چشم خدا

دست نوشته های دینی و سیاسی و اجتماعی من

دست نوشته های دینی و سیاسی و اجتماعی من

چشم خدا

گفت می خواهم بدانم کیستی
گفتمش آقای من سید علی است

آخرین نظرات
  • ۶ تیر ۹۷، ۱۴:۲۹ - fatemeh 0098
    :)))

۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «امام حسین» ثبت شده است

152ـ وقتی به 1384 سال قبل رفتم...!

در عالم خیالاتم اتفاقی شبیه داستان سریال «پنجمین خورشید» برایم پیش آمد. ماشین زمان مرا نه بیست و چهار سال، بلکه به 1384 سالِ قبل برد! چشم باز کردم و دیدم در کوفه ام و تاریخ، درست 55 هجری است! حاکم مسلمین معاویه است و امام شیعیان امام حسین (ع). و قرار است هر آن چه در تاریخ رخ داد، رخ دهد. با این تفاوت که این بار، من شنونده و خوانندۀ تاریخ نیستم، بلکه ناظر و حاضر و شاهد ماجرایم و از آن بالاتر نقشی در حوادث هم ممکن است داشته باشم. 

حساب کردم دیدم 5 ـ 6 سال دیگر واقعۀ عاشورا است. درست 5 ـ 6 سال دیگر امام حسین (ع) به گودی قتلگاه خواهد رفت و اهل بیت به اسارت خواهند رفت. اهل کوفه، خوب و بدشان همه آرام به زندگی روزمره خود ادامه می دادند. به هیچ کدامشان هم نمی آمد که اینقدر پست یا اینقدر خوب باشد. دل من مثل سیر و سرکه می جوشید و از همان روز شمارش معکوس را شروع کرده بودم. 

نه می توانستم عمر سعد و شمر را که راست  راست در کوچه های کوفه راه می رفتند، سر به نیست کنم، و نه حیا اجازه می داد به دست و پای حبیب بن مظاهر و مسلم بن عوسجه و حتی حر بن یزید ریاحی بیفتم و از خاک پایشان برای چشمانم سرمه بردارم. گاهی که کوچه های کوفه خلوت می شد، وقتی از کنار درب خانۀ حبیب می گذشتم، درب خانه را می بوسیدم و خدا خدا می کردم، کسی از اهل خانه یا دیگران نبیند مرا! چقدر دوست داشتم با همۀ شهدای کربلا در این شهر آشنا و رفیق می شدم. اما حیف که خودشان هم چندان همدیگر را نمی شناختند. فقط من بودم که می دانستم چه مردان پر قیمتی هستند در میان انبوه نامردان شهر.

همه چیز را می دانستم چرا که از دل آینده آمده بودم؛ از دل روضه ها، هیئت ها، سینه زنی ها، دسته های عزاداری و زیارت اربعین... همه چیز را هم به یاد داشتم. اما نمی دانستم آیا این بار خودم نیز جزء شهدای کربلا خواهم بود یا خیر؟ آیا من مثل این نامرد مردم کوفه تماشاچی اسارت امام سجاد و حضرت زینب خواهم بود، یا سرفراز از بالای نی در کنار دیگر شهدای کربلا آن حوادث را خواهم دید؟ نمی دانستم و چه سخت بود که نمی دانستم! 

هر از گاهی تا فرصتی پیش می آمد به کربلا می رفتم که نخلستان و بیابانی بیش نبود؛ به دشواری سعی می کردم موقعیت قتلگاه، زیر قبه امام حسین (ع)، بین الحرمین، خیمه گاه و تل زینبی را تشخیص دهم. وای خدایا چند سال دیگر، جمع خوبان عالم، شب عاشورا همین جا جمع خواهد شد و آقا و سالارشان شهادتنامه شان را امضا خواهد کرد. آیا در کنارشان خواهم بود؟! آیا مرا به این بزم با شکوه شب شهادت راه خواهند داد؟ و راستی آنگاه که حسین (علیه السلام) بیعت و تکلیف را یکجا از یارانش بگیرد و راهیشان کند که بروند و تنهایش بگذارند، من چه بگویم؟ نمی دانم. 

نمی دانم آن روزها را چگونه توصیف کنم؟ اوج دلهره و نگرانی و شوق و تمنا و خوف و رجا همه در دلم جمع بود و فقط خدا می داند چقدر اشک می گیرد از آدم این احساسات متضاد. 

دعا و تمنای شهادت در رکاب امام حسین (علیه السلام) از فکر و ذهن و قلبم جدا نمی شد. فرصت یکی از اصحاب الحسین (علیه السلام) شدن مگر چیز کمی است؟! قرار است تا روز قیامت پایین پای خود امام حسین (ع) دفن شوی و قبرت قدمگاه و زیارتگاه اولیا و اوصیا باشد. قرار است با سلام بر اصحاب الحسین (ع) در زیارت عاشورا میلیونها زائر محب اهل بیت (علیهم السلام) رشد کنند و به کمال برسند. می فهمی؟!

نمازم بهانه ای بود تا با مناسبت و بی مناسبت تک آرزویم را با خدا مرور کنم؛ من همۀ افعال و اذکار نماز را به همین بهانه و نگاه می خواندم و انجام می دادم. 

«الله اکبر» که می گفتم، تمنا و دعا و روضه خوانی ام شروع می شد؛ ای خدای بزرگی که سالاری چون حسین (علیه السلام) فدای تو شد.. ای خدایی که از همه اسباب و مقدرات و قید و بندها بزرگتری و من حقیر و کوچک را هم می توانی تا مقام شهید شدن در کنار امام حسین (علیه السلام) بالا ببری.. 

«الرحمن الرحیم» ای خدای مهربانی که برای بعضی از بندگانت رحمت خصوصی یواشکی داری! بگو با کدام رحمتت شهدای کربلا را انتخاب می کنی؟! 

«مالك یوم الدین» ای صاحب روز جزا و قیامت؛ ای کسی که طراحی کرده ای حسین (علیه السلام) بی سر وارد صحرای محشر شود تا همه بفهمند زینب چه بر سر نیزه ها دید!

«إياك نعبد وإياك نستعين» خدایا می دانم که توفیقی گنده تر از هیکلم از تو می خواهم. می دانم گروه خونی ام به این حرفها نمی خورد. می دانم این لقمه گنده تر از دهنم است. ولی از تو مایه گذاشته ام و امید به لطف تو بستم.

«اهدنا الصراط المستقیم» خدایا مرا به آن راه راست قشنگ و باصفا راهنمایی کن.

«صراط الذین انعمت علیهم غیر المعضوب علیهم ولا الضالین» خدایا راه راستی که پاتق خوبان عالم است. و اساسا دلبستگی ام به آن راه به خاطر همان هاست. حسین و عباس و علی اکبرش همه آنجایند و یارانشان در کنار آنها. انبیا و اولیا و اوصیا و دیگر شهدا هم جمعشان جمع است. چه راه باصفایی! 

در سلام نماز خصوصا آنجا که می گفتم: «السلام علینا و علی عباد الله الصالحین» به وجد و شوق می آمدم. آخر من و خوبان عالم در یک جمله کنار هم قرار گرفتیم و مخاطَبِ یک سلام. و در کنار این شوق و ذوق، تصور این که روزی از قافلۀ خوبان عقب بیافتم و از آنها جدا شوم، مثل کابوسی وحشتناک پریشانم می کرد. گاه و بیگاه گریه می کردم و طبیعتا در هر زمان و زمینی، خصوصا در اوقات استجابت دعا فیلم یاد هندوستانِ کربلا می کرد.

نماز می خواندم به امید روزی که در نماز ظهر عاشورای امام حسین (ع) حاضر باشم و آخرین نمازم را آنجا بخوانم. کاش می شد هم پشت سر حسین (ع) نماز خواند و هم در برابرش ایستاد و سپر بلایش شد. 

...
سرانجام از این خیالات بیرون آمدم و نفس راحتی کشیدم که ماشین زمانی در کار نیست و من اینجایم. اما ناگهان به یادم آمد که مگر این سالها امام زمان (عج) تیم یارانش را نمی بندد؟! مگر چند سال دیگر ـ دیر یا زود ـ ظهور نمی کند و افرادی به خیل سربازان مهدی (عج) نمی پیوندند؟ مگر شبهای قدرِ این سالها، شبهای پذیرش و تقدیر سربازان امام زمان (عج) نیست؟ مگر شهدای قیام امام زمان (عج) اولیای نعمت همۀ برکات حکومت جهانی او نخواهند بود و در همه چیز شریک و سهامدار نیستند؟ پس چرا تقلا نمی کنی و کمتر می خواهی و به ندرت التماس می کنی و کمتر گریه می کنی؟ خوب است روز قیامت تو را با بعضی از شهدای قیام جهانی امام زمان (عج) مقایسه کنند و ببینی این شهید هیچ فرقی با تو نداشت الا این که بیشتر التماس می کرد و بیشتر از خدا می خواست؟!

148ـ اگر در کربلا اشک نداشتی

بدترین چیز برای زائر کربلا این است که وارد حرم امام حسین و حضرت عباس علیهما السلام شود و اشک در چشم نداشته باشد. این که در فراق کربلا و بر مصائب کربلا صدها اشک ریخته باشد و صدها بار دلش شکسته باشد، آن وقت دم ضریح نتواند گریه کند. این که هر چه بخواهد ادب حضور در کنار این همه بدن قطعه قطعه شده را که چیزی جر اشک و گریه نیست، رعایت کند، نتواند. 

خدا حفظ کند بزرگی را که گفت: کربلا هر چه غم داشت مال زینب بود. زینب که از کربلا رفت، غم کربلا را هم با خود برد، همین است که می بینی کربلا دلباز است نه دلگیر. اما اگر خواستی دست نوازش حسین و عباس را بر سرت احساس کنی و اشک بریزی، روضه حضرت زینب را بخوان؛ بگو امان از دل زینب...

141ـ از آن کتابهایی که حالیمان می کند دنیا دست کیست

کتاب «صبر جمیل» از استاد میرباقری را چند سال پیش خریده بودم که مثل بسیاری از کتابهای دیگرم نخوانده بودمش. البته گویا در این سالهای اخیر تغییر نام داده و به نام «ضیافت بلا» چاپ می شود. دو سه روز پیش تصمیم گرفتم آن را بخوانم و امروز خدا را شکر تمامش کردم. 

خودم را ملزم می دانم هر از گاهی کتابی ناب و پرمغز دربارۀ مقام اهل بیت (ع)، توحید، معاد، بندگی، امام زمان (عج) و موضوعاتی از این دست بخوانم یا سخنرانی عمیق و نغزی در این باره گوش دهم تا فراموش نکنم دنیا دست کیست و هدف و معنای این زندگی چیست و زیباییهای ناب و اصیل و عمیق این عالم چیست و لذتهای فوق العاده ای که در این دنیا وجود دارد چیست. با خواندن و اندیشیدن دربارۀ بزرگترینها، بهترینها، برترینها و زیباترینهای عالم، افق دید ما بزرگ می شود و حالمان خیلی عمیقتر و جدیتر خوب می شود. نگاهمان به خوشبختی هم کاملتر و درستتر خواهد شد و خود همین اتفاقها جزئی از خوشبختی است. 

هیچ وقت نسبت به کتابهای غربی اینقدر حساسیت نداشتم که نزدیکشان نشوم و مطالعه کردنشان را بر خود حرام بدانم، اما همیشه این باور را داشتم که کتابهای خوب اندیشمندان غربی و آمریکایی فقط به قالب و سبک زندگی می پردازد و در همین حد می شود از آنها بهره برد. اما در مورد محتوا و مغزِ زندگی حرفی برای گفتن ندارد، و اگر حرفی بزند هم قاعدتا غلط است.

بسنده کردن به سبک و قالبهای خوب هم دردی از آدم دوا نمی کند، چرا که احساس خوشبختی و موفقیت بیشتر به مغز و محتوا و معنای زندگی مربوط است، تا به قالب و روشها. و شاید به همین خاطر است که غرب با این که در تدوین روشهای موفقیت، مدیریت، شادی، خلاقیت، نشاط و درمان افسردگی و ترس و مشکلات خانوادگی خیلی خیلی از ما جلوتر است، و انصافا در کنار حرفهای غلطش، حرف درست هم کم ندارد، ولی باز آمار طلاق و خودکشی و افسردگی و هزار کوفت و مرض دیگرشان با ما که خیلی از این چیزها را بلد نیستیم قابل قیاس نیست. یعنی صد رحمت به جامعۀ ما.

کتاب «صبر جمیل» یا «ضیافت بلا» دربارۀ بلای حضرت سید الشهدا (ع) و راه پیمودن مسیر کمال با جرعه نوشی بلای سید الشهدا (علیه السلام) است که با شرح زیارت عاشورا انجام گرفته است. در این روزهای آغازین سال که مشرف به زیارت اهل بیت (علیه السلام) در کاظمین و سامرا شده ام و چند روز دیگر ان شاء الله عازم کربلا و نجف خواهم بود، این کتاب دو سه روزی توشه راه خوبی بود و از آن احساسهای خوب و عمیق که حال آدم را خوب می کند کم نداشت.   

به آیت الله استاد میرباقری به خاطر تعصب فوق العاده ای که به ائمه هدی (علیه السلام) دارند و زاویۀ دیدشان که فوق العاده ولایتی و اهل بیتی است ارادت دارم و ان شاء الله موفق بشوم بقیه آثارشان را نیز مطالعه کنم.

29ـ حسین دارد با خدا حرف می زند

هیچ تا به حال فکر کرده­اید که اگر امامان (علیهم السلام) تمام مناجات­ها و نجواهای خود با خدا را در دل تاریکی و تنهایی شب انجام می­دادند و هیچ کسی را از محتوای گفتگوهای­شان با خدا آگاه نمی­ساختند، چه می­شد؟ و حال که معصومین (علیهم السلام) چنین نکردند و دست کم محتوای بخشی از دل­گفته­های خود با خدا را در اختیارمان قرار داده­اند، چه نعمت بزرگی را در اختیارمان گذاشتند؟

دعای عرفه یکی از بزرگترین مصادیق این نعمت­های بزرگ است. این دعا متن گفتگوی حسین (علیه السلام) با خدای خود در صحرای عرفات است. دعای عرفه یک آیین عبادی محض نیست، تا برای رفع تکلیف خوانده شود، این دعا تماشایی است؛ جلوه­ای از حضور حسین در برابر خدای خویش است... باید همه سر بکشند و از لابه لای سرهای دیگر، این صحنه­ی بی­نظیر را تماشا کنند... حسین دارد با خدا حرف می­زند.

این همان حسین است که همه دیوانه­ی اویند. این همان حسین است که از عالمی دل برده است. این حسین خودمان است که با این خشوع و خضوع در برابر خدا ایستاده و دستْ بالا برده است.

منِ بیچاره فکر می­کردم که دعا فقط برای حاجت خواستن است. دعای من بیچاره لیست خریدی بیش نیست؛ شاید در میان شغل و خانه و پولی که از خدا می­خواهم، گه گداری بهشت را هم سفارش بدهم و اظهار ترسی از جهنم بکنم، همین. اما حسین جور دیگری با خدا سخن می­گوید.

از کلماتی که بر زبان می­آورد و اشک­هایی که بر خاک عرفات می­ریزد، گوشه­ای از عشق حسین به خدا نمایان شده است... فعلا حسین می­خواهد از خدا تعریف بکند و او را ستایش کند و از خوبی­های او بگوید... او قصد عوض کردن موضوع را ندارد.

این همان حسین است که واژه­هایی چون عزت، شجاعت، شرف و حمیت با نام او معنی یافته و شناخته شده­اند، اما عرفات صحنه­ی جلوه­ی دیگری از حسین است. او در برابر خدای خود ایستاده است و عجب صحنه­ای از عبودیت و بندگی آفریده است.

دعای عرفه متن خداشناسی و حسین­شناسی است که استادی چون حسین دارد. حسین در این دعا از زیبایی­های خدای خود می­گوید و در این میان تو باید زیبایی حسین را هم ببینی، که اگر قلب حسین این چنین زیبا نبود، این همه زیبایی را نمی­دید و از دیدن آن سرمست نمی­شد و این چنین در کنار خدا  اشک نمی­ریخت...

روز عرفه در راه است و مسئولان فرهنگی، همه جا به تکاپو افتاده­اند تا مراسمی باشکوه برگذار کنند. در این میان من و تو هیچ کاره­ی هیچ کاره که باشیم، دست کم مسئول فرهنگی قلب خود که هستیم. پس باید تدارکی ببینیم و چاره­ای اندیشیم.

من نمی­دانم چه باید کرد و چه جور باید این دعا را خواند، اما شاید تماشای این دعا تأثیری بهتر و دل­نشین­تر از خواندنش داشته باشد.