی خوبه، اما به شرطی که بتونی با آن لذت ببری و کیف کنی. تو وقتی داری میری استرالیا پول دربیاری، چه جوری می­خوای با این پول کیف کنی.

گفت: یعنی چی؟! کیف می­کنیم دیگه!

گفتم: ببین... تو انسانی و انسان نمی­تونه به این راحتی­ها کیف کنه. تو اگه بخوای بری استرالیا باید پناهنده بشوی و پول پناهندگی بگیری، در حالی که اینجا در ایران داری کار می­کنی و زحمت می­کشی و پول می­گیری. بگو ببینم کدامش قشنگ­تره؟

کمی فکر کرد و گفت: راست می­گی کار بهتره.

گفتم: راستی ماه محرم که می­شه استرالیا کجا می­خوای بری هیئت؟

گفت: خوب لابد آنجا هم روضه می­گیرند.

گفتم: اگه تو شهر شما نمی­گرفتند، یا با روضه­شان حال نکردی اون وقت چی؟

گفت: به اینجاش تا حالا فکر نکرده بودم.

گفتم: بگو ببینم روز مادر چی می­خوای برای مادرت بگیری؟

گفت: ها... نمی­دونم.

گفتم: اصلا اینها به کنار. ما تو این مملکت، یک سال کار می­کنیم به این امید که یک پس­انداری جور کنیم، دست زن و بچه را بگیریم و بریم مشهد، زیارت امام رضا. اون وقت اونجا به چه امیدهای قشنگی می­خوای کار کنی؟!

این حرف را که زدم گفت: اصلا آقا ببخشید... ما غلط کردیم.