چشم خدا

دست نوشته های دینی و سیاسی و اجتماعی من

دست نوشته های دینی و سیاسی و اجتماعی من

چشم خدا

گفت می خواهم بدانم کیستی
گفتمش آقای من سید علی است

آخرین نظرات
  • ۶ تیر ۹۷، ۱۴:۲۹ - fatemeh 0098
    :)))
  • ۳ تیر ۹۷، ۲۳:۰۳ - محسن رحمانی
    تشکر.

۱۷ مطلب با موضوع «بندگی» ثبت شده است

155ـ در این مهمانی با اشتها وارد شوید

ماه مهمانی خدا فرا رسیده است. قرار است سفره ای پهن شود و هر کسی بسته به اشتها و میلش بر سر سفره بنشیند و از آن استفاده کند. در مهمانی قرار نیست برای خوردن چیزی پولی خرج کنی، اما باید میل کافی داشته باشی. دستهای خدا باز، درب رحمت الهی باز، خوان کرمش گوش تا گوش این عالم پهن، و مهمانداران این مجلس باشکوه، گوش به فرمان مایند تا هر چه سفارش دهیم تقدیممان کنند. اما اگر میل و اشتها نداشته باشیم با یکی دو لقمه سیر می شویم و آن وقت مجبوریم بیکار بر سر سفره بنشینیم بقیه وقت را. حیف نیست؟!  

حیف نیست که ما در ماه رمضان از خدا فقط سلامتی بخواهیم؟! خب این را که هاپوها و پیشیها و بعبعی ها همه دارند که! توی انسان بیش از این نمی خواهی آیا؟! احیانا نمی خواهی بعد از مرگت، در شب اول قبرت، در زندگی برزخی ات، در هنگام حشرت، در روز قیامت، و در زندگی جاویدان آخرتت هم در اوج سلامت و نشاط باشی؟! این بهتر نیست؟! پس چرا میل و اشتهایش نمی کنی؟!  

چرا به زیبایی بیست سی سال آینده فکر می کنیم فقط؟! بعدش چی؟! آیا بعدش نیست و نابود می شویم، یا باز به زندگی ادامه می دهیم؟ که اتفاقا در آن زندگی شیک و باکلاس، زیبایی و شیکپوشی و برازندگی خیلی مهمتر است! 

حتما تا حالا کسی را دیده ایم که خودمان از او خوشگلتر بوده ایم، ولی از کجا معلوم تا همیشه ما از او خوشگلتر خواهیم بود؟ شاید بعد از مرگ، او از ما زیباتر شد! اگر الآن خانه خوب و ماشین خوب و کار خوبی داریم، از کجا معلوم بعد از مرگمان باز خانه و ماشین و کار خوبی خواهیم داشت؟ کسی چه می داند، شاید شأن اجتماعیمان بسیار افت کند در آن زندگی! چرا دلمان نمی گیرد پس؟ چرا اشکمان جاری نمی شود پس؟ 

و از سوی دیگر، از این که هیچ بعید نیست زندگی بعدی ما خیلی با کلاستر از زندگی الآنمان باشد، چرا ذوق نمی کنیم؟! چرا اشک شوق نمی ریزیم؟!

اشتهای زیاد، در اثر دیدن چیزهای بزرگ و فکر کردن به اهداف بزرگ و آینده ای بزرگ و چشم اندازی بزرگ به دست می آید. وقتی آرزوهای ما همه در حد کیف و کفش و لباسمان باشد، آدم کوچکی خواهیم بود. معلوم است چنین آدمی چندان حرفی با خدای خود نخواهد داشت. و لذت مناجات با خدا را هم نخواهد چشید. باید به چیزهای بزرگ علاقه مند شویم، آنگاه خواهیم دید که فقط با خدا درباره این مسائل می شود حرف زد. و از آن پس با علاقه و حال خوش با خدای خوبمان درباره علاقه مندیهای بزرگمان گفتگو خواهیم کرد. 

البته مؤمن سیر نمی شود و تا به خود خدا نرسد و شهد ملاقات او را نچشد، ول کن لجاجتش درِ خانه خدا نیست. خواندن خاطرات عرفا و شهدا، اشتهای آدم را باز می کند. پس در کنار کتاب قرآن و دعا، در این ماه با یکی از کتابهای خاطرات دفاع مقدس انس بگیریم. قطعا ضرر نخواهیم کرد.

154ـ دین حال به هم زن و دینداران بی مزه!

فکر کن اگر ازدواج در نگاه مردم چنین تعریفی داشت چه می شد؟! این که ازدواج مجموعه ای از تکالیف و مسئولیتهاست که انسان متعهد می شود نسبت به شخص دیگری قبول کند. مثلا اگر مرد است باید مسئولیت خرج و مرج خانمش را بپذیرد و در ازای آن فرت و فرت وام بگیرد. قبلش هم باید پول مراسم عقد و عروسی را جور کند. بعدش هم باید قید خرج و مرجها و گردشها و بیرون رفتنها و دورهمی های دوران مجردی را بزند. دعواها و غر زدنهای خانمش را تحمل کند و خیلی چیزهای دیگر.

و اگر زن است خب او هم کلی مسئولیت و تعهد باید به شوهرش بدهد. باید روحیه حرف شنوی داشته باشد، تمکین جنسی به شوهر بدهد، بدون اجازه اش از خانه بیرون نرود، عصبانیت ها و قلدریهای مردانه اش را تحمل کند و زودی از کوره در نرود. تازه یک سری مسئولیتهایی هم هست که عرف و فرهنگ جامعه بر زن واجب می کند. مثل مسئولیت پخت و پز و رُفت و روب و شست و شو که باید انجام دهد. چند صباح بعد هم باید بچه داری کند که سختی ها و مشقتهایش یکی دو تا نیست...

اگر مردم چنین تعریفی از ازدواج داشتند، آن وقت فقط دیوانه ها و خل وضعهای جامعه تن به چنین نکبتی می دادند. و همه بر این قول اتفاق نظر می داشتند که: مگر مغز خر خورده ایم که ازدواج کنیم؟! 

اما چرا میلیارد میلیارد آدم در همۀ فرهنگها و جامعه ها با علاقه ازدواج می کنند، با این که می دانند مسئولیتهایش چه پوستی از کله شان خواهد کند؟! معلوم است؛ چون هیچ کس ازدواج را به این چپر چلاغی که ما تعریف کردیم تعریف نمی کند. ازدواج در نگاه همۀ مردم یک «رابطۀ» زیبا، دلچسب و محبت آمیز است که انسان به آن نیاز دارد. و آنگاه همۀ این مسئولیتها و سختی هایی که می دانیم، مراقبتها و پاسداریهای او از آن رابطه است. شیرینی رابطه را که از ازدواج بگیری، دیگر قابل تحمل نخواهد بود و سرانجامی جز طلاق نخواهد داشت. 

هر چقدر که نگاه ما به ازدواج درست است، یا دست کم خیلی غلط نیست، نگاه و تعریفمان از دین بسی افتضاح است. دین را مجموعه ای از بایدها و نبایدها می دانیم و بس. خب طبیعی است که از آن خوشمان نیاید. 

دیندار در نگاه ما کیست؟ کسی که صبح به صبح و ظهر و به ظهر و شب به شب، کار و زندگی اش را رها می کند و نماز می خواند. سالی یک ماه روزه می گیرد. و کلا نمی تواند هر طوری که دلش خواست، ببیند و بخورد و بگوید و بشنود و بنوشد. دیندارِ بدبخت باید عمری را با محدودیت زندگی کند تا بلکه بر اساس عقیده اش، پس از مرگ به نون و نوایی برسد! 

معلوم است که این دینِ حال به هم زن را کمتر کسی می تواند تحمل کند. و اگر کسی تحمل کرد، قاعدتا باید آدم بی مزه ای باشد. که اگر اهل نشاط و خوشی و خوشبختی و انرژی بود، تاب نمی آورد این دین کوفتیِ حال به هم زن را.

ماهیت دین «رابطۀ بین عبد و مولا» است؛ رابطه ای عمیقتر، دلچسبتر و لذتبخشتر و بسیار ضروریتر از هر رابطۀ دیگری که انسان به آن نیاز دارد. یک دیندار، در فرایند بندگی خود به دنبال کشف و شناخت هر چه بیشتر رابطه خود با خداست. او به دنبال این است که دلبستگی خود را به این رابطه و در واقع به خدای خود بیشتر کند و لذت بیشتری از این رابطه ببرد. او به دنبال آن است که این رابطۀ پنهانی و عمیق را بیشتر بفهمد تا در پی فهم و احساس بیشتر، حظ بیشتری از آرامش این رابطه ببرد.

نماز، قرار روزانه عبد با مولای خویش است تا هر روز نبض این رابطه را اندازه بگیرد و همزمان، تقویتش کند. هنر دینداران این است که در کنار شناخت نیازشان به رابطۀ خانواده و همسر و دوست و دیگر روابط اجتماعی که هر کسی می تواند بفهمد و بشناسد، نیاز عمیق و پنهانی خود را به رابطۀ با خدای خود نیز شناخته اند و آن لایه های درونی و پنهانی شخصیتشان را توانسته اند کشف کنند. آنگاه آرام آرام زبانشان در صحبت و مناجات با خدا باز شده، با خدای خود خاطره ها پیدا کرده اند، نمازهای شیرین و دلچسب را هر از گاهی تجربه کرده اند و از آن پس همیشه کنجکاوانه و امیدوار به برقراری رابطه ای با طعم جدید و نو، سر سجادۀ نماز حاضر شده اند. برای تقویت رابطه با زیباترین، قویترین، بزرگترین و مهربانترین موجود عالم برنامه ها و نقشه ها می ریزند، و چون برنامۀ دین، برنامه ای دقیق برای تقویت این رابطۀ باشکوه است، همواره قدردان این برنامه اند و سختی هایش را به جان می خرند. آنها دیده اند که هر وقت به برنامه دین کم توجه شده و و نصفه نیمه به آن عمل کردند، گرمای رابطۀ شان با خدا کمی سرد شد و آن حرارت لذتبخش و دلچسب و پرنشاط که در اشک چشم و هق هق گریه های مستانه و روح افزایشان تجلی می کرد، کمتر اتفاق افتاد. 

این دینداران هیچ گاه حسرت عیش و نوش و خوش گذرانی های دیگران را نمی خورند، چرا که خود همیشه غرق لذت رابطه ای عمیق و لذتبخش و یواشکی با زیباترین موجود عالمند و به دیگران از سر مهر و دلسوزی و گاهی ترحم نگهی می افکنند. و در کنار آن دلی پر درد و غم دارند که ای کاش دیگران می توانستند لذت ما را بفهمند و بچشند و با ما همراه باشند.

151ـ چابلوسی های قشنگ

خیلی وقتها محبت کردنها و زبان ریزیهای ما برای رفقا و دوستان و آشنایان برای محبت کردن نیست، بلکه برای محبت دیدن است. محبت می کنیم تا محبت ببینیم. قربان صدقۀ دوستانمان می رویم تا آنها قربان صدقۀ ما بروند و کیف کنیم. لایک می کنیم تا لایک شویم. تحسین می کنیم تا تحسین شویم. حتی گاهی توی سر جنس خودمان می زنیم تا دیگران بگویند: نخیر! اختیار دارید، اتفاقا شما خیلی خوبید! 
هیچگاه هم این محبتهای داد و ستدانه چیزی از کمبود محبتِ ما را جبران نکرده است، که اتفاقا مثل آب دریا تشنه ترمان هم کرده است. از آن سوی دیگر، دوست ما هم مثل ما کمبود محبت دارد و محبتهایش قاعدتا از سر محبت دیدن است. می بینی روی چه دیوارهایی یادگاری می نویسیم؟! 
کمبود محبت را نمی شود برطرف کرد. همین است که هست؛ انسان آفریده شده ایم و به جبر خلقت و فطرتمان نیاز به محبت داریم؛ ولی نه این محبتهای بازاری و حداقلی؛ محبتی سرشار، عمیق، صادقانه و پیوسته. این را که بفهمیم چشم طمع به محبت خدای بزرگ خواهیم دوخت.
آنگاه در حین نماز چابلوسیِ خدای بزرگ را می کنیم و از صمیم قلب چنان با سبحانَ سبحانَ گفتن، قربان صدقۀ خدا می رویم که او هم دست نوازشی به سر و صورت و قلب ما بکشد؛ نوازشی که حسش کنیم و گرمایش، دل ما را بلرزاند و اشکمان را جازی سازد. وقتی به نیت محبت دیدن از خدا، سجود و رکوع قشنگ به جای آوریم، گاهی همان وسط نماز جواب می گیریم. چرا که نه؟ مگر نه این است که خدا از رفقای ما مهربانتر است و محبت کردن را بهتر می داند.

بازنشر شده در 598

136ـ منِ ناشناخته

خیلی ها فکر می کنند که خود را شناخته اند و می دانند چه چیزی حالشان را خوب می کند و چه چیزی بد. کمند، افرادی که بعد از بیست سی سال هنور به خود به عنوان موجودی ناشناخته می نگرند و از خود می پرسند: راستی من کیستم و چه دوست دارم؟ 

از خود بپرس آیا آزادی را دوست داری یا اسارت را، قطعا خواهی گفت: معلوم است آزادی را. و باز از خود بپرس آیا خوشبویی را بیشتر می پسندی یا بدبویی را. خواهی گفت: باز معلوم است خوشبویی را. دوباره از خود بپرس گرسنگی و تشنگی را بیشتر می پسندی یا سیری و برخورداری را. خواهی گفت: سیری و برخورداری را. 

حالا من از تو می پرسم راستی تا کنون به اعتکاف رفته ای؟ به نظرت این همه دست و پا شکستن برای اعتکاف برای چیست؟ این جوانها همه دنبال ثوابند یا در اعتکاف، کیف و حال هم می کنند؟! و راستی انسان چگونه موجودی است که گاهی چنین هوسِ اسارت و گرسنگی به سرش می زند و بعد از سه روز با اشک و گریه با زندانِ مسجد وداع می کند. مگر او کیست و چه دوست دارد؟

بندگی خدا فرایندی برای جستجوی لذتهای پنهان است که در این فرایند، خودِ پنهانِ ما نیز شناخته می شود. این خودِ پنهان است که لذتهای پنهانی و زیر خاکیِ این دنیا را که بسی عمیق و لذتبخش است، می چشد و می فهمد. و چه علم گرانبهایی است، معرفت نفس!  

135ـ وقتی فهمیدم دست راستم قطع شده...

اگر معلم انشا بودم، در یکی از زنگهای انشا روی تخته می نوشتم: «داستان زیر را کامل کنید: داشتم از خیابان رد می شدم که صدای بوق و ترمز شدیدی شنیدم و دیگر نفهمیدم چه شد. چشمهایم را که باز کردم، دیدم بر تخت بیمارستانم و مادرم با لبی خندان و چشمانی اشک آلود کنارم نشسته است، ناخودآگاه خواستم دستهایم را به سمت مادرم دراز کنم و دستهایش را بفشارم که فهمیدم دست راستم قطع شده است...»

بچه ها داستان چند روزِ کسی که دست راستش تازه قطع شده را باید بنویسند. و هر کسی که بتواند رنجهای پنهانتری را که به ذهن کسی نمی آید به تصویر بکشد، خلاقتر و هنرمندتر خواهد بود. 

یقینا در آخرِ زنگ، بچه ها حس سپاسگزاری بیشتری نسبت به خدا پیدا خواهند کرد و بیشتر قدردان نعمتهایش خواهند بود.

133ـ کلنگِ بوسیدنیِ خدا

گامِ اولِ بسیاری از تعمیرها، تخریب است. مثلِ معماری که بخواهد ساختمانی را ترمیم کند، که در چند روزِ اول فقط خراب می کند و گرد و خاک می افشاند. یا جراحی که بخواهد بیماری را علاج کند، که در ابتدا با تیغ، به جانِ بیمار می افتد. یا رهبری که می خواهد نظامِ فاسدی را فروبپاشد و انقلاب کند، که در ابتدا به مردم امر می کند به خیابانها بریزید و سربازها از پادگانها فرار کنند و کارگران، پالایشگاهها را رها کنند و مأموران دولتی اداره ها را، تا رژیم را بکوبد و از نو بسازد. 

خدای ما هم گاهی گوشه ای از زندگی بنده اش را به هم می ریزد تا چند روز دیگر از نو، سامان دهد. گاهی دعوای بین زن و شوهر، خرابی قبل از تعمیر است و مقدمه ای برای رابطۀ دوستانۀ عمیقتر و دلچسبتر. گاهی خدا وقتی شغلی بهتر از شغلی که داریم برایمان جور می کند، شرایط کاری الآنمان را خراب می کند، وگرنه هیچ گاه از این شغلِ کنونی دل نمی کندیم و به آن شغلِ بهتر نمی رسیدیم.

این قانون دنیا و شگرد خدای این دنیاست که جوری مهندسی کرده است دنیا را که راهِ عزیزِ مصر شدن، از قعرِ چاه و دردِ هجران می گذرد. چه زیباست اگر با لبخند به مقدراتِ الهی نگاه کنیم و مثل بندگانی باشیم که دستِ خدا را خوانده اند. چنین بندگانی نادرند و نزد خدا عزیز، اگر ادایشان را دربیاوریم هم غنیمت است.

130ـ شکرِ نعمت که هیچ، شکرِ مصیبت نیز بگزار

در عین حالی که از رنج فرار می کنیم و می کوشیم که رنجهای زندگیِ خود را به حد اقل برسانیم، که کارِ خوب و به جایی است، این را بدانیم که رنج برای رشد و بالندگی و شکوفایی ِاستعدادهایمان لازم است. برای استعدادهای معنوی مثل کشفِ رابطۀ خود با خدا و درکِ حس ِبندگی هم خیلی خیلی لازم است. 

دیگر این که هر کسی بسته به شخصیت و موقعیت و ظرفیت و استعدادهایش رنجِ خاصِ خود را می طلبد و با نوع و میزانِ رنجی خاص، رشد می کند. این که از میان رنجِ فقر و مشکلاتِ اجتماعی و بیماری و دیگر مشکلات، کدام یک به نفع ماست و از هر کدام چقدر و چگونه و کجا و کی باید نصیبمان شود، چیزی نیست که کسی بتواند تشخیص دهد یا تخصصش را در جایی کسب کند. این خدای مهربان ماست که به تناسبِ استعداد و ظرفیت و نیازِ هر کسی رنج او را معیّن می کند.

قبول دارم که به سختی می توان بین عملِ فرار از رنج، و احساس و باورِ پذیرش حکمتِ رنج، تفکیک کرد و هر کدام را سر جایش نشاند، اما شدنی است. 

اگر این را باور کنیم و با حسنِ ظن به خدا، تمام رنجهای زندگیمان را متناسب با روح و نیاز و استعدادمان بدانیم، خواهیم دید که جا دارد در پیِ هر رنجی، از خدا تشکر کنیم. و البته هیچ منافات ندارد که پس از تشکر یا قبل از آن، دعا کنیم که خدا این رنج را از پیش رویمان بردارد.

111ـ زیارت امام رضا، کلاس محاسبه نفس

اللهم صل على علی بن موسى الرضا المرتضى الإمام التقی النقی وحجتک على من فوق الأرض ومن تحت الثرى الصدیق الشهید صلاة کثیرة تامة زاکیة، متواصلة، متواترة، مترادفة کأفضل ما صلیت على أحد من أولیائک.

زیارت امام رضا ـ علیه السلام ـ کلی سیر و سلوک است، برای ما. خدا را شکر که یک قلم از سبد خرج و مخارج سالیانه ما همین زیارت امام رضاست. برکت داده است به یک سال کار و تلاش اقتصادیمان. دست و بالمان هم که تنگ میشود، فقط برای آب و نان و اجاره خانه غصه دار نمیشویم، بلکه از این هم دلمان می گیرد که حیف، امسال زیارت حرم امام رضا قسمتمان نشد. و خدا را شکر که زیارت امام رضا سهمی دارد از آرزوها و خیالات هر ساله ما، خدا را شکر واقعا. 

وقتی به مشهد میرسیم و به زیارت میرویم، دلمان بعد از مدتها طعم نور و معنویت را میچشد. چنان زبان میگیریم و با امام رضا گفتگو میکنیم و اشک میریزیم که برای خود ما هم مایهی تعجب است که آخر این همه نور و ایمان و معرفت کجا بود که ما خبر نداشتیم؟! و با خود می گوییم یعنی واقعا ما این قدر آدم حسابی بودیم و نمیدانستیم؟! تازه میفهمیم چقدر امام رضا را دوست داشتیم وچقدر دلمان برایش تنگ شده بود. معمولا هر حاجتی داشته باشیم در آن دقایق اول زیارت از یادمان میرود. آنگاه بعد از یکی دو ساعت زیارت باحال و جوندار به محل اسکانمان برمیگردیم. و در مسیر برگشت احساس شادی و غرور میکنیم که خوش به حالمان عجب زیارتی کردیم ها...

خیلی وقتها زیارت بعدی بیحال میشود؛ روبروی ضریح امام رضا میایستیم و برّ و برّ به آن نگاه میکنیم. هر کاری میکنیم که توجهمان به زیارت جلب شود، نمیشود که نمی شود. خود امام رضا حالیمان میکند که این بیحالی به خاطر جوگیر شدن زیادی است. وقتی به خاطر دو قطره اشک عجب بگیرد آدم را، همان به که کمی سرش بی کلاه بماند... حالیمان می شود که آن همه اشک و حال خوش معنوی از لطف امام رضای رؤوف و مهربان ما بود، نه ایمان و تقوا و معرفتمان، که این حالهای خوش به گروه خونی ما نمی خورد... آنگاه دلمان تنظیم باد می شود و کمی از غرور و عجبمان کم می شود و به غلط کردن می افتیم. و امام رضای مهربان هم، خوب تحویل می گیرد. از آن به بعد حواسمان جمع می شود که هیچ اتفاق خوبی را به خود نگیریم و فکر و خیالات باطل به دل راه ندهیم. 

بعد از زیارت و در هنگام خروج از حرم، دلمان را حسابی زیر نظر می گیریم که فکر و خیالات الکی به سراغش نیایند و خیال نکند خبری شده است. در این مراقبت سختگیرانه ذکر "استغفر الله " می گیریم که خدایا ببخش این زیارت بی در و پیکر و پر نقص مرا که مانور بی معرفتی و بیماری ام بوده است، و همزمان با استغفار، شش دانگ خواسمان را به نقاط ضعف زیارت می بریم نه نقاط قوتش. به این می گویند تعقیبات مؤدبانه بعد از زیارت.

مشهد امام رضا، بازار و پاساژ و بوستانهای سیاحتی کم ندارد، و معمولا بدمان نمی آید به آنجاها هم سری بزنیم، و معمولا می زنیم. 

بعد از خرید و تفریح و سیاحت، باز زیارتمان یخ و بی مزه است معمولا. انگار امام رضا اجازه گفتگو نمی دهد و فضا را آماده نمی بیند، گیری در کار است، اما چیست، نمی دانیم.

باز زیارتنامه را می بندیم و روبروی ضریح با کمک و مدد امام رضا به فکر فرو می رویم، و پس از چند لحظه صحنه های گناه و خاک بر سریِ آن روز که چاشنی خرید و تفریحمان شده بودند، یک به یک از روبروی ما رژه می روند، و بالأخره متوجه می شویم که گیر کجاست و امام رضا از چه ناراحت است. همان دم حس شرمندگی تلخی به ما دست خواهد داد و از امام رضا معذرت می خواهیم. بعدش دلمان می شکند و همان جا احساس می کنیم که دیگر امام رضا با لبخند به ما نگاه می کند. تعجب می کنیم که امام رضا چقدر زود می بخشد و راضی می شود.

در حال برگشت، ذکر استغفار می گیریم و نگاهمان را به پایین می دوزیم که مبادا چشم هرزچران ما کار دستمان دهد و توفیق گفتگوی زیبا با امام رضا (علیه السلام) را از کفمان برباید. و همین طور آن چند روز ادامه پیدا می کند...

خوش به حال کسانی که همیشه اینجور فعال، به زیارت می روند و با امام رضا به گفتگو می نشینند، و خوشتر آن بندگان صالحی که نمازهای روزانه شان نیز دقیقا به همین سبک ادا می شود و کوچکترین اخم خدا را در نمازشان حس می کنند و تا آن را به لبخند تبدیل نکنند، دست از نماز برنمی دارند و خدایشان را رها نمی کنند. خوش به حالشان.


بازنشر شده در: عماریون، بولتن نیوز

108ـ باشگاه ورزشی خدا

باور نمی کرد شهدا مقام بزرگی دارند و می توانند حاجت بدهند و در این دنیا اثر فعال دارند و روحشان بر این دنیا ناظر و مسلط است و...
هر چه برایش داستان و خاطره می گفتم هم یا زیرش می زد و یا به تلقین و این جور حرفها تفسیرش می کرد...
آخر به او گفتم: ببین اگر الآن در یک باشگاه بدنسازی ثبت نام کنم و مشغول تمرین بشوم، احتمال می دهی که سال آینده مرد اول دنیا در رشته بدن سازی شوم؟!
گفت: نخیر، خیلی بعید است.
گفتم: اگر به فرض محال در بهترین باشگاه دنیا که فقط تجهیزاتش چند میلیارد دولار می ارزد!!، و زیر نظر بهترین مربی دنیا و بر اساس بهترین برنامه ورزشی و غذایی دنیا کار کنم و ماهی صد میلیون برای بدنم خرج کنم، آن وقت چطور؟ احتمال دارد؟!
گفت: چرا که نه؟! اگر به فرض محال چنین کاری بکنی به احتمال زیاد یکی از قهرمانان بزرگ دنیا خواهی شد.
گفتم: تو به این خاطر مقام بزرگ شهدا را بعید می دانی که حواست نیست، اینها بر اساس کدام برنامه و زیر نظر کدام مربی کار کرده اند.
این را بدان که هر کسی که به دینش خوب عمل کند، در واقع دارد به برنامه "ورزش روح" خدا عمل می کند و دقیقا زیر نظر او دارد ورزش می کند. دقتی که در تعداد رکعات و اذکار نماز شده است، بسیار بسیار بالاست. برنامه دینی ما چون به وسیله خدا تنظیم شده است، بسیار برنامه کارامدی است، و سراسر این دنیا با همه امکاناتش، در واقع یک سالن بسیار مجهزی برای ورزش روح است. حال خودت چشم بسته حدس بزن که اگر کسی دقیق به برنامه عمل کند و حضور فعالی در این باشگاه ورزشی داشته باشد، به کجاها که نخواهد رسید. در ضمن حواست باشد که قابلیتهای روح به مراتب بالاتر و بیشتر از قابلیتهای جسم است.
فرق شهدا با ما در این است که آنها برنامه ورزشی خدا را با دقت بیشتری کار کردند.


بازنشر شده در: 598، باشگاه خبرنگاران، تحلیل پرس، حرف تو، بی باک نیوز، تعامل، داهی.


103ـ امید به خدا هم تمرین می خواهد

بازاریها و کسبه قدیم رسم خوبی داشتند؛ وقتی درب مغازه خود را صبح اول صبح باز می کردند، می گفتند: «الهی به امید تو». و البته خدا را شکر که این ذکر زیبا و پر معنی هنوز هم آشناست و کم و بیش رایج است.

البته گفتنش ساده است، آن چه مهم است، تحقق چنین امیدی در دل و جان انسان است که هیچ کار ساده ای نیست. آسان نیست که انسان همه امکانات و دارایی ها و قدرت و توان و روابط و موقعیت و دوستان خود را نادیده بگیرد و به خدا بگوید، خدایا همه اینها کشک است، ریز می بینم همه را و پشیزی به آنها امید ندارم و تنها امیدم به توست… واقعا مرد می خواهد این کار.

همه جا از امید به خدا سخن می گویند و سرِ هر کوی و بازاری می توان این ذکر را شنید، اما مانند ایمان و تقوی آموزش و تمرین می خواهد. و گر نه نوسان نبض و ضربان قلب ما این همه با نمودار قیمت ارز و دولار، هماهنگ نمی شد. اگر روزی دست خداست، و امید ما به اوست، خدا اخلاق و رفتاری ثابت دارد و از رزاقیتش استعفا نمی دهد. پس چه جای نگرانی است دیگر؛ گیرم همه چیز گران شود. این مشکل خداست که باید آب و نان بندگانش را با قیمت روز تأمین کند. نان آور اوست نه من و بابایم…

امید به خدا تمرین می خواهد و شاید بتوان این گونه تمرینش کرد، راه بدکی نیست و به امتحانش می ارزد. و آن این که بیاییم دامنه امیدهای خود به خدا را گسترش دهیم. هیچ جالب نیست که امیدهای ما به خدا به همین روزمرگی های زندگی خلاصه شود؟ حتما خداوند چنین سؤالی خواهد پرسید که خوب بنده ی من! تو در چه چیزی به من امید داری؟! در این که روزی­ات را برسانم، مشکلت را حل کنم، قرضت را ادا کنم، بیماری ات را درمان کنم… خوب دیگر چه؟!

و این جاست که انسان باید حسابی زبان بریزد و حرف برای گفتن داشته باشد. امیدهای هر انسانی به خدا به اندازه میزان معرفت و درکی است که از مهربانی و قدرت خداوند دارد. پس بی گمان کسانی که مهربانی و قدرت خدا را بیشتر باور کرده اند، حرف بیشتری برای گفتن دارند. و البته این هم تمرین می خواهد…

بعد از نماز صبح وقت خوبی است که انسان بنشیند و امیدهایش را برای خدا بشمارد. ابتدا می توانیم از امیدهایی سخن بگوییم که هیچ مشکلی سر راهش نمی بینیم؛ بگوییم خدایا به تو امید دارم که سلامتی امروزم را تأمین کنی، صبحانه و ناهار و شام من و خانواده ام را روزیمان کنی، مرا به سلامت به مقصدم برسانی… . مرور کردن این امیدها و درخواست این خواسته ها از خداوند، خود، تمرینی عملی برای تقویت امید به خداست. سپس می توان به قدرت خدا و مهربانی او توجه کرد و سطح امید به او را بالا برد. خوب است بنشینیم و ایده آلانه فکر کنیم که از روزی و سلامتی و اینها گذشته، چه امیدهای دیگری می توانیم به خدا داشته باشیم.

می توان این امیدها را هم اضافه کرد و با خدای مقتدر و مهربان در میان گذاشت. مثلا بگوییم: خدایا به تو امید دارم که امروز توفیقم دهی و مشکلی از مشکلات یکی از یاران امام زمان را به وسیله من برطرف سازی. به تو امید دارم که امروز یکی از بندگانت را به وسیله من هدایت کنی، به تو امیدوارم که امروز، اتفاقی برایم مقدر کنی که نقطه عطف زندگی من شود و از امروز بندگی و عبادتم رنگ و بوی دیگری پیدا کند. خدایا به تو امیدوارم که امروز مرا با دوست خوبی آشنا کنی تا به مدد و کمک و راهنمایی او قله های معرفت و فضیلت را فتح کنم و خدایا تو می توانی از هر چیز کوچکی آثار بزرگی ظاهر سازی، پس می توانی دل امام زمان را به وسیله من کوچک نیز شاد کنی…

و البته یادآوری این حقیقت نغز و عجیب هم ضروری است که فاصله چندانی میان زندگی واقعی ما انسانها، با امیدهایی که به خدا داریم، نیست.  


بازنشر شده در: مشرق نیوز، تعامل نیوز.