چشم خدا

دست نوشته های دینی و سیاسی و اجتماعی من

دست نوشته های دینی و سیاسی و اجتماعی من

چشم خدا

گفت می خواهم بدانم کیستی
گفتمش آقای من سید علی است

آخرین نظرات
  • ۶ تیر ۹۷، ۱۴:۲۹ - fatemeh 0098
    :)))
  • ۳ تیر ۹۷، ۲۳:۰۳ - محسن رحمانی
    تشکر.
  • ۳۰ خرداد ۹۷، ۱۶:۳۶ - مجتبی محمدی
    VERY GOOD

۵ مطلب با موضوع «خاطرات من» ثبت شده است

150ـ نماز ظهر چهار رکعته، فوقش پنج رکعت!

امام جماعت مسجد محلمان را خدا حفظ کند. این روزها پیرمرد سالخورده ای است. ده ـ پانزده سال پیش که برای اولین بار به مسجدمان آمد، امام جماعت نداشتیم. این شد که نمازگزاران ایشان را به جلو هدایت کردند تا نماز را اقامه کند. حاج آقا نماز ظهر را می خواند، ولی در رکعت چهارم به جای تشهد و سلام، بحول الله گفت و رکعت پنجم را خواند. بعد از دو سجدۀ رکعت پنجم، دوباره به حول الله گفت و برای رکعت ششم نیم خیز شد. ولی این بار دیگر مأمومین نگذاشتند. 

نماز که تمام شد یکی از نمازگزاران گفت: آقا! نماز ظهر چهار رکعته حالا فوقش پنج رکعت، ولی شما می خواستید شش رکعت بخوانید!

149ـ شبی که حس زیارت نداشتیم

غروب بود و همه خسته بودیم، ولی تصمیم داشتیم به حرم برویم چون دو سه روزی به حرم کاظمین نرفته بودیم. از بس که خانۀ اقامت ما در بغداد از کاظمین دور بود. در این فاصله ای که افتاده بود به کربلا و نجف هم رفته بودیم البته. ولی با این حال دیگر زشت بود به حرم کاظمین نرویم. وقتی تصمیم گرفتیم و سوت آماده باش زدیم که برویم حرم، دختر یازده ساله ام گفت حوصله ندارم بیایم؛ بگذارید بمانم.

به او گفتم هیچ وقت در خانه حوصلۀ زیارت پیدا نمی کنیم. معمولا هر وقت بخواهیم به زیارت برویم حسش نیست، و این طبیعی است. فکر نکن الآن من خَیلی مشتاقم به حرم بروم و کاملا سر حالم. اتفاقا خیلی هم خسته ام. این حسی که داری کاملا طبیعی است؛ و من اگر از تو بدتر نباشم بهتر نیستم. حال خوشی که دنبالش می گردی هم معمولا در خانه پیدایش نمی شود. اینجا هر چقدر بمانی اتفاقی نمی افتد. قاعدۀ زیارت این است که خیلی وقتها بدون حس و حال، از خانه بیرون می زنیم، زحمت و خرج مسیر را هم تحمل می کنیم. آن وقت، همین که وارد حرم می شویم یا چند لحظۀ بعد، حالمان خوب می شود؛ انگار همان لحظه امام به ما خوش آمد می گوید و از ما تشکر می کند که زحمت کشیدیم و آمدیم. و همان لحظه است که دلمان باز می شود و روحمان شاد. از الآن نمی توانی پیش بینی کنی زیارتت چگونه خواهد بود و امام چگونه تحویلت خواهد گرفت. پس بیا برویم..

آخر قانع شد و آماده شد تا با ما بیاید. بعد از زیارت از دخترم پرسیدم چطور بود. گفت: خیلی خوب بود. خوشحال بود که در خانه نمانده بود. و من خوشحالتر که امام کاظم و امام جواد (علیهما السلام) آبروداری کردند و همان جوری که برای دخترم توضیح دادم، تحویلمان گرفتند.

142ـ دعای توسل و کمیل میکس می کنیم:)

نوجوان بودم و پاتق من و رفقای آن روزهایم مسجد بود. تکبیر و قرائت قرآن و دعا و دیگر فعالیتهای مسجد را کنترات برداشته بودیم. آن شب، شب چهارشنبه بود و به رسم همه مساجد بعد از نماز، دعای توسل می خواندیم. کلا چهار نفر برای دعا مانده بودند که سه نفرشان من و رفقا بودیم و چهارمی خادم مسجد بود. 

برای خواندن فرازهای آخر دعای توسل میکروفون را به من دادند. فراز آخر که توسل به امام زمان بود همه ایستادیم و بعد از آن در دل حاجاتمان را مرور كردیم و آنگاه به فراز آخرِ دعا رسیدم که «یا سادتي يا موالي إني توجهت بكم...» است. 

یک دفعه دیدم همۀ مجلس به سمت من دوید، یعنی همان سه نفر! نگو صفحه را که ورق زده بودم، اشتباهی پریده بودم به دعای کمیل و منِ از همه جا بی خبر ـ که کاشف به عمل آمد حواسم همه جا بود الا دعای توسل ـ دعای کمیل را شروع کرده بودم. و این شد که رفقایم چند سال به من خندیدند..

138ـ اینجا صبحها هم باز است ها!

بچه ابتدایی بودم که پدرم مرا برای سفارش یک شیشه، به شیشه بری محل فرستاد. شیشه بری حدود پانصد متر با خانۀ ما فاصله داشت. وقتی به مغازه رسیدم دیدم مغازه بسته است. برگشتم و به پدرم گفتم: «این شیشه بری فقط عصرها باز می کند، چون روی درب آن نوشته شیشه بری ولی عصر!» 

سالهاست که آقای حیدری شیشه بر محل ما، شیشه بری را رها کرده و در همان مغازه به میوه فروشی مشغول است، الیته دیگر اسم مغازه اش «ولی عصر» نیست. چند سال پیش به ایشان گفتم: آقای حیدری من از مغازه شما خاطره دارم. و ماجرا را برایش تعریف کردم که حسابی خندید. از آن روز به بعد هر وقت مرا می بیند، می گوید: اینجا صبحها هم باز است ها.

   

96ـ یادش به خیر آن روزها

چند روز پیش در محل خودمان قدم می­زدم که دیدم درب پشتی مدرسه­ی ابتدایی­ام باز است. تقریبا بیست سال پیش از این مدرسه فارغ التحصیل شده بودم و از آن روز دیگر جز یکی دو بار داخل آن مدرسه نرفتم. به ویژه این که ساختمان ساده و یک طبقه­ی این مدرسه سالها بود که خوابگاه دختران دانشجو بود. نمای بیرونی و در و دیوار آن مدرسه هم از بس تکراری شده بود دیگر هیچ خاطره ای را تداعی نمی­کرد.

اما گویی دوباره این مدرسه، به اصل کاربری خود بازگشته و سردر آن نوشته بودند «دبستان پسرانه آیت الله بهاء الدینی». درب پشتی به حیاط مدرسه باز می شد و من ناخود آگاه و بدون اجازه وارد حیاط مدرسه شدم. عجیب بود. حیاط مدرسه هیچ فرقی نکرده بود. آب خوری اش، سرویس دستشویی هایش، زمین و دیوارها هیچ فرقی نکرده بود. نه کهنه تر شده بودند و نه نوتر. حتی درختهای حیاط و آن دو درخت انار کنار آبخوری هم به چشم من بزرگ نشده بودند، و این خیلی برایم جالب بود.

راهروی مدرسه و کلاسهایش نیز تقریبا بدون تغییر مانده بود. و قشنگ همان فضای بیش از بیست سال پیش را برایم مجسم می کرد. مدرسه ی کوچکی بود و هست و من تقریبا در همه کلاسهایش درس خوانده بودم. در این چند دقیقه ی حضورم در مدرسه خاطراتی در ذهنم تداعی شد که سالها بود در ذهنم خاک می خورد و یادآوری نمی شد.  

یادش به خیر… سال اول ابتدایی که بودم، جنگ هنوز تمام نشده بود و کانالی در حیاط مدرسه کنده بودند که هنگام خطر، پناهگاه بچه ها باشد. و البته به درد ما خورد، چون حسابی در آن کانال بازی کردیم؛ از خاک بازی گرفته تا قایم موشک. آن روزها قلکهایی شبیه نارنجک به ما داده بودند تا کم کم بچه ها با سکه های یک تومانی و دو تومانی پر کنند و برگردانند، تا خرج جبهه شود. در همان روزهای کلاس اول ابتدایی ام، صدام، قم و تهران را هدف بمباران قرار داده بود و مدرسه ها تعطیل شده بود. و البته در عوض صبحها تلویزیون، مدرسه شده بود و ما هر روز با خانم معلم تلویزیونی درسهایمان را فرا می گرفتیم. یک روز، خانم معلم علوم، از تلویزیون به ما مشق داد که باید با خاک و آب و قوطی کبریت، مهر بسازیم، و من هم آزمایش را تا آخر انجام داده بودم. قشنگ بود آن روزها، حتی صدای بمبارانش که همه جا را می لرزاند و دلها را خالی می کرد.

یادش به خیر… کمتر ما را سینما می بردند و در عوض هر از گاهی همه مدرسه را کف راهرو مدرسه می نشاندند و پرده سفیدی می انداختند و با آپارات، فیلم پخش می کردند که باز فیلمهای آن سالها هم خیلی بوی جنگ و جبهه می داد.

دهه فجر کولاک می کردیم و راهروی مدرسه و کلاسها همه چراغانی و آزین بندی می شد. بچه ها حال و هوای دیگری پیدا می کردند. هر سال گروه سرودی تشکیل می شد و بچه ها یکی از این سرودهای انقلاب را یاد می گرفتند و بدون این که حفظ کنند از روی کاغذ می خواندند. و البته معمولا وسط اجرا خراب می کردیم و آبرویمان می رفت.

ولی حیف که هنوز حال و هوای مدارس قبل از انقلاب از سر اولیای مدرسه نرفته بود. ناظممان شلنگ به دست بود همیشه، و هر روز این منظره تکرار می شد که چند نفر از بچه ها کنار دفتر مدرسه کتک می خوردند. حتی مثل مکتبخانه های قدیم فلک هم می کردند. معلمها هم کمکاری ناظم را جبران می کردند و خودشان هم دست به شلنگشان خوب بود. یک روز سرد زمستان، آن هم ساعت هفت، هشت صبح که هوا یخبندان بود، معلممان، یکی از بچه ها را که مشقهایش را ننوشته بود مجبور کرد، برود بیرون و دستهایش را با آن آب یخ بشورد، آن طفلک هم رفت و با دستهای یخ بسته و سرخ برگشته بود و همان جا آقا معلم با شلنگ، دستهایش را نوازش داد. صدای زوزه ی شلنگ در خاطرم هست هنوز. یک بار در کلاس، خوش و خرم بودیم و هیچ اتفاقی نیافتاده بود که آقا معلم آمد و من و چند نفر دیگر را جدا کرد و با خطکش، نه چندان محکم به دستمان زد. و من هنوز هم نمی دانم آخر برای چی آن روز کتک خوردیم. ولی در عین حال روز معلم که می شد، محال بود دست خالی به مدرسه برویم.       

احساسات آن روزها نیز برایم جالب است؛ احساساتی که اثری از هیچ کدامشان دیگر نیست. کلاسها برایم شخصیت داشتند. کلاس پنجم ابتدایی خیلی برایم با کلاس بود و احساس می کردم، بچه های کلاس پنجم، همه کاره مدرسه­اند. اول، دوم ابتدایی که بودم، به معلم کلاس پنجم به دید اجلال و احترام نگاه می کردم و با خود می گفتم عجب آدم باسوادی است که می تواند همه کتابهای کلاس پنجم را درس دهد! مبصر شدن و به قول بچه های آن روزها مسپر شدن آرزوی همه بود. و کلّی خوشحال می شد آن کسی که مبصر کلاسش می کردند. نیمکتها را مثل الآن به یک چشم نگاه نمی کردیم. این که جلوی کلاس باشد یا ته کلاس، کنار دیوار باشد، یا پنجره یا وسط کلاس، واین که ما ته نیمکت بنشینیم یا سر نیمکت، همه اینها با هم فرق داشت، و هر که زور بیشتری داشت، سرقفلی جای بهتری را می گرفت.

بوی کلاس همیشه آمیخته ای بود از بوی نان و پنیر و خیار و گوجه و سیب و پرتقال و بیسکویت که همگی دو سه ساعت تمام باهم در کیسه فریزر مانده باشند، به اضافه بوی تراش مداد و پاک کن و کاغذ دفتر و کتاب... وهمینها بود کل سرمایه فیس و افاده و پز و کلاس ما. البته  گذشت و ایثار و جوانمردی و مرام و معرفت خود را هم با همینها نشان می دادیم. 

اما دو سه روز پیش که وارد مدرسه شدم، دیدم دیگر خبری از هیچ کدام از آن احساسات الکی و بچگانه نیست و آن احساسات الکی جای خود را به احساسات الکی دیگری دادند. آن چیزهایی که برایم مهم بود، دیگر برایم مهم نیست، و آن چه امروز برایم مهم است، نمی دانم تا کی برایم مهم خواهد ماند.

از دوران پنج ساله­ی دبستانم فقط بیست سال گذشته و این همه احساساتم فرق کرده است، و خدا می داند که از احساسات جوانی امروزم چندتایشان در ایام پیری هم خواهند ماند. و نمی دانم بعد از مرگم چگونه به این دنیا نگاه خواهم کرد و خاطرات زندگی دنیایی ام را چگونه مرور خواهد کرد.